اخبار این روزها

 

میلیونر زاغه نشین 70 میلیون پوند به جیب زد!

دختری در متروی نواب خودکشی کرد؟

اعضای آکادمی اسکار به ایران آمدند اما گلشیفته ...

عید امسال با کلاه قرمزی و گی گی لی ،

سکه 100 تومانی به بازار آمد.

پانویس: دلم برای هامون تنگ شده برای :

خدایا یه معجزه !

یه تکون ... یه این وری ... یه اون وری!

 

با آمدنت معجزه را باور کردم!

 

سوم اسفند، بزرگترین دلیل بودنم پنج ساله می­شود.

کاش هنوز دیر نباشد!

من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد می کشم
سکوت تانکی ست
که برزمین فکرهایم می چرخد و
علامت می گذارد
ازروی همین علامت ها دکتر
نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می کشد
و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد:
                           - چه چاله های عمیقی !"

و

بی آن‌که بدانی حرف زده‌ای/بی‌آن‌که بدانی زنده بوده‌ای/ بی‌آن‌که بدانی مُرده‌ای./ساعت را بپرس  کمکت می‌کند/از هوا حرف بزن٬کمکت می‌کند/نام مادرت را به یاد بیاور/شکل و تصویر کسی را/سریع! از چیز کوچکی آغاز کن/ مثلا رنگ‌ها٬مثلا رنگ زرد/سبز، اسم چند نوع درخت/به مغزی که نیست فشار بیاور/فصل‌ها را، مثلا برف/سریع باش، سریع/ چیزی برای بودنت پیدا کن، دُور بردار/ ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید/سریع! وگرنه/ واقعا/ به مرگت/ عادت کرده‌ای." 

پانوشته: این روزها از  شهرام شیدایی می شنوم که با مرگ می جنگد و من تازه می خوانمش و عجیب شعرهایش به دل می نشیند.

سوره کهف

  

قرآن را که باز کرده بود، به دنبال حرفی پنهانی بود که برای او نوشته شده باشد. لحظه بیدار شدن اصحاب کهف از خواب سیصد و نه ساله. نفهمیده بود یا نخواسته بود بفهمد منظور آیه چیست. قرآن را بسته بود و باز کرده بود. همه­اش عذاب و قهر خدا بود و وعده جهنم ومژده به بخشش گناهکارانی که از روی جهالت گناهی مرتکب شده باشند. نمی­توانست خودش را گول بزند. نه تحمل ماندن و بی خیال شدنش را داشت و نه می­توانست این حس مرموز را دورکند. تحمل جنگیدن با خود را نداشت. باید می­رفت تا تهش. حوصله­ی کلنجار رفتن با خودش را نداشت. این جور موقع­ها از پس خودش بر نمی­آمد. وسوسه رفتن آنقدر قوی بود که هیچ توجیه و منطقی حریفش نمی­شد. برای خلاص کردن خودش از استخاره و تردید قرار راجلو انداخته بود. شرط و شروط ها را از قبل گذاشته بود. بچه که نبودند می­دانستند چه غلطی می کنند. آنقدر بزرگ شده بودند که نیازی به شیک کردن مسئله نبود. دوست داشتنی درکار نبود. با اینهمه نه می­شد کنارش گذاشت و نه می­شد برگشت به قبل­ترها، حتی اگر می شد لحظه­های دیدن و ساعت­های حرف زدن را پاک کرد. باز وسوسه رفتن بود. نیرویی عجیب حکم به رفتن می­داد. در راه همه­اش منتظر بود تا نیرویی متافیزیکی یا شاید شعور کائنات علیه­اش به مقابله برخیزد و تاکسیی بخت برگشته یا راننده کامیونی خواب آلویی بدون اینکه بفهمد ناغافل و دیر روی ترمز بزند و همه چیز تمام بشود. اما آنقدر جان عزیز بود که موقع رد شدن از خیابان بیشترازهمیشه احتیاط کرده بود. ذهنش تعطیل شده بود. ماشین که جلوی آپارتمان تقریبا شیکی ایستاد. نگاهی به پلاک کرد. هنوز شماره آخر را نگرفته، صدای زنگ موبایل و باز شدن در همزمان شده بود. جلوتر آمده بود استقبال. نگران همسایه­ها نبود. نیازی به پنهان کردن کفش توی جاکفشی نبود. گوشی هنوز زنگ می­خورد. تازه یادش افتاده بود، فراموش کرده تلفن را قطع کند.

فضای خانه ساده و راحت بود. باید غریبگی می کرد، اما انگار بارها آمده بود و این بار اول نبود. فقط رنگ راحتی­ها و مدل پرده­ها کمی عوض شده بود. می دانست برای چه آمده. نیازی به کادو پیچ کردن خواسته ی مشترک شان نبود. حتی نیازی به مقدمه چیدن هم نبود. سعی می­کرد فکرهایش را بلند بگوید شاید فشار کمتر می­شد. اما کمترنشده بود.

صدای در که آمده بود. اولین بار نشنیده­اش گرفته بودند. باردوم نگاهی به هم کرده بودند. گفته بود، منتظر کسی نیست. پسرک در سکوت ظرف حلوا را داده بود و رفته بود. نه سلامی زیر لب ونه حتی جواب تشکری. انگار تلنگری از دنیای اموات.

شراب فرانسوی گرم ومطبوع ذره ذره پایین می­رفت. کم­کم سست می­شد. سبک و کمی راحت. خلسه یا لحظه­ای خلاء. چیز بیشتری نبود. اندازه نگه می داشت. از نگاه کردن به خود مستش می­ترسید. همه­ی تنش آهسته خواب می­رفت. مثل ریلکسی عمیق. ضربان قلبش به عمق می رفت و کم کم همه چیز می خوابید. همه­ی فکرهای خوب و بد. گذشته و آینده. فقط همان لحظه می­ماند. بی هیچ قضاوتی. شبیه لحظه­ی بیداری بودا. پرسیده بودند: چه به دست آوردی؟

با خنده گفته بود: هیچ !

 به اندازه­ی اصحاب کهف خوابیده بود ونمی­خواست چشم باز کند. تحمل دست و پا زدن بین شری که هرلحظه خیر می شد و خیری که  هر لحظه شر می شد را نداشت.

شکل عوض کرده بود. شکل بی شکلی ها. چیزی از خودی که روزی می شناخت نمانده بود. نه از معصومیت و کودکی و نه از گناه و و ثواب. نه به زنی فکر می کرد که دورترها منتظر مردش بود. نه به خودش و همه­ی چیزهایی که عمری باورش داشت.

از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کرد. پیش رویش نه روسپیی بود و نه قدیسی. فقط تاریکی بود و صدای اذان موذن زاده.

 

برای روزهایی که عشق دست نیافتنی نبود!

 

 مرد در تلاشی بی سرانجام، به شتاب  می رفت. روزها و شبها در راه بود و سواری شوم پشت سرش. زمانی گذشت. به چشمه ای رسید. خسته بود. با خود گفت : فقط لحظه ای، لحظه ای در کنارش خواهم بود. و سوار شوم در پشت سرش. لحظه ها گذشت و روزها سپری شد و مرد از راه باز ماند و دیگر در اندیشه ماندن بود تا رفتن . پای سفرش سست شد . چشمه زلال بود و گورار . نگاهی کرد ، خود را دید و چشمه در او خود را دید. هر دو از هم گذشتند. هریک به خیال خود و از حرکت باز ماندند.

زمانی گذشت و باز مرد نگاهش کرد . چشمه غبار گرفته بود. چشمه نمی جوشید .چشمه در او جا مانده بود. مرد پست شده بود و چشمه مرداب. مرد هیچ شده بود و اینهمه هیچ نبود. و سوار شوم در پشت سرش.

 زمانی گذشت. مرد آبستن بود و درد از او زاییده می شد و چیزی از او وجود می یافت و موجودی او را ترک می­کرد بی هیچ باز گشتی. مرد خالی می­شد. خالی از هر شوقی، حرکتی و امیدی. و چشمه سنگ­های خود می­سفت و صیقل می­داد.

وقتی  سوار رسید. مرد غارت شده بود. خلاء ناگاه به جانش افتاده­ بود و بیرحمانه غارت کرده بود . دیگر از او هیچ نمانده بود .

و سوار شوم از او دور شد و او را دید و چشمه در سنگ­ها خود را دید. و مرد در چشمه خود را ندید. و مرد صدایی شنید. صدایی از او با او سخن می گفت و مرد زبانش را نمی دانست. مرد به راه افتاد. چشمه جوشید و مرداب را پشت سر گذاشت و مرد سایه­ی خود را دید که او را می نگرد.

                                                                                                               مرداد     1378

جلسه آینده آینه + خبرهای تازه

یکشنبه / 6 بهمن / 5 عصر/ نشرمهیستان

مهمان این ماه آینه:

"محمدرضا یوسفی"                                                                                                 

مدیر جلسه: قزللو  

 درباره ی نویسنده :  

محمد رضا یوسفی ، نویسنده حرفه ای معاصر ! چرا حرفه ای؟ چون او به جز نوشتن ، حرفه ی دیگری ندارد. زندگی اش با این حرفه می چرخد. کم ترند نویسندگان و شاعرانی که داستان نویسی یا شاعری ، تنها حرفه ی آن ها باشد . در ایران ، نویسندگی و شاعری ، معمولا شغل دوم یا سوم است.                                                             
یوسفی متولد 1332همدان است .او می گوید:"کودکی بسیار پر پیچ و خمی داشتم و حرفه ها و شغل های بسیاری را تجربه کردم."او نوشتن را از مادرش آموخت و قصه شنیدن را از نقال های قهوه خانه ها .
نخستین اثر او "سال تحویل شد" در سال 1357 به چاپ رسید و آخرین اثرش"ادبیات کهن ، ادبیات نو" است. از آن زمان تا کنون او 170 کتاب چاپ و منتشر کرده است که بسیاری از این کتاب ها لوح و جایزه های بین المللی دریافت کرده­اند. 

مصاحبه محمدرضا یوسفی
 

پانویس:

از همه ی دوستان خواهش می کنم در خبر رسانی

 اولین دوره مسابقه ی داستانک نویسی هزاردستان همراهیم کنند.  

 

 دو خبر تازه :

 - رسول یونان شعر آذربايجان را معرفي مي‌كند 

 

اولین کارگاه داستان کوتاه کوتاه در فضای مجازی شروع به کار می کند

 

                              

       

گزارش جلسه هفتم دی به قلم دوست داشتنی الهام باباخانی

عشق را

 بدون بزک می خواستیم

دنیا را بدون تفنگ

روی دیوار های سیاه

گل سرخ نقا شی کردیم

رهگذران به ما خندیدند

به ما خندیدند رهگذران

ما فقط نگاه کردیم

جاده ها

دور شهر گره خورده بودند

در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم :

" قطاری که نتواند ما را از این جا ببرد

قطار نیست " ...

