ادامه داستان فرنگ برای خاطر بهاره نازنین
بارش برف قطع شده بود . یادش نمی آمد این چندمین برفی است که كوهعليسياه را سفید می کند. زير كرسي دراز كشيد و غرق فكرهاي خودش شد . گرما تا مغز استخوانش راه پيدا كرده بود و تازه داشت چشمايش گرم خواب ميشد . صداي در. اولش فكر كرد دارد خواب ميبيند. لحاف كرسي را تا روي صورتش بالا كشيد. كدام مغز خرخوردهاي توي اين برف از خانهاش بيرون ميآمد . در ثاني ،فرنگ كسي را نداشت كه به ديدنش بيايد . اما نه ، واقعا پشت در كسي بود . در را كه باز كرد ، توي چارچوب در خشكش زد . زبانش قفل شده بود . مطمئن نبود كه بيدار است . باورش نميشد او ليلای خودش بود.چه بزرگ شده بود . ليلا هم گيج ومنگ فرنگ را نگاه ميكرد ، انگار كه با پاي خودش نيامده باشد و نميداند كجاست . توي همه اين سالها از نگاه كردن به در اين خانه پرهيز كرده بود و حالا مردد و يك لنگه پا كنار در وايستاده بود. ساعتها بدون اينكه حرفي بزنند، همديگر را بغل كردند و سير دلشان را گريه كردند . هر دو حرفهاي نزده زيادي داشتند . اما فقط گريه ميكردند نه گريه ی خوشحالي كه آنها سالهاي سال را از دست داده بودند. سالهاي كه بدون هم گذشته بود. سالهاي كه ديگر برنميگشت. فرنگ هول شده بود. چه غريب است آدم با بچهاش ، بچهاي كه توي شکمش بزرگ شده ،غريبي كند . خجالت ميكشيد خيلي بهش نگاه كند.سالها يواشكي نگاهش كرده بود.حالا باورش نميشد ميتواتد يك دل سير نگاهش كند و با او حرف بزند. چي بايد به او ميگفت بعد از اينهمه سال . . . توي همه اين سالها فقط با نگاه حرف زده بودند . نگاه مشتاق و گرسنه فرنگ و نگاه پر كينه و بغض ليلا . جز اين زبان ديگري بلد نبودند.و ليلا نميدانست چه جوري سرحرف را باز كند وسكوت را بشكند. از طرفي فرنگ آنقدر خوشحال و دستپاچه بود كه دلش نميآمد ، خوشي اين ساعتش را زهر كند ...