شاید رمانی شود...

مهرداد که آخر شب اس ام اس داده بود  hame chi ro goftam ته دلش خالی شده بود و کنار همه چی یک علامت سئوال گذاشته بود و تا جواب اس ام اس بیاید . به سادگی همه ی مردها و مفلوک بودنشان کنار زنها فکر کرده بود. نه تنها مهرداد که پخته تر از او هم کنار سیاست زنانه کم می‌آوردند .شاید برای همین ،مردها ادای جنس قویتر را در می آوردند فقط ادایش را و در خلوتشان کنار زنی که آرامش داشتند .بی برو برگرد همه اعتراف می‌کردند به این بازی قدرت. وقتی جواب با تاخیری که انتظار می رفت رسیدکه به هر حال در اینجا تنها چیزی که ارزش نداشت وقت بود وقتی که به راحتی حرام می شد در صف شیر دولتی ،پمپ بنزین و هر کار اداری ریز ودرشت.

"مگه گاگولم دیوونه ! " که رسید شکی نماند برایش که مهرداد بند را آب داده و خودش را آماده کرد برای ماست مالی کردن ماجرا . آن شب آنقدر عصبانی شد که جواب اس ام اس ها را نداد .با  بهانه ی سایلنت بودن گوشی ، غرق فکرهای خودش شد.

از لای مجله ی فیلم برگه ی آزمایش بیرون زده بود. انگاری قبری نشست کند و سوراخی کوچک که راه باز می کند به تاریکی های گوری قدیمی .

آن روزها مطمئن بود که مشمای دور جسد را هم دیده و حتی پوست و کمی از موی سر مرده که هیچوقت نفهمیده بود مرد است یا زن .می گفتند زن است و مادربزرگ می گفت آنهایی که یک سنگ عمود روی شکمشان است زن اند .ولی نه سنگی بود ونه حتی شانه ای تراشیده شده بر سنگ .و حالا مطمئن نبود تصویری که اینهمه بچگی ازش ترسیده ، خواب بوده ،خیال یا چیزی که دلش می‌خواسته ببیند. بعضی وقتها هنوز هم در قبرستان قدیمی دنبال آن قبر می‌گردد تا برای ترس بچگی‌ها علتی پیدا کند .

لیلا که چوب را توی سوراخ کرده بود و چوب که گیر کرده بود ،یکی داد زده بود : مردهه گرفتمون و بقیه پا به فرار گذاشته بودند و او خشکش زده بود بالای قبر و همانجا خودش را خیس کرده بود و مادربزرگ گفته بود که دعایی شده و شاه مراد برایش دعا نوشته بود کیسه‌ی سبز رنگ دوخته شده که لایش ورقه‌‌ی کاغذی خش خش می کرد ، بارها وسوسه شده بود ،یواشکی کوک‌های بی قواره  ی کیسه را بشکافد اما ترسیده بود سروکله‌ی مردهه دوباره در خوابش پیدا شود. هنوز هم کیسه کنار خرت و پرت‌های مامان توی چمدان خاطرات است خاله قدسی این اسم را روی چمدان سرجهاز مامان گذاشته بود.هر وقت بی اجازه پاتک می زد به چمدان ، مثل این بود که سرک می کشید به خانه های کاه گلی قدیمی که حالا شده بود انباری، روزگاری بوی نان تازه می داد و گرده ای که رویش خشخاش پاشیده باشند.خانه‌هایی باشکوه که هنوز کنارخانه‌های با سقفهای گچ بری شده مغرور ایستاده بودند . و تاپوی گلی که هنوز صدای خش خش ریختن گندمها توی لانجین را به یاد داشت .

خاله افشان دستمال مچاله شده را از جلوی سوراخ تاپو که برمی داشت ، گردوهای پوست کاغذی می ریخت توی دوری روحی و با دستهای حنا بسته ، مویزها را پوش می کرد . درست یادش بود شب یلدا بود و کلم بزرگی توی مجمعه مسی کنار آبغوره و تخمه آفتابگردان و قیسی ها .مردم ده کلم می خوردند و تا صبح می خندند به صدای ناجوری از کسی در می رفت و این از اعجاز کلم بود و معده های بادکرده .

برگه‌ی آزمایش را از لای  مجله برداشت . بازش کرد و انگار منتظر بود آن کلمه مرموز را موریانه ها جویده باشند و فقط الله بسم الله را باقی گذاشته باشند یا جوهر نم کشیده باشد و کلمه وا رفته باشد روی کاغذ و خواندنش کارحضرت فیل باشد.اما اگر همه این اتفاقها هم که می‌افتاد،باز اصل قضیه سر جایش بود.

