گزارش جلسه 9تیر

 (مکان ،دفتر نشر مهیستان .زمان،9 تیر 1387. عده ای دور میز بیضی شکل دفتر گرم صحبت  هستند.در بین جمع چهره های آشنایی به چشم می خورد .زنی از بین جمع، از شاعر می خواهد که اشعارش را برای حاضرین در جلسه بخواند. نگاه ها معطوف به اوست.)

آقای عطااللهی (گله مند): چرا حافظ،حافظ هست.چون هنوز فرهنگ ما با فرهنگ زمان حافظ  فاصله پیدا نکرده.بعد از حافظ ما ناظم داریم نه شاعر. ما به راحتی از کنار شعر معاصر رد می شویم.اما شعر بی گناه ترین پیشه هاست. و هولدرلین می گوید :" این شاعران بودند که جهان را نگاه داشتند." ... بعد از ماجرای فروپاشی شوروی، کتاب فروغ در تاجیکستان به چاپ یازدهم می رسد.اما درایران به قول آقای دریابندری،شاعرها هم کتاب شاعرها را نمی خوانند.حتی اخوان در دهه چهل،کتاب زمستان را از جیب چاپ می کند.

آقای گودرزی (آرام) : بعضی از اشعار  آقای قزللو ترو تازه است و بعضی تاثیر گرفته از شاملو. در رسم الخط آن وزن را حس نکردم اما در خواندن شما وزن وجود داشت.

خانم بیژنی(کمی مضطرب) : بعضی از قسمت ها شعرها زیادی است و گاهی توضیح واضحات است.

آقای عطااللهی (به تایید سرتکان می دهد): ما هیچ نیازی به توضیح به خواننده نداریم . خواننده باید وقت بگذارد،مطالعه کند و خودش را به شاعر برساند.

آقای تنهایی ( سکوت)

آقای نجاریان (خونسرد): من در مقام نقد نیستم. اما از فضای شعر خوشم آمد. اما احساس می کنم در بعضی قسمت ها خودسانسوری دیدم.

آقای بهاری(کمی بی حوصله): با توجه به توضیح خودشان و سخت گیری من در شعر ،یکی از کار شاعران این است که جهان را ساده می کنند.بیشتر از اینکه به رهایی شعر فکر کند به قواعد و توضیح فکر می کند. بخش های زاید دارد شعرها . و اینکه، آه ،کارکرد دارد .برای آه و ناله نمی آید.عاقلانه بودن و نبود ایجاز در شعرها دیدم.اما به نظرم ایشان گاهی به  ساحت شعر وارد می شوند.

خانم احلام(با عجله): شعر ها خیلی ساده و دلنشین است.زحمت کشیدن خواننده بحث دیگری است.به نظرم این یکی از حسن های کار ایشان است.

آقای دشتی(آهسته ): شعر گفتن به این راحتی نیست.من یاد گرفتم.

آقای عطا اللهی(متعجب): چطور کسی آموزش شعر می گذارد. واقعاً معنا ندارد. الان شعر های سوئد،نروژ و فنلاند شعرهای بی دردی است. و با جهان مشکلی ندارند.و به نطرم مایکی از غامض ترین موجودات موجودات زنده هستیم که با همه چی مشکل داریم.اما شعر امروز به این درجه نسبت به زندگی ، وضعیت زمانی و مکانی و به زبان فارسی بی تعهد شده است... شعر کوتاه برداشت امپرسیونیستی از یک موقعیت است:

هیچ یک سخن نگفت

نه میزبان

نه میهمان

نه گلهای داوودی

بنیاد هایکو بر هشت عنصراست:

 برای گذشتن از این رود

رنگین کمانی باید بود

(خانم باباخانی که  با همه ی گرفتاری هایش، خودش را به نقد اشعار آقای قزللو رسانده بود،عذر خواست و  با عجله جلسه را ترک کرد.)

خانم کنش لو(با لبخند) :

شعرهای استاد را به خاطر سادگی بیانش دوست دارم . گاهی اوقات شاعر نیاز دارد برای خودش توضیح بدهد.

خانم خطیری( از جماعت حاضردر جلسه عکس می اندازد )

آقای قزللو (همسر شان کنارشان نشسته اند ): از دوستان تشکر می کنم .خیلی استفاده کردم. سهم مخاطب خیلی بالاست و بخش دیگر سازنده شعر است... وب سایت " خانه نقد " به نقد اشعار اختصاص دارد. (توضیح بعضی از ابهام ها به دوستان)

آقای عطااللهی (بعد از نمایش فیلم و نقل خاطره هایی از احمد محمود): در ایران سه مکتب قصه نویسی وجود دارد:

مکتب جنوب با منیرو روانی پور ،حسن صفدری با پرچمداری احمد محمود

مکتب اصفهان با بیجاری و گلشیری

مکتب شمال

 

خانم ابراهیمی (سکوت)

آقای معتقدی (بعد از مدتها میهمان نشر مهیستان است): آقای عطااللهی و فیلم ،حق مطلب را ادا کردند.اما یک نکته ،حس آرمانگرایی در کار احمد محمود است که بیشتر از هر نویسنده ای دیگر کودتای 28 مرداد و واقعیت های آن روزگار را به تصویر می کشد .داستان یک شهر ، کتاب درخشانی است که کمتر دیده شده.برای دیدن فضای آن سالها باید به این کتاب دقت کرد.از این بابت کار محمود زنده است.

آقای عطااللهی(خسته) :

فکر می کنم برای محمود مسئله فرم مهم نبود.چون نگرش ایدئو لوژیک داشت. در آثارش گرته برداری از آثار روس دیده می شد. در حوزه فرم مثل گلشیری نبود و آ ن نحو را قبول نداشت.زمین سوخته از دیدگاه آرمانگرایی خودش،ادای دین بوده اما کار سفارشی شده.

آقای گودرزی(با هیجان):

شخصیت ها در کار محمود فضا را می سازنند و کمک به آمبیانس کلی می کنند.برایم کنداکتور شخصیت های محمود خیلی جذاب بود.هرشخصیتی ،سن،ویژگی فیزیکی و سنی دارد.در انتخاب بازیگر برای نقش از آن استفاده می کنم.

آقای عطااللهی(...) :

محمودهمیشه با قلم می نوشت و  معتقد بود،نویسنده باید دست و زبان و نگاهش با هم کار کند.جزییات در آثارش مهم است.ما د رنگاه به جزییات است که تفاوت پیدا می کنیم.

احمد محمود در حوزه واقع گرایی و رئالیسم سوسیالیستی جایگاه ویژه ای دارد.

 

یکشنبه، 9 تیر، نشر مهیستان

 

در این نشست،گروه آینه به نقد اشعار اصلان قزللو - منتقد حوزه نقد شعر – با مدیریت رویا بیژنی خواهد پرداخت.علاوه بر  نقد اشعار اصلان قزللو ،نمایش فیلم مستندی از زندگی زنده یاد احمد محمود  را نیز خواهیم داشت که بنا به دلایلی در جلسه های قبل میسر نشده بود.

 

این هم سفارش اصلان قزللو به همراهان آینه :

 

با سلام .
دوستان گرامی . سپاسگزارم . چه قدر این دوستان مشهور خوبانند چو شمع!
چند شعر برای نقد و بررسی می نویسم تا دوستان به صفحه ی اصلی منتقل کنند .
از همه عزیزان خواهشمندم خوب مطالعه کنند . تعریف کم تر باشد . شعار غذاخوری های معروف همیشه یادتان باشد:
خوبی هایش را به دیگران بگویید عیبش را به ما!

رود کوچک
از دل باور ديروز
به مرداب
افتاد
يک قدم آن سوتر
دريا بود!
28/2 87

 

ادامه نوشته

دست نوشته های اصلان قزللو درباره نقد شعر و دو شعرکوتاه از بابک بهاری

 

 جلسه ی 12 خرداد گروه آینه در نشر مهیستان به بحث در حوزه  نقد شعر اختصاص داشت. مدیریت این جلسه با  اصلان قزللو بود. آنچه می خوانید خلاصه ای از نکته برداری ایشان از کتاب نقد ادبی در قرن 20 است.

 

  انواع نقد:

1. نقد شفاهی : مکالمه و مکاتبه و یادداشت خصوصی و روزنامه ای .

2. نقد حرفه ای: نقد استادان که همه قادر به انجام آن نیستند.

3. نقد هنرمندان: یک هنرمند با نظریه های خاص و زیباشناسی خود ،آثار دیگران را بررسی می کند.این نقد یک اثر هنری محسوب می شود.

   به طور کلی نقد ؛

-  آنچه را که درون اثر وجود دارد و فضایی خالی است،در بیرون جلوه گر می سازد.

-  نقد "خلئی با کیفیت خوب "و فضایی برای " طنین افکندن " ایجاد می کند.

- نقد ،لحظه ای " به واقعیت صامت و تعریف نشده  ی اثر ،امکان سخن گفتن می دهد.

-  نقد علمی ،تمام گذشته ی ادبیات را زنده نگه می دارد.و توصیف و تعبیری به دست می دهد که نه تنها شناخت متن  هم عصر خود،بلکه شناخت علوم انسانی نیز ، آن را دقیق تر و علمی تر می سازد.

-  نقد ادبی در قرن 20 تحت تاثیر ،زبان شناسی ،روانشناسی ، جامعه شناسی و فلسفه است.

-  دوست داشتن ادبیات ،شادی مکاشفه نیز هست.شادی ناشی از حقیقت سرانجام  کشف شده .شادی از همان بخش ناشناخته و گاه لعنت شده ای که فقط نقد،آن را آشکار می کند.

  نقد در ایران

نقد رسمی در ایران "نقد شاعر و نویسنده " است نه اثر.

اعتبار مؤلف در نظر منتقد ،یک مقوله غیر ادبی است که با توجه به این مسأله ،اثر ادبی در درجه ی نقد قرار می گیرد.

چاپ کتاب های امروز در ایران ،با توجه به چهره هاست (نویسنده  یا شاعر) نه اثر.

اگر ناشناسی یک اثر قوی داشته باشد و شناخته شده نباشد،چون نمی شناسندش ، اثرش فروش ندارد و چاپ نمی شود.( تأ کید در چاپ اثر برفروش است و چهره هم در پس آن پنهان می ماند.)

گاهی به جای نقد ،لازم است به ضد نقد دست بزنیم،یعنی نقد را نقد کنیم.نقدی که با توجه به صاحب اثر و شهرت او ، اثرش را نقد می کند.