 

 

رسول یونان شعر را دوست ندارد ؛ ولی شاعر خوبی است . انگار شعر او را روی دامنش سر می دهد . وقتی از او می پرسند شعر را چگونه می بینی ، می گوید : " شعر فرار از مدرسه است ! "

حرف هایش تعجب بر انگیز و غیر منتظره است . حاضران را غافلگیر می کند ولی خودش جدی و بدیهی می ماند .

" شعر فرار از مدرسه است " یعنی چه ؟

یعنی چار چوبی دارد فرای چارچوب ها .

خاطراتش جالب است . قصه مدرسه و فرار از مدرسه و شباهتش با انگیزه های شعر گویی رسول هم جالب است . می گوید :

" روز اول مدرسه انگار به دنیای دیگری آمده بودیم . ما ترک بودیم و معلم با ما فارسی حرف می زد . ما متعجب به هم نگاه می کردیم و چیزی نمی فهمیدیم . معلم برای ما شعر می خواند و وادارمان می کرد همراه با خواندن شعری که آن را نمی فهمیدیم سرمان را تکان دهیم . "

او رنج می برد از این فشار مضاعف . برای چه باید سرش را تکان می داد ؟

بحث آغاز شد :

اینجا جلسه نقد اشعار " رسول یونان "  است  . ساعت 5 روز 7 دی ماه در دفتر انتشارات مهیستان .

دور تادور میز پر است  . همراهان همیشگی گروه ادبی آینه و مهمانان دیگری که بسیاری بخاطر یونان آمده بودند .

محمد آقازاده  با پسر ارشدش آمده  است  . سهیل آقازاده بار اولی است  که به جمع گروه می آید . دوستش سعید  نجفی  هم با اوست . هر دو با دست پر آمده اند . با شعر های پر طپش و تازه .

زهرا نوری ، رویا بیژنی ، بهاره عزیز ، آقای قزللو ،اسعدی و  جانوندو خانم خمسه که داستان های خوبی دارد ولی خیلی کم می بینیمشان . آقای آستانه هم رسیدندو مهمان عزیزی به نا م آیدین روشن که شعر هایش د رپایان جلسه شور زیبایی در حاضرین بر انگیخت وقتی که خواند :

 " من شمردن بلد نیستم / فقط عاشق شدن بلدم / گاهی دو نفر را یکجا دوست دارم / و یک نفر را دوجا / چه کنم من شمردن بلد نیستم / فقط عاشق شدن بلدم. " ویا

 " و تنها به خاطر شنیدن صدایت است / که دروغ هایت را باور می کنم. "

آقای آقازاده سر بحث را باز می کند و می گوید : شعر از کوچه پس کوچه های ذهن آدمی می آید واتفاقی است که در لحظه می افتد . از نا خود آگاه می آید . نا خود آگاه روح شورش دارد و شورش حامل نفرت است .

رویا بیژنی خاطر نشان می کند : ولی شعر های آقای یونان بی نظمی ندارد . در اوج سادگی حرف می زند .

آقازاده تصریح می کند : شعر بی نظم نیست بلکه درون محتوا بی نظم است .

جانوند به بخشی از شعر اشاره می کند و می گوید : مگر می شود صادقانه خیانت کرد ؟

آقازاده پاسخ می دهد : بله . شنیده اید که افراد هیستریک صادق ترند ؟ ما در نا خود آگاه می خواهیم  نسبت به تابو ها قیام کنیم و آن ها را بشکنیم .

رسول به درخواست حاضران شعر دیگری خواند .

اصلان قزللو ، مدیر خانه نقد که مدت هاست به نقد اختصاصی شاعران گوناگون در این وبلاگ می پردازد شعر یونان را دقیقا شعر نو دانست . او در تبیین این نظر گفت : اگر شعر های کلاسیک را جدا کنیم ؛ چون شعر های کلاسیک تجربه های عمومی شاعران بودند و تکرار شده اند؛ بجز چند شاعر بقیه را می توان سایه های آن ها دانست که تکرارشان کرده اند . ولی در شعر نو وقتی به زمان نیما می رسد بعضی فکر می کنند نیما قافیه  و غالب را شکسته است در حالی که  نیما فرم ذهنی را در شاعران شعر نو آورد .

رسول یونان نیز از یک زاویه جدید تری نگاه کرده است . در شعر قدیم فقط واژه ها ی فاخر اجازه ورود داشتند ولی در شعر نو از هر واژه ای می توان استفاده کرد و شعر نو ، شعر را عمومی کرد .

قزللو افزود : در قدیم سلیقه زیبا شناسی متفاوت با امروز بود . آن زمان لیلی و مجنون برای ابراز عشق شان به بیابان می زدند و با حیوانات انس می گرفتند ولی امروز با ماشین بیرون می روند و ...

قزللو تصریح می کند : وقتی که زبان نوشود ؛ تخیل و استعارات و تصورات و تخیلات وواژه ها نو شوند به شعر نو معاصر می رسیم.

آقازاده بیان دیگری را به کار می برد و می گوید : شعر قدیم از انضمامیت به انضمامیت می رسد ولی شعر نو از فردیت به فردیت می رسد .

در تمام شعر های یونان مخاطب من خودش است ولی از جامعه ای حرف می زند که کسی به کسی کاری ندارد .

شعر نو با کشف فردیت ، انضمامیت را هم  از نابودی نجات  داده است .

یونان از شعر دشوار می گوید :

شعر دشوار با دشواری شعر فرق می کند . وقتی ما  دروغگو باشیم شعر مان به دل نمی نشیند . باید هر کاری می کنیم خودمان باشیم .

 آقازاده هم تایید می کند: سبک خوب از آنجا شروع می شود که شما حرفی برای گفتن داشته باشید . پیچیدگی نویسی این را دارد که بخشی از جامعه ، جامعه را باز نمی شناسد وبرای همین واژه ها  برای بیان آن واقعیت متناقض سخت می شود

قزللو نکته دیگری را یاد آورمی شود : دشواری به زبان هم بستگی دارد . اگر از لایه های میانی زبان استفاده کنیم دشوار می شود وهر چه به لایه های درونی برود دشوارتر می شود . دشواری دو نوع است ؛ دشواری مخاطب و دشواری که شاعر ایجاد می کند . .

گاهی ما نمی توانیم با شعر ارتباط برقرار کنیم و گاهی مثلا سانسور سبب دشوار نویسی می شود .

آقازاده به شاعران نو پرداز اشاره می کند: قبل از انقلاب 17000 شاعر نو پرداز شعر می گفتند . وقتی دو دهه جلو آمدیم به تعداد انگشت دو دست آن  ها را به یاد می آوریم .

شاعرانی بودند و هستند که دشوار نویسی می کردند و پا نگرفتند ولی کارهایشان در شاعر دیگری اثر گذاشت و تبدیل   به شاهکارشد  .

یونان نیزضمن تایید گفته های آقازاده افزود  : شعر یک زمان هنر اول  ما بود ولی حالا نیست ؛ چون ایرانی ها داستا ن کم داشتند.

ما در ایران تقدس گرایی داریم .زبان که دیگر تقدس ندارد ! اگر کسی بعد از مرگ من شعر من را بخواند دیوانه است , چون من این عصر را روایت می کنم و این به درد قرن بعد نمی خورد .

هیچ چیز اصل و اساس نیست ؛ اساس   زندگی انسان هاست . من شعر جهان را تا حدودی می شناسم ، ما در خارج آدم های شورشگر داریم . در ایران هم داریم ولی کم است ، بیشتر معتادند !

یونان در پاسخ به اصلان قزللو که پرسید : شما شعر امروز را چه می دانید، گفت : سه نوع شعر داریم ؛ محتوا گرا – زبان گرا و کراواتی (سیاسی ) .

یونان افراد نادری را نام برد که توانسته اند شعر امروز را در قالب کلاسیک مطرح کنند . محمد علی بهمنی و سیمین بهبهانی از جمله شاعرانی هستند که توانسته اند بر وزن پیروز شوند .

از رسول یونان رمانی به نام " خیلی نگرانیم شما لیلا را ندیدید " و رمان ترکی " آن ها روی برف می رقصند "  منتشر شده است و کتاب شعر ترکی به نام جاماکا ( ویترین ) نیز علاوه بر کتاب " من یک پسر بد  بودم " از او منتشر شده است .

در پایان جلسه سهیل آقازاده شعر زیبایی خواند و یونان به او توصیه کرد شعرش را کوتاه تر کند تا تاثیر گذار تر شود . او گفت : " شعر بلند یک شعر دروغ است "

پس از او سعید نجفی شعر خواند و آقای آستانه با شعر زیبایی از بابک لطیفی ما را درفضایی دگرگون رها کرد .

و سرانجام آیدین روشن با شعرهای کتاب " گناهان مشترکش" ما را دراین حس زیبا شریک کرد ؛ وقتی که خواند :

و اینک

تنها از ابری که از سیگارم

بلند می شود

امید باران دارم...

همه می گفتند : خیلی خوب بود . این جلسه بسیار گرم و تلخ و شیرین و صمیمی گذشت . دوستان از رسول یونان خواستند تا باز هم به جمعمان بیاید و آیدین روشن که جای ویژه ای در دل حاضران باز کرده بود نیز با او بیاید .

دوستان خوب دیگری پیدا کرده بودیم که می خواستیم باز هم با ما بمانند .

کاش بمانند ... و کاش بیشتر شوند ....  

خبری تازه

« فراخوان نخستین دوره ی مسابقه ی داستانک نویسی هزار دستان » که به همت یونس لطفی و دوستانش برپا شده است.

