آنچه را دوست می داری
به دست بیاوری.
وگرنه ناگزیر خواهی بود
هرچه را به دست می آوری
دوست داشته باشی.
جرج برنارد شاو
آنچه را دوست می داری
به دست بیاوری.
وگرنه ناگزیر خواهی بود
هرچه را به دست می آوری
دوست داشته باشی.
جرج برنارد شاو
طايفه فضلالله مردماني آبرودار بودند كه يك شبه حرمت شكن شده بودند . طايفهاي كه امين و بزرگ ده بودند . حالا از خجالتشان روز روشن توي ده آفتابي نميشدند ونگاهشان را از زمين نميگرفتند كه مبادا سلامی را جواب بدهند. پس چاره ای ندیدند جز اینکه عامل اين رسوايي را بي هيچ مراسم آبرومندي به خاك بسپارند . طوري كه انگار هيچ زماني فرنگ نامي زندگي نكرده است . مردم هم فرنگ را از ياد بردند ، اما قصه چهارده سال پيش را خوب به ياد داشتند . قصهاي كه تا سالها حرف و كنايههايش روي دل فرخنده هوارميشد . حرفهایی که مثل وبا بین اهل آبادی پخش می شد و هر شفقسوزي تا آفتاب نشين فرخنده غصههايش توي ديگبل ميرشت و فلك را كه بختش را سياه بافته بود . نفرين ميكرد و براي بچه خيرخوشي نديدهاش طلب مرگ ميكرد که اگر فرنگ مرده بود لااقل مردم حرمتش را نگه ميداشتندكه پشت مرده بد گفتن معصيت داشت . اما فرنگ پارهتن فرخنده بود . نميتوانست بكند و دور بندازد وهر وقت پا ميداد فرنگ را ميديد ، بي سروصدا و پنهاني که مبادا كلاغهاي آبادي به پسرش خبر برسانند و دعوا و مرافعه حسابي به راه بيافتد .
خانواده كوچك فرنگ بعد آن اتفاق از هم پاشيد . محمود كه تازه چل چل جوانيش بود . همه غصههايش را پاي منقل دود كرد و چند سال بعد گذشته را به گذشتهها سپرد وبا خانواده اش به ديدن فرنگ رفت و فرنگ كه سر از پا نميشناخت. بهاي اين خوشبختي تازهاش را بارها به پسرش پرداخت . ميدانست كه محمود با پولها چه ميكند . اما به رويش نميآورد . هيچ چيزي نميپرسيد و چون وچرا نميكرد . نميخواست يكبار ديگر محمود را از دست بدهد . اما ليلا كوچكتر از آني بودكه چيزي يادش مانده باشد. تا سالها فكر ميكرد ، چون بچه بدي بوده ، فرنگ ولش كرده ورفته است . او زودتر از هر بچهاي معني جنده را فهميد و با كينه ازفرنگ و همه اهل آبادي بزرگ شدو هروقت تصادفی جايي فرنگ را ديد ، به زمين تف كرد و با عجله دور شد. و لیلا زير دست سلطنه بزرگ شد .سلطنهاي كه روز و شب براي فرنگ به سينه ميكوبيد تا داغ عزيز ببيند ويك لحظه آب خوش از گلويش پايين نرود و هميشه دعا دعا ميكرد آنقدر عمراز خدا بگيرد تا خواري و پيسي فرنگ وصفر را ببيند.با اينكه سوي چشمهايش روز به روز ضعيفتر ميشد اما همين اميد زنده نگهش ميداشت . بايد آن روز را به چشم ميديد . وقتي بچههاي صفر حتي براي مرگش نيامدند وعين آدمهاي بيكسوكار غريبهها كفن ودفنش كردند ، سلطنه كه تا چند سال پيش صفر را قد ميرزا دوست داشت ، باورش شد، آهش صفر را گرفته است . اما ميدانست كه هر آهي دو سر دارد . طايفه سلطنه كه زميني نداشتند که توي ده پابندشان كند . خيلي زود كوچ كردند و رفتند حاشيه شهر، كنار آدمهاي كه هركس به دليلي مجبور به ترك دهش شده بود . آنجا با لهجه ی دهاتيشان شهري حرف زدند و با نان كارگري آروغ شكم سیری .