جامعه استبدادی ،در طول سالیان و قرن ها ، با توجه به اندیشه های اجتماعی مستبدانه ،نقد آزاد نداشته است.چون نویسندگان و شاعران  هوادار دیکتاتور

می خواستند استبداد را تمدن و فرهنگ معنا کنندو دیکتاتور  را آزاد ه و نام و نان کسب کنند.

ادامه نوشته

گزارش جلسه 26 اردیبهشت / الهام باباخانی

جاي زهرا نوري و آقاي آقازاده خالي بود . عاطفه ي عزيز هم نبود تا خوشحال تر شويم. رويا بيژني با آنكه پدري بيمار داشت ، با لبخند زيبايش جلوتر از همه آمده بود و آقاي آستانه هم درست سر وقت . 

   يكشنبه 26 خرداد كمي از ساعت 5 گذشته ،  آقاي آستانه از اصلان قزللو خواست تا جلسه را رسمي كنند . آقاي قزللو مدير وبلاگ خانه ي نقد است كه مديريت اين جلسه را بر عهده گرفته است . هفت داستا ن كوتاه به نام هاي " دهاتي " ، " داستان برج "‌، " صداي بيد " ، "‌مردن به وقت درخت سيب "‌، " سيزده دربدري " ، " ماهي كوچك كفش زنداني" و " ضامن دار نامه "‌را به قلم عليرضا آستانه در وبلاگش به نام " يادداشت هاي حزب تك نفره من " و  وبلاگ "‌آينه " خوانده بوديم و امروز آمده بوديم تا دريافته ها و نيافته هايمان را رو كنيم .

      آقاي قزللو به اصرار " صاحب هفت اثر " بر صدر نشست و جلسه رسمي شد. گفتند نمونه هايي خوانده شود تا منتقدين گرم شوند . دعا مي كردم اول "دهاتي " را بخوانند . نويسنده كه برگه ها را ورق مي زد ، زير چشمي مي پاييدم . همين شد! " دهاتي " اولين داستاني بود كه خوانده شد . داستان همان كه روزنامه نگار بود ، خاكستري بود ،روشنفكر بود ،عاشق بود و دهاتي هم بود . رويا بيژني روبرويم نشسته بود و نگاهمان با هم شيطنت مي كرد . آنجا كه از ناشر ريش پروفسوري ... مي خواند ، خنده مان گرفته بود . سيخ تيزي بود، ولي درد خنده داري داشت . تمام كه شد ، " مردن به وقت درخت سيب "‌و " صداي بيد " هم خوانده شد . در اين فاصله دوستان ديگري به ما پيوستند . حالا سالن پر شده بود و مجبور شديم دو صندلي ديگر بياوريم .آقاي جانوند ميان من و آستانه نشست . ليلا كريمي ، بابك بهاري ، آقاي اسعدي ، شاهرخ دريا کناري ، خانم مشتاق ، آقاي مهدوي و دوست ناشر و گرافيستشان به ترتيب از كنار من تا سر قوس انتهاي ميز نشسته بودند .

     فخري مقدسي مدير انتشارات قرن 21 بار دوم بود كه به جمع ما مي آمد و كنارش دوست قديمي رويا بيژني نشسته بود . بهاره خطيري هم مثل پروانه مي گشت و عكس مي گرفت وشيوا قديري  و رضا قرخاني هم سرقوس آن طرف ميزنشسته  بودند .

    مثل هميشه كلام اول ، حرف نگفته اي بود كه با نگاه ميان حضار رد و بدل مي شد . سرانجام رويا ي نازنين با همان فداكاري هميشگي پيشقدم شد و گفت : در نوشته هاي آقاي آستانه صداقت و دلنشيني يافت مي شود كه لذت بخش است .

     ليلا كريمي كه داستان نويس قابلي است و در جلسات پيش ، داستان استحاله اش را برايمان خوانده بود ، دومين نظر را داد . او " دهاتي " را با رويكردي طنز گونه دانست و در" مردن به وقت درخت سيب " شخصيت پردازي را درخشان تر ديد . شخصيت گوركن ، گاريچي ، و حتي مرده در داستان حرف مي زد و ديالوگ نقش عمده اي در پيشبرد آن داشت .

     چراغ بعدي را اصلان قزللو روشن كرد ، و گفت :  فرم اين داستان ها و اختصار و ايجازشان به خوبي جواب حوصله ي تنگ اين زمانه را مي دهد . نكات مهمي هم در آن ها ديده مي شد ، مثل قطور بودن درخت سيب كه فرق آن رابا ساير درخت ها نشان مي داد و اين بيانگرتفاوت عقيده و اساس كساني است كه به پاي آن دفن شده اند .

      تلخي عميق داستان درخت سيب هم توجه خانم مقدسي را جلب كرده بود ولي برهه هاي زماني را در آن چندان مشخص نمي دانست . اينكه جنازه را با گاري به لعنت آباد مي بردند ، خواننده را گنگ مي كرد كه قضيه ي اعدامي مربوط به چه تاريخي در ايران است ؛ تا بتواند درپس آن به مفهوم درخت سيب  بيشترپي ببرد . درختي كه 50 سال بعد سايه سار رهگذران شد!

     و اما داستان بيد ؛ شعر گونه است واز آن پيام عارفانه بر مي خيزد . گويا نويسنده مي خواهد نوعي تشخص به طبيعت بدهد .

     آقاي اسعدي اشاره مي كند كه با يك بار خواندن داستان به سختي مي توان درباره اش گفت ؛‌ولي اين كه نويسنده توانسته است سه داستان متفاوت بنويسد ، به لحاظ تسلط بر انواع نگارش و تكنيك ها قابل توجه است . نوشتن داستان بر پايه ي ديالوگ دشوار است .

     آقاي اسعدي داستان نويس است و روي داستان هاي مبتني بر ديالوگ كار مي كند . به همين سبب ارزش و سختي كار چنين داستان هايي را خوب مي داند .

نكته ي مهمي كه درداستان درخت سيب ديده مي شد ، پايان محتوم آن بود . پايان داستان از زبان نويسنده به شكلي تحميلي رقم مي خورد ، درحالي كه گفتگو هاي گاريچي و گوركن روند خوبي به كار داده بود .

    او به داستان" صداي بيد" هم اشاره كرد و اينكه در آن به اشيا جان داده شد ه وحالت تمثيلي دارند ؛ آن چنان كه خوانند ه احساس نزديكي بيشتر با اجزاي سخنگوي داستان مي كند . وديگر اين كه :‌زاويه ي ديد ش هوشمندانه است . 

     در داستان " دهاتي " ،  يك نامه مطرح است . وقتي شما به كسي نامه مي نويسيد ، او برخي اطلاعات را مي داند و شما نبايد دوباره آن را بگوييد . اين نكته ي مهمي است كه نويسنده به آن توجه مي كند .

     اسعدي پرداختن به كليشه اي چون " چشم خمار " را در داستان " دهاتي " جايز ندانست .

 

     الهام باباخاني هم نا پرهيزي كرد و دست از نوشتن برداشت تا كمي درباره ي داستان نخوانده ي " سيزده دربدري " بگويد . او توقع داشت خواب اول شخص داستان كه شروع وپايان آن را يك رنگ كرده بود بيشتر باز شود تا شخصيت او كه كتابخوان و احتمالا روزنامه نگار هم بود بيشتر معرفي مي شد .

     اينجا مجلس كمي مفرح و لب حاضرين به خنده گشوده شد . مقصر ش خانم با باخاني بود كه از چگونگي آتش گرفتن سبيل عباس آقا ي كاميون دار توسط ترقه ي كبريتي گفت . چاره اي  هم نبود ، چون داستان خوانده نشده بود و او براي اطلاع حاضرين مجبور شد تعريفش كند . ولي انگار بيش از حد به سبيل عباس آقا پرداخته شد و همين شد كه آقاي مهدوي گوشزد كرد :‌"‌داستان براي تفريح نيست !‌"  وي خاطر نشان كرد ، نخستين قدم اين است كه ببينيم اتفاقي كه در داستان مي افتد آيا قابليت داستان شدن را دارد يا خير .او طنز اين داستان را شبيه كارهاي عزيز نسين دانست كه يك موضوع عميق را با شكلي به ظاهر سطحي مي نوشت . آقاي مهدوي معتقد بود كه داستان درسنين نوجواني مي تواند با هدف سرگرمي و لذت نوشته شود تا مخاطبينش را به خواندن تشويق كند ، ولي در سنين بالا خوانندگان بيشتر دنبال مطلب دندانگيري هستند.

     همين مبدا بحثي ميان آقاي مهدوي و نويسنده شد كه  اصلان  قزللو با دعوت به پذيرايي و نوشيدن آب ميوه هايي كه آقاي آستانه خريده بود ، گفتگو را قطع كرد. هوا گرم بود و كيك وآب ميوه مي چسبيد.

     زياد طول نكشيد تا دوباره به سالن برگشتيم و عليرضا آستانه " داستان برج " و " ماهي كوچك كفش زنداني " را خواند . آقاي مهدوي ادامه ي بحث قبل از پذيرايي را پيش كشيد و گفت : اين دو داستان نشان داد كه شما در پي سرگرمي نيستيد. اين ها دو داستان جدي بودند و البته داستان برج را مي شد كوتاه تر نوشت.

     آقاي جانوند هم به اين كه داستان "ماهي كوچك كفش زنداني " با تكنيك سوم شخص نوشته شده است اشاره كرد و گفت : داستان برش داشت و من از جايي كه وارد قطار شد ، قصه را گم كردم.

     اسعدي ادامه داد: يك بار داستان را مي خوانيم كه ببينيم چه مي گويد و دوباره مي خوانيم تا ببينيم چگونه مي گويد .

     راستي تا يادم نرفته بگويم كه آقاي بهاري هم دو  بار‌ياد آور شد كه در جلسه ي نقد بايد بيشتر به نقد اصول تكنيكي داستان نويسي پرداخته شود و نه قصد محتوايي آن . اين را گفت چون جاهايي صحبت درباره ي موضوع داستان ، داغ تر از تكنيك داستان نويسي مي شد .

     فرصت زيادي نمانده بود . جلسه پايان يافت و ما مجال شنيدن آثار ديگران را نيافتيم . شايد دليلش اين بود كه حضار ، داستان ها را نخوانده بودند و نويسنده مجبور شد اين كار را بكند  !   

     اگر چند دقيقه وقت مي گذاشتيم و آثار را از پيش مي خوانديم فرصت شنيدن نوشته هاي ديگران را هم مي يافتيم .

     درست است كه هميشه به وبلاگ ها سر مي زنيم و نوشته هاي يكديگر را مي خوانيم ، ولي شنيدن آن ها از زبان خالقشان لطف ديگري دارد . اين طور نيست ؟‌ .......