شنبه /  هفتم دی

رسول یونان در نشرمهیستان

ساعت ۵ عصر

مکان :خیابان شریعتی ، سه راه طالقانی ،

 کوچه نقدی ، شماره 18 ، طبقه اول ، انتشارات مهیستان

ادامه داستان فرنگ برای خاطر بهاره نازنین

بارش برف قطع شده بود . یادش نمی آمد این چندمین برفی است که كوه‌علي‌سياه را سفید می کند. زير كرسي دراز كشيد و غرق فكرهاي خودش شد . گرما تا مغز استخوانش راه پيدا كرده بود و تازه داشت  چشمايش گرم خواب مي‌شد . صداي در. اولش فكر كرد دارد خواب مي‌بيند. لحاف كرسي را تا روي صورتش بالا كشيد. كدام مغز خر‌خورده‌اي توي اين برف از خانه‌اش بيرون مي‌آمد . در ثاني ،فرنگ كسي را نداشت كه به ديدنش بيايد . اما نه ، واقعا پشت در كسي بود . در را كه باز كرد ، توي چارچوب در خشكش زد . زبانش قفل شده‌ بود . مطمئن نبود كه بيدار است . باورش نمي‌شد او ليلای خودش بود.چه بزرگ شده بود . ليلا هم گيج ومنگ فرنگ را نگاه مي‌كرد ، انگار كه با پاي خودش نيامده باشد و نمي‌داند كجاست . توي همه اين سالها از نگاه كردن به در اين خانه پرهيز كرده بود و حالا مردد و يك لنگه پا كنار در وايستاده بود. ساعتها بدون اينكه حرفي بزنند، همديگر را بغل كردند و سير دلشان را گريه كردند . هر دو حرفهاي نزده زيادي داشتند . اما فقط گريه مي‌كردند نه گريه ی خوشحالي كه آنها سالهاي سال را از دست داده بودند. سالهاي كه بدون هم گذشته بود. سالهاي كه ديگر برنمي‌گشت. فرنگ هول شده بود. چه غريب است آدم با بچه‌اش ، بچه‌اي كه توي شکمش بزرگ شده ،غريبي كند . خجالت مي‌كشيد خيلي بهش نگاه كند.سالها يواشكي نگاهش كرده بود.حالا باورش نمي‌شد مي‌تواتد يك دل سير نگاهش كند و با او حرف بزند. چي بايد به او مي‌گفت بعد از اينهمه سال . . . توي همه اين سالها فقط با نگاه حرف زده بودند . نگاه مشتاق و گرسنه فرنگ و نگاه پر كينه و بغض ليلا . جز اين زبان ديگري بلد نبودند.و ليلا نمي‌دانست چه جوري سرحرف را باز كند وسكوت را بشكند. از طرفي فرنگ آنقدر خوشحال و دستپاچه بود كه دلش نمي‌آمد ، خوشي اين ساعتش را زهر كند ...

چهارشنبه / 13 آذر

 برای عرض تسلیت به رویای عزیز ساعت 30: ۱۷ در نشرمهیستان

گرد هم جمع خواهیم شد.

تسلیت به رویای عزیز

 می دانم روزی که نباشم ساده اتفاق می‌افتد. به سادگی همه اتفاق‌ها. بازخورشید سرساعت همیشگی‌‌‌اش طلوع می‌‌‌کند. باز بوی باران،خاک خشک را مست می‌کند.درنبود من هیچ گل عروسی سیاه نمی‌پوشد وهیچ علفی ازمصیبت وارده قامتش تا نمی‌شود. هیچ رودخانه‌ای به اعتراض ازحرکت نمی‌ایستد. همه چیز عین قبل خواهد بود. مثل الانی که هستم. مثل قبلی که نبوده‌‌ام و بعدی که نخواهم دید. مثل اتفاقی گنگ و کور.مثل خوابی از یادرفته.مثل صدایی که باد از دورترها می آورد.

شنبه / نشر افراز / 2 آذر / ساعت 4

موضوع جلسه ی آینده آینه به پیشنهاد آقای قزللو:
1-زبان شعر+ شعر خوانی دوستان و نظر ها(حد اکثر 45 دقیقه)
2- چای و گپ(15 دقیقه)
3-قالب های داستان + داستان خوانی و نظرها(حد اکثر 45 دقیقه)
شروع از ساعت 5 که دیر است . برای برنامه های زمستانی ساعت 4 را به رای بگذاریم.
این دو موضوع یکی برای شاعران و دیگری برای داستان نویسان باشد. لازم به یاد آوری است که هر دو موضوع ، می تواند در جلسه های بعد تداوم یابد .
در برنامه های بعد از میان اعضا یک گروه تحقیق نامزد شوند و با مشورت دیگران کتاب هایی را در زمینه ی شعر و داستان معرفی کنند و همه ی اعضا با مطالعه ی آن به جلسه بیایند.تا بحث ها پر بار شود.
برای بهتر شدن می توان یکی از اعضا برای موضوع خاصی داوطلب شود تا یک کتاب یا یک موضوع را در جلسه نقد و بررسی کند . تا همه احساس وظیفه و همکاری کنند.
برای هر جلسه یک نفر از اعضا مدیر باشد و این وظیفه نوبتی بگردد

یکشنبه / 26 آبان / نشرمهیستان

 

باز ساعت 5 دور هم جمع می شویم به قدر

خواندن شعر و داستانی کوتاه .

فراخوان دومین جشنواره داستان های ایرانی

 شما که خودمانی هستید
این‌جا –این‌جا که ماییم؛ مشهد با همه‌ی قصبات اطراف و اکناف‌اش- پیش‌ترها هروقت قرار به برگزاری جشن و سروری، مثلاً عروسی، اگر بود و می‌خواستند میهمان‌ها را دعوت کنند چند شب قبل‌ترش، خوش‌خط نویس‌های فامیل را خبر می‌کردند برای مراسم پاکت‌نویسی.
صاحب مجلس یک آبگوشت پرچرب بار می‌گذاشت و سیاهه‌ی میهمان‌هایش را می‌آورد و کارت‌های عروسی را هم –که اغلب یک درشکه داشت که تویش عروس و دامادی نشسته‌بودند و درشکه‌چی که با اسب‌های سفیدش می‌تاخت توی ابرها و آن‌ها را می‌برد به سرزمین آرزوهایشان و…- می‌گذاشت وسط و آن‌وقت خوش‌خط‌نویس‌های حاضر مجلس، قلم فرانسه‌هایی را که آن زمان مرسوم بود از جیب بغل کُت پلو خوری‌شان در می‌آوردند و کج می‌نشستند و بعد از نام خدای بزرگ که «شادی‌بخش دل‌ها» بود، اسم عروس و داماد را بالای کارت می‌نوشتند و بعد، روز و ساعت و آدرس را. روی پاکت‌ها هم مثل حالا نمی‌نوشتند: « تالار از پذیرش کودکان خردسال معذور است». می‌نوشتند آقای فلانی به اتفاق خانواده و هرکه صلاح می‌داند.
این شکل رسمی کار بود ...اطلاعات بیشتر

مهلت ارسال آثار تا پایان آبان

ادامه داستان فرنگ / برای میم الف عزیزم

فرنگ به ده عادت كرده بود و هرجاي ديگري غريبه بود.حتي اگر مجبور باشد،پشت كاروانسراي آبادي مجاور،دور از همه زندگي كندو انگشت‌نماي خلايق باشدو هيچوقت پچ‌پچه‌ها و كلفت كنايه‌ها تمامي نداشته باشد. آنجا به دنيا آمده بود.همه سالهاي عمرش، خاطره‌هاش ، بچگي ومرده‌هاش آنجا بودو حداقل مي‌توانست بچه‌هايش را از دور ببيند . سر وصداي ساز ودهل عروسي پسرش را بشنود و يك نفس تا صبح گريه كند. چقدر دلش مي‌خواست جاي ديوارهاي آن خانه باشد وقت عروسی محمود تا بتواند پسرش تنها پسرش را توي لباس دامادي ببيند. چه خيالاتي براي عروسي او داشت.با چه آروزيي چند قواره پارچه براي خلعتي عروسي محمود توي يخدان كنار گذاشته بودو چه حسرتي به دلش مانده بود. فرنگ با غصه‌هايش زنده بود و اگرهمه اينها را از او مي‌گرفتند ، چيزي براي زندگي كردن نداشت . غصه دختر كوچكش كه ديگر او را نمي‌شناخت و مثل غريبه‌ها ازاو خجالت مي‌كشيد. چقدر دلش مي‌خواست فقط يك بار بغلش كند،به خودش بچسباند و صورت چركينش را ماچ كند . تا يادش بود چيزي از زندگي نفهميده بود و تا آمده بود بداند مرد چيه و زناشويي چه صيغه‌اي است شوهرش داده بودند به مردي كه هيچوقت نديده بودش . شب عروسيش وقتي با ميرزا توي اتاق تنها شده بود و سلطنه و چند پيرزن ديگر منتظر دستمال . دستمالي كه ثابت مي‌كرد او قبلا تصرف نشده است، بي‌سر وصدا پريده بود روي بوم و خودش را رسانده بود به فرخنده و با خجالت گفته بود ميرزا مي خواهد با او كارهاي بدبد بكند . هنوز مي‌داند دستمال خوني را كجا چال كرده است ، وقتي كه براي اولين بار قاعده شده بود . پنهانش كرده بود تا ميرزا نفهمد او عيب و ايرادي دارد . بدش مي‌آمد از خودش ، ميرزا و كتكهاي كه خورده بود وسنگ قبري كه هر شب جمعه كنارش مي‌نشست و سير دلش را گريه مي كرد تا مردم باور كنند حرمت مرده‌اش را نگه مي‌دارد . آدمي كه توي زنده بودنش  يك آب خوش از گلويش پايين نرفته بود وچه راحت شده بود بعد از مردنش . حرف فرخنده هميشه توي گوشش بود كه مي‌گفت مرد خداي روي زمين زن است  و فرنك از اين خدا بدش مي‌آمد . نمي‌دانست چرا نصيب و قسمتش از زندگي اين شده . مي‌ترسيد كفر بگويد اما مدتها بود كه نماز نمي‌خواند . ميرزا كه مرد ، حال آدمي را داشت كه بعد سال ها بيرون ميله‌هاي زندان است و نمي‌داند کجا باید برود . مدت ها طول كشيد تا با شرايط تازه كنار بيايد . اوايل حتي دلش براي ميرزا تنگ مي‌شد . به او عادت كرده بود و يك دفعه زندگيش بد جوري خالي شده بود .سال ها سرشان روي يك بالش بود و سر يك سفره نشسته بودند. هنوز كفن ميرزا خشك نشده بود كه ليلا به دنيا آمده بود وهمه چيز كم كم عوض می شد كاركردن فرصت فكرهاي بي سروته را از او گرفته بود. همه كارهاي خانه و زمين را از چانه زدن سر قيمت سيب ، گرفتن كارگروتهيه جعبه وپوشال و سپردن صندوق ها به سردخانه را يك تنه انجام مي‌داد و تازه اين وسط نگهداري دو بچه هم روي دوشش بود . هميشه خسته بود اما دلش به بچه‌هايش قرص بود. به روزي كه آنها بزرگ مي‌شدند و كمك حالش بودند .ولي هميشه چيزي كم بود. سايه سري كه آقا بالا سر نباشد . مردي كه همه مرد بودنش توي شلوارش و سنگيني دستش نباشد ...

گزارش جلسه ی 28مهر

ابتدای جلسه شقایق احمدپور برای حاضران در جلسه، اشعاری از مجموعه شعرش را خواند و دوستان به نقد و بررسی اشعار پرداختند.

