قصهای برای بچگیها
وقتی صدا ی بابا کش می آید توی کوچه و با سوز دی ماه از درز شیشه میریزد توی خانه ، به بحث های تاریخی ،مذهبی نیمه شب با بابا که حالا شعر محتشم را میخواند ،فکر نمی کنی. به نذر چهل سالهی حلیم ِننه نقلی که با مردنش خاک شدهم فکر نمی کنی.به هیچی فکر نمیکنی. مردی پابرهنه روی برف ویخ راه می رود ، شاید نذر دارد. توی دلت می گویی. پیرزنی که مشاعرش را از دست داده ،مشتی برف حوالهی اشقیا میکند شاید خیال می کند نذری داشته.دخترکی عقب مانده ذهنی با طبلی بر گردن جلودار دستهاست. و هرگز به ذهن کوچکش خطور نمیکند که کفارهی اجدادش را می پردازد جیرینگی.دخترکی پنهان شده لای چادر ملی،باچشم و ابرو به دوستش نشانی مردی را می دهد .شمر لبخند میزند.دخترک با سر تایید می کند وتو اصلا نگاه نمیکنی به چشمهای گستاخ ونگاه گرم شمر و شلاقش که بخار نفسها را می شکافد و یتیمان که خندههای زیر جلکی اشان را لای دستار و چفیه خفه می کنند،دایره وار می چرخند.رنگ سرخ ،اشقیا . رنگ سیاه زنانه پوش و رنگ سبز ، اولیای خدا .فرقی هم نمیکند بدانی ریشه تعزیه در سوگ سیاووش است و شبیه مضحک چیست.قاعده شکنی در سنت روا نیست.شوخی نداریم بچه! چه فرقی میکند چه کسی میگوید.دختربچه با شمع سیاهش منتظر شب وتاریکی است تا با روشن شدن شمع روی توده برف ،دست به هم بکوبد :
تولد تولد تولدت مبارک و هنوز کاف مبارک را نگفته ، صدای خانم جان هوار شود روی سرش :
فهمت کور ... اجاقت رو آل ببره ... حسین جان ،کربلا
و شیر ، کاه بر سر بریزد و دو بامبی بر سرش بکوبد و قنداقهی نوازد را بالای سر ببرد و پدر تک ضرب ریتم بگیرد:
سیصدو شصت بت قبایل بت پرست بهر احیای دین به کعبه جدم شکست
و تو بنویسی . رادیو بخواند:
وقتی لبت مکیدم آه از جگر کشیدم
نوحه خوان ضجه بزند .مردم هوار بکشند .و او از پشت شیشهها به بیرون نگاه کند به عمق تاریکیهای کوچه.