پروردگارا !

از شوخی های کوچکم در حق خود در گذر.

من نیز از شوخی بسیار بزرگ تو در حق خود خواهم گذاشت.

. . .

 اگر انگشت نگزید و کفر نگفته باشم.این جمله را دوست دارم                                                

و دمش گرم این جناب  رابرت فراست !

 سالهاست این جمله اش را بارها با خود تکرار کرده ام.

برای اشادای زندگیم که امروز تولدش است ...

 

اولین برف پا گرفته زمستانی همه جا را سفید کرده.درخت کوچک پرتقال زیرهجوم برف ساکت وخاموش سرخم کرده.از پنجره به حیاط نگاه می کنم. به حیاط که درخلوت خودش چمباته زده وآخرین روزهای زمستانیش رامی‌شمارد. فصل خانه تکانی فرشته هاست.پوست می ترکانم.صدای این ترک خوردنها رادوست دارم.صدای این تازه شدن،صدای نفس زدنهای جوانه های نورس زیرفلسهای مرده وخشک درخت.اما با اینهمه می ترسم ازدیدن من بدون تو،از این خالی شدن و تاریکی ها و نمی دانم ها می ترسم. دیدنت، گفتن ونگفتن همه حرفهای به دل مانده. زمان جان می کند. تیک تیک مسموم زمان .خرخر نفسهای آخر. کسی کنارم فریاد می زند. به خودش وهمه فحش می دهد. ملتمسانه ناله می کند. همه شجاعتم زیر ناله هایش ذوب می‌شود ساعتها روی این تخت دراز کشیده‌ام .سرم قطره قطره و بی عجله دردی تازه را به جانم می ریزد. دردی سر به هوا وبازیگوش که ازجایی سرک می کشد و گوشه ای پنهان می شود.صدای باران.سقف نم کشیده بالای سر.مزه مزه کردن درد. باز شدن کندوسنگین عضله‌‌‌‌ها. سفردور ودراز من وتو. پایان یکی بودن .دو نیم شده ام.نیمی آن طرف پرده سبزرنگ با توست ونیمی خواب رفته با من .با هرتکانی ورز می‌‌‌‌خورم.

با آخرین ته مانده بودن پرده راکنارمی‌‌‌زنم.می خواهم صورتت راببینم . می خواهم توی صورتت روزهای ندیده‌‌‌ام راببینم. فرداهایی که نخواهم دید. دیروزی که ندیده ام. شبیه منی. انگار که درزایشی غریب خود را زاییده باشم.درآغوشت می‌‌‌‌گیرم. چون میراثی گرانبها .می خواهم هوشیارباشم.می خواهم این لحظه رامزه مزه کنم.مزه اش زیرزبانم بماند.اما درد ازمن قویتر است ومسکنها دزدانه هوشیاریم رابا خودمی برند.

شاید رمانی شود...

مهرداد که آخر شب اس ام اس داده بود  hame chi ro goftam ته دلش خالی شده بود و کنار همه چی یک علامت سئوال گذاشته بود و تا جواب اس ام اس بیاید . به سادگی همه ی مردها و مفلوک بودنشان کنار زنها فکر کرده بود. نه تنها مهرداد که پخته تر از او هم کنار سیاست زنانه کم می‌آوردند .شاید برای همین ،مردها ادای جنس قویتر را در می آوردند فقط ادایش را و در خلوتشان کنار زنی که آرامش داشتند .بی برو برگرد همه اعتراف می‌کردند به این بازی قدرت. وقتی جواب با تاخیری که انتظار می رفت رسیدکه به هر حال در اینجا تنها چیزی که ارزش نداشت وقت بود وقتی که به راحتی حرام می شد در صف شیر دولتی ،پمپ بنزین و هر کار اداری ریز ودرشت.

"مگه گاگولم دیوونه ! " که رسید شکی نماند برایش که مهرداد بند را آب داده و خودش را آماده کرد برای ماست مالی کردن ماجرا . آن شب آنقدر عصبانی شد که جواب اس ام اس ها را نداد .با  بهانه ی سایلنت بودن گوشی ، غرق فکرهای خودش شد.

از لای مجله ی فیلم برگه ی آزمایش بیرون زده بود. انگاری قبری نشست کند و سوراخی کوچک که راه باز می کند به تاریکی های گوری قدیمی .

آن روزها مطمئن بود که مشمای دور جسد را هم دیده و حتی پوست و کمی از موی سر مرده که هیچوقت نفهمیده بود مرد است یا زن .می گفتند زن است و مادربزرگ می گفت آنهایی که یک سنگ عمود روی شکمشان است زن اند .ولی نه سنگی بود ونه حتی شانه ای تراشیده شده بر سنگ .و حالا مطمئن نبود تصویری که اینهمه بچگی ازش ترسیده ، خواب بوده ،خیال یا چیزی که دلش می‌خواسته ببیند. بعضی وقتها هنوز هم در قبرستان قدیمی دنبال آن قبر می‌گردد تا برای ترس بچگی‌ها علتی پیدا کند .

لیلا که چوب را توی سوراخ کرده بود و چوب که گیر کرده بود ،یکی داد زده بود : مردهه گرفتمون و بقیه پا به فرار گذاشته بودند و او خشکش زده بود بالای قبر و همانجا خودش را خیس کرده بود و مادربزرگ گفته بود که دعایی شده و شاه مراد برایش دعا نوشته بود کیسه‌ی سبز رنگ دوخته شده که لایش ورقه‌‌ی کاغذی خش خش می کرد ، بارها وسوسه شده بود ،یواشکی کوک‌های بی قواره  ی کیسه را بشکافد اما ترسیده بود سروکله‌ی مردهه دوباره در خوابش پیدا شود. هنوز هم کیسه کنار خرت و پرت‌های مامان توی چمدان خاطرات است خاله قدسی این اسم را روی چمدان سرجهاز مامان گذاشته بود.هر وقت بی اجازه پاتک می زد به چمدان ، مثل این بود که سرک می کشید به خانه های کاه گلی قدیمی که حالا شده بود انباری، روزگاری بوی نان تازه می داد و گرده ای که رویش خشخاش پاشیده باشند.خانه‌هایی باشکوه که هنوز کنارخانه‌های با سقفهای گچ بری شده مغرور ایستاده بودند . و تاپوی گلی که هنوز صدای خش خش ریختن گندمها توی لانجین را به یاد داشت .