سیاوش دانش آذر: ایشان گفتند با شعر کلاسیک شروع کردند.ذات قافیه هنوز در ناخودآگاه ایشان هست.اصرار درونی برای آوردن قافیه به کار لطمه می زند.در نگاه اول،خیلی کم از فعل استفاده کردند،این می تواند خوب باشد در همین حد … دغدغه سنت گریزی یا سنت ستیزی هست و هنوز ذهنش آزاد نشده.

اصلان قزللو : شعر بودن یک سری ویژگی ها را می طلبد.بعضی ها وارد معنی می شوندو بخشی از ویژگی ها را از یاد می برند. بعضی ها وارد تصویر می شوندو بعضی ها بازی زبانی. باید چند وجه را در نظر گرفت.یک وجه تخیل است.شعر فرمول ندارد.شعر هر جوری که صادر شد،خوب است.قافیه یا بی قافیه بودن مهم نیست.بعضی وقت ها موسیقی شعر کلاسیک در شعر نو می آید.در حالی که موسیقی شعر نو فرق می کند.در شعر کلاسیک عروض و قافیه هست که مهم است .اما بیشتر اشعار قدیم فقط نظم هستند نه شعر… در شعر نیمایی نیما می خواسته تفکر تجربی شاعر را تغییر بدهد.مثلا فروغ تجربه های خودش را بیان می کند.برای همین نو است.باید دیدی داشته باشیم که دیگران نداشته اند واز ظاهر شعر پیداست که تجربه های تازه است.

در ادامه ی جلسه آیت دولتشاه تازه ترین داستانی را که نوشته بودند،خواندند. و بعد نوبت به نقد داستان رسید که این بار چون دوستان کمی در جلسه حضور داشتند،فرصت نقد همه ی آثار فراهم بود.

راوی : داستان انزوای خود خواسته ی شخصیتی بود که بین گذشته و حال دست و پا می زد. و در گذشته خود را جستجو می کرد فقط نمی فهمیدم دل تنگ چیست.بی خیالی های گذشته یا معصومیت کودکی؟ معلوم نبود چه چیزی در حال اذیتش می کند.

اصلان قزللو : زبان فاخر و ادبی داشت.توصیف جزییات زیاد داشت که شاید لازم بود. خرده روایت های که جمع شده بود که معلوم نبود کجا گره خورده و کجا گره باز شده.کشمکش ها به نظرم کمرنگ بود.سخنرانی رفتن به سوی آینده بود که جلوی گذشته ها را می گرفت.

شقایق احمدپور: فضا را خیلی دوست داشتم .بخش هایی زائد داشت .مثل صحنه ای که قرار بود خودش را پرت کند .چرا توی گذشته گیر کرده؟

حامدحسن پور:دلایل گنگ بود که ما باور کنیم چرا این اتفاقها می افتد.لزوم برگشت به آنجا معلوم نبود.

اصلان قزللو: کمتر می شود با این شخصیت همذات پنداری کرد.

سیاوش دانش آذر: قصه ها ی آیت بیشتر پایان بندی ندارد یا در پایان بندی مشکل دارد.داستان های آیت کلاسیک نیست که بشود با ابزار کلاسیک نقدش کرد.با زاویه دید اول شخص مواجه هستیم.اگر من بودم اجازه می دادم روایت ها عوض بشود.مثلا نوع نگاه جباری و اذیت شدنش را ببینیم . کاش

می شد فقط نشان داد تا مخاطب خودش قضاوت کند بدون پیش داوری.

در ادامه ی جلسه سیاوش دانش آذر و اصلان قزللو برای دوستان اشعارشان را خواندند.

یکشنبه 29 مهر،آقای اسعدی دیر رسید،چون به سنت یکشنبه ها ازجلسه آقای عبداللهی آینه می آمد مثل  آقای بهاری. رویا نبود، این روزها عجیب درگیر بیماری پدر و نمایشگاه است. بهاره نیست .عاطفه عزیزی را از دست داده. آقای آقازاده خیلی وقت است که نیستند.امیدوارم رفع کسالت شده باشد. آقای نجاریان و خانم زندی اس ام اس می دهند که گرفتارند .خانم باباخانی وقت دکتر دارد و خیلی های دیگر که هیچ خبری از ایشان نداریم . امیدوارم یکشنبه هفته ی بعد مهیستان همه ی دوستان را زیارت کنیم.

 

سعی کن

آنچه را دوست می داری

           به دست بیاوری.

             وگرنه ناگزیر خواهی بود

      هرچه را به دست می آوری

دوست داشته باشی.

                 

                جرج برنارد شاو   

فرنگ/قسمت سوم

طايفه فضل‌الله مردماني آبرودار بودند كه يك شبه حرمت شكن شده بودند . طايفه‌اي كه امين و بزرگ ده بودند . حالا از خجالتشان روز روشن توي ده آفتابي نمي‌شدند ونگاهشان را از زمين نمي‌گرفتند كه مبادا سلامی را جواب بدهند. پس چاره ای ندیدند جز اینکه عامل اين رسوايي را بي هيچ مراسم آبرومندي به خاك بسپارند . طوري كه انگار هيچ زماني فرنگ نامي زندگي نكرده است . مردم هم فرنگ را از ياد بردند ، اما قصه چهارده سال پيش را خوب به ياد داشتند . قصه‌اي كه تا سالها حرف و كنايه‌هايش روي دل فرخنده هوار‌مي‌شد . حرفهایی که مثل وبا بین اهل آبادی پخش می شد و هر شفق‌سوزي تا آفتاب نشين فرخنده غصه‌هايش توي ديگبل مي‌رشت و فلك را كه بختش را سياه بافته بود . نفرين مي‌كرد و براي بچه خيرخوشي نديده‌اش طلب مرگ مي‌كرد که اگر فرنگ مرده بود لااقل مردم حرمتش را نگه مي‌داشتندكه پشت مرده بد گفتن معصيت داشت . اما فرنگ پاره‌تن فرخنده بود . نمي‌توانست بكند و دور بندازد  وهر وقت پا مي‌داد فرنگ را مي‌ديد ، بي سروصدا و پنهاني که مبادا كلاغهاي آبادي به پسرش خبر برسانند و دعوا و مرافعه حسابي به راه بيافتد .

خانواده كوچك فرنگ بعد آن اتفاق از هم پاشيد . محمود كه تازه چل چل جوانيش بود . همه غصه‌هايش را پاي منقل دود كرد و چند سال بعد  گذشته‌ را به گذشته‌ها سپرد وبا خانواده اش به ديدن فرنگ رفت و فرنگ كه سر از پا نمي‌شناخت. بهاي اين خوشبختي تازه‌اش را بارها به پسرش پرداخت . مي‌دانست كه محمود با پولها چه مي‌كند . اما به رويش نمي‌آورد . هيچ چيزي نمي‌پرسيد و چون وچرا نمي‌كرد . نمي‌خواست يكبار ديگر محمود را از دست بدهد . اما ليلا كوچكتر از آني بودكه چيزي يادش مانده باشد. تا سالها فكر مي‌كرد ، چون بچه بدي بوده ، فرنگ ولش كرده ورفته است . او زودتر از هر بچه‌اي معني جنده را فهميد و با كينه ازفرنگ و همه اهل آبادي بزرگ شدو هروقت تصادفی جايي فرنگ را ‌ديد ، به زمين تف ‌كرد و با عجله دور ‌شد. و لیلا زير دست سلطنه بزرگ شد .سلطنه‌اي كه روز و شب براي فرنگ به سينه مي‌كوبيد تا داغ عزيز ببيند ويك لحظه آب خوش از گلويش پايين نرود و هميشه دعا دعا مي‌كرد آنقدر عمراز خدا بگيرد تا خواري و پيسي فرنگ وصفر را ببيند.با اينكه سوي چشمهايش روز به روز ضعيف‌تر مي‌شد  اما همين اميد زنده نگهش مي‌داشت . بايد آن روز را به چشم مي‌ديد . وقتي بچه‌هاي صفر حتي براي مرگش نيامدند وعين آدمهاي بيكس‌وكار غريبه‌ها كفن ودفنش كردند ، سلطنه كه تا چند سال پيش صفر را قد ميرزا دوست داشت ، باورش شد، آهش صفر را گرفته است . اما مي‌دانست كه هر آهي دو سر دارد . طايفه سلطنه كه زميني نداشتند که توي ده پابندشان كند . خيلي زود كوچ كردند و رفتند حاشيه شهر، كنار آدمهاي كه هركس به دليلي مجبور به ترك دهش شده بود . آنجا با لهجه ی دهاتيشان شهري حرف زدند و با نان كارگري  آروغ شكم سیری .