 

پانویس : ناپرهیزی کردم و قسمتی از رمانی که دارم می نویسم را گذاشتم تو وبلاگ ...

 

اندر حکایت عشق

 

خواب از سرم پریده و شاید عقل از کله ام.می خواهمش چه کار !

می بینی سانسور پیشانی نوشتمان شده. اینجا هی مجبورم کلمات را مزه مزه کنم،قرقره وگاه نشخوار . دیگر عادتمان شده خود سانسوری. منتظرم وزهر این زمان مسموم خوشتر ...

می نویسم تا زمان کش نیاید تابیش از این بیقرارت نشوم. می‌گویم بازی است ودلم می لرزد وعقل غر می‌زند: خر خودتی قربان! وچنان قاف "قربان " را در حلق می‌اندازد که من حساب کار دستم باشد.حریفم نمی‌شود،می‌داند و  زور بی خود می‌زند.

به هم عادت کرده‌ایم. از وقتی بازنشسته شده ،می نشیند توی خانه وهی به جانم غر می زند وبا همه چیز کار دارد. می گویم جانم چه درده بنشین برای خودت لنگت را بنداز روی هم و از تماشای خانه تکانی فرشته‌‌‌ها لذت ببر .پوزخند می زند دنیا بدون شاعران بادا.

همیشه توی ذوقم می زند دل نگیر، مراعات سن وسالش را می کنم. البته بی نوا از دست خل بازی‌های من خواب وخوراک ندارد. در ضمن نگفتم ،از سر جشن پارسال با من قهره .نمی دانی برایش چه مراسم بازنشستگی مفصلی گرفتم .چقدر لوح تقدیر وسپاس به پاس سی سال خدمت صادقانه. حیف ،کیه که قدر بدونه.

 

پانویس :کامنت های پست قبلی را چند باره می خوانم و ذهنم هنوز در گیر جمله  ی علیرضا روشن است.و فکر می کنم به نگرانی های میم و بغض نیروانا و بی قراری روانپریش وسکوت صدرا و تحسین رویا و عاطفه و تلقین یونس و خانم باباخانی که تو نویسنده ای و دلخوری دوستی عزیز که شبم را زهر مار کرد.و غبطه می خورم به میم و نیاز و نیروانا و نیمخوامت و روانپریش که پشت نامی ساختگی پنهان شده اند تا بی دغدغه از نگفتنی ها بگویند و من نمی دانم که چرا نمی شود راحت و بی منظور به راننده تاکسی لبخند بزنم.چرا باید قیافه ی سگی بگیرم و الکی سگرمه هایم را تو هم کنم که طرف خیالات برش ندارد.چرا باید هر کلمه ای را بارها از ممیزی ذهنم بگذرانم و بارها دهان هر کلمه ای را بو کنم که مبادا تصویری خدشه دار بشود. چرا بایدعشق و مهربانی را  کنجی قایم کرد که بوی نا بگیرد .چرا باید اینهمه از رسوا شدن ترسید.لعنت به  پنهان کاری که عادتمان شده !

آخرین وسوسه

             

        این آخرین باری است که می بینمت.آخرین بار،آخرین گلایه ها، آخرین خواهش تن،آخرین لحظه ی بودن . لحظه !

         بهانه می سازم؟ شاید... چیزی نگو . دستهایم را روی لبهایت می گذارم. طعم بوسه های هول هولکی. دوست داشتن! نه، عادت... فقط عادت کرده ایم به هم!

         خنده ام می گیرد.از آن خنده ها که دلت را آشوب می کند .

        بدون تو راحتم.  لحظه ها می گذرد ؛سنگین و بی اتفاق.

         تلفن نمی کنم. کتابی از قفسه ی کتابها بیرون می کشم. می بندم. کانالها تلویزیون را بالا و پایین می کنم . زنگ نمی زنم.        

        عادت خواهم کرد. عادت نمی کنم. کاش می شد، دروغ گفت و کنارت بود. دروغ بدتر از تنهایی نیست. کاش می شد دور بود و خیال کرد،کسی هست.  و باز وسوسه که ببینمت .ساعتها حرف بزنیم وزندگی پر بشود از تردید بودن ،ترس از دست دادن،التهاب و بی خوابی ،گله و حرفهای نگفته. وتو باز بالای سرم بیدار.سیگارپشت سیگار. تصویر محو شده ات پشت حلقه های دود. و تنی که بوی عطر و سیگار می گیرد. و باز گلایه های همیشگی و حرفهای ناگفته و تکرار این جمله؛ آخرین بار ، آخرین بار ...