خاله افشان دستمال مچاله شده را از جلوی سوراخ تاپو که برمی داشت ، گردوهای پوست کاغذی می ریخت توی دوری روحی و با دستهای حنا بسته ، مویزها را پوش می کرد . درست یادش بود شب یلدا بود و کلم بزرگی توی مجمعه مسی کنار آبغوره و تخمه آفتابگردان و قیسی ها .مردم ده کلم می خوردند و تا صبح می خندند به صدای ناجوری از کسی در می رفت و این از اعجاز کلم بود و معده های بادکرده .

برگه‌ی آزمایش را از لای  مجله برداشت . بازش کرد و انگار منتظر بود آن کلمه مرموز را موریانه ها جویده باشند و فقط الله بسم الله را باقی گذاشته باشند یا جوهر نم کشیده باشد و کلمه وا رفته باشد روی کاغذ و خواندنش کارحضرت فیل باشد.اما اگر همه این اتفاقها هم که می‌افتاد،باز اصل قضیه سر جایش بود.

 

پانویس : ناپرهیزی کردم و قسمتی از رمانی که دارم می نویسم را گذاشتم تو وبلاگ ...

 

اندر حکایت عشق

 

خواب از سرم پریده و شاید عقل از کله ام.می خواهمش چه کار !

می بینی سانسور پیشانی نوشتمان شده. اینجا هی مجبورم کلمات را مزه مزه کنم،قرقره وگاه نشخوار . دیگر عادتمان شده خود سانسوری. منتظرم وزهر این زمان مسموم خوشتر ...

می نویسم تا زمان کش نیاید تابیش از این بیقرارت نشوم. می‌گویم بازی است ودلم می لرزد وعقل غر می‌زند: خر خودتی قربان! وچنان قاف "قربان " را در حلق می‌اندازد که من حساب کار دستم باشد.حریفم نمی‌شود،می‌داند و  زور بی خود می‌زند.

به هم عادت کرده‌ایم. از وقتی بازنشسته شده ،می نشیند توی خانه وهی به جانم غر می زند وبا همه چیز کار دارد. می گویم جانم چه درده بنشین برای خودت لنگت را بنداز روی هم و از تماشای خانه تکانی فرشته‌‌‌ها لذت ببر .پوزخند می زند دنیا بدون شاعران بادا.

همیشه توی ذوقم می زند دل نگیر، مراعات سن وسالش را می کنم. البته بی نوا از دست خل بازی‌های من خواب وخوراک ندارد. در ضمن نگفتم ،از سر جشن پارسال با من قهره .نمی دانی برایش چه مراسم بازنشستگی مفصلی گرفتم .چقدر لوح تقدیر وسپاس به پاس سی سال خدمت صادقانه. حیف ،کیه که قدر بدونه.

 

پانویس :کامنت های پست قبلی را چند باره می خوانم و ذهنم هنوز در گیر جمله  ی علیرضا روشن است.و فکر می کنم به نگرانی های میم و بغض نیروانا و بی قراری روانپریش وسکوت صدرا و تحسین رویا و عاطفه و تلقین یونس و خانم باباخانی که تو نویسنده ای و دلخوری دوستی عزیز که شبم را زهر مار کرد.و غبطه می خورم به میم و نیاز و نیروانا و نیمخوامت و روانپریش که پشت نامی ساختگی پنهان شده اند تا بی دغدغه از نگفتنی ها بگویند و من نمی دانم که چرا نمی شود راحت و بی منظور به راننده تاکسی لبخند بزنم.چرا باید قیافه ی سگی بگیرم و الکی سگرمه هایم را تو هم کنم که طرف خیالات برش ندارد.چرا باید هر کلمه ای را بارها از ممیزی ذهنم بگذرانم و بارها دهان هر کلمه ای را بو کنم که مبادا تصویری خدشه دار بشود. چرا بایدعشق و مهربانی را  کنجی قایم کرد که بوی نا بگیرد .چرا باید اینهمه از رسوا شدن ترسید.لعنت به  پنهان کاری که عادتمان شده !

آخرین وسوسه

             

        این آخرین باری است که می بینمت.آخرین بار،آخرین گلایه ها، آخرین خواهش تن،آخرین لحظه ی بودن . لحظه !

         بهانه می سازم؟ شاید... چیزی نگو . دستهایم را روی لبهایت می گذارم. طعم بوسه های هول هولکی. دوست داشتن! نه، عادت... فقط عادت کرده ایم به هم!

         خنده ام می گیرد.از آن خنده ها که دلت را آشوب می کند .

        بدون تو راحتم.  لحظه ها می گذرد ؛سنگین و بی اتفاق.

         تلفن نمی کنم. کتابی از قفسه ی کتابها بیرون می کشم. می بندم. کانالها تلویزیون را بالا و پایین می کنم . زنگ نمی زنم.        