فرنگ 2     

 بوي گندوتعفن تمام دو پارچ ِآبادي را گرفته بود.فصل درو بود.تنها كومباين آبادي نوبتي محصول گندم را از زمين جمع مي‌كرد. بعضي‌ها هم بی نوبت با چقچقه مشغول درو بودند . زن ها یک پایشان خانه بود ویک پایشان خرمنا .و هروقت فرصتی دست می داد، سري به باغ انگور مي‌زدندو چند خوشه شاني رسيده پر چادر مي‌گذاشتند براي ناهاردو و پالرزه. همه چيز مثل هميشه بود. مثل همه ی آخر تابستان ها، اهالي سر‌زمين عرق مي‌ريختند و محصول چند ماه تلاش پاييز تا بهار را از زمين جمع مي‌كردند. باد هم كاه به جا مانده از درو را با خودش جمع مي‌كرد و به هوا مي‌برد. اما چند روزي بود باد با خودش بوي تعفن مي‌آورد . چيزي داشت مي‌گنديد ومی پوسید.و كسي نمي‌دانست این بو  از كجاست. يكي دو روز اول زياد دنبال قضيه را نگرفتند. اما وقتي بو تمام دو پارچ آبادي را گرفت. به صرافت پيدا كردن منشا بو افتادند‌. ‌رد بو را گرفتند و رسيدند نزديك كاروانسراي شاه‌عباسي‌. كاروانسراي كه روزگاري استراحتگاه مسافران خسته از راه بود‌ وحالا بالاي تپه مشرف به آبادي روزهای استراحتش را مي‌گذراند وتنها دلخوشی اش تماشاي طاير بازي و قايم‌باشك بچه‌هابود . مثل قدیم خبري از صداي زنگوله‌هاي شتر و قيل‌وقال مسافر‌ها نبود. حالا هرچه بود، سكوت بودو زوزه باد سرگردان.اهل آبادي می گفتند،اين كاروانسرا يكي از نهصدو نودونه كاروانسراي است كه به دستور شاه‌عباس در جاده ابريشم ساخته شده و هزينه‌اي معادل ساختن دوباره بنا ، خمره‌اي پر از اشرفی در جايي از بنا پنهان شده است و طمع پيدا كردن آن سكه‌ها چه بيل ها و كلنگ هاي كه به تن خسته كاروانسرا نزده بود. بعد نوبت كوزه‌گر‌ها بود كه بعضي از دالان ها را بکنند كوره‌پزخانه وخشت هاي كه روزگاري به سرخي مايل بود، امروز از دوده كوره ها سياه بود. اگر‌چه سالها بود،كوزه‌گرها بيكار شده بودند. كوره‌ها خاك مي خورد و رنگ يك كوزه ی خام به خود ندیده بودند،اما يادگارشان روي تن خسته كاروانسرا براي هميشه باقي مانده بود. تازه بعد همه اين ماجرا‌ها سازمان حفاظت از آثار باستاني يادش آمده بود يكي از‌ ميراث كهن در حال ويراني است. كلي به گردن كاروانسرا منت گذاشته‌ بودند وتابلوي جلوي آن زده بودند" اين اثر در دست بازسازي است ". به اين بهانه كلي پول بي‌حساب رفته بودتوي جيب يك سري آدم و پرژوه بازسازي نيمه كاره رها شده بود ودر آهني بدقواره‌اي علم شده بود،جلوي هشتي كاروانسرا و بچه‌هاو طايرهاشان مانده بودند پشت در ... كاروانسرا را كه رد می كردند، بوي تعفن شديدتر مي‌شد. جوانترها فكر مي كردند لاشه گوساله‌اي مرده يا حيوان سقط شده‌اي است،اما پيرها به تجربه مي‌دانستند در بيابان خدا هيچ جك وجانوري لاشه‌اش روي زمين نمي‌ماند و بالاخره خوراك سگ و شغال مي‌شود. وقتي نزديك تنها خانه كاهگلي پشت كاروانسرا شدند، تازه داشت چيزي به ذهن بعضي‌ها مي‌آمد.چطور زودتر از اين يادشان نيامده بود. درآ ن لحظه يك سئوال از ذهن همه مي‌گذشت.چند وقت است مش فرنگ را نديده‌اند. پيرزن كوتاه قامت وريزه اي كه هميشه چالمه‌اي به سر مي بست و با گالش هاي مشكي‌اش فقط شب جمعه سرخاك مي‌آمد تا براي عزيزهاي دربند خاكش فاتحه‌اي بگويد. حالا كم‌كم بعضي‌ها به ياد مي‌آوردند،مدتهاست اوراسرخاك نديده‌اند .باز عمو براتعلي براي خاطرجمعي چند بار ياالله گفت و اولين نفر لته در چوبي را باز كرد و وارد شد. همه چيز مرتب بود. قلا تميز بود و تازه ماليده شده بود.توي حصار هيچ بني و بشري نبود. فقط بوي نان تازه بود كه به پيشواز مي‌آمد. . .

فرنگ

                                                                               برف آهسته وسبك روي آبادي مي‌نشست. همه‌جا سفيد شده بود.كوه‌علي‌سياه ،رود خشكيده آبادي كه روزگاري براي عبور ازروي آن پل شاه‌عباسي بنا شده بود. همه قبرهاي پشت قلا وآدمهايي كه همه بودنشان راچند تيكه سنگ توي قبرستان مشخص مي‌كردوقديمي‌ها ازروي همين سنگها قبر فلان كسك را مي‌شناختند.توي كاسه پر از  برف چند قاشق شيره مي‌ريزد . دانه‌هاي برف سر ‌خوردند وزير شيره پنهان شدند وخاطره آن روز را زنده کردند. همه روي كنده كنار قبرستان نشسته‌اند و كاسه برف‌وشيره را دست به دست مي‌كنند . هركس يك قاشق مي‌خورد و به نفربعدي مي‌دهد . شيره كه تمام مي‌شود ، مسابقه چوركه مي‌گذارند . شرط آوردن شيره است . تنبانشان را پايين مي‌كشند وكنار هم توي خط مي‌شاشند . بخار گرم شاشها به هوا مي‌رود ، توده نرم برف شيار مي‌خورد و آرام آرام آب مي‌شود و ليلا مسابقه را پيشاپيش باخته است . گريه‌اش گرفته . اما فايده‌اي ندارد . دريغ از يك قطره . خط شاشها پیروزمندانه پيشروي مي‌كنند . پيچ‌وتاب مي‌خورند و از همديگرجلو مي‌زنندوبازنده ازقبل معلوم شده است. بايد قبول كندو دور از چشمهاي ددش شيره كش برود ، وگرنه سري بعد بازيش نمي‌دهند . با هزار دوز‌وكلك کوزه شيره را مي‌قاپد و با عجله به سمت قبرستان مي‌رود ، اما پايش به سنگ قبري می گیرد و شيره روي برفهاي قبرستان پخش مي‌شود . انگار مرده‌ها هم هوس برف‌وشيره كرده‌ باشند . بچه‌ها هم از مرده هاعقب نمي‌مانند و مشت‌مشت سهم مرده‌ها را  از دست هم مي‌قاپند . درد تركه‌هاي آن شب را يادش نيست ، اما مزه آن برف‌وشيره هميشه زير زبانش است . چقدر آن روزها از او دورند . همه خاطرات بچگي توي ذهنش رژه مي‌روند و به يادش مي‌آورندكه خيلي زود بزرگ شده ، بچگي نكرده، شاه ‌وزيرك ،هه لنگه نكرده آدم بزرگ شده است. دلش براي ددش تنگ شده، اين روزها خيلي دل تنگش مي‌شد .مي‌خواست سرش را روي پاهاي ددش بگذارد و او گيسهاي كرك‌شده‌اش را ناز كند. آنقدر كه خوابش ببرد وفكر كند همه اين سالها را خواب ديده است. از کاسه يك قاشق برف وشيره مي‌گذارد دهانش. برفها زودي آب مي‌شوند وشيريني شيره ته گلويش را مي‌خاراند . بايد همه چيز را به ددش بگويد . اما چه جوري سر حرف را باز كند.تازه بعد اينهمه سال، انصاف نبود.مي‌دانست اما روزها از پي هم مي‌گذشتند و فرصت از دست مي‌رفت . تنها جايي كه مي‌شد ، مدتي گم وگور بشود و هيچكس سراغش را نگيرد ، خانه ددش بود . بايد آنقدر آنجا  مي‌ماند تا راز هولناكش را براي هميشه چال كند . حالا كه مسعود زندان بود و دستش به هيچ جا بند نبود . چاره‌اي جز اين نداشت . با حسرت به شكم برآمده‌اش دستی كشيد . انگار وقت خداحافظي بود واين آخرين باري بود كه اجازه داشت ، لمسش كند . دلش گرفت. از خودش بدش مي‌آمد . مي‌دانست خودش را براي اينكار هيچوقت نمی بخشد...

اگر آدم نتواند با نوشتن

کسی را ناراحت بکند ،

به نظر من بی خود می نویسد.

 

                 کینگزلی آمیس

مسیح

           به خاطر  گناهان ما

           جانش را فدا کرد

           چطور جرات می کنیم

           با گناه نکردن

           فداکاریش را
                 

                           بی اعتبار کنیم ! 

          جولز فیفر

قصه های ناتمام

 

شب چله بود. همه کیپ تو کیپ چهار گوشه ی کرسی نشسته بودند و منتظر که ننه دایی  گره ی چارقدش را سفت کند و بنشیند پای سماور و با دست های حنابسته اش،دستی به زیر استکانی های قجری اش بکشد و برای همه یه چایی گله جوش ،هل و دارچینی بریزد. و چایی لب دوز و لب سوز را با نقل بید مشکی هورتی بکشد بالا و نفسی چاق  کند و مثل همیشه با یکی بود یکی نبود. یکی داشت، یکی نداشت. یکی خواست، یکی نخواست. یکی رفت، یکی نرفت و یکی گفت ،یکی نگفت. برود سر سراغ یه قصه ی تو یخدان مانده.

ننه اندازه ی خط های صورتش قصه بلد بود. قصه ی آدی و بودی،قصه ی کر کچل، قصه ی آه، قصه ی مدزما ، قصه ی مرکو  بکو بکو و قصه ی ... اما این بار،نقل  قصه ی تازه ای بودکه تا حالا هیشکی نشنیده بود.

عمه گل بدن می گفت : اون روزا که تلویزیون نبود.شب های سرد چله بزرگه ،توی شب نشینی ها همه

می شستن دور کرسی و قدیمی ترها حکایتی راست و دروغ سر هم می کردن و این جوری کمر شبهای یلدا را می شکستن.انگاری قصه و کرسی ،آدم ها را مهربانتر می کرد،حالا دیگه کسی حواسش به بقیه نیست.شایدم اون موقع ها مردم اینقد گرفتار بالا و پایین زندگی نشده بودن.کاکام خدا بیامرز دعاش این بود: الهی نون تون گرم و اوتون خنک !

و ننه دایی پشتی حرف عمه در می آمد که :

-  دیگه هیچی عین سابق نی.دوره ایما حلیم نخودی رو می رختن وسط یه  شاته نون .مه هشتن رو کرسی. قاشوق و دوری نی وی .کی می گو جا دون اینه !  ای حرفا نی وی. همه چی مزه جون میاد. حالا همه چی قرتی فرتی شده.و  با ای خرج کول و گرون ،هیچکی دلش خوش نی.

ننه موقع گفتن این حرفها فقط آه می کشید. مثل وقتی که کرسی اش را برداشتند ، مثل وقتی وقتی یخدان قدیمی سر جهازش را گذاشتند دم در تا سپور شهرداری ببرد، باز هم هیچی نگفت. فقط نگاه

می کرد. نگاهش عین بچه ها بود.گیج و گنگ .

و من که آخرین نوه بودم و هیچوقت ندیده بودمش .وقتی اینها را برایم می گفتند،بلند می گفتم:

خدا را صد هزار بار شکر ، ننه مرد و سوختن کرسی دست ساز کاکا منت را ندید.

این شب چله هم مثل قدیم ترها بساط شب یلدا ؛ گندوم برشته و شادونه و کلم و آبغوره به راه است. و باز عین قدیم، همه دور هم جمع می شوند و سور و سات کباب برقرار است.فقط دیگر ننه دایی نیست که برنج های پس خورده سهم یا کریم ها بشود.وکسی حواسش به گربه چلاق لب بوم نیست که چطور چشم دوخته به کرم دستی و یه انجه گوشت که  از گوشه ای حواله بشود طرفش…

حالا این شب چله و  هر شب چله،همه حسرت می خورند که چرا آن شبها کسی صدای ننه را ضبط نکرد یا یکی تند تند و بدخط روی کاغذ ننوشت.حالا همه مانده اند با قصه های شل و کت و بی سروته.