تولدت مبارک افرا کوچولو

در چنین روزی البته چند ساعت پیش بعد از سالها خاله جان شدیم .

 

برای آخرین روز بهار

 

سالهاست کودکی می کنم تا پاک کنی تلخی کودکی های نکرده را !

و لج می کنم با عددها /من که بزرگ نمی شوم .

پانوشته :چطوری به خودت تولدت را تبریک می گویی.اصلا تبریک می گویی

            یا اینکه این چیزها از ما گذشته !

یکشنبه /دوم تیر /نشر افراز

این نشست  گروه آینه به نقد و بررسی اشعار علی عبداللهی عزیز اختصاص دارد .

.آرامش مخدر چشم گاو

 می گویند در چشم های گرگ شراری ابدی است،

  از دوران پیش از کشف آتش

 و زیبایی شگفتی در آن می سوزد!

 که تمامی ندارد.

ظرافت عجیبی ست دردرک این نکته

 

و حقیقتاً که درست است!

اما از خود می پرسم،

چشمِ ِ گرگ

واقعاً از چشم گاو ، باشکوه تر است؟

 

پاسخ به این سؤال هرچه که باشد

جدال

 همچنان پابرجاست،

 مگر با طرح این پرسش:

شرار ابدی زیبایی سوزان چشم گرگ ها

قشنگ تر است

یا آرامش سبز و مخدر زن اردیبهشتی؟

                                                         علی عبداللهی

مکان جلسه:

خ فلسطین جنوبی/خ وحید نظری /کوچه افشار /پ ۴ /واحد ۵

 

مهلت دهید !

به دستور خراباتی عزیز و ابن هیچکس

بی انصاف ها لااقل تا آخرهفته دندان روی جگر بگذارید تا دمی پس از خوردن کیک تولدمان ،حضرت عزراییل را که بارها جواب کرده ایم ،ملاقات کنیم که می دانم زیادی دلتنگم است. اما بارها خدمت شان عرض کرده ام : قربان هنوز با این دنیا کار دارم،تازه طعم گناه های کرده نکرده زیر زبان مان مزه کرده . دلتان می آید حسرت به دل بیاییم حضورتان و ایشان مهربانانه چشمکی فرموده اند و یواشکی با دست مبارک اسم مان را از لیست بلند بالایشان حذف کرده اند البته تا کور شود فلانی که چشم دیدن مان را ندارد. و به گور خواهد برد دیدن تشییع جنازه ما را ... البته درستش این است به مرده رو بدی به خوابت می آد !

البته خراباتی عزیزم مدتها پیش دعوت نامه فرستاده بودند که بنده از دردی مزمن رنج می بردم و هر چه سعی فرمودیم،نشد که دوخطی به رسم ادب بنگاریم و امشب هم حال خوشی نداریم و نزده   می رقصیم. اما اگر مهلت 24 ساعت باشد .

بنده چانه زدنم خوب نیست وگرنه کلی چانه می زدم بلکم به میزان دندان گیری برسدکه بشود نمازهایی قضا را  ادا کرد و پولی داد تا مسلمانی چشم و دل پاک روزه های قرضی امان را بگیرد و بعد می افتادیم به حلالیت خواستن ... خدای من دماغم رو ببین !

خدا وکیلی اگر جای فک زدن نداشت تمام 24 ساعت را خانه می ماندم و با اشادا خانه سازی ، خمیربازی شایدم  نقاشی می کردیم و بعد با موسیقی شیش و هشت حرکات موزون یا به قول اشا رقص مدرن انجام می دادیم و در وقت اضافه به خوردن هله هوله یا شاید دیدن صدباره قلعه ی هاول مشغول می شدیم . سرتان را درد نیاورم بعدش خیلی راحت به خودمان می قبولاندیم که فردا چشمهایمان به روزی تازه باز خواهد شد و با خیالی آسوده و با دروغی شیرین اشا را بغل می کردیم و می خوابیدیم البته قبلش قصه های خواب متولدین اسفند را می خواندیم.

معذرت می خواهم بی ادبی نباشد آخه با 24 ساعت هیچ غلطی نمی شود کرد.اگر مهلت را بیشتر می کردیدو پولش را مرحمت،شاید سفر ی به یونان یا مصرشایدم تا همین کیش خودمان می بستیم به تنگش البته شاید به سرمان می زد با دوستان وبلاگ نویس که افتخار دیدن شان حاصل نشده ، قراری بذاریم در 469 و اگر جا داشت شاید سفری دوستانه مثلا تا همین اول جاده چالوس همان نزدیکی های سد و خلاصه جوجه کبابی و سیب زمینی تنوری و محو تماشای سد شدن . و آخرین شب عمرمان را در شیروانی خانه ای صبح می کردیم .

البته اگر تا همین 31 خرداد مهلت را تمدید کنید ،منت برسرم گذاشته اید که مشتاق دیدن کادوهایم هستم شاید آن دنیا به کارمان آمد. البته اگر دوستان لب نگزدند مایلم بی هیچ تشریفات و آدابی تنم را به خاک بسپارند و هزینه مراسم را خرج خریدن کارت های اینترنتی بکنند تا در عوالم برزخ تا دیگران برسند سرمان را یه جوری گرم کنیم.

پانوشته :هر کس مایل است بازی را ادامه دهد نام نمی برم تا مبادا نام عزیزی از خاطرم برود.

 ترز و جناب روشن ضمیر :

nori.zahra83@gmail.com 

29 اردیبهشت

 

بچه را که خواب آلو بغل زده بود، بالای سرش ایستاده بود و نفس های منظمش و بوی تنش را سیر کیف کرده بود. تنها بوی که آرامش می کرد . و لپ هایش را کشیده بود:

-   جوجو تو هم عرق می کنی!

عادتش بود قبل از خواب صورتش را لمس کند و دستهای کوچکش را محکم بچسبد،انگار که قرار باشد چیزی مرموز آنها را از هم جدا کند.دستهای کوچکی که همه ی خط هاش را حفظ بود.

دیروزگفته بودهیچوقت پیرنمی شود.روح فانتزیش، جوانش نگه داشته بود.بزرگ نمی شد. چیزی از درون با بزرگ شدنش سرناسازگاری داشت.اما اگر عددها را پس و پیش می کرد باز خط ها بودند.خط های که هر روز صبح با وسواس تمام با پنکیک پاک می کرد . انگار که قسمتی از وجودش یا روزهای پشت سرمانده را انکار کرده باشد.

صبح که از رختخواب جدا شده بود، به خودش گفته بود امروز هم مثل همه ی روزهاست. موبایل شش صبح، سکوت خوابی نکرده را شکسته بود.متنفر بود یهوی از خواب بپرد. بیدارشدن تشریفات داشت.با زنگ موبایل چشمهایش باز می شد.با زنگ ساعت برای خفه کردن آخرین هشدارنیم خیز می شد.از تخت سر می خورد، چشمهاش را می بست و سعی می کرد به یاد بیاورد امروز چند شنبه است. از شنبه ها بدش می آمد ،یاد همه روزهای مزخرف دنیا می افتد .

اول هفته را دوست نداشت. شنبه ها لجش را  در می آورد ، یکشنبه ها یه جور خوبی صمیمی بود.بهترین لحظه های زندگیش یکشنبه ها اتفاق افتاده بود.بقیه روزها مثل هم بود. فقط دیدن یه آدم خاص و هوای ابری و بارانی می توانست طعمی به بقیه روزهای هفته بدهد.پنج شنبه بهترین روز هفته بود.یاد همه ی لحظه های تکرار نشدنی می افتاد کلاس فیلمنامه و همه هوش و حواسش که بیشتر پیش نازنین ترین مرد دنیا بود تا سیناپس و نقطه عطف و مگ گافین.و حضرت استاد که پابرهنه و بی موقع از لحظه هاش عبور کرده بود یا به قولی بد وقتی سر راه هم قرار گرفته بودند وبی مورد  سایه های همدیگر را  تا آخر عمر به دنبال می کشیدند.حالا هی محترم ترین روانشناس دنیا بگوید:

آشغال جمع کن ها همه ی آشغال هایشان را تا آخر عمر به دنبال خود می کشند. خرت و پرت جمع کردن را همیشه دوست داشت. مگه نه اینکه می گفتند تیر ماهی ها عاشق عتیقه و گذشته اند.حتما بین تیرماهی ها آشغال جمع کننده ترینشان بود.

چقدر داغون شده بود وقتی حضرت دکتر نامه را نخوانده یا خوانده پس داده بود انگار که یکی بی دلیل بخواباند تو گوشت و بعد بگوید ببخشید شما را با یکی دیگه اشتباهی گرفتم.نامه را چپانده بود توی کیفش و خواسته بود پاره کند تا شاید سالها بعد یادش برود.حتی خیال نداشت یک بار دیگه بخواندش اما کاغذ نامه زرد شده را پانزده سال حفظ کرده بود. چون لحظه ی آخر دیده بود حضرت دکتر دوخطی محض ادب نوشته.و هزار بار پانزده سال خوانده بودش.حالا سالهاست نمی داند کجا گمش کرده آدمی که از او فقط چند خط و یه مشت خاطره رنگ و رو رفته مانده.

ادامه نوشته

نسخه بنویسید

بنده مدتی است از درد ننوشتن رنج می برم

و هیچ معجونی افاقه نمی کند !

 

نمایش فیلم نخواهیم داشت

 

یکشنبه / ۵ خرداد /نشر افراز / ساعت  ۵ برگزار خواهد شد.

اما نمایش فیلم مستند درباره ی زندگی احمد محمود به جلسات بعد موکول شد.

 

     

22  اردیبهشت /  نشرمهیستان

 

با نزدیک شدن به خرداد ماه، نشست های گروه آینه یک ساله می شود و لزوم برنامه ریزی مشخص برای جلسه ها بیشتر احساس می شود.به همین منظور ،جلسه پیش  بیشتر به برنامه ریزی نشست های آینه اختصاص داشت.دوستان، موضوع نشست ها را پیشنهاد دادند و برنامه های چند نشست گروه آینه تعیین شد.

یک سال از عمر نشست های آینه و  دوستی هایمان  می گذرد. در این یک سال، بیشتر از شعر و داستان خوانی و بحثهای تئوری، کنار هم زندگی کردیم و لحظه های خاطره انگیزی سپری شد.

