با تردید وشک گفتم کارگاه داستان اینترنتی وجماعتی تایید کردند.پیشنهاد دادند ودلگرمی که ماهستیم. به عمل که رسید آرزو ومیم الف دست به قلم شدندوزوج مشترک خوبی شکل گرفت. وحاصل این همراهی سه داستان مشترکی است که خلق کردند. وبه حق این سه داستان جدی ترین کار کارگاه داستان است.هربار با لذت میخوانم به امید اینکه به این دو دوست عزیز گره بخورم ودستی در داستان ببرم. اما این دو بزرگوار به جد درگیر داستان بومی شده اند ومن عاجز از ادامه داستان.اگر شما ذهن تان یاری میکند،همتی کنید.
البته به نظرمی رسد داستان ششم کامل شده است اگر میم الف و آرزو با من هم عقیده باشند..فکر کنم وقتش رسیده که به این سه داستان سروسامانی بدهیم وبعد به پیشنهاد دوستان داستان ها را نقد کنیم.
از دوستانی که از اول کارگاه همراه بودهاند ودیگرانی که تازه به جمع می پیوندند.خواهش می کنم نظرشان را درمورد داستان ششم به جمع منتقل کنند
داستان ششم
يك كارد آهني با تيغه ي پهن دستش بود و لاي دندان هاي گوسفند را تك تك باز مي كرد و كاه و علف جويده را مي ريخت بيرون. بعد كله گوسفند را گرفت دستش و شروع كرد دماغ حيوان را هي كوبيد زمين. آب غليظي با چند كرم ريز سفيد ريخت كف موزاييك... " بعضي گوسفندا مغزشون كرم داره "...... " شهريور كار برنج دررفت با شوهر مادرم ( منظور مادر شوهرش است) ميريم مَشَد ، پاييزعروسي مي گيريم"...... " من؟ ... 15سال، سجلدم 16 سال گرفتن ، خودم 15 سال"...... " تا كلاس هشت، دوس داشتم بخونم... ديگه اينا اومدن آقاي ما گفت نميخواد بخوني، آخرش باز بايد بري شاش بشوري ، همينقدر سواد داري چارتا قرص و دوا رو بلدي بخوني، چارتا شب جمعه قرآن ميخوني بسّه "...... " از كلاس پنج تا الان دنباله منو داشتن! عاقد گفت اين هنوز سِندش( سنّش) كفاف نميده، انگشتر گذاشتن شربت خورديم ، تا سربازيش تمام شد بعد عقد كرديم " ...... " بيچاره انقد دلم واسش مي سوخت، والّاهه كه! از مدرسه مرخص مي شدم تا خونه مثل سگِ حَسن دَركَف ( سگ اصحاب كهف) دنبال من راه مي افتاد " ...... " يه دفه برادرم ديد، گرفت انقدر زدش كه، شامي درست كرد! غيرت داره نه، ميدونين؟