تو نویسنده‌ای و هر چیزی بهانه‌‌‌‌ی روایت !

 

نامه‌هایت را ازچمدان بیرون نمی آورم.

آلبوم عکس را نگاه نمی کنم.

نه خاک میلم را سرد کرده .

نه تو هیاهوی زنده ها گم شدم.

دل‌تنگم... دل تنگ دیدن همه‌ی بهمن‌هایی  که می آید و تولد تو را نمی‌آورد.

بدون دخالت کلمه ها و بدون قضاوت

 

اولین جلسه‌‌‌‌ی آینه، خرداد 86

من غارنشین سالهاست ازهرجمعی دور بودهام.سالهاست تو غارخودم کتاب میخوانم و هرزگاهی چیزی می نویسم . تازه ازخواب اصحاب کهفیام بیدار شدم.  تازه جرات کرده‌ام پام را از تنهایهایم بیرون بگذارم .اماهمه چیز عوض شده. و من با سرعت نور ازهمه جا مانده ام . در این هشت سال خیلی‌ها نوشتند و با سختی مجموعه داستانشان راچاپ کردند. کارهایشان نقد شد. داور قصه‌ها شدندو دو چارک شهرتی به هم زدند. وحالا امضا و اسمشان اعتبار دارد. اما من هنوز ابلهانه فکر می کنم فرصت هست . خوش دلانه می خواهم دوباره شروع می کنم. 

به جمع  پیش رویم نگاه می کنم .آدمهای تازه زندگیم آدم‌های که سالها کنار هم خواهیم ماند یا خیلی زود از خاطر هم خواهیم رفت. بااینهمه غریبه بایدغریبگی کنم. خجالت می کشم اما غریبه نیستم . توقع اینهمه سخاوت را از زندگی ندارم . خیلی وقت بود که آب از دستش نمی چکید. از دیدن جمع غافلگیرمی شوم. حرف زدن یادم می رود. جرات نمی کنم قصه‌ام رابخوانم . همه جسارتم راجمع می‌کنم تاصدام موقع حرف زدن نلرزد. نگاه خانم زندی آرامم می کند. با همه بدون دخا لت کلمه‌ها حرف می زنم. 

خانم بیژنی شیرین ودوست داشتنی . نگاهت که می کنم یاد "ری را عباسی" می افتم.

آقای الویری کنارم نشسته ای و با هم اینهمه غریبه ایم. هرکس توجزیره خودش .

 آقای معتقدی به اینهمه صبر وحوصله اتان حسودیم می شود.چقدر کنار شما پیرم.

 آقای امرایی  ببخشید اینهمه تواضع و فروتنی باور نکردنی است.

آقای آستانه کنارت احساس بیسوادی می کنم و واژه کم می آورم.

آقای اکرمی درود برشما و مهربانی بیدریغ تان .

آقای روشن نازک  وشکننده .حتی ازتماس سرانگشتی واهمه دارم.

آقای عزیزی نمی دانم چی باید بگویم . حرف زدنم نمی یاد.

آقای نجاریان درست ندیدمت . خارج از زاویه نگاهم بودی .

خانم زندی نگاهت گرم و راحت است .

خانم شریفی خوشحالم که بلاخره شما داستان خواندی نه شعر .

آقای پرورش بعد جلسه یادم افتاد ، قبلا یه جایی شما را دیدم .

خانم روزنامه نگاربرای آیه یاس خواندن هنوز زود است.

آقای جودکی نگاهتان آشناست. انگارمثل غریبه ها بارها از کنارهم از کوچه ای گذشته ایم.

آقای رضایی بعد از خواندن مطلبت احساس می کنم سالهاست که می شناسمت.

 آقای عبداللهی  فقط نگاهت از پشت عینک در خاطرم مانده .

آقای مومنی فکر می کنم رئیس جمهورهم به اندازه شما از جلسه‌ها خسته نباشد.

خانم کیان موجود نازنینی هستی . بدون دلیل دوستت دارم.

آقای آقازاده" یادم ترا فراموش "رادوست دارم . ناخودآگاه در احساس مشترکم باشما.

اگر کسی از قلم افتاده تقصیراز حواس پرتی منه .