قرار است گزارش جلسه ی پیش را بنویسم، اما  ذهنم خاطره ها را مرور می کند. خاطره ی اولین جلسه ی دور هم جمع شدن مان، بزرگداشت کافه تیتر، افطاری ماه رمضان، نمایش فیلم بهزاد خداویسی ،عروسکهای بهشتی، نقد کتاب دکتر حجوانی ،نقد ترجیع بندی برای شاعران جوان    فتح الله بی نیاز،جلسه های نقد آثار دوستان،جلسه با زنان ناشر،مدیریت چرخشی جلسه،بحث های تند و تیز و دلگیری های زود گذر .

یکشنبه پیش مثل جلسه های قبل،مهمان تازه ای داشتیم.حسن فرهنگی که علاقه مند داستان ها را دنبال می کردند و به جا و درست نقد کاربردی می کردند. و لیلا کریمی که دست پر آمده بود و برای گروه، داستان استحاله را ،که در سایت سخن است ،خواندند.

به غیر از داستان ایشان، داستانی از میم– الف هم خوانده شد و مختصری درباره ی داستان صحبت شد. اصلان قزل لو هم یکی از اشعارشان را قرائت فرمودند.

شاید این توضیح لازم باشد، ممکن است تغییری در جدول برنامه رخ دهد که به اطلاع دوستان خواهد رسید.و اینکه، شهریور ماه نقد اشعار سهیل آقازاده را خواهیم داشت.

نکته بعد، از دوستانی که پیشنهادی برای نشست های بعدی آینه دارند، خواهش می کنیم نظر خود را  اعلام فرمایند.

 

    جدول  برنامه ی نشست های آینه

 

 

یکشنبه

 

 5   خرداد

 

نشر افراز 

پخش فیلم مستند زندگی احمد محمود

 

یکشنبه

    

 12   خرداد

 

نشر مهیستان

 

محور بحث :  نقد و مباحث پیرامون نقد

 

یکشنبه

 

26  خرداد

 

نشر مهیستان

 

نقد داستان های

علیرضا آستانه

 

یکشنبه

 

   2   تیر

 

نشر افراز 

 

  نقد اشعار

علی عبداللهی

 

 یکشنبه

 

  9   تیر

 

نشر مهیستان

  نقد اشعار

 

اصلان قزل لو

 

 یکشنبه

 

  23   تیر

 

نشر مهیستان

 

  نمایش عکس های

بهاره خطیری

 

 

به یاد خیام و به مناسبت روزش

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهدبود       

 

 

 

    نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

 

داستان های برگزیده ی جشنواره  اس.ام.اس

 داستان شماره 192   : بیست سال بعد

ترکش حرکت کرد . مرد مرد .

نویسنده : عادل حیاوی

داستان شماره  3  : انتظار

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه مانده به 5 باتری ساعت را کشید و چشم به راه ماند .

نویسنده : کرم رضا تاج مهر

داستان شماره  67  : دکمه جا افتاده

( یادته پارسال که برف می اومد . با هم از روی ریل قطار گذشتیم )

( آره . آره . چه روز قشنگی بود )

( یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست ؟ )

( وای هنوز که فکرش رو می کنم تنم یه جوری میشه ) ( موهاتو تازه رنگ کرده بودی . یه ژاکت صورتی تنت بود . )

( تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود . چقدر بهت می اومد . )

سکوت بعد از چند دقیقه .

( راستی اسمت چی بود ؟ )

نویسنده : خسرو نخعی

ادامه نوشته

نخستین جشنواره ی داستان کوتاه کوتاه از طریق پیامک

 

اولین جشنواره ی اس.ام.اسی داستان های کوتاه کوتاه ، پنج شنبه،5 اردیبهشت ماه،در شهر کوچک اندیمشک،آغاز به کار کرد. این جشنواره ادبی با همکاری حوزه هنری،وزارت فرهنگ و ارشاد، شورای شهر،شهرداری اندیمشک ودوسال تلاش خستگی ناپذیرخلیل رشنوی به مرحله ی اجرا رسید.

تعداد آثار رسیده به جشنواره ،428  داستان بودکه تمامی این داستان ها از طریق پیام کوتاه ارسال شده بودند. حتی فراخوان جشنواره هم ابتدا ازطریق پیامک پخش شده و بعدها سایت خبرگزاری ایبنا،سایت رادیو زمانه هلند،سایت ادبی جن و پری و سایت آتیبان ،سایت کانون ادبیات ایران و ده ها سایت خبری و ادبی دیگر با درج خبر از جشنواره پیامکی حمایت کرده بودند.

داوران نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پیامکی،اسدالله امرایی مترجم توانای کشورمان،جواد جزینی نویسنده و محقق حوزه ادبیات داستانی و علیرضا محمودی ایرانمهر بودند.

دربین میهمانان جشنواره،چهره های نام آشنایی چون محمد عزیزی مدیر مسئوول مجله ادبی رودکی و مدیر نشر روزگار، ناهید توسلی مدیرمسئوول مجله ی ادبی نافه، ،میترا الیاتی مدیر سایت جن و پری،طلا نژادحسن نویسنده و منتقد و دیگر اساتید حوزه ادبیات داستانی حضور داشتند.و همچنین داستان نویسانی از اقصی نقاط ایران از اهواز،اصفهان،همدان،شیراز،تبریز،تهران و....

جشنواره با همه ی سادگیش سرشارصمیمیت و لحظه های خوبی بود و ویژگی هایی داشت که از جشنواره های دیگر متمایزش می کرد. اول از همه به کارگیری پیامک درخدمت داستان بودکه ایده این طرح از خلیل رشنوی،داستان نویس برگزیده ی جایزه ادبی هدایت در سال 83 بود.

و بعد،تلاش دلسوزانه ی مریم دلباری، مجری برنامه و داستان نویس جوان آبادانی و همه مسئولین اجرایی جشنواره که سعی می کردند تا جشنواره با همه ی امکانات محدودش به خوبی برگزارش شود.و داستان نویسانی که به مدد اینترنت و وبلاگ نویسی آشنایان دوری بودندکه تازه دوستان ندیده اشان را می دیدند. و اینها گوشه ای از  لحظه های قشنگ و تصاویر به یادماندنی جشنواره بود.

با توجه به اینکه این جشنواره برای اولین بار در ایران برگزار می شود، این سئوال مطرح می شد آیا داستان پیامکی گونه ای تازه ای از داستان است ؟

علیرضا محمودی ایرانمهر،دبیر جشنواره کشف لحظه و داور این جشنواره در مصاحبه با روزنامه قدس در جواب به  این سئوال می گوید:"داستان های اس.ام.اسی گونه ای تازه ای نیست.اما طبیعتآ داستان های اس.ام. اسی در چارچوب گونه ی ادبی خاصی قرار می گیرند که مهمترین ویژگی اش حجم کم،ساختار روایی موجز و تجلی استعاری آن است.گونه ای که بیشتر آن را با نام فلاش فیکشن می شناسیم و یا نام های همسانی که همگی بر همین سه ویژگی عمده دلالت دارند."

و درباره ی تاثیر اس. ام.اس بر داستان توضیح دادند:"مهم ترین ویژگی این رسانه و چیزی که به این مسابقه اهمیت ویژه ای می دهد،گشودن فضای تازه ای برای عرضه و لذت بردن از ادبیات است.راهی برای ورود ادبیات به چرخه تعاملات فرهنگی و اجتماعی معاصر... اس.ام.اس رسانه ای است که روزانه مخاطب میلیونی در ایران دارد،اگر برگزاری چنین برنامه های بتواندادبیات را وارد این چرخه ارتباطی کند،روزنه ای برای ورود به زندگی روزمره ی مردم بیابدو مخاطبان بیشتری برای داستان بسازد،اتفاق بسیار بزرگ و تاثیر گذاری خواهد بود."

متصدیان برگزاری جشنواره،علاوه بر نقد و بررسی تعدادی از داستان های راه یافته به مرحله نهایی، چند برنامه سخنرانی هم در برنامه های فشرده جشنواره قرار داده بودند:

-          واقعیت و خیال در داستان کوتاه دهه اخیر توسط حسن میرعابدینی

-          فرم گرایی و تجربه گرایی در ده سال اخیر توسط حسین مرتضاییان آبکنار

-          ریخت شناسی داستان های مینی مالیستی توسط جوادجزینی

-          جوهره ادبی در داستانک ها توسط علیرضا محمودی ایرانمهر

-          مقایسه داستانک های ایرانی و خارجی توسط اسدالله امرایی ( البته به علت کمبود وقت و مقارن شدن به زمان برگزاری نماز جمعه  این سخنرانی برگزار نشد.)

در لابه لای برنامه های تدارک دیده شده برای اولین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پیامکی، بازدید از معبد کهن چغازنبیل و همچنین پخش کیلیپی از زندگی زنده یاد احمد محمود قرار داده شده بود.

علاوه بر جلسه های نقدو بررسی و سخنرانی،جلسات داستان خوانی با حضور داوران و میهمانان جشنواره و با شرکت اکثر دوستان در لابی هتل در هر فرصت پیش آمده برگزار می شد.

مراسم اختتامیه جشنواره هم با سخنرانی حاج آقا بسی خاسته مدیرکل ارشاد،اسماعیل فلاح ریاست حوزه هنری،دبیرجشنواره خلیل رشنوی و قرائت بیانیه ی داوران توسط اسدالله امرایی آغاز شدو با تقدیر و تشکر از نعمت اله رییسی ریاست اداره فرهنگ و ارشادشهرستان اندیمشک و همچنین تقدیر از مسعود عالی محمودی مسئوول آفرینش های ادبی حوزه هنری استان خوزستان و اعلام ده داستان برگزیده به کار خود خاتمه داد.

ده داستان برگزیده از بین 428 داستان کوتاه کوتاه از طریق اس.ام.اس به جشنواره به این ترتیب بودند.

-          پس از بیست سال / عادل حیاوی

-          انتظار / کرمرضا تاجمهر

-          دگمه جا افتاده / خسرو نخعی

-          صدقه / سروش امامی راد

-          سزارین/ خسرو عباسی

-          هدیه کوچک / مومنی

-          نیاز / پرستو آزادی ابد

-          شاه / وحید حسینی

-          دیگه مهم نیست/ آرزو بناب

-          مردی که یادش رفت / حسن میرزایی

-          و همچنین تقدیر ویژه داوران از داستان نویس یازده ساله ی آبادانی ،دانیال موحدی برای داستان کوتاه کوتاه مقصر.