        عادت خواهم کرد. عادت نمی کنم. کاش می شد، دروغ گفت و کنارت بود. دروغ بدتر از تنهایی نیست. کاش می شد دور بود و خیال کرد،کسی هست.  و باز وسوسه که ببینمت .ساعتها حرف بزنیم وزندگی پر بشود از تردید بودن ،ترس از دست دادن،التهاب و بی خوابی ،گله و حرفهای نگفته. وتو باز بالای سرم بیدار.سیگارپشت سیگار. تصویر محو شده ات پشت حلقه های دود. و تنی که بوی عطر و سیگار می گیرد. و باز گلایه های همیشگی و حرفهای ناگفته و تکرار این جمله؛ آخرین بار ، آخرین بار ...

تو نویسنده‌ای و هر چیزی بهانه‌‌‌‌ی روایت !

 

نامه‌هایت را ازچمدان بیرون نمی آورم.

آلبوم عکس را نگاه نمی کنم.

نه خاک میلم را سرد کرده .

نه تو هیاهوی زنده ها گم شدم.

دل‌تنگم... دل تنگ دیدن همه‌ی بهمن‌هایی  که می آید و تولد تو را نمی‌آورد.

بدون دخالت کلمه ها و بدون قضاوت

 

اولین جلسه‌‌‌‌ی آینه، خرداد 86

من غارنشین سالهاست ازهرجمعی دور بودهام.سالهاست تو غارخودم کتاب میخوانم و هرزگاهی چیزی می نویسم . تازه ازخواب اصحاب کهفیام بیدار شدم.  تازه جرات کرده‌ام پام را از تنهایهایم بیرون بگذارم .اماهمه چیز عوض شده. و من با سرعت نور ازهمه جا مانده ام . در این هشت سال خیلی‌ها نوشتند و با سختی مجموعه داستانشان راچاپ کردند. کارهایشان نقد شد. داور قصه‌ها شدندو دو چارک شهرتی به هم زدند. وحالا امضا و اسمشان اعتبار دارد. اما من هنوز ابلهانه فکر می کنم فرصت هست . خوش دلانه می خواهم دوباره شروع می کنم. 

به جمع  پیش رویم نگاه می کنم .آدمهای تازه زندگیم آدم‌های که سالها کنار هم خواهیم ماند یا خیلی زود از خاطر هم خواهیم رفت. بااینهمه غریبه بایدغریبگی کنم. خجالت می کشم اما غریبه نیستم . توقع اینهمه سخاوت را از زندگی ندارم . خیلی وقت بود که آب از دستش نمی چکید. از دیدن جمع غافلگیرمی شوم. حرف زدن یادم می رود. جرات نمی کنم قصه‌ام رابخوانم . همه جسارتم راجمع می‌کنم تاصدام موقع حرف زدن نلرزد. نگاه خانم زندی آرامم می کند. با همه بدون دخا لت کلمه‌ها حرف می زنم. 

خانم بیژنی شیرین ودوست داشتنی . نگاهت که می کنم یاد "ری را عباسی" می افتم.

آقای الویری کنارم نشسته ای و با هم اینهمه غریبه ایم. هرکس توجزیره خودش .

 آقای معتقدی به اینهمه صبر وحوصله اتان حسودیم می شود.چقدر کنار شما پیرم.

 آقای امرایی  ببخشید اینهمه تواضع و فروتنی باور نکردنی است.

آقای آستانه کنارت احساس بیسوادی می کنم و واژه کم می آورم.

آقای اکرمی درود برشما و مهربانی بیدریغ تان .

آقای روشن نازک  وشکننده .حتی ازتماس سرانگشتی واهمه دارم.

آقای عزیزی نمی دانم چی باید بگویم . حرف زدنم نمی یاد.

آقای نجاریان درست ندیدمت . خارج از زاویه نگاهم بودی .

خانم زندی نگاهت گرم و راحت است .

خانم شریفی خوشحالم که بلاخره شما داستان خواندی نه شعر .

آقای پرورش بعد جلسه یادم افتاد ، قبلا یه جایی شما را دیدم .

خانم روزنامه نگاربرای آیه یاس خواندن هنوز زود است.

آقای جودکی نگاهتان آشناست. انگارمثل غریبه ها بارها از کنارهم از کوچه ای گذشته ایم.

آقای رضایی بعد از خواندن مطلبت احساس می کنم سالهاست که می شناسمت.

 آقای عبداللهی  فقط نگاهت از پشت عینک در خاطرم مانده .

آقای مومنی فکر می کنم رئیس جمهورهم به اندازه شما از جلسه‌ها خسته نباشد.

خانم کیان موجود نازنینی هستی . بدون دلیل دوستت دارم.

آقای آقازاده" یادم ترا فراموش "رادوست دارم . ناخودآگاه در احساس مشترکم باشما.

اگر کسی از قلم افتاده تقصیراز حواس پرتی منه .

جلسه که تمام می شود. سریع از جمع بیرون می زنم. بهانه می تراشم برای خودم که راهم دور است.اما اینجا همه یکدیگر رامی شناسند و تازه شیرین ترین لحظه پاتوق همین لحظه... و من غریبه‌ای هستم که نه حرف خاصی زده . نه کسی می شناسدش . یاد بچه های ادبیات داستانی می افتم. دلم برای همه تنگ شده. فکرم یه جور خوبی مشغول است. یادم رفته هی ساعت را نگاه کنم و لحظه‌ها را تارسیدن بشمارم. آخر شب بعد از مدتها می روم این جعبه اسرار اسم‌ها را یکی یکی جستجو می کنم. ازپیوندها بقیه را پیدا می کنم. اسم‌های که ازخاطرم رفته. باولع نوشته‌ها را می خوانم. مثل همیشه چیزی از شعر سر در نمی آورم. فقط دوستش دارم یا ندارم. با بعضی‌ها خیلی زود صمیمی می‌شوم. بدون اینکه خبرداشته باشند. پیغام می‌گذارم و از خواندن کلام شیرینشان دلم قرص می‌شود. چقدر خوب که می شود با این جعبه اسرار از گوشه اتاقم باهم حرف بزنیم. رابطه های کمرنگ را رنگ و لعاب تازه ای بزنیم.