جلسه که تمام می شود. سریع از جمع بیرون می زنم. بهانه می تراشم برای خودم که راهم دور است.اما اینجا همه یکدیگر رامی شناسند و تازه شیرین ترین لحظه پاتوق همین لحظه... و من غریبه‌ای هستم که نه حرف خاصی زده . نه کسی می شناسدش . یاد بچه های ادبیات داستانی می افتم. دلم برای همه تنگ شده. فکرم یه جور خوبی مشغول است. یادم رفته هی ساعت را نگاه کنم و لحظه‌ها را تارسیدن بشمارم. آخر شب بعد از مدتها می روم این جعبه اسرار اسم‌ها را یکی یکی جستجو می کنم. ازپیوندها بقیه را پیدا می کنم. اسم‌های که ازخاطرم رفته. باولع نوشته‌ها را می خوانم. مثل همیشه چیزی از شعر سر در نمی آورم. فقط دوستش دارم یا ندارم. با بعضی‌ها خیلی زود صمیمی می‌شوم. بدون اینکه خبرداشته باشند. پیغام می‌گذارم و از خواندن کلام شیرینشان دلم قرص می‌شود. چقدر خوب که می شود با این جعبه اسرار از گوشه اتاقم باهم حرف بزنیم. رابطه های کمرنگ را رنگ و لعاب تازه ای بزنیم.

البته آقای معتقدی من هم تازه تازه دارم با این جعبه کنار می آیم. مشتاقانه منتظررسیدن شنبه آخرماه می شوم . باید قصه تازه ای بنویسم  . از حالا برای خواندن قصه ننوشته ام استرس دارم.

چقدر این شنبه لعنتی دیر می رسد !

شاید قصه !

 

یادت نمی رود نوزاد رو به قبله خوابانده ، معجزه ی امام رضا و نذر طلا به وزن موهایی طلایی.

یادم نمی‌رود ظهر دم کرده تابستان ،گوسفند قربانی و دستهای کوچک حنا بسته.

 یادت نمی رود سحری شب بیست ویکم  و نماز امیرالمومنین و صد تا قل هو الله.

یادم نمی رود غیظ نگاه و کلفت کنایه‌ها پای دیگ حلیم، ظهر عاشورا .

یادت نمی‌رود مردهای فامیل وحاج آقا نادعلی ،روضه‌ی حضرت رقیه وموهای طلایی‌ رهاشده.

یادم نمی‌رود سلام بی علیک و رادیو و  قصه‌ی راه شب .

یادت نمی‌رود سفر ِبی بدرقه و حلالیت و پس فرستادن روسری حاشیه دوزی شده.

یادم نمی‌‌‌‌‌ ر‌‌‌‌ود دزدیدن نگاه ،دانه‌‌‌‌‌ های تسبیح و شمارش تسبیحات اربعه.

یادت نمی رود انتظار ملاقات ،بیمارستان و شب یلدا .

یادم نمی‌رود شب عید ،حلوا لای نان بستنی و نوشته‌های تراشیده بر سنگ.

یادت نمی رود و یادم نمی‌رود عمر بلند قهر مان  ننه نقلی !

 

روایت دوم

من و ننه نقلی هیچوقت آشتی نمی کنیم. من دلتنگی هایم را لای مجله وکتاب قایم می کنم و ننه توی شمارش ذکر و دانه های تسبیح.بیشتر از صد دفعه قصه‌ی شفا و معجزه امام رضا را می‌کوبد به کمرم وتارک الصلات بودنم ...

 

پانویس : همه اش تلاشی است برای پیداکردن فرم ،لحن و سبکی تازه ... نمی دانم با کدام روایت موافقی؟

یکشنبه ، 7 بهمن ، نشر افراز

 

جلسه‌ی آینه ،ساعت 5 با مدیریت آقای عزیزی ، سردبیر مجله‌ی رودکی و مدیر نشر روزگار ، به بحث پیرامون کتاب  "ترجیع بندی برای شاعران جوان " نوشته‌ی آقای فتح الله بی‌‌‌‌‌‌‌نیاز خواهد پرداخت . در ادامه‌ی جلسه ، به سنت جلسه‌های پیش به خواندن شعر و داستان خواهد گذشت  .

در ضمن ، جناب آقای فتح الله بی نیاز و  تعدادی از دوستان روزنامه نگار ،مهمان آینه خواهند بود.

مکان جلسه :   خ فلسطین جنوبی، خ وحید نظری، کوچه افشار ،پ 4 ، واحد 5 ، نشر افراز