در پایان،غریب بود که اکثریت شرکت کننده درجشنواره،میهمانانی بودنداز شهرهای مختلف و متاسفانه تعداد انگشت شماری از ساکنین شهر اندیمشک در جشنواره حضور داشتند،نکته ای که محمد عزیزی مدیرمسئوول رودکی نیز به آن اشاره کردند.و  از خاطرم نمی رود بغض و جمله ای پایانی دبیر جشنواره که گفت: " از تمامی میهمانان و شرکت کنندگان در جشنواره به خاطر همراهی شان تشکر می کنیم. به هرحال اندیمشک یک شهرستان است با تمامی محدودیت های یک شهرستان.امیدوارم این نقصان ها را برما ببخشند."

ومن امیدوارم،جشنواره داستان کوتاه کوتاه اس.ام.اسی ادامه یابید و سال بعد باز هم شاهد برگزاریش باشیم.

 

یکشنبه ،اول اردیبهشت

جلسه ی آینه ،ساعت 5  در دفتر نشر افراز برگزار خواهد شد .

فردا در جمع آینه مهمان عزیزی داریم، برای شناخت ایشان شاید تنها این مقدمه کافی باشد.

مکرمه قنبری هنرمندی خلاق و نقاش چیره دستی بودکه دیر شناختیمش تا وقت هست،

وظیفه دانستیم که از خانم بهشتی دعوت کنیم تا از نزدیک با ایشان و هنرشان آشنا شویم.

بتول بهشتی، متولد 1317 بی هیچ تحصیلات آکادمیک و گذراندن دوره ی آموزشی یکی از

هنرمندان بزرگ عروسک ساز این مرز و بوم است که تعدادی از آثار ایشان در تئاترشهر،خانه ی

 هنرمندان، نمایشگاه دانشگاه یزد و فرهنگسرای سالمندان درمعرض دید عموم قرار گرفته است.

در ضمن مدیرجلسه، آقای آقازاده خواهند بودو به سنت جلسه های پیش  داستان خوانی و شعر

خوانی خواهیم داشت.

نشرکتاب،مسئله این است! / اکرم حسن زاده

                                                                                                            

نشست مشترک کانون فرهنگی زنان ناشر و گروه ادبی آیینه عصر یکشنبه 25 فروردین ماه در دفتر   انتشارات مهیستان باحضورمهمانان برگزارشد .                                                               

ابتدای بحث خانم شهناز مجیدی (انتشارات روشا) با معرفی خود و فعالیت های این نشر سکان بحث را به دست گرفتند و در ادامه با معرفی کتاب های خود به دوستان لذت دریافت کتاب را به همه چشاندند.
چیزی که ابتدای کار به نظر می رسید این بود که هنوز کسی نمی داند چه چیز را از کجا شروع کند.
آقای بهاری با مطرح کردن اینکه یک بافت منسجم در کشور می تواند به مقوله نشر و گسترش کتابخوانی کمک کند گفتند : در آمریکا 190 هزار شاعر وجود دارد .آنها بافت منسجم دارند ،منتقدین حفظ شدند که مردم به انها اعتماد دارند،نشریات حفظ شدند،برای جوایز مختلف مثل پولیتزر شاعر معرفی می کنند و این باعث می شود که کار ارتقا پیدا کند.ما 105 شاعرچاپ شده داریم و این بافت باید منسجم بشود ،اضلاع دوباره برقرار گردد.کتاب کالاست و نیاز به تبلیغ دارد. بهاری خریدن کتاب و خواندن آن را دو مقوله جدا دانست که البته خواندن آن بحث اصلی است .

رویا بیژنی با بیان اینکه چرا ناشران معرفی کتاب های خود را به عهده روزنامه ها نمی گذارند مسئله ای را مطرح کردند که باعث شد خانم نوذری داغ دلش تازه شود و گفت:ما کتاب را برای مطبوعات می فرستیم آنها اگه دلشان بخواهد معرفی می کنند اگر نه که هیچ.معرفی کتاب مجانی، شامل همه انتشارات نمیشود. نوذری سود ده نبودن کتاب در ایران را یکی از عواملی دانست که باعث رکود وضع نشر است.دلیل دیگر اینکه بعضی ها برای تقلب وارد فضای نشر شدن(کاغذ بگیرن، بیرون بفروشن). راه حلی که نوذری ارائه میدهدبه نظر جالب و تا حدی رویایی به نظر می رسد:در ایران باید نوآوری کرد، نو آوری نیاز به سرمایه دارد و چون فردای نشر معلوم نیست هیچ سرمایه گذاری این ریسک را نمی کند.

آقازاده با گریز زدن به یکی از نکاتی که در حرف های بهاری بود خاک را از روی بحث نقد (که البته رکن مهمی برای رشد است)به کنار زده ناخدای هادی بحث می شود:جریان نقد وجود ندارد.سینمای ما افت می کند چون جریان نقد وجود ندارد.بعضی ها می گن اگه فلانی بگه این کتاب یا فیلم خوبه من می رم سراغ کتاب یا فیلم.تا خواننده را پیدا نکنی اثرت فروش نمی رود،خواننده موظف نیست ما را پیدا کند.

خوب نوبتی هم که باشد نوبت آستانه است،که بعد از سکوت طولانی مسئله مهم مولف را مطرح می کند: یک زمانی کتاب تنها رسانه ای بود که مردم با آن ارتباط برقرار می کردند اما حالا جایگزینی آن با تلویزیون،سینماو...مطرح است.

زمانی شاعر پشتوانه و ضریب شخصیت شعرش بود .باهوش ترین شاعر شاملو بوده که عکس رنگی خودش را پشت مجله اش چاپ کرد وخودش را اسطوره می نامید.شاعری که از فقر حرف می زد بر شانه سرمایه داری بود.سوای این مسئله شخصیت شاعر افسون زدایی شده و چیز رازآلودی ندارد.نه شخصیت شاعر ما و نه نویسنده و ناشر عوض نشده است. آستانه کشف ایدئولوژی راز آلود را در آثار شاعران گذشته بخش هیجان انگیزِ خواندن شعر دانست ،که این باعث داشتن خواننده زیاد بودو با این حرف نشان می دهدکه، شاعر دیگرقهرمان شعر خودش نیست.

منصور مومنی هم به جمع سکان داران می پیوندد و بحث مواد اولیه را مطرح می کند که برای تولید کننده چقدر این مواد اولیه قابل فروش وجود دارد.دوم چیدمان ابزار مختلف که کمک می کند به فرهنگ کتابخوانی.چیزی که در بازار نشر مشکل است کتاب توان خودش را در مقابل رقبای آن ندارد و ناشران کاری نکردند که بحث حل شود. نوذری که به نظر می رسید تصور کرده آمده است تا فقط از صنف خودش دفاع کند،مسئله عدم رقابت در مواد اولیه را مطرح می کند زیرا همه از شرایط یکسان برخوردارند در واقع رقابت روی صاحب اثر است.نویسندگان مطرح که فقط به 5 یا 6 ناشر کتاب می دهند،بقیه ناشران اگر با صاحب اثری آشنایی قبلی داشته باشند می توانندخودی نشان بدهند.

خلاصه اینکه این سیندرلا هنوز کفش شیشه ای افسانه ای خودش را به پا نکرده است.در پایان جلسه رویا بیژنی تازه ترین شعرش را ،که داغی چشمانش همه مان را گرم کرد،برایمان خواند.

سنت شکنی

امشب تهدید شده ام که حق نداری بیدار باشی.شما هم شاهد باشید که بنده سر ساعت 12 به خواب رفته ام و الان هفتاد پادشاه به خواب می بینم.امروز عصر خیلی اتفاقی خواندم" تهران انار ندارد " مسعود بخشی در خانه ی هنرمندان اکران می شودو با توجه به اینکه سالها قبل چند مستند کوتاه از ایشان دیده بودم .بدم نمی آمد کار تازه اش را ببینم.فیلم مثل هر اثر هنری دیگر نواقصی داشت و زیادی جای پای صاحبخانه اش احساس می شدو گاه میشد یک شعار بزرگ. اما از انصاف که نگذریم ،جالب بود مقایسه ی تهران امروز و تهران قدیم که حالا فقط سراغش را در کتابهای جعفر شهری و دیگران می توان گرفت و خاطره ی قدیمی ترها.

باید اعتراف کنم درهمین لحظاتی که سطور بالا را می نگاشتم، مرتکب جنایت وحشتناکی شدم. تقصیر خودش بود .باور کنید عمدی نبود.وقتی دیدمش آنقدر عصبانی شدم .نمی دانم به چه حقی پا به حریم امنم گذاشته و چطور به خودش اجازه داده این چنین موذیانه آرامش کوچکم را بر هم زند. نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم کار از کار گذشته بود .جنون آنی !

همه چیز ساده اتفاق افتاد . من لحظاتی مبهوت جنازه ی جناب مارمولک را نگاه کردم . و به خود گفتم :اینم زیر پا گذاشتن یه قانون شخصی دیگه ... بنده همین جا در صحت عقل اعلام می کنم تا به امشب ، هیچ مارمولک ناز و شکننده ای را نکشته بودم و حالا پشیمانم و می دانم که چه سود!

و البته با نوشتن این شب نوشته ،قول دیگری را هم زیر پا گذاشته ام .چهار سالی بود که شب نوشته نویسی را ترک کرده بودم و حالا بعد از آن همه قایم کردن سررسیدهای نو داخل چمدان و گم و گور کردن شب نوشته های سالها پیش،دوباره آلوده ام.البته شاید تقصیرش گردن دوستی باشد که دیروز با یادداشت های ده سال پیشم که پیشش جا مانده بود، غافلگیرم کرد و دوست دیگری که با او همدستی کرده بود و تا صبح از سالهای دور گفت.خلاصه آنکه بنده بی تقصیرم و به قول دوست مرحوم مان ذغال خوب و رفیق خوب و از این حرفها.

مثلا آمدم خبر جلسه ی آینده آینه را بگذارم و بروم .ببین به کجاها که نرسیدیم. البته ذهنم درگیر موضوع دیگری هم است که برای شب نشینی خانه ی سیاووش مطلبی بنویسم و چه دلم می سوزد اگر نباشم که احتمالش هست.

و اما اینهمه از آن مستند گفتم تا فقط بگویم جایتان خالی نمی دانید چه لذتی داشت شنیدن "جبر جغرافیایی"  نامجو در انتهای فیلم و دیدن مصاحبه اعتماد با  نامجو که هنوز نخوانده ام .

در مورد جناب مارمولک هم دلتان کدر نشود که همین چند لحظه پیش توی آشپزخانه قایم باشک می کرد.به خلاف همیشه هر دو خبر را پایان نوشته می گذارم .

 

یکشنبه ،اول اردیبهشت

جلسه ی آینه ،ساعت 5  در دفتر انتشارات افراز برگزار خواهد شد .

