اولین جلسهی آینه، خرداد 86
من غارنشین سالهاست ازهرجمعی دور بودهام.سالهاست تو غارخودم کتاب میخوانم و هرزگاهی چیزی می نویسم . تازه ازخواب اصحاب کهفیام بیدار شدم. تازه جرات کردهام پام را از تنهایهایم بیرون بگذارم .اماهمه چیز عوض شده. و من با سرعت نور ازهمه جا مانده ام . در این هشت سال خیلیها نوشتند و با سختی مجموعه داستانشان راچاپ کردند. کارهایشان نقد شد. داور قصهها شدندو دو چارک شهرتی به هم زدند. وحالا امضا و اسمشان اعتبار دارد. اما من هنوز ابلهانه فکر می کنم فرصت هست . خوش دلانه می خواهم دوباره شروع می کنم.
به جمع پیش رویم نگاه می کنم .آدمهای تازه زندگیم آدمهای که سالها کنار هم خواهیم ماند یا خیلی زود از خاطر هم خواهیم رفت. بااینهمه غریبه بایدغریبگی کنم. خجالت می کشم اما غریبه نیستم . توقع اینهمه سخاوت را از زندگی ندارم . خیلی وقت بود که آب از دستش نمی چکید. از دیدن جمع غافلگیرمی شوم. حرف زدن یادم می رود. جرات نمی کنم قصهام رابخوانم . همه جسارتم راجمع میکنم تاصدام موقع حرف زدن نلرزد. نگاه خانم زندی آرامم می کند. با همه بدون دخا لت کلمهها حرف می زنم.
خانم بیژنی شیرین ودوست داشتنی . نگاهت که می کنم یاد "ری را عباسی" می افتم.
آقای الویری کنارم نشسته ای و با هم اینهمه غریبه ایم. هرکس توجزیره خودش .
آقای معتقدی به اینهمه صبر وحوصله اتان حسودیم می شود.چقدر کنار شما پیرم.
آقای امرایی ببخشید اینهمه تواضع و فروتنی باور نکردنی است.
آقای آستانه کنارت احساس بیسوادی می کنم و واژه کم می آورم.
آقای اکرمی درود برشما و مهربانی بیدریغ تان .
آقای روشن نازک وشکننده .حتی ازتماس سرانگشتی واهمه دارم.
آقای عزیزی نمی دانم چی باید بگویم . حرف زدنم نمی یاد.
آقای نجاریان درست ندیدمت . خارج از زاویه نگاهم بودی .
خانم زندی نگاهت گرم و راحت است .
خانم شریفی خوشحالم که بلاخره شما داستان خواندی نه شعر .
آقای پرورش بعد جلسه یادم افتاد ، قبلا یه جایی شما را دیدم .
خانم روزنامه نگاربرای آیه یاس خواندن هنوز زود است.
آقای جودکی نگاهتان آشناست. انگارمثل غریبه ها بارها از کنارهم از کوچه ای گذشته ایم.
آقای رضایی بعد از خواندن مطلبت احساس می کنم سالهاست که می شناسمت.
آقای عبداللهی فقط نگاهت از پشت عینک در خاطرم مانده .
آقای مومنی فکر می کنم رئیس جمهورهم به اندازه شما از جلسهها خسته نباشد.
خانم کیان موجود نازنینی هستی . بدون دلیل دوستت دارم.
آقای آقازاده" یادم ترا فراموش "رادوست دارم . ناخودآگاه در احساس مشترکم باشما.
اگر کسی از قلم افتاده تقصیراز حواس پرتی منه .
جلسه که تمام می شود. سریع از جمع بیرون می زنم. بهانه می تراشم برای خودم که راهم دور است.اما اینجا همه یکدیگر رامی شناسند و تازه شیرین ترین لحظه پاتوق همین لحظه... و من غریبهای هستم که نه حرف خاصی زده . نه کسی می شناسدش . یاد بچه های ادبیات داستانی می افتم. دلم برای همه تنگ شده. فکرم یه جور خوبی مشغول است. یادم رفته هی ساعت را نگاه کنم و لحظهها را تارسیدن بشمارم. آخر شب بعد از مدتها می روم این جعبه اسرار اسمها را یکی یکی جستجو می کنم. ازپیوندها بقیه را پیدا می کنم. اسمهای که ازخاطرم رفته. باولع نوشتهها را می خوانم. مثل همیشه چیزی از شعر سر در نمی آورم. فقط دوستش دارم یا ندارم. با بعضیها خیلی زود صمیمی میشوم. بدون اینکه خبرداشته باشند. پیغام میگذارم و از خواندن کلام شیرینشان دلم قرص میشود. چقدر خوب که می شود با این جعبه اسرار از گوشه اتاقم باهم حرف بزنیم. رابطه های کمرنگ را رنگ و لعاب تازه ای بزنیم.
البته آقای معتقدی من هم تازه تازه دارم با این جعبه کنار می آیم. مشتاقانه منتظررسیدن شنبه آخرماه می شوم . باید قصه تازه ای بنویسم . از حالا برای خواندن قصه ننوشته ام استرس دارم.
چقدر این شنبه لعنتی دیر می رسد !