بوي گندوتعفن تمام دو پارچ ِآبادي را گرفته بود.فصل درو بود.تنها كومباين آبادي نوبتي محصول گندم را از زمين جمع ميكرد. بعضيها هم بی نوبت با چقچقه مشغول درو بودند . زن ها یک پایشان خانه بود ویک پایشان خرمنا .و هروقت فرصتی دست می داد، سري به باغ انگور ميزدندو چند خوشه شاني رسيده پر چادر ميگذاشتند براي ناهاردو و پالرزه. همه چيز مثل هميشه بود. مثل همه ی آخر تابستان ها، اهالي سرزمين عرق ميريختند و محصول چند ماه تلاش پاييز تا بهار را از زمين جمع ميكردند. باد هم كاه به جا مانده از درو را با خودش جمع ميكرد و به هوا ميبرد. اما چند روزي بود باد با خودش بوي تعفن ميآورد . چيزي داشت ميگنديد ومی پوسید.و كسي نميدانست این بو از كجاست. يكي دو روز اول زياد دنبال قضيه را نگرفتند. اما وقتي بو تمام دو پارچ آبادي را گرفت. به صرافت پيدا كردن منشا بو افتادند. رد بو را گرفتند و رسيدند نزديك كاروانسراي شاهعباسي. كاروانسراي كه روزگاري استراحتگاه مسافران خسته از راه بود وحالا بالاي تپه مشرف به آبادي روزهای استراحتش را ميگذراند وتنها دلخوشی اش تماشاي طاير بازي و قايمباشك بچههابود . مثل قدیم خبري از صداي زنگولههاي شتر و قيلوقال مسافرها نبود. حالا هرچه بود، سكوت بودو زوزه باد سرگردان.اهل آبادي می گفتند،اين كاروانسرا يكي از نهصدو نودونه كاروانسراي است كه به دستور شاهعباس در جاده ابريشم ساخته شده و هزينهاي معادل ساختن دوباره بنا ، خمرهاي پر از اشرفی در جايي از بنا پنهان شده است و طمع پيدا كردن آن سكهها چه بيل ها و كلنگ هاي كه به تن خسته كاروانسرا نزده بود. بعد نوبت كوزهگرها بود كه بعضي از دالان ها را بکنند كورهپزخانه وخشت هاي كه روزگاري به سرخي مايل بود، امروز از دوده كوره ها سياه بود. اگرچه سالها بود،كوزهگرها بيكار شده بودند. كورهها خاك مي خورد و رنگ يك كوزه ی خام به خود ندیده بودند،اما يادگارشان روي تن خسته كاروانسرا براي هميشه باقي مانده بود. تازه بعد همه اين ماجراها سازمان حفاظت از آثار باستاني يادش آمده بود يكي از ميراث كهن در حال ويراني است. كلي به گردن كاروانسرا منت گذاشته بودند وتابلوي جلوي آن زده بودند" اين اثر در دست بازسازي است ". به اين بهانه كلي پول بيحساب رفته بودتوي جيب يك سري آدم و پرژوه بازسازي نيمه كاره رها شده بود ودر آهني بدقوارهاي علم شده بود،جلوي هشتي كاروانسرا و بچههاو طايرهاشان مانده بودند پشت در ... كاروانسرا را كه رد می كردند، بوي تعفن شديدتر ميشد. جوانترها فكر مي كردند لاشه گوسالهاي مرده يا حيوان سقط شدهاي است،اما پيرها به تجربه ميدانستند در بيابان خدا هيچ جك وجانوري لاشهاش روي زمين نميماند و بالاخره خوراك سگ و شغال ميشود. وقتي نزديك تنها خانه كاهگلي پشت كاروانسرا شدند، تازه داشت چيزي به ذهن بعضيها ميآمد.چطور زودتر از اين يادشان نيامده بود. درآ ن لحظه يك سئوال از ذهن همه ميگذشت.چند وقت است مش فرنگ را نديدهاند. پيرزن كوتاه قامت وريزه اي كه هميشه چالمهاي به سر مي بست و با گالش هاي مشكياش فقط شب جمعه سرخاك ميآمد تا براي عزيزهاي دربند خاكش فاتحهاي بگويد. حالا كمكم بعضيها به ياد ميآوردند،مدتهاست اوراسرخاك نديدهاند .باز عمو براتعلي براي خاطرجمعي چند بار ياالله گفت و اولين نفر لته در چوبي را باز كرد و وارد شد. همه چيز مرتب بود. قلا تميز بود و تازه ماليده شده بود.توي حصار هيچ بني و بشري نبود. فقط بوي نان تازه بود كه به پيشواز ميآمد. . .