( البته دستور جلسه و مدیریت جلسه به اطلاع خواهد رسید)

 

خبر بعداینکه :

پنج شنبه،29 فرودین حوالی نیمه شب ، ساعت 12 در کلبه ی سیاووش دور هم جمع خواهیم شد به مهربانی و از عشق خواهیم گفت به گمانم .از دوستانی که اهل دل هستند دعوت می کنم با ما باشند.

در سنت ما به قول کتایون نازنین و حسام عزیز رنجاندن و رنجیدن روا نیست.پس خواهش می کنم حرمت نگاه دارید و این دور هم نشینی را حرام نکنید، اگر اهلش نیستید.

به احتمال قوید راین جمع دوستانه ، عزیزانی چون کتایون ،نیروانا ،حسام ،رضا،ریحان ،سعید،صدرا،مریم وشاید شیخ و دوست غایب از نظر فلان ابن هیچکس و دوستان تازه ا ی که هنوز افتخار آشنایی حاصل نشده ، همراه خواهند بود.

 

گفتگوی من و فلوبر

فلوبر :  از دیشب شروع به نوشتن رمانم کردم.از همین الان می توانم مشکلات وحشتناک سبک را در کارم پیش بینی کنم.سبک ،چیز پیش پا افتاده و ساده ای نیست.می ترسم یک پل دوکوک*دیگر یا نوعی بالزاک شاتوبریان گونه بشوم.

 

بنده  :  ای وای من جناب فلوبر !

 

* نمایشنامه نویس فرانسوی

شب نشینی

فکر می کنم این روزها حدیث مفصل شب نشینی های گروه خواب زده ی ما شهره ی عام و خاص شده ونیازی به توضیح نباشد.بعد از تعطیلات عید، قرار بر این شده، شبهای جمعه که همه به دعا و زیارت اهل قبور مشغولند و فیضی می برند،ما نیز از ثواب شب زنده داری بی بهره نباشیم.تا این لحظه من هم نمیدانم موضوع گپ دوستانه ی ما چه خواهد بود. هفته ی پیش نیت داشتیم در منزل شیخ ،پنبه ی مرد هزار چهره و مدیری را بزنیم که به علت غیبت تعدادی از دوستان که یکی هم من باشم.جلسه گرم نشد.و شب نشینی با چایی و پولکی کتایون زیر زبان بدجوری مزه کرده .قربانتان بروم من از همین جا به سهم خودم دعوت می کنم ،همه ی شب بیداران عزیز را به شب نشینی سرزده و بی هماهنگی با حسام الدین عزیز

//http://www.mehromahtheatergroup.blogfa.com

توضیح : البته تا این لحظه ،شیخ خبر نداده .اما ما هنوز یه چایی و شیرینی از ایشان طلب داریم. برای موضوع گپ دوستانه پیشنهاد می کنم ،بحث کنیم اگر بدانیم فقط سه ماه زنده ایم چه می کنیم ، چه تغییری در روند زندگیمان می دهیم. و بگوییم از کارهای نیمه کاره ،آرزوهایمان،عشق هایمان و اگر بیشتر محرم شدیم بگوییم از رازهای مگوی و خلاصه هر چه دوست داریم. فقط یادتان نرود من پیشنهاد دادم .می توان حتی موضوع بحث را به شور گذاشت.

نشست مشترک

 

" کانون فرهنگی زنان ناشر " و گروه ادبی "آینه "

"کانون فرهنگی زنان ناشر "و گروه ادبی " آینه " روز یکشنبه ۲۵ فروردین ساعت ۱۷ در دفتر انتشارات مهیستان نشست مشترک خواهند داشت .

ورود عموم در این نشست آزاد است . این نشست فرصت مغتنمی است برای آشنایی بیشتر ناشران ، صاحبان اثر و علاقمندان با یکدیگر .

نشانی : تهران - خیابان شریعتی - سه راه طالقانی - روبروی سینما صحرا - کوچه نقدی - پلاک ۱۲ طبقه اول

 

اجابت دعوت کتایون عزیزم

 

اگر می شد که برگردم به بیست سالگی.شاید تئاتر نمی خواندم.شاید همان سالها حقوق می خواندم و الان مثل هر وکیل خنگولی، از هرپرونده کلی حق الوکاله می گرفتم و نیم دوجین ماده و قانون بار موکل ننه مرده می کردم و تبصره به نافش می بستم که جیرینگی و نقدی و کلی با احترام و عزت دستمزد میلیونی توی پاکت تقدیم کند و حتمآ کلاسم آنقدر بالا می رفت که پرونده ی خانواده هم قبول نمی کردم که پول توش نیست. شاید فکر کنی خیلی پولکی هستم .اما شک نکن که دست به هر کاری می زدم که پولی در آید و بی خیال هرچه ایده آل است می شدم که بی تردید پول که باشد حتی به خدا نزدیکتری. و چه خوب

می گفتند قدیمی ها که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد و یادم هست بزرگی می گفت گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره .

اگر می شد برگردم به بیست سالگی حتما به جای اینهمه کلاس مکاتب هنری،NLP و مدتیشن و داستان نویسی و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه با پولش عشق و حال می کردم و خلاصه همه جوره لذت می بردم

از لحظه هایی که دیگه برنمی گرده و تکرار نمی شه.

اگر می شد برگردم به بیست سالگی و قرار بود که انتخاب کنم مرد ایده آل را ،شاید اصلا انتخابی نمی کردم در اینمورد کمی حرف دارم.نمی دانم روزگاری برایم مرد خواستنی پازلی بود از چند آدم دوست داشتنی و رابطه ی عاشقانه که بماند چه فکر می کردیم و چه شد ! البته شد که گاهی خیال کنم هست وبگذریم که نقد بیرحمانه گذشته و آدمهایش دور از انصاف است که هرلحظه و خاطره ی در زمان خودش یگانه است. 

اگر می شد که برگردم به بیست سالگی باز هم دو چندان می خواستم مادر باشم و زندگی کنم این تجربه بی نظیر  و بزرگ ترین عشق همه ی عمرم را.

اگر می شد برگردم به بیست سالگی دلم می خواست تمام سالهای پشت سر را به اندازه سال گذشته در نوشتن سماجت به خرج می دادم.

اگر می شد برگردم به بیست سالگی شاید دوباره همه ی حماقت ها را مرتکب می شدم .دوباره عشقهای خیالی و باز همه ی آن استرس های شب امتحان ،کنکور و بی خوابی های روز اول کار و همه ی اتفاق ها و آدم های نازنینی که حضورشان در زندگیم به معجزه می مانست. و شاید دوباره وبلاگ و دوستان عزیز و باز قشنگترین عید اینترنتی ... نمی دانم حالا که نه می شه برگشت و نه من حوصله ی برگشت دارم.باید جلو رفت که به قول فیلسوفی خوشبختی حرکت به سوی آرزوهاست نه رسیدن به آرزوها. ما که ساده دلانه باورش می کنیم تا چه پیش آید .

 

پانوشته : این روزها دوستان شرمنده ام کردند و چه دل خوش است به این دوستی های مجازی که زندگی همه اش بازی بزرگی است و خوب بازیمان داده اند. از خواندن آشفته گویی هایم نهراسید که دو روزی است عقل مان را به زور جراحی به دور انداخته ایم و بخیه هایش هنوز قلقلک می دهد ته حلق مان را.

و دندانپزشک محترم آنقدر مسکن برای بی عقلی امان تجویز کرده که شبها مثل بچه ی آدم می خوابیم .

الانم یواشکی قرصهایمان را نخورده ایم تا از شرمندگی کتایون و دوستان عزیز به در آییم و بگویم که خاطر همه اتان را می خواهیم و بد جوری دلبسته ی پستو های شیشه ای شما شده ایم.

اولین نشست آینه در سال جدید

 

یکشنبه ،18 فروردین ،ساعت 5 دردفتر نشر افراز دور هم جمع خواهیم شد

به خواندن چند خط داستان و چند بیت شعر. خوشحال خواهیم شد که شما

دوست عزیز در این جلسه همراه ما باشید.

 

خیایان انقلاب / خیابان فلسطین جنوبی- خیابان وحید نظری- کوچه افشار

پلاک 4- واحد 5 / نشرافراز

برای ابن هیچکس نگاشتیم هفت آرزوی محال !

 

از مرگ نمی ترسم اما می خواهم وقتی می رسد آنجا نباشم .این آرزوی محال به یاد وودی آلن!

آرزو می کنم برسد روزی که بی واهمه از کج اندیشی ها و تعبیرهای غلط،برهنه بگوییم و راحت باشیم عین بچگی ها و پشت هر کلمه ای صد معنا نهان نباشد و راحت بودن وارونه تعبیر نشود

محال است اما آرزو می کنم برسد روزی که جنسیت سایه نیاندازد بر روابط ،کار و همه چیز.

می خواهم عاشق باشم و عاشقانه زندگی کنم،نفس بکشم و بمیرم که عشق می تاراندهمه ی روزمرگی ها و تکرارها را که می پوساند جانم و فکرم را .در این آرزوی محال تفاهم دارم با نیروانای عاشقم.  

این روزها عزیزی ازدستم می رود و کارم از دعا و معجزه گذشته است.شفایش به معجزه می ماند.

محال بودن  یا نبودن معجزه را نمی دانم.

دلم می خواهد تا عمرمان به دنیاست محال نباشدکه این ابن هیچکس زبان سرخش کوتاه شود که خلقی آسوده شوند از نیش زبانش.

شوخی شوخی به هفتمی رسیدیم... راستش آنقدر خوش بین هستم که هیچ چیزی برایم آرزوی محالی نیست و باور دارم : هر آنچه را دوست می داری به دست  بیاور .

 وگرنه بایدبه هرآنچه که به دستت می رسد قانع باشی.

و اما به ادامه ی راه و رسم پیشینیان ، دعوت می کنم از این هفت بزرگوار و هفتاد بزرگواری که مایلند هفت آرزوی محال شان را اعلام فرمایند:

میم الف ،کتایون، رویا ،آساره ،روانپریش ،فانتازیو ،اقاقیا و خانم باباخانی.

مجلس زنانه شد و من هرچه سرو تهش را زدم، نشد که به هفت برسد.اعتراض وارد نیست!

 و دعوت مخصوص از استاد کشکولی که برایمان بنویسند آن هفت آرزوی محال را .