و هیشکی نیست که ته قصه ها را بلد باشد.

وقتی که آدی و بودی می رفتند به دیدن دخترشان تو ی شهر...

وقتی کر کچل، تنها گاوش را سر سیاه زمستان  کشت و داد تا اهل آبادی بخورند که ...

وقتی تلخون یه شب تصمیم گرفت تا چایی نخورد و خوابش نبرد . آخر شب دید که جوانی مثل قرص ماه اومد تو ی اتاقش و ...

کارگاه داستان اینترنتی

اگر اهل  نوشتن هستید شروع تازه ای بنویسید یا ادامه بدهید...

لطف کنید ادامه یا شروع تازه را در نظر خصوصی نگذارید .شاید در فاصله ای که من  تایید کنم .دوستی بخواهد داستان شما را ادامه دهد.

شروع داستان ابوذر کریمی :

همان شب که با پرنده ی سیاه عظیم الجثه ای روی شانه ات از پله ها پایین آمدی سایه ی این مرگ عجیب روی سرنوشت من افتاد. ادامه از نگاه ابوذر... حالا هفتمین روز را در این تاریکی محض می گذرانم. برای هفت روز دیگر آذوقه دارم وداستان تو و آن شب وحشت آور را آغاز می کنم....

ادامه از نگاه حامد شاملو...می نویسم شاید خواندن بتوانی. فریادم را که نمی شنوی انگار. ایستاده ای جایی که هرجا بنشینم نور را مانع شده ای و این باد نمی دانم چگونه در این زیرزمین نمور می وزد که دامن تو موج بر می دارد و موهای تو را می کوبد به صورتم. اعتراف می کنم مخاطب این کلمات که با خون بر دیوارها می نویسم تنها تو نیستی و برای دیگران می نویسم. روزی که به خیال مردار پوسیده ی پیرزنی فرتوت پی این بو را می گیرند و می آیند به این قبرستان تا نعش مرا ببرند و این سیزده نفر را. همین ها بودند که به طعنه از عشق من به تو می گفتند آن شب. همین سیزده تن که با من جمعشان کامل بود هفت پسر و هفت دختر. وقتی پیش چشم ایشان چاقو برداشتم و آلت خویش بریدم هم خواستم عشق را تا آنجا که لازم است حاشا کنم هم تقاص ظلمی را که بر آنان قصد کرده بودم از خود بگیرم. دل تپنده ی هفت پسر و هفت دختر از دوستان همدل در یخچال گذاشتن و هر شب یکی را خوردن اگرچه بهای ناچیزی بود اما. اما چهارده روز به سر بردن با شبحی از تو در خانه برای من کافی ست. شب آخر که لخت از پله ها پایین خواهی آمد من به قوت گوشت دل خویش زنده ام و آنقدر بیدار می مانم که آمدنت را به چشم ببینم.

 نقطه شروع داستان بنفشه رافع :

ساعت از نیمه شب گذشته بود و نوشگاه مهمان خانه کم کم داشت خلوت می شد. پیش خدمت در حال بر گرداندن صندلی ها روی میز ها بود که چشمش به تو افتاد. فورا پشت بار رفت و لیوان ها را آماده کرد. می خواست نور را بیشتر کند که دستت را مانند داس عزائیل بالا بردی و منعش کردی...ادامه داستان از نگاه فیروزه عسگری  :در همان حالت به گوشه ای که هنوز صندلی پشت میز بود، پناه بردی چشمانت به سرخی می رفت، بغضی در نگاهت بود که پیش خدمت ناگزیر به تسلیم می شد. می خواست بگوید تعطیل است ولی دلش نیآمد...
آهسته پاکت سیگاری از جیب بغل کتت بیرون آوردی و با همان نگاه بغض آلود بدون گفتن کلمه ای به پیش خدمت فهماندی که آتش نیاز داری...
پیش خدمت احساس عجیبی داشت بدون اینکه شکایتی داشته باشد سیگار را آتش کرد و گفت : آقا چی میل دارید؟ مرد با سکوت دردآور فقط نگاهش کرد...
پیش خدمت بار دیگر این بار خیلی مهربان تر پرسید: اگر دلت می خواهد حرفی بزن، جنس نگاهت گر چه غمبار است ولی عاشق است... اول بار که وارد شدید احساس کردم خیلی عصبانی هستید طوری با دست علامت دادی که ترسیدم ولی الان احساس ترس ندارم.
مرد با همان نگاه ولی این بار اشکی در چشمانش در حال سرازیر بود، گفت : شب را دوست می دارم برای وسعتش، اگر الان نمی ترسی پس به من ترحم می کنی....
پیش خدمت اجازه نداد حرف مرد تمام شود و سریعا در وسط حرف او دوید و گفت ک نه، نه! ابدا! ترحم نه، شاید نوعی همدردی...

ادامه از نگاه فیروزه ... دلش می خواست با کسی حرف بزند. زیر لب گفت : عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید!... پیشخدمت فکر می کرد با او حرف می زند ولی او نمی شنود، جلوتر رفت نزدیک مرد نشست. آقا چیزی گفتید؟ مرد با چشمانی اشگ آلود فقط نگاهش کرد و این بار دود سیگار بود که صورت پیشخدمت را شلاق می زد...
پیشخدمت دیگر چیزی نگفت و تنها به عقربه های ساعت که به تندی می گذشت، نگاه می کرد... مرد فهمید که خیلی دیر وقت است و باید آن جا را ترک کند ولی توان ایستادن و حرکت نداشت، گزگز پاهایش احساس ناخوشی قلب را به او بیشتر یادآروی می کرد...
قلبش شکسته بود... شکسته... زخمی شده بود. آنقدر زخمی که توان حرف زدن و ایستادن را از او سلب می کرد...
یاد امازاده افتاد... می خواست راهی شود تا در امامزاده کنج خلوتی بیآبد و آنقدر گریه کند بلکه در دم جان سپارد. اما با قلب شکسته و پای ناتوان چگونه می توانست برود...
باز زیر لب گفت : باید امشب بروم، باید امشب چمدانی که قد تنهایی من است را بردارم و به جایی بروم...
آه در سینه امانش را بریده بود، آتش سیگار رو به خاموش می رفت و او خیره نگاهش می کرد... آتش سیگار دستش را می سوزاند ولی او احساس نمی کرد...
پیشخدمت هراسان به طرفش آمد و سیگار را خاموش کرد و همچنان با بهت و حیرت به او نگاه می کرد... منتظر بود مرد حرفی بزند...

ادامه از نگاه خراباتی ... یکه خورد..دستش را کنار زد..مبهوت نگاهت کرد..ترس داشت نگاهش..تو دوست داشتی...گفتی..تاریک تر بهتر..همین یک کم نور بسه..خیالش راحت شد..گفت:قرمز؟با سر آره گفتی..نشستی..همون جایی که همیشه بهت می گفتم اونجا میشینم..حسرت کشیدنات رو دوست دارم..این رو صد بار بهت گفتم..راستی اون شب خیلی خوردی..
_..نه؟
_خب از کجا می گی نه؟
_ بعدش تازه راه رفتنم گرفته بود..از روی پل کنار خونتون که رد می شدم..قشنگ حواسم بود که کدوم چراغای خونتون روشنه..
_این از اون حرف هاست..دست بردار..

ادامه ا زنگاه فیروزه : پیشخدمت گفت : دستت سوخت حواست کجاست مرد؟ و بعد ادامه داد : "مرد قوی باش سحر نزدیک است..."
حتما عاشقید؟
مرد به آرامی یک نسیم جواب داد : رو پیشونیم نوشتن؟
نه!.. رازی در چشمانت است که اشگ هایت آن را بر ملا می کند...
پسر جان تو چه می دانی؟ هیچ! قصه ی دلتنگی من از چیست؟ غصه ها و بی تابی من از چیست؟ تو هیچ نمی دانی!...
به دریا نگاه کن، طوفانی به پا می شود وقتی غصه هایت را در دل خود می کشاند... به آسمان نگاه کن، شرم می گیرد از نگاه غمبار تو... آه سردی کشید خواست بگوید از آن چه باید می گفت، اما بغضی در گلو مانع می شد...
دستانش می لرزید.. چشمهایش سو نداشت.. کم کم دلش می خواست بخوابد. یاد شعری افتاد و آن را زیر لب زمزمه می کرد "خواب رویای فراموشی هاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی هاست..."

 

نقطه شروع داستان رهگذر ::

حقیقت داشت ... هر گز گفتگوی پرندگان را در شب نشینده بودم و فکر می کردم اینها اهلی تر از اینها هستند که شب ها را زیر نور ماه و با پرسه بر شاخه های تاریک سپری کنند . ولی می شنیدم که یکی داد می کشید و گوش ها را که تیز کردم شنیدم یکی سوت می زند .. انگار دهانش چسبیده به گوش من بود ، ثانیه ای دیگر سوت های مکرری را مثل موجی که اول خود را بر ساحل می کوبد و سپس عقب می کشد و فکر میکنیم در حال عقب نشینی است شنیدم ولی به نجوائی که نم نم مثل پلکهایی که آهسته سنگین می شوند و نمی فهمی کی و چگونه سر از طلوع در آوردی، در قلب رویایی زنده بدل به سکوتی ترد شد و...