برف آهسته وسبك روي آبادي مينشست. همهجا سفيد شده بود.كوهعليسياه ،رود خشكيده آبادي كه روزگاري براي عبور ازروي آن پل شاهعباسي بنا شده بود. همه قبرهاي پشت قلا وآدمهايي كه همه بودنشان راچند تيكه سنگ توي قبرستان مشخص ميكردوقديميها ازروي همين سنگها قبر فلان كسك را ميشناختند.توي كاسه پر از برف چند قاشق شيره ميريزد . دانههاي برف سر خوردند وزير شيره پنهان شدند وخاطره آن روز را زنده کردند. همه روي كنده كنار قبرستان نشستهاند و كاسه برفوشيره را دست به دست ميكنند . هركس يك قاشق ميخورد و به نفربعدي ميدهد . شيره كه تمام ميشود ، مسابقه چوركه ميگذارند . شرط آوردن شيره است . تنبانشان را پايين ميكشند وكنار هم توي خط ميشاشند . بخار گرم شاشها به هوا ميرود ، توده نرم برف شيار ميخورد و آرام آرام آب ميشود و ليلا مسابقه را پيشاپيش باخته است . گريهاش گرفته . اما فايدهاي ندارد . دريغ از يك قطره . خط شاشها پیروزمندانه پيشروي ميكنند . پيچوتاب ميخورند و از همديگرجلو ميزنندوبازنده ازقبل معلوم شده است. بايد قبول كندو دور از چشمهاي ددش شيره كش برود ، وگرنه سري بعد بازيش نميدهند . با هزار دوزوكلك کوزه شيره را ميقاپد و با عجله به سمت قبرستان ميرود ، اما پايش به سنگ قبري می گیرد و شيره روي برفهاي قبرستان پخش ميشود . انگار مردهها هم هوس برفوشيره كرده باشند . بچهها هم از مرده هاعقب نميمانند و مشتمشت سهم مردهها را از دست هم ميقاپند . درد تركههاي آن شب را يادش نيست ، اما مزه آن برفوشيره هميشه زير زبانش است . چقدر آن روزها از او دورند . همه خاطرات بچگي توي ذهنش رژه ميروند و به يادش ميآورندكه خيلي زود بزرگ شده ، بچگي نكرده، شاه وزيرك ،هه لنگه نكرده آدم بزرگ شده است. دلش براي ددش تنگ شده، اين روزها خيلي دل تنگش ميشد .ميخواست سرش را روي پاهاي ددش بگذارد و او گيسهاي كركشدهاش را ناز كند. آنقدر كه خوابش ببرد وفكر كند همه اين سالها را خواب ديده است. از کاسه يك قاشق برف وشيره ميگذارد دهانش. برفها زودي آب ميشوند وشيريني شيره ته گلويش را ميخاراند . بايد همه چيز را به ددش بگويد . اما چه جوري سر حرف را باز كند.تازه بعد اينهمه سال، انصاف نبود.ميدانست اما روزها از پي هم ميگذشتند و فرصت از دست ميرفت . تنها جايي كه ميشد ، مدتي گم وگور بشود و هيچكس سراغش را نگيرد ، خانه ددش بود . بايد آنقدر آنجا ميماند تا راز هولناكش را براي هميشه چال كند . حالا كه مسعود زندان بود و دستش به هيچ جا بند نبود . چارهاي جز اين نداشت . با حسرت به شكم برآمدهاش دستی كشيد . انگار وقت خداحافظي بود واين آخرين باري بود كه اجازه داشت ، لمسش كند . دلش گرفت. از خودش بدش ميآمد . ميدانست خودش را براي اينكار هيچوقت نمی بخشد...
اگر آدم نتواند با نوشتن
کسی را ناراحت بکند ،
به نظر من بی خود می نویسد.
کینگزلی آمیس
مسیح
به خاطر گناهان ما
جانش را فدا کرد
چطور جرات می کنیم
با گناه نکردن
فداکاریش را
بی اعتبار کنیم !
جولز فیفر