البته آقای معتقدی من هم تازه تازه دارم با این جعبه کنار می آیم. مشتاقانه منتظررسیدن شنبه آخرماه می شوم . باید قصه تازه ای بنویسم  . از حالا برای خواندن قصه ننوشته ام استرس دارم.

چقدر این شنبه لعنتی دیر می رسد !

شاید قصه !

 

یادت نمی رود نوزاد رو به قبله خوابانده ، معجزه ی امام رضا و نذر طلا به وزن موهایی طلایی.

یادم نمی‌رود ظهر دم کرده تابستان ،گوسفند قربانی و دستهای کوچک حنا بسته.

 یادت نمی رود سحری شب بیست ویکم  و نماز امیرالمومنین و صد تا قل هو الله.

یادم نمی رود غیظ نگاه و کلفت کنایه‌ها پای دیگ حلیم، ظهر عاشورا .

یادت نمی‌رود مردهای فامیل وحاج آقا نادعلی ،روضه‌ی حضرت رقیه وموهای طلایی‌ رهاشده.

یادم نمی‌رود سلام بی علیک و رادیو و  قصه‌ی راه شب .

یادت نمی‌رود سفر ِبی بدرقه و حلالیت و پس فرستادن روسری حاشیه دوزی شده.

یادم نمی‌‌‌‌‌ ر‌‌‌‌ود دزدیدن نگاه ،دانه‌‌‌‌‌ های تسبیح و شمارش تسبیحات اربعه.

یادت نمی رود انتظار ملاقات ،بیمارستان و شب یلدا .

یادم نمی‌رود شب عید ،حلوا لای نان بستنی و نوشته‌های تراشیده بر سنگ.

یادت نمی رود و یادم نمی‌رود عمر بلند قهر مان  ننه نقلی !

 

روایت دوم

من و ننه نقلی هیچوقت آشتی نمی کنیم. من دلتنگی هایم را لای مجله وکتاب قایم می کنم و ننه توی شمارش ذکر و دانه های تسبیح.بیشتر از صد دفعه قصه‌ی شفا و معجزه امام رضا را می‌کوبد به کمرم وتارک الصلات بودنم ...

 

پانویس : همه اش تلاشی است برای پیداکردن فرم ،لحن و سبکی تازه ... نمی دانم با کدام روایت موافقی؟

یکشنبه ، 7 بهمن ، نشر افراز

 

جلسه‌ی آینه ،ساعت 5 با مدیریت آقای عزیزی ، سردبیر مجله‌ی رودکی و مدیر نشر روزگار ، به بحث پیرامون کتاب  "ترجیع بندی برای شاعران جوان " نوشته‌ی آقای فتح الله بی‌‌‌‌‌‌‌نیاز خواهد پرداخت . در ادامه‌ی جلسه ، به سنت جلسه‌های پیش به خواندن شعر و داستان خواهد گذشت  .

در ضمن ، جناب آقای فتح الله بی نیاز و  تعدادی از دوستان روزنامه نگار ،مهمان آینه خواهند بود.

مکان جلسه :   خ فلسطین جنوبی، خ وحید نظری، کوچه افشار ،پ 4 ، واحد 5 ، نشر افراز

قصه‌ای برای بچگی‌ها

 

وقتی صدا ی بابا کش می آید توی کوچه و با سوز دی ماه از درز شیشه‌ می‌ریزد توی خانه‌ ، به بحث های تاریخی ،مذهبی نیمه شب با بابا که حالا شعر محتشم را می‌خواند ،فکر نمی کنی. به نذر چهل ساله‌ی حلیم ِننه نقلی که با مردنش خاک شدهم فکر نمی کنی.به هیچی فکر نمی‌کنی. مردی پابرهنه روی برف ویخ راه می رود ، شاید نذر دارد. توی دلت می گویی. پیرزنی که مشاعرش را از دست داده ،مشتی برف حواله‌ی اشقیا می‌کند شاید خیال می کند نذری داشته.دخترکی عقب مانده ذهنی با طبلی بر گردن جلودار دسته‌است. و هرگز به ذهن کوچکش خطور نمی‌کند که کفاره‌ی اجدادش را می پردازد جیرینگی.دخترکی پنهان شده لای چادر ملی،باچشم و ابرو به دوستش نشانی مردی را می دهد .شمر لبخند می‌زند.دخترک با سر تایید می کند وتو اصلا نگاه نمی‌کنی به چشمهای گستاخ ونگاه گرم شمر و شلاقش که بخار نفس‌ها را می شکافد و یتیمان که خنده‌های زیر جلکی اشان را لای دستار و چفیه خفه می کنند،دایره وار می چرخند.رنگ سرخ ،اشقیا . رنگ سیاه زنانه پوش و رنگ سبز ، اولیای خدا .فرقی هم نمی‌کند بدانی ریشه تعزیه در سوگ سیاووش است و شبیه مضحک چیست.قاعده شکنی در سنت روا نیست.شوخی نداریم بچه! چه فرقی می‌کند چه کسی می‌گوید.دختربچه‌ با شمع سیاهش منتظر شب وتاریکی است تا با روشن شدن شمع روی توده برف ،دست به هم بکوبد :

تولد  تولد  تولدت مبارک و هنوز کاف مبارک را نگفته ، صدای خانم جان هوار شود روی سرش :

فهمت کور ... اجاقت رو آل ببره ... حسین جان ،کربلا

و شیر ، کاه بر سر بریزد و دو بامبی بر سرش بکوبد و قنداقه‌‌ی نوازد را بالای سر ببرد و پدر تک ضرب ریتم بگیرد:

سیصدو شصت بت قبایل بت پرست      بهر احیای دین به کعبه جدم شکست

و تو بنویسی . رادیو بخواند:

وقتی لبت مکیدم     آه از جگر کشیدم

نوحه خوان ضجه بزند .مردم هوار بکشند .و او از پشت شیشه‌ها به بیرون نگاه کند به عمق تاریکی‌های کوچه.