ادامه از نگاه رهگذر ...شکننده ، صدائی شبیه صدای تو که همیشه در دوردستها می وزید، خورد به شیشه وشب تکان خورد .حدقه هارا بردم بالا و دیدم برق ستاره ها رفته است و تاریکی از منفی صفر هم زیر تر را نشان می دهد گرما اما تا گلویم بالا آمده بود و فشارم میداد ..شمع تا گرگ و میش را دوام می آورد خیالم راحت بود بعد از آن هم به سنگینی بدنی که رویم می افتاد انس گرفته بودم .. پس ملالی نبود که امشب نیز می گذرد مثل شصت وسه شبی که هر کدام معجزه ای بودند بدون رسول و کتاب و من جهلی که هر شب یک بند رشد می کردم و خیال بندگی نداشتم .ادامه از نگاه رهگذر... هفت ساعت پیش از رسیدن به شمع اول ، به دنبال شوری غریب که از سردابه ی درونم ناگهان مثل گردبادی ، که در خود می پیچید و مرا با خود می چرخاند ، وبا هر دایره ای که می زد یک بند انگشت به تو نزدیک تر می شدم ،نهایتی که دوست داشتم .اتصال گوارای دو سیم لخت .. و جریانی که همیشه در ذهنم تجسمی از بلور و آینه ای بود یکدست و آسمان در آن . به رایگان مقابلت نفس نفس می زدم و هر ثانیه لای انگشتم گلی خوش بو تو را نفس می کشید . راستی هر گز نگفتی ! چرا اینهمه از مدل بودن لذت می بری؟صدایی مانند برخورد پرنده ای بر شیشه باقیمانده ی حواسم را جذب کرد.شب و این همه پرنده و این همه هیاهو ! آنهم در این ارتفاع ؟!گیس آبی قلم مو یم رنگ سرخ را نوازش می کرد . شنیدم :" یکدست آبی باشه " . با رنگ سرخ آبی پیاله شستمش و سراندم تو آبی . صدا با شیطنتی تصنعی در آمد :" قرمز جیغ " . دلم به هم فشرد و لبهایم روی لبانت مچاله شد . خواستم فریاد بزنم ، مخلوط دو رنگ جادو می کند . که صدای جر خوردن و پاره شدن خیال را در گیجگاهم شنیدم .ادامه از نگاه رهگذر...خم شده بودی مثل بید ، و تکه های شکسته ام را جمع می کردی. تکه هایی که تمام عمر م را صرف تراشیدنشان کرده بودم . تو که این را نمی دانستی ! می دانستی ؟ از لبخندت نمایان بود که بی خبری از لرزش قلم مویم و مدام مثل گناهکار ها از زیر پلکها و آن مژه های بلندت نگاه ات فواره می زند و خاموش می شود . صدایی تو دلم می گفت :" سر چشمه ی این نفهمیدن ها کجاست ؟" مثل لامپی که ناگهان خاموش شود ، تهی شده بودم ، و توده ای مذاب از کف پاهایم بالا می خزید و در نقطه ای بالای کشاله هایم ، منفجر می شد و منتشر . حسش می کردم چیزی در حال وقوع بود . گونه هایم می سوخت و از حدقه هایم حرم داغی بیرون می ریخت . آخرین تکه را که برداشتی . فکر میکنم بلند شده و ایستاده بودی ، که کسی پرتابم کرد . آره ، دقیقا حس پرتاب شدن بود از نقطه ای که من ایستاده بودم و تو تازه داشتی پشت صاف می کردی .شبیه گلوله ای گداخته فرو رفتم در چاله ی تو . مثل سنگی ، از دستی ، رهاشدنم را حس می کردم و در همان حال تو را نه سرخ آبی که مثل چاله ای ، قالب تنم می دیدم و فرو رفتم و صاعقه ای جانم را سوزاند . دقیقا این سوزش را در جان ام درک می کردم . در همان حال که درد می کشیدم می دیدم که عده ای پشت ایستاده اند و وارونه می کوبند . یک دست بزرگ و یک چکش بزرگ و سیصدو اندی میخ ، ناگهان تو را به من دوخت .

ادامه از نگاه رهگذر...احساس چفت شدن لبه های تیز تیغه ای با تیغه ای دیگر چنان سرتاپایم را سوزاند که توده ی فریادی که می رفت آتشفشان کند بدل به آهی سوزناک شد و سرم به جای آنکه در گودی وسط پستانهایت بیفتد " تنها رایحه ی بی مانند آنها می توانست از هولناکی دردم بکاهد . " از استخوان بر آمده کتف چپ ات آویخت .غاظت تاریکی زیر صفر بود . این را از برودتی که از روح مجروحم با لا می آمد فهمیدم .
سیصد و اندی ... ناز چشمانت به نیازم لبیک گفته بود و من به آخرین دم و باز دم شمعی که نگاه خسته ام را چنگ می زد خیره بودم . باد برزنت را کنار زده و وارد اتاق شده بود و اشیا را به هم می زد . سیصدو اندی قوطی کنسرو ..سیصدو اندی بطری خالی شده .. و خاکه های سیصدو اندی سیگار که تلی شده بود در گوشه ای... رعشه ی آخرین بازدم به جانم سرایت کرد و فرو غلتیدم با سنگینی اندامت چفت تنم ..سوتی درست از همینجا که جناغ سینه ات چسبیده به جناغ سینه ام می لغزد کشیده شد و از فراز سرم با شدتی سرسام آور عبور کرد و خود را به برزنت ول شده در باد کوبید و رها شد. صدای مرغان کولی که تاریکی را زخم می زدند ، پیچید در گوشم و شبیه سوتی که هی دور و دورتر کشیده می شد مرا و تو را و اتاق و تاریکی را با خود به دور ها برد ، به عمقی که پرندگانش جز در شب نمی خواندند...
حقیقت داشت..

داستان علیرضا جلالی تبار :

بوي پنير ليقوان و عطر روغن كرمانشاهي .

سبزي و ريحان خيس خورده در سبد حصيري و گذر مطبخ ايراني .

عطر ترشي و سير هفتاد ساله .

يخ در بهشت و بستني زعفراني .

كوچه برلن و بستني اكبر مشدي .

كتابفروشي اميركبير و بازار كفاش ها .

سينما ادئون و عطر پيپ و بوي قهوه .

نور مهتابي سبز كنار يخچال سفيد و امن خاطري كه بشود

در آن كسي را دوست داشت .

خدا باشد امامزاده يا هر كس ديگر به يكي از اين ها نياز داشت تا برگردد .

جسد سپيد پوشش را گذاشته بودند زير نور سقفي اتاق عمل .

جراح نااميدانه چيزهائي را وارسي مي كرد .

صداي باد از پشت دو ديوار آن سو تر مي آمد .

در جاي غريبي زمين خورده بود .

كوچه اي فرعي .

هيچگاه كوچه اي را دوبار نمي رفت .

بلندتر چيزي كه قلبت را بخاراند .

بوي پنير ليقوان و عطر روغن كرمانشاهي .

سبزي و ريحان خيس خورده در سبد حصيري و گذر و بچه هايي

كه ايستاده اند . جراح دستانش را مي شوید و آرام از در بيرون

مي رود .

حسرتش آهي شد .

بعضي كوچه ها را بايد دوبار رفت بوها جاها و آدم ها بي سبب راه كج كردم .

این هم روایت شیخ ابو امیر:

همان شب که با پرنده ی سیاه عظیم الجثه ای روی شانه ات از پله ها پایین آمدی سایه ی این مرگ عجیب روی سرنوشت من افتاد...

بنفشه رافع: ساعت از نیمه شب گذشته بود و نوشگاه مهمان خانه کم کم داشت خلوت می شد. پیش خدمت در حال بر گرداندن صندلی ها روی میز ها بود که چشمش به تو افتاد. فورا پشت بار رفت و لیوان ها را آماده کرد. می خواست نور را بیشتر کند که دستت را مانند داس عزائیل بالا بردی و منعش کردی...

... و ادامه: نگاهت بي رمق و كم نوار گوشه كنار مهان حانه را دوان دوان جستجو كرد. انگار خيالت از چيزي راحت شده باشد به سمت پيشخوان رفتي و با صداي خش داري كه به زحمت شنيده مي شد سفارش يك پيك آبجو دادي، يك سكه طلا هم روي بار گذاشتي و به سمت ميزي كه در نقطه اي تاريك زير ساعت شماته دار قديمي قرار داشت تغيير مسير دادي. سكوت مبهمي فضا را آكنده بود. صداي قدم هايت گويي با شماته ي ساعت كه نيمه شب را نشان ميداد همنوايي مي كرد. بعد از برداشتن يازده قدم جلوي ميز رسيدي و همزمان با دوازدهمين "درينگ" ساعت، صندلي را با دسته ي عصايت جلو كشيدي و هيكل درشتت را رويش پهن كردي. پيش خدمت در حالي كه صحت سكه را با دندانهاي سياه و يكي در ميانش امتحان مي كرد ليوان را تا نيمه پر كرد و به سويت آمد...

 

داستان من :

وقتی نشستم پشت میز کامپیوتر، همان طور که دراز کشیده بود روی تخت، نگاهی سردی کرد . غلتی زد و پهلویی مشغول مطالعه شد.خوب بازی می کرد.فقط یادش رفته بود ،صحفه را عوض کند. ساعتها بود که روی همان صفحه مانده بود. یه چیزی تو دلته … بگو نگی رو دل می کنی !

هیچی نمی گفت.حتی وقتی پاشدم قرص بخورم ،باید می گفت: تو آخر کار دستمون می دی و تو این وضعیت خر رو بیار و باقالی بار کن. خودمون تو کار دنیا موندیم.و بعد هم کلی صغری و کبری می چید که تو این دوره و زمونه جنایت است و این غلط های اضافی به ما نیومده.اما هیچی نمی گفت و هیچ مشاجره ای پا نمی گرفت تاویز ویز این سکوت لعنتی لحظه ای از سرم بپرد.

ادامه از نگاه میم الف : بايد بي محلي مي دادم تا خودش زبان باز كند. موس را بازي دادم و چند صفحه ي وبلاگ باز كردم.اولي پر از عكس هاي بچه ي حدودا يكساله اي بود. زير هر عكس توضيح مختصري نوشته شده بود. "تيناجون و عروسك مخصوص"..."تيناجون و پسردايي درپارك"..."سوپ خوردن تيناجون"... "تينا درباغ وحش"... داشت نگاه مي كرد. رفتم پايين تر... "تينا جون و دوستان خوب آلماني ما"... نماي پشت سر، كليساي عظيمي بود كه نصفش از عكس بيرون مانده بود. تماما شيشه و فلز و صدها نيزه روي بام هاي بلندش به سمت آسمان نشانه رفته بود. مونيتور را چرخاندم تا خوب ساختمان كليسا را ببيند و سر حرف باز شود. گفت: هه! براي بچه ي ما همون باغ وحش ته خطه!
به پهلو بلند شد نشست. كتاب را در هوا بست و كوبيد كنارش روي تشك. با انگشت هاي لاغر و رنگ پريده ميان موهاي چربش چند شيار باز كرد. نسبت به دوسال پيش كه عكس داخل قاب استيل روي ميز كامپيوتر را باهم انداختيم موهايش نصف شده بود. چشمهايش گود رفته و شانه هايش پايين تر افتاده بود. اما كله ي خربزه ايش پر از فلسفه شده و من گاهي حس مي كنم اصلا اين آدم را نمي شناسم.

 

داستان سیاووش :

روی تخت غریبه دراز کشیدم، از سالن کوچک صدا می آمد "پارول..."، حال نداشتم دستم را تکان دهم تا ساعت را ببینم، اما نزدیک صبح بود، اتاق تاریک طعم تلخ دهانم را دو برابر میکرد، تخت بوی عرق و شهوت میداد، نمیدانم کدام یک از آن دامن کوتاه ها پیش از اینکه من تخت را ازآن خود کنم، همان موقع که همه چیزم را سر میز میباختم این تخت را این چنین گرم و معطر کرده بود، همان که آنچنان موزون تکان میخورد که که به جای ورقها چشمانم را خیره کرده بود، یا آن دیگری که در مستی مطلق نمیدانست چگونه بنشیند تا آن نیمه برهنگی را چگونه کامل نکند.