 

بدون عنوان

 

تلاش براي توليد نوشته‌هاي بي‌نقص، فلج كننده است

 

                                                                                             ماریو بارگاس یوسا

فصل تازه رمان

شبی که مادربزرگ مرد. دومین شبی بود که دور هم جمع شده بودند.علی مثل این روزها ناخنش را نمی جوید و از روی دفتر نت ترانه ی زمستان را می زد.محمود که با وسواس پیپش را پاک می کرد و دستمال کاغذی را در کاسه ی جرم گرفته پیپ می چرخاند،نت ها را باصدای بلند می خواند و فالش زدن های علی را اصلاح می کرد. محمود در نگاه اول،ابله مضحکی بود .از آن دسته آدمهایی که دست نخورده از دل تاریخ کشیده باشی بیرون.همان کلاه کج جلال.پیپ و عصا و جلیقه، باچشمهای یک کودن که یهوی خیره می شد به نقطه ای. اما درکلامش و گفته هایش ذکاوتی بود انکار ناکردنی.

محمود خانواده بهم ریخته ای داشت و تقریبا روی پای خودش بزرگ شده بود.بچه ی فلاح باشی و ملی،موسیقی بخوانی .مادرت خانم جلسه ای باشد و پدرت جانباز جنگی از نظام برگشته،ملغمه ای از او ساخته بود از تناقض عقاید و باور مذهبی و درگیری روحی .

راحتی اش موقع دست دادن و روبوسی اش با نارون از نوع لوس کردن پسر بچه ی برای مامانش بود.لحظه ی سلام و علیک،خودش را سرگرم کاری کرده بود تا مجبور نباشد ته ریش نه چندان تنک محمود را تحمل کندو تا ساعتها صورتش بسوزد.محمود استعداد مسلمی در آهنگسازی کلاسیک داشت.اما بیشتر جان می داد برای بازی کردن نقش های کمیک نه ازنوع چاپلینی که از نوع جری لوییسی اش.

اولین روزی که همدیگر را دیده بودند .بعد از سالهای دوری که استادش بود و سرکلاس کرش می نشست. یک روز گرم مرداد بود.محمود از دانشکده برمی گشت.مثل همیشه جورابهای سفیدش از تمیزی برق می زدو خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کردو جلوتر از خودش بوی کاپیتان بلک درهال پیچیده بود.

مثل همیشه ذوق که می کرد،صدایش نازک می شدو جیغ. با همه رسمی و محکم دست دادو عجیب بود که یادش مانده بود، بعد از رفتن مامان روبوسی کند.

آن روز ساعتهاحرف زده بودند.از سالهایی که گذشته بود.از اتفاقهای تکراری که هرسال می افتاد.از دوست های مشترک و خاطره ی کمرنگ کلاس کر و حرف هایی که ارزش شنیدن نداشت.فقط چون چانه اشان گرم شده بود و فضا می طلبید گذشته ها را مرور می کردند.

حالا ماهها از اولین روز دیدن می گذشت و دوباره دورهم جمع شده بودند. دلش شور می زد.. سایه ی بابا که هرزگاهی سرک می کشیدو از لای در نیمه باز تو می خزید. نگاهش که از پشت دربسته می گذشت و همه چیز را وارسی می کرد.هوای اتاق را سنگین کرده بود.هر لحظه منتظر بود طاقت بابا طاق بشود. چشمهایش یک کاسه خون .عضلات صورتش بلرزد.با لگد محکم به در بکوبد و همه را رگباری زیر فحش بگیرد:

-  بچه کونی ها مگه شما خونه زندگی ندارید ... چی از جون من می خواید؟

اما بابا هیچی نمی گفت .فقط توی هال قدم می زد و صدای گامهایش ده برابر محکمتر توی سر او  انعکاس پیدا می کرد.از سکوت بابا بیشتر از فریادش می ترسید.فاجعه ی بزرگی داشت شکل می گرفت و مثل جنینی سرسام آور رشد می کرد. علی که گیتار را زمین گذاشت.محمود مشغول کوک کردن گیتار شد،چندبار سیمها را امتحان کرد و گوش تیز کرد.دستهایی علی که گرم می شد برای آهنگ بعدی به بهانه ی چایی آوردن رفت که سرو گوشی آب بدهد.محمود و علی که آمده بودند دم در تا به نارون سی دی بدهندو بروند.کار به نصب برنامه کشیده بود و نفهمیده بود محمود چطوری تعارف رو هوای شام بمانید را قاپیده بود و دست به کار پخت املت شده بود. و حالا که ساعت از یازده شب می گذشت، باز نمی دانست چرا محمود یادش رفته بابا به این جور مراوده ها حساس است. جلوی در اتاق بابا ،ترسیده نگاهی کرد.کسی نبود آشپزخانه که رفت و سینی را که برداشت.تیزی نگاهی را پس سرش لمس کرد. مستاصل مانده بود،چایی بریزد یا بدون بهانه بیرون برود. بابا چایش را درنلعبکی می ریخت و  داغ داغ هورت می کشید.کلی به خودش فشار آورد تا سینی نلرزد و چای از لیوان ها سرریز نکند. بابا هیچی نمی گفت. به نقطه ای خیره مانده بود.تا حالا اینجور ندیده بودش.اینهمه صبوری و سکوت از بابا بعید بود.سینی چایی را که زمین گذاشت،توقع داشت اختتامیه مراسم شب نشینی باشد و خودش تنها همه ی فحش ها را نوش جان کند.بی خیالی محمود کلافش کرده بود.علی اولین بارش بود و به قواعد خانه ی آنها آشنایی نداشت.اما محمود که از ترس برادر بسیجی کفتر بازش تخم نمی کرد سوسک ماده ای خانه ببرد.چطور اینهمه رله شده بود،نمی فهمید.به خودش که تعارف شام کرده بود ، لعنت می فرستاد.

نارون رفته بود تو نخ علی و در این عوالم سیر نمی کرد.شاید هم چون مطمئن بودمسئولیت  ماجرا گردن خواهر بزرگتری است،خیالش راحت بود.دلش می خواست مثل نارون می توانست ، زیر صدای ساز با ترانه ی"بردی از یادم" دم بگیرد و اجازه بده موسیقی با تک تک نت هایش همه ی تارهای عصبی اش را به لرزه دربیاورد. اما دلشوره چنان ذهنش را آشوب کرده بودکه هیچ تکانی لمس نمی شد.وقتی علی ومحمود رفتند.به ظاهر خانه در خاموشی خواب بود. اما می دانست بابا در رختخوابش پشت هم سیگار می کشدو چشم بر هم نگذاشته.دلش می خواست مثل بچگی ها در مقابل همه ی چشم غره رفتن های یواشکی و خط ونشان کشیدن بابا در مهمانی ها، از ترس وعده ی کتکی که در خانه انتظارش را می کشید،فوری خودش را به خواب بزند.جوری که بابا رختخوابش را هم پهن کند. پتو را رویش بیاندازد و موهایش را از صورتش کنار بزند .مطمئن بود بابا تکان مردمک هایش را از پشت پلک ها نمی بیند که هیچوقت لبخند بابا را ندیده بود که توی دلش به خودش فحش می دهد:

-  مارمولک پدرسوخته!

این ها را بعدها که بزرگتر شده بود، بابا گفته بود و از ته دل خندیده بود.چقدر دلش می خواست مثل آن روزها بابا ندید بگیرد،زیر سبیلی رد کند و توی دلش به این شیطنت های کودکانه بخندد.

صبح زود به سختی با زنگ تلفن از خواب بیدار شده بود و تا به گوشی تلفن برسد،چندبار نزدیک بود به در و دیوار بخورد.صدای یاسین که می لرزید،خواب را از سرش پرانده بود. و تنها یک جمله ی ساده که هوار شده بود روی دلش و مانده بود،چطور این خبر را به مامان بگوید.به مامان که درست پشت سرش با نگاه نگران ایستاده بود.مامان که مطمئن بود تلفن صبح زود شوم است و منتظر خبرمرگی بود .اما تنها کسی که حدسش را نمی زد، مادربزرگ بود که دیشب کلی با هم تلفنی حرف زده بودند.مادربزرگ همیشه حرف مرگ زده بود :

-  مدیونید...خونم رو از خدا بخواید اونقد برام گریه کنین و بلوینید که مردم فکر نکن بی کس و کارم ...به امیر حسین هم گفتم قبرم را آچوق تر بکنه از جای تنگ و ترش بدم میا.

مادربزرگ از مردن می ترسید.موهای سفیدش را حنا می بست و هنوز هم اصرار داشت با آنهمه چروک،صورتش را بند بیاندازد و مهم نبود که هربار بند به چروک ها بگیرد و خون راه باز کند روی صورتش. مادربزگ راضی و خشنود به آینه نگاه می کرد و دستی به چرو ک ها و جوش های متورم صورتش می کشیدو می گفت:

-  اینا از هورموله ...از وختی بچه دونم را ورداشتم ایجوری شو ئه... دوره ایما کی دوا و درمون بی .

جسم مادربزرگ پیر می شد و جانش جوان مانده بود عین چهارده سالگیش؛ پرشیطنت ،طراوت و قهر وناز کودکانه.و این حقیقت تلخی بود که مادربزرگ نمی خواست بمیرد.

 

پانوشته :  مشتاقانه منتظر شنیدن نقاط قوت کار هستم .ایراد که می دانم ندارد.اگر می توانی پیدا کن !

به درازای یلدا بخواب

 

به تو فکر می کنم.به تو که همه ی سالهای نوجوانی ام را پر کردی. به تو و همه ی شب های امتحان. به تو و همه ی یواشکی هایمان. به تو که نمی خواهم به یاد بیاورم کدام هرزه باد بی گاه  دورمان کرد از هم.

حالا بعد از سالها روبروی هم نشسته ایم. روبروی هم. و چه سنگین است هوای اتاق.زانوهایم می لرزد. گریه نمی کنم. بغض لقمه میشود در گلویم و می بندد راه نفس را. گریه نمی کنم و نمی گویم به عشق کلاس جبرانی ات از مثلثات می افتم.گریه نمی کنم و نمی گویم به عشق بودن در کنارت و نرفتن به مدرسه، مشتی قرص می خورم و تو کنارم هستی در مطب دکتر و درد معده که سالها وفادار می ماند با من.

چرا دهانم وا نمی شود برای گفتن .گفتن جمله ای که بشکند این سکوت را که شاید ... شاید یادم برود . و یادم نمی رود .بیزارم از این  اهریمن ... که ذهنت را که جانت را ذره ذره می بلعد و من نگاهش می کنم شاید گلو گیرش شود اینهمه زیبایی.

نگاهت را بگیر از من ... نمی دانی و نخواهی شنید ازمن که چه آمد برسرم وقت دیدنت که تلخم می کند تلخ تر از صبر زرد .