عصر چینی بند زنها گذشت 

 چه کنم با دل هزار پاره ام !

کسی گفت آدمی خود معجزه ای است

معجزه قدغن شده  !

 و گرنه . . .

بزرگ نخواهم شد

باید از خوشحالی در پوستم نگنجم .اما آرامشی گرم و رخوتی از جنس نشستن زیر کرسی ونگاه کردن به بارش برف از پشت پنجره‌‌‌‌ی عرق کرده ،جای آن را گرفته و من راحتش می‌گذارم تا با همه‌‌ی خیال بافی‌هایش خوش باشد.چه اشکالی دارد این هم روی همه‌‌‌‌ی بازی خوردنمان از دست روزگار و این احساس صاحب مرده .

فقط نمی دانم عاشق چه جور بازیی هستی.می دانم خرده نمی گیری عزیز دل... راستش هیچوقت بزرگ نمی‌شوم واین بچگی کردن موروثی است .

مادربزگ وقتی مرد ،عددها می گفتند هفتاد .وهفتاد وهفت چین خوردگی صورتش می خندیدند به این هفت‌های گردن کلفت ... فکر کنم این شروع داستانی باشد که یک سال است قرار است بنویسم و از شروعش عاجز بودم.این هم از موهبت حضورت وخواندنت ...

یکشنبه / 30 دی/نقد داستان

در جلسه ی آینه که یکشنبه ۳۰دی ، ساعت ۵ در نشر مهیستان برگزار می شود. داستانهای خانم عاطفه نقد می شود.به غیر از این سه داستان ، سه داستان کوتاه دیگر در وبلاگ ایشان ، در آخرین پست،انتخاب شده است که دوستان در صورت تمایل می توانند در مورد آنها نیز صحبت کنند. فقط می ماند یک نکته، دوست عزیزی که مایل است جلسه ی بعدی آینه نقد آثار وی باشد. می تواند برای دسترسی راحتر به شعر یا داستانش ،کپی آثارش را در اختیار دوستان قرار دهد. اولویت انتخاب با همراهان همیشگی آینه است.

داستان نه تنها پناهگاه که...

امشب برای تو می نویسم که از بردن نامت هم معذورم. بگذار هرکس این تو را خود بپندارد.

بی مقدمه می گویم، برایم داستان نه تنها پناهگاه  که انگیزه بودن وزنده ماندنم است.همه‌‌‌‌‌ی بغض هایی که گریه نکرده‌ام، همه‌‌ی عشقی که سالها منتظرش شدم .همه‌ی شب‌هایی که با خیالش خوابیدم وهمه‌ی روزهایی که در چشم نامحرمان جستمش. من ذره‌ای عشق خواستم و هر دم ... این نیز بماند ... فرصتی شد برای من ناپاک که آخرین رویاهایم را هم آلوده کنم .

می‌نویسم چون گریزم نیست از نوشتن حتی اگر نثرشاعرانه به داستان‌هایم ضربه بزندو رابطه‌ی علت ومعلولی اثر لنگ بزند. راوی گم شود وبهانه‌‌‌‌ی روایت از دست برود.

برایت اعتراف می‌کنم، این روزها برگزیده نشدن در چند جشنواره ونقد داستان‌هایم عین بچه ها نازک دلم کرد و اعتماد کاذبم را برای چاپ مجموعه‌ام گرفت .البته چه نیاز به پنهان کاری ... مدام با خودم در گیرم که هنوز وقتش نشده.خنده دار است نه!

 اما می نویسم با وسواس که می خوانی ... شاید ؟ دوست دارم اینطورفرض کنم . ذهن واقعیت گریزم اینگونه می‌پندارد ،بگذار دل خوش باشد به این توهم ... من به فرضش هم قانعم و باخیالش دلم گرم می شود در این سردترین شبهای زمستان‌. تو مجبور به خواندنشان نیستی. من چاره‌‌‌ای جز نوشتن ندارم . فقط چه حیف ! باید هی ادای آدم بزرگ‌ها را در بیاورم که سنگین و رنگین باش و در حد تعریف شده ای ذوق کن که آدم باظرفیتی به نظر برسی.

لعنت به این همه تشریفات که خوشحالی لحظه‌ای را بی سروصدا می قاپد.

میم الف عزیزم

 

اولین داستانی را که نوشتم خوب یادم هست.معلم ادبیات سال اول دبیرستان خواسته بود ، داستانی را خلاصه کنیم وبیاوریم و من آن وقتهابه لطف دوست مطبوعاتی پدرم ،مرتب چند سالی بود زن روز آن روزها را می خواندم وعاشق صفحه ی باشما مشورت می کنم . جونم برات بگه ،خانمی که شما باشید من هم چند تا از این قصه ها را چسباندم تنگ هم وشد "دو قناری در قفس" وجای شما خالی که بچه ها چه کفی براش زدند. البته تا یادم نرفته آن دوره کتابهای دیگری هم می خواندم که شاید هرکسی جرات گفتنش را نداشته باشه ،بی سرپرستان –قدسی نصیری – و داستانهای ر. اعتمادی .خدا از ما نگذره چه حالی می داد خواندن داستانهای عاشقانه زیر کتاب جبر ومعلمی که حنجره اش رو پاره می کرد تا حالی ما کله گچی ها کنه توانها مزدوج و مکعب مربع را. این جایی قصه را داشته باش تا بگویم .آن قدر معلمهای بیچاره را اذیت کردیم که بالاخره معلم دینی سال چهارم ،لب به نفرین گشود که الهی جزجیگر بزنید ورپریده ها وبه درد من مبتلا شوید.گروه آپاچی ما و من که من مارمولک ساکت ترینش بودم ،تو دیگر تا ته فاجعه را بخوان ،بی خبر بود از آه مظلوم که بالاخره دامنت را می گیرد . روز اولی که از کلاس برمی گشتم تمام راه را سرفه می کردم و نفسم بالا نمی آمد ، تازه یقین کردم که چوب خدا بی صداست. 