صدایی آشنا چیزی گفت، از اینجا هم با تمام ناوارد بودن میفهمم که او هرگز حرفه ای نمیشود، چشمانم را به زور بستم تا این طپش مهیب شقیقه ام را کنترل کنم، دستم که سمت شقیقه راست میرفت تو دارو به دست کنارم بودی، آه از این میگرن لعنتی، این طپشهای ریتمیک دردآور تو را به یادم آورد، روزهایی که این تخت آشنا بود و هرزگان از صد قدمی این خانه رد نمیشدند، پرده های کلفتی که دوست داشتی هنوز هم به طلوع خورشید زبون درازی میکردند، اما آنچه جلوی خوابیدنم را میگرفت نه صبح زودرس نامرد بود و نه این طپشهای ریتمیک، آرزوی غلتی که به تو منتهی شود خواب را از سرم ربوده بود، به سمت سالن رفتم و سیگاری روشن کردم تا دود اطاق را بیشتر کنم، سر جایم که هنوز خالی بود نشستم و ورق خواستم، حلقه طلا را از دستم در آوردم و به جای ژتون جلویم گذاشتم، تو همیشه برای من شانس می آوردی.

داستان کنتراست :
سیبیل های سیاه بلند از بنا گوش در نرفته اش هنوز در نیامده بود و چشمان درشت ور نقلمبیده اش توی صورت نتکیده اش چندان جلب تو جه نمی کرد که تیله ای بر چرم .اما او امروز تفنگش را برنداشت و شال و کلاه نکرد و سوار بر اسب سیاه اش که پیشانی اش سفید نبود نشد که برود و تیهو یا آهو شکار نکند . پس سگرمه هایش در هم نیامد و با غضب زنش را توپ و تشر نزد بلکه کبریت را از جیبش در نیاورد و با فنک چپق اش را که نه سیگارش را هم نه ولی بند کفشش را سوزاند و آنرا با دست خیس نگرفت و توی سوراخ نکرد که هوا تاریک شد و مرد پیاده نرفت که از سر کوچه سیگار نخرد و آنرا بگیراند و تمام شب را به بحث با همسایه ای که دم از اقتصاد نمیزد ولی بلد نبود چه جوری انتقاد کند که دفاع نکند که بر ق رفت و لامپها خاموش نشد و در گیری لفظی بین این دو نفر پیش نیامد تا صبح چون هر کدام خانه خودشان نبودند و درگیر حساب و کتاب نشده بودن هنوز ماهیگیرها که مشتریها نیامدند و باد نکرد جلیقه نجات را چون مرد دریا دیده ای نبود و حتم داشت که غرق می شود ولی نشد چون استخر پر آب نبود.بنابراین مجلس بر گزار نشد به خیر و خوشی الحمدلله.

یکشنبه / 6 مرداد / نشر افراز

 

رو نمایی مجموعه اشعار  پاره های عاشقی سروده ی استاد عزیز

آقای محمود معتقدی ساعت 5 ، نشر افراز  .

 

اشعاری از این کتاب:

آوازی نا تمام

در خاموشی هایت

                       پیچ و تاب می خورد

شعله ای کوچک

صدای قلبت را

به پارک های قدیمی

                          می برد

به زودی

گل سرخی برای چشم های تو

                                   می چینم  

در غربت نیمکتی خالی

 

-------------------------------------

در برابرت

         کسی نام هزار قبیله را

                                    پشت سر دارد

آنگاه که

سطری از امید را

توشادمانه باز می خوانی

کسی

به تمام رنج های تو

اینک سلامی دوباره می گوید

 

در عصر تبسمی دشوار

که مرا به روزهای جهان

                           باز می گرداند

 

خبر بعد اینکه:

 آقای نجاریان اطلاع دادند به مناسبت سال روز وفات شاملو شاعر بلند آوازه ی کشورمان ،چهارشنبه ، دوم مرداد ساعت  5 تا  7 مراسمی در امامزاده طاهر کرج برگزار می شود. برای دوستانی که مایل به حضور در این مراسم هستند، وسیله ایاب و ذهاب مهیاست. خ آزادی ،جلوی دانشکده دامپزشکی.

حرکت اتوبوس ساعت 4 بعد از ظهر.

 

پانویس: متاسفانه نشد که روز جلسه را تغییر بدهیم .

شب نوشته های یک قدیس

 

نمی دانم ته مانده خجالت را کدام شب روی لبهایت  جا گذاشتم .

نمی دانم کجا ی خنده هایت گم می کنم خود را .

نمی دانم چرا اینقدر جا می مانم دراین خاطره های دست و پاگیر.

 

بدون عنوان

داستانی بدون نام

توی بوفه نشسته بود. فیش گرفته و منتظر تا نوبتش برسدکه یهوی صدای قیل وقال کشانده بودش حیاط دانشکده.عده ای زیادی جلوی بلوک B جمع شده بودند و با هیجان ماجرایی را دست و پا شکسته برای هم تعریف می کردند.دختری عین ننه مرده ها گریه می کرد.جمعیت که رفته رفته پراکنده می شد. چشمش خیره مانده بود به لنگه کفشی جامانده و چند قطره خون که باید می بود اما خونی ندیده بود.تنها اثر اتفاقی هولناک همان لنگه کفش بود .و خبری که رفته رفته نه تنها در دانشکده که در همه ی شهر می پیچید. تیتری جنجالی برای ستون حوادث روزنامه های فردا : "خودکشی دانشجوی معترض " .

البته روزنامه نگارها بدشان نمی آمد، رنگ وبویی سیاسی به حادثه بدهند و ربطش بدهند به جریانات سیاسی روز. در هفته های گذشته چند روزنامه لغو امتیاز شده بودند و صحبت از  تظاهرات دانشجویی نقل هر مجلسی شده بود.

تمام ساعت بعد از ناهار،درست وقتی که جوان در بیمارستان بوعلی جان می داد،سرکلاس های مختلف، لابه لای دهان دره ها حواس ها پیش تنها بازمانده ی از نسل مردان بود.می گفتندجوانک بعد از شنیدن جواب رد معشوق ،بی معطلی از طبقه چهارم خودش را خلاص کرده بود.

حالا چطور فی الفور خبر در دانشکده پخش شده بود ،کسی نمی دانست.اما حالا جوانک قهرمان دانشکده شده بود. می شد راحت اسمش را در لیست عشاق جهان ثبت کرد و نزد پیشنیان کمی اعتبار خرید و سری بالاگرفت که جناب مجنون : عشق هنوز در روزگار ما هست. بهنام می گفت : هیچ رابطه ی ارزشش  رو نداره که ...اونی که زیاده دختر.  

عده ای از فرصت استفاده کرده بودند و از کلاسها جیم شده بودند. هنوز هیچی نشده چند تا خبرنگار خودشان را رسانده بودند به بیمارستان و پرس و جو ها آغاز شده بود.طرف های عصر شایعه ی  مرگ جوان از بلوک انسانی ها به بلوک هنری ها رسیده بود .جوانک همان لحظه اول ،قبل از رساندن به بیمارستان تمام کرده بود .

در چند روز گذشته اتفاقات عجیبی در دانشکده افتاده بود. جو نا آرام دانشکده ،رییس دانشکده و مدیران گروه و حراست را نگران کرده بود. دانشجوهای نمایش جلوی بلوک C تحصن کرده بودند. کتک خوردن یک دانشجوی ترم آخری از حراست به خاطر موهای دم اسبی و رنگ کرده اش و شایعه بسته شدن خانه ی نمایش موضوعات جنجالی دانشکده در روزهای گذشته بود.

آیت که نام فامیلش به کارگردان صاحب سبک سینما می مانست. و شباهت ظاهریش با جوانی کارگردان بیشتر به این شایعه دامن می زد،برای بچه ها سخنرانی می کرد. با خودش فکر می کرد حتمآ باید پشتت به جایی گرم باشد و دلت قرص که بتوانی بی ترس و واهمه حراست ِبانفوذ را اینجوری زیرسئوال ببری که چه حقی دارد به جای تذکر ،برخورد فیزیکی کند و بازیگری که گریم اجرای زنده داشته ،زیر مشت و لگد بگیرد.و در همان حین، یکی از بین جمع گفته بود :

بی خیال آیت ... اینم خوب بهانه ی شده برای شما ها که به اسم سریال و اجرا هر تیپی بگردید.

و آیت که سعی می کرد آرامشش را حفظ کند، از لای دندان گفته بود :

بسیج دانشگاه بهتره به امور مهمتری برسه شهرام ... نمی شه هم از آخور خورد و هم توبره !

 شهرام بی معطلی به اعتراض پاشده بود و به دنبالش چند نفر دیگر هم بلند شده بودند.اما قبل از رفتن روبری آیت ایستاده بود و گفته بود :

باشه. پس خدا وکیلی بگو هم پالکی هات چه غلطی تو خونه ی نمایش کردن.اگه روت نمی شه من بگم قضیه ی  آبکی خوردن بچه های ترم پایینی رو!

او درتمام مدت ساکت بود و فقط می شنید.حرفش نمی آمد .از صبحش دمغ بود و حوصله ی حرف زدن نداشت. نگین مدتی بود که سر تمرین ها نمی آمد. حرف های  رضا همه را به غیبت نگین حساس کرده بود. رضا جوری حرف می زد انگاری به آنچه دیده بود باور نداشت و نگاه پرسش آمیزش روی صورتش جا  مانده بود: یعنی واسه چی سوار ماشین اون شد ؟ مدتی بودنگین ترم را نیمه کاره رها کرده بود و هیچ ردی از خودش به جا نگذاشت تا بشود سراغی ازش گرفت...

خبرجلسه و خبری تازه

یکشنبه / ۲۳ تیر/ نشر مهیستان

 مثل همیشه ساعت ۵ به خواندن شعر و داستان هایمان خواهد گذشت. 

خبر جدید :

مجموعه داستان مشترک گروه آینه

انتشارات مهیستان قصد دارد مجموعه داستان مشترکی از گروه آینه به چاپ برساند.دوستانی که مایل هستنددر این مجموعه داستانی داشته باشند،می توانند تا پایان تیرماه آثارشان را به این  آدرس com.gmail@ayyeneh یا  el_babakhani@yahoo برای نشر مهیستان به مدیریت خانم باباخانی بفرستند.