زنگ تلفن، نحس و بدصدا.خراب می کند هجوم بی خبری ها را. گوشی را بر نمی دارم.چه خوب است بی خبری و اینکه فکر کنی شاید معجزه ای شاید و بعید نباشد هنوز ... که باشی و درد بکشی.باشی و ذره ذره جان پس دهی.باشی و ببینم که جلوی نگاهم زنده زنده می پوسی. نه معجزه نه.

این صدای کشدار ، این چشمهای پف کرده ی به زردی نشسته ... نه ،من خط می زنم این صورت غریبه را و سبز می کنم زردی شعورت را و برمی دارم خستگی را از نگاهت و می گیرم از باد موهای رنگ شبت را و  می سپارم در ذهن صدای گرمت را و خیال می کنم و دل می بندم به خیالی...

می خواهم آسوده باشی.راحت و آرام. و بخوابی به درازای شبی یلدا یی و اهریمن از تنت ،جانت دور باشد...

می خواهم تو را با همان موهای مشکی پرکلاغی ،با همان نگاه زنده ،با همان خنده که خط می زند دلتنگی هایم  را به یاد بیاورم با همان صدایی که گرم می کند دستهای یخ زده ام را .

 

پانوشته : و خواهم نوشت هفت آرزوی محال را .نوشتن این دست نوشته آرام و قرارم را  گرفته .

نوشتم تا شاید خیال کنم آرامترم .

خونه تکونی

 

سال 86 سال رابطه ها و آدمهای تازه ی زندگیم و سال دوستی های عجیب  است.

گروه آینه که بی اغراق خانواده ی دیگر من است:رویا،صدرا،آرش،آقای بهاری،خانم باباخانی، آقای اسعدی،آقای آقازاده،آقای آستانه،آقای جانوند وآساره و عاطفه و افشین و سایر دوستان که نوشتن از آنها مطلب دیگری می طلبد. شاید به همین زودی ها ادامه ی  واگویه هایم را برایشان بنویسم که این بار حال و هوای دیگری خواهد داشت.

خانه تکانی خواستنی من این است که بنشینم و سالی که گذشت را مرور کنم ؛همه ی اتفاق ها و آدمهای تازه ی زندگیم؛ رابطه های پررنگ شده.آدمهایی که عبور کرده ایم از کنار هم و تاریخ مصرفمان تمام شده که بودنمان در کنارهم بنا به موقعیتی بوده. و گرنه چیزی ما را به هم گره نمی زده... و دوستانی که هرگز ندیده ام و هرزگاهی در هوای مرطوب پستوهای شیشه ای شان نفسی تازه کرده ام و بی آنکه بدانم دلم جا مانده پشت پستو.

امروز فکر می کنم به همه ی سلام های مردد ...گاه چه حقیرندکلمه هایی که چیده می شوند کنار هم و عاجزند از به تصویر کشیدن حسی که به کلمه نمی آید.

مدتهاست که می خواهم بنویسم از شکل تازه ی دوستی های عصرما و این دنیای عجیب وبلاگ نویسی و وقتی نه چندان کم که خرجش می کنیم.بارها شک به جانم نشسته که کارهای نیمه کاره ات را تمام کن قبل از تمام شدن فرصت. و بخواب مثل بچه ی آدمیزاد که سرگیجه ها صبح امانت را نبرد.و شده که تنبیه کنم خود را .اما بیشتر از سه روز، تبیه را تاب نیاورده ام با همه ی خستگی ها و گاه کارهای تلنبار شده .

و دیگر دیر شده و هیچ تنبیه و تشویقی دورم نمی دارد از :

میم عزیزم که به راحتی کنارمیز آشپزخانه اش برایم صندلی گذاشته.چه کدبانوی بی نظیری است و چه نمک گیرمان کرده !

نیروانای عاشق که هوای غارتنهایی اش گیج و گنگم کرده که تا بر سر در غار نیایی نمی دانی پشتش دژ هوشربایی است.

فلان ابن هیچکس که با همه هیچ بودنش کس و کارم شده و شبهای ساکتم پر شده از پریشان گویی و نوشته های تبدارش و این روزها شده فلونی شوخ و شنگم.

حضرت موز ماهی که بی شک ادامه ی نسل پیامبران بی کتاب است. اما از قضا اعجازش،نثر مسحور کننده ی است که کار صد جادو می کند.

مگر می توان دور شد از :

شیخ اجل وترجمه هایش،آرزو تنها یادگار ادبیات داستانی ،جناب روشن و قفل سنگینی که گاه با هزاران کلید وا نمی شود، پندار و دلتنگی هایش، نیاز و معجون هایش، فروغ ،دیرگاهان، روانپریش که غیبتش دلتنگم کرده بود، آتریسای خوشگل و بابای نویسنده اش، آیت،رسول، فانتازیو،پرستو،شبلی،استاد هدایت و جن درختی  و ... به پیر به پیغمبر ذهنم فلج شده .اگر کسی از قلم افتاده بنده بی تقصیرم.

امسال سال خاصی است و من بیشتر از همه ی زندگیم رابطه های عجیبی را تجربه کرده ام. بقیه اش سانسور ... که این از دست و پاگیر بودن به نام حقیقی نوشتن است که شاید روزی ناممان را لازم داشتیم .خدا را چه دیدی!

خانه تکانی حاصل شد آماده ام تا کنار دوستان سر سفره ی هفت سین به انتظار تحویل سال بنشینیم.درضمن دوستان اگر بی خواب شدند و بی وقت می نویسم برمن ببخشایید که همین چند خط ،سه روز طول کشیده.

بخشی از یه داستان کوتاه ...

 

 آرین که بطری نوشابه را از کوله اش در آورد ، لحظه ای نفس ها در سینه حبس شد و به سکوت گذشت تا رضا به صدا در آمد: گوساله نگفتی اگه بفهمنن چه غلطی  بکنیم   اگه ...

نگین پرید وسط حرف رضا : لیوان آوردی یا با بطری سر بکشیم. و بعد بسته ی چیپس از کیفش در آورد : اینم مزه . محبوبه که سیگارش را با ته کفشش خاموش می کرد. در بطری را باز کرد.بوی سرکه پخش شد توی پلاتو  و در حالی که اولین جرعه را می خورد دستش را بالا برده بو دو گفته بود: به سلامتی قلیچ !

نگین مثل برق گرفته ها پرید و گفت:نگفتم دیروز چی می گفت،مرتیکه هیز ! صندلی ای برداشت و رفت کنار محبوبه و ژست قلیچ را گرفت:

 خانم مرادی همه که مثل شما نیستن . خدا شاهده یه وقتایی یه چیزایی می بینم که اگه حراست دم در ببینه. فوری در این پلاتو ها را تخته می کنه. پسره ی نره خر انگار نه انگار ...بلا نسبت شما، دخترای هنری هم که همه اپن ... لخت تو بغل پسره .من همین جوری دهنم وا مونده که چی بگم.خدا وکیلی شرمم می شد نیگاه کنم...دختره مانتو تنش نبود .یکی از دگمه ی پیراهن پسره هم وا بود، حتما تا صدای منو شنیده، بقیه ی دگمه هایش رو بسته.

نگین که از جلد قلیچ بیرون می آمد،گفت: مرتیکه صندلیش رو آنقدر نزدیک گذاشته بود،زانو هایش چسبیده بود ... و رضا که به زور خنده اش را خفه می کرد، بریده بریده گفت :

اگر دیر جنیده بودی خشک خشک ...

فریاد آرین خنده ی کشدار رضا را برید : خفه ! و در حالی که سعی می کرد،خودش را کنترل کند ،رو به نگین گفت: تو گه خوردی رفتی دنبال هماهنگی پلاتو... مگه رضا مرده ...

رضا خونسرد اما از لای دندان هوار جواب داد : زر زر زیادی نکن .اگه من می رفتم عمرن پلاتو می داد... قلیچ اصولا با عناصر ذکور مشکل داره گل پسر!

نگاهی به دست نوشته های قبلی

زمین موروثی

تنها چیزی که ازاجدادم به ارث برده‌ام زمین موروثی است برای مردن. زمینی پرازتیغ‌های مغرور و وحشی. تیغ‌های که بیش ازشقایق‌ها زیبایشان رابه رخ می کشند.سبزی اصیل گندم‌ها. پچ پچ های باد باساقه‌های بلند بالا.وزمین باسبزیهای تازه بهار،شنگ،قازیاقی،بلمک. وخاک که ازاجدادم سیراب می شود.همه آدمهای که هرگز ندیده‌‌ام. همه کسانی که خاطره های کم‌رنگ کودکیم هستند. وسنگ‌ها که حرمت نگه می‌‌‌دارند همه بودن آدمی رادرگذشته.سنگ‌ها این میراث جاودانه زمین با اصالت وبکر،تنها یادگاردست نخورده زمین از روزهای دور، بدون خط نوشته. سنگ‌‌‌‌های نقش برجسته با نقش آینه وشانه . سنگ‌‌‌های که خاک را نقطه چین می‌‌‌‌‌کنند تا من قد پدربزرگ ندیده‌‌‌ام را اندازه بزنم.سکوت غریبی دارداینجا ،عین دلگیری‌‌‌های عصرجمعه .نگاهم ازمن دور می‌شود تاجاده. تا شکوفه‌‌‌های سیب کنار جاده. تا رشته کوه‌های الوند. و دوباره بر می‌گرددو می‌رسد به این دیوار. به این خط مرزی بین کسانی که فکرمی‌‌کنند هستند و کسانی که باورکرده‌‌‌‌اند نیستند. می دانم روزی که نباشم ساده اتفاق می‌افتد. به سادگی همه اتفاق‌ها. بازخورشید سرساعت همیشگی‌‌‌اش طلوع می‌‌‌کند. باز بوی باران خاک خشکیده را مست می‌کند.درنبودمن هیچ گل عروسی سیاه نمی‌پوشد وهیچ علفی ازمصیبت وارده قامتش خم نمی‌شود. هیچ رودخانه‌ای به اعتراض ازحرکت نمی‌ایستد. همه چیز عین قبل خواهد بود. مثل الانی که هستم. مثل قبلی که نبوده‌‌ام وبعدی که نخواهم دید. مثل اتفاقی گنگ وکور.مثل خوابی از یادرفته.مثل صدایی که باد از دورترها می آورد. به جای خالیم در خاک نگاه می‌کنم،به جایی که برایم کنار گذاشته‌‌‌اند. تنی خواب رفته دردل خاک گرم وزنده. یکی خواهم شد با خاک برای طروات علفی هرزکه درهوهوی باد می‌رقصد .