 القصه ، نمره بیست آن چنان زیر زبانم مزه کرد که بعد از آن چند تا داستان دیگر هم نوشتم . البته جرات این نوشتن برمی گشت به سالهای دور که من همیشه از انشا متنفر بودم.  شبی جای شما سبز از عروسی برمی گشتیم ومن تازه نیمه شب یادم افتاده بود که ای داد بی دود انشاء ننوشته ام وگریه . و پدرم که حوصله اش از زرزر من سر رفته بود .گفت بنویس و من خو اب آلوده و خرچنگ قورباغه که نه همچین خط پهلوی نوشتم که صبح از خواندنش عاجز بودم. خدا از دو چشم عاجزت نکنه کور شدم تا آن سه صفحه ی پر از غلط غولوط  را بخوانم . وماندم در عجب که چه شد معلم انشا به قول خودش اولین نمره ی بیست پانزده سال تدریسش را پیشکش ما کرد وما رامنت گذار خود کرد  و چه کردند آن بیست های مرموز و توهم فانتزی نویسنده بودن .

درد سرت ندهم ،بعد از خواندن رمان پر، بلندیهای بادگیر ،جین ایر، مردی که می خندد،زن سی ساله و چند رمان دیگر که در حوصله ات نمی گنجد، سالها ننوشتم . و اگر درست یادم مانده باشه ننه ، دوازده سال تقریبا مرتب هرشب چند خطی نوشتم که چه برمن گذاشت  و سالی یک بار خانه تکانی یک ساله را نوشتم .حاصل آن سالها یک چمدان شب نوشته است، البته به غیر نوشته هایی عاشقانه‌ای که سوزاندم در یک شب چهارشنبه سوری.حالا هرزگاهی سرک می کشم ودر آینه آن روزها خود را می بینم . خلاصه خواهر دیدم اگر اینطوری پیش برود ، بین این شب نوشته ها گم می‌شوم. برایت اعتراف می کنم که دیر فهمیدم این شب نوشته ها میل به نوشتن را خفه می‌کند.مثل اینکه تشنه‌ای را کنار چشمه بگذاری وتنها به اندازه لبی ترکردن به او آب بخورانی .

ای وای ننه ،نماز م داره قضا می شه . اینجای قصه را داشته باش تا بعد .

 

اعتراف می کنم

 

ای پدر مقدس که در آسمانهایی ... این بنده‌ی سراپا تقصیر بد جوری با خودش درگیر است  وخیلی وقتها جرات روبرو شدن با خود واقعی‌اش را ندارد و از قضا ظاهری موش مرده‌ داردوکسی نمی‌داند پشت این چهره ساده ، پلیدی زهرا نام است که مرا به ننگ نام خویش آلوده کرده است .این جمله را از بیضایی دزدیدم آن هم روز روشن ... نگفتم ،بفرمایید ،تحویل بگیرید.دزدی هم بلد است!

البته درستش این است که این نام بزرگ را آلوده است وصد بار توبه شکستن  واشک تمساحش هم کلک قدیمی‌اش است ،شما گولش رو نخور از این حرف‌ها زیاد می زند.حرفهایی زیادی هست که باید خصوصی خدمتتان عرض کنم،آخه این بینوا که من پنبه اش را می‌زنم،مطلبش را دوستانی می‌خوانند که هفته ای چندبار با آنها چشم در چشم می شود .درضمن من آدم ملاحظه کاری هستم. وگرنه گفتنی ها را می گفتم وخلایق را از این توهم به در می آوردم که مار خوش خط وخالی است ونظیر ندارد.حالا باید به رسم یلدابازی که رویا و کتایون شروع کرده‌اند من هم شریک جرم بطلبم برای این بازی اعتراف ، ولی چه کسی که اجابت کند مرا. راستش اولش خودم هم خندیدم .من برای ادامه‌ی این بازی دعوت می کنم از دوستی که همیشه رویم را زمین می اندازد جناب سعیدخان دارایی و بعد صدرای عزیز اگر با کلام فیلسوفانه‌اش شرمنده‌ام نکند و همچنین جناب آرش خان که فکر نکنم جناب نویسنده امضا بدهد ،چه برسد که قاتی این بازی‌ها بشود .مجلس مردانه شد دلم می خواست آستانه‌ی کبیر را هم دعوت کنم که قاه قاه بخندد و ریشخندمان کند که این بچه بازی‌ها چیه هه هه خرس گنده ها .اما بیشر از همه دوست دارم اعترافات قلم جذاب میم الف عزیزم را بخوانم که نوشته‌‌هایش را می بلعم.

 

پانویس : برای آشنایی با این مقوله می توانید به وبلاگ رویای عزیز ، کتایون وآقای آقازاده وسایر دوستانی که این یلدابازی را ادامه داده اند مراجعه کنید. این هم راهنمایی ... حالا من کشیش می شوم ، اعتراف کنید

 

 

دوشنبه 10 دی

وارد دفترنشرمیهستان که می‌شوم،اکثردوستانی که منتظر آمدنشان بودم، آمده‌اند و من شرمنده از دیرآمدنم.این جلسه‌ی آینه با بقیه برایم فرق دارد و خاطره‌‌‌اش عزیز و ماندگار. حتی اگر بارها اتفاق بیفتد و افتاده باشد.درست است گاهی حرف جناب آقازاده مصداق پیدا می کرد ودوستان از رنجاندنم می ترسیدند که بیشتر با من مواجه بودند تا داستان‌ها. شاید حق دارند ومن این تصویر شکننده را داده باشم. اما باور کنید نقد بیرحمانه را دوست دارم،همان طور که تحسین را دوست‌تر می دارم. و چه حیف که باز به دلیل اشکالات فنی، صحبت‌ها ضبط نشد و کار ذهن بازیگوش من سخت‌تر شد تا یادش بماند همه‌ی تذکرات دوستانه را که اگر همه این نکات برای این است که داستان‌ها را دوباره بنویسم به چشم .

در گزارش جلسات آینه زیاد سپاس وتشکر نوشته ام وشاید تکرارمکررات باشد اما زندگی یادم داده : شکرنعمت نعمتت افزون کند. پس صبوری کنید.

سپاس خانم باباخانی که هر چه بگویم ،حق مطلب ادا نمی شود.اینهمه توجه ومحبت به تک تک اعضای آینه قابل تحسین وستایش است. پذیرایی که می کنید، شرمنده می‌شوم و دفتر را که به هم ریخته می گذاریم ومی‌رویم بیشتر شرمنده می‌شوم. وقتی می‌بینم پی گیر و از سرلطف وبلاگ اکثر دوستان را می‌خوانید ودلگرمی می‌‌دهید به ادامه راه،عاجز می شوم از هر تشکری .کاش سزاوار وسپاسگزار اینهمه محبت باشم وباشیم.اینها را نه به رسم ادب یا تبلیغ نشر شما که از دل می‌نویسم شاید کفاف محبت بی دریغ شما باشد.

سپاسگزارم جناب آقازاده که با همه ی گرفتاری‌هاو خستگی آمدید واستادانه نقد کاربردی کردید.

تشکر آقای آستانه که پشت تلخی کلامت ،دلسوزی ودقت نظر است.فکر کنم جزو معدود دوستانی بودید که داستان‌ها را خوانده بودید یا لااقل اینطور به نظرمی‌رسید.

ممنون صدرای عزیز. وقتی دیدمت بعد از مدتها در آینه هستی،کلی خوش به حالم شد فیلسوف جان.

جناب آرش خان شما که همیشه محکوم هستید به چند باره شنیدن داستانهای من و دست به عصا نقد کردنش.

آرزوی عزیزم همیشه یاد می گیرم از تو وتحسین می کنم قلم روان وصراحت کلامت را.

آساره جان یادم می ماند این شب جمعه برای اموات رییست فاتحه بخوانم که بالاخره رضایت دادند ، زیارتت کنیم.

            عاطفه جان همیشه شرمنده محبتت هستم ومنتظر که داستانم را بخوانی.

ممنون صاحب سرفه‌های تلخ ... روزگاری بهتر از این روزها آرزو می کنم .

تشکربهاره جان که زحمت خبررسانی وهماهنگی را قبول کردی.

سپاس آقای زادمهر که رنگ وجلایی به وبلاگ آینه دادید .

و سپاسگزارم از همه‌ی دوستانی که همیشه لطف دارند : آقای اسعدی ،آقای دولتشاه،آقای تولمی وبه خصوص آقای بهاری. اگرکسی از قلم افتاد برمن ببخشایید و دل نگیرید.

 

 

سه داستان درینجه ، شعرهایی ماژیکی و دلم برای باغچه تنگ می‌شود .در آینه نقد خواهد شد                 

                                                                                                                                 

  

درینجه

همیشه به اين لحظه فكر كرده بودم وهیچ تصويري براش نداشتم.چي بهت مي‌گفتم .چه حسي داشتم.مي‌ری ودوش مي‌گيری. ته ريش تنكت رومي‌زنی.صورتت باز شده. پوست شل صورتت زيرسر انگشتهام‌‌‌‌كش مي‌ياد. مي‌خوام برم نمي‌ذاری. روزنامه‌اي باطله ازروي تاقچه برمي‌داری وكف اتاق پهن مي‌كنی .يادم نمي‌ياد با چه كلمه‌اي حرفت رو شروع مي‌كنی. اتاق خالي لخت ،دیوارهای چرک ،سوسكهاي خشك شده كف اتاق ،صدای هوهوی باد ازدرز پنجره .

داری حرف مي‌زنی. داری غرق مي‌شی. دست وپا مي‌زنی.نگات مي‌كنم.فرومي‌ری. دستهات رودرازمي‌كنی. گوشم پرهواست.صدات دورو دورترمي‌شه.فشارآب چشمهام رومي‌سوزونه.نفس مي‌گيرم. مي‌شمرم به اندازه يه پوش سبك شدم. زانوهام رو جمع مي‌كنم توي شكمم .خودم رو رها مي‌كنم .چقدر اين بي‌وزني بوي مرگ مي‌ده. بوي تعفن جنين گنديده‌ای لاي كفن ومرد سامسونت به دستی که كفن شكلاتي را مثل يه جعبه شيريني به سوغات مي‌بره .

دخترک لخت مادرزاد روي سكوي سيماني آرام و بي‌دغدغه خوابيده .جمعيت از پشت شیشه تماشاش مي‌كنند و اون غرق فكرهاي خودشه. پوست زرد و سر از ته تراشيده ‌شده. پيرزني تكيده و قوزي ترسیده نگاهش مي‌كنه.صورت پرچين و چروك پيرزن مثل جادوگر قصههاست. حتما وقتي بچه بوده بارها از اين صورت ‌ترسيده. شونه‌هام رو تكون مي‌دی. بيهودهاس،مثل اينكه بخواي مرده‌اي را از خواب بيدار كني. زبانم آنقدر سنگين شده كه نمي‌تونم حركتش بدم صورتت خيسِِِِِِِِ. دنبال يه دريچهای . يه درينجه شيشه‌اي با خط مورب نور. دوباره حرفهات روتکرارمی‌کنی .

ادامه نوشته

شعرهای ماژيکی

 

تو زندگی ما آدمهایی وجود دارن که ذهن ما رو بدجوری به خودشان مشغول می‌کنن وبدون اینکه بدانی همیشه یه گوشه‌‌ای از ذهنت درگیر اوناست.هرجا،هروقت ؛وسط خواندن مطلبی،تو رختخواب موقع خلوتت، موقع قورت دادن لقمه‌‌‌‌‌ای ؛بی موقع وبی دلیل. سرزده می یان و جا خوش می‌‌کنن و بی خبر می‌‌رن. برای من سعیده یکی از اون آدمهاست .دوست مشترک من ومریم.وامشب شب غریبی است.چیزی سنگین ومرموز توی هوای اتاق می‌‌چرخه و روی نفسم سایه می اندازه. برای دختر کوچکم قصه می‌خوانم.به پهلوی راست که می‌‌‌چرخم ، آرام می‌گیره .نازش می کنم وتوی ذهنم صورت کوچکش را می‌بوسم.به شکمم دست می‌‌‌کشم، به نظر می یاد خوابیده. پچ پچه های اتاق بغلی ذهنم روبه هم می ریزه. کسی با صدای آروم گریه می کنه.

 وامشب شب دیگری است.مریم حالش خوش نیست. داد مي زنه و به زمين وزمان فحش وبد و بيراه مي‌گه؛ التماسهاي مامان براي آرام كردنش بي فايده‌اس.بدنم مي لرزه.فكرم ازكار افتاده. نمي دونم چي بايد بگم.دارم خفه مي شم به هرشكلي شده مي‌برمش توي حياط. دلم مي خواد زلزله‌اي كه مدتهاست حرفش رومي‌زنند با قدرت همه چيزرو بلرزونه و با خاك يكسان كنه .شايد يه چيزهايي تغيير كنه. شايد...

ادامه نوشته

دلم برای باغچه تنگ می‌‌شود

 

به اینجا وابسته نیستی.راحت می‌توانی از این محله ی قدیمی واسم مسخره‌‌‌اش بکنی وبروی جایی دیگری که موقع آدرس دادن آنقدر یواش اسم محله را نبری که انگار حاج خانمی از حسن بقال نواربهداشتی می‌‌‌‌‌خرد وبه اندازه حاج خانم توی آن لحظه خجالت بکشی.

دلت می خواهد این محله‌‌‌‌‌‌ی قدیمی را جوری زیر چادرسیاه حاج خانم پنهان کنی که لازم نباشد هر روز اینهمه ایرانیت،زنجیرهای قطور فلزی و وسایل یدکی اتومبیل ببینی.راحت می‌‌‌‌شود این خانه‌‌‌‌‌‌ی قدیمی وباغچه را فراموش کنی. باغچه را با همه درختهای انجیر،خرمالووسیبش. هرجایی دیگری گل محمدی،یاس رازقی وحسن یوسف پیدا می شود.گل خرزهره که دلتنگی ندارد.عادت میکنی به این آپارتمانهای فسقلی تاریک ِ بدون بالکن.عادت می‌کنی.اینها را به خودت می گویی و همه خرت و پرتهایت را از انباری میکشی بیرون. همه وسایلی که تو سوراخ وسمبه های این خانه قدیمی پنهان شده.همه‌‌‌ی چیزهایی که سالها باوسواس هفت تا سوراخ  قایم کرده‌‌‌‌ای.جزوه‌‌های خاک گرفته، کاغذ نامه‌‌‌‌های زردشده، سماور لعابی لب پرشده ازروزهایی خیلی دور؛دست نیافتنی وارزشمند چون اکسیرحیات.نامه‌‌‌‌ای رامی‌‌کشی بیرون.به گذشته برمیگردی.به روزهایی که تکه‌‌‌‌ای ازتو را توی خودشان نگه داشته‌‌‌‌‌اند؛دست‌‌‌‌نخورده وفریزشده.انگارکه چهارده سالگیت را ازجعبه ای،صحیح وسالم بکشی بیرون. به اندازه همان روزها احساساتی می‌شوی.پراز فکرهای گنده. پرازپچ پچه‌های پسرک پای ستون برق که همیشه سرکوچه مدرسه منتظر است.

سرکوچه مدرسه مثل همیشه ازدحام پسران جوانی است که تازه پشت لبشان سبز شده وتجربه های اولین مکاشفه‌‌های جنسی‌اشان را بی پروا ومردانه برای هم می گویند.خاطره‌‌‌‌هایی از جنس لذت که اگر جدی بود وپای عشقی درمیان، لای هفت بقچه قایمش میکردند وگوشه دلشان میگذاشتند که پای ناموس وغیرت درمیان بود نه پتیاره ایی که متلکی آبدارنثارش کنند وبا نگاه از زیر خروارها پارچه،تن تبدارش را لمس کنند. با اینهمه تنها دلخوشی راه طولانی مدرسه تا خانه، همین چند کلمهای است که پسرک پای ستون به شوخی می‌‌‌‌گوید وتو باورش میکنی.عین شعری که آن سالها می‌خواندی:

 کودکان شوخی شوخی سنگ میاندازند         قورباغه‌‌ها جدی میمیرند !

عشقهای خیابانی،مردهایخیابانی.این رامعلم ادبیات سال چهارم می گوید.سرت پایینِِِِ است.چشمهای‌‌‌حریصت جرات نگاه کردن ندارد.نگاهشباهمه فرق دارد. ازکنارش که رد میشوی، حرارت تنش رااحساس می‌کنی. وباز دلت می خواهد چیزی بگوید که ساعت‌ها ذهنت به آن مشغول باشد. وسوسه می‌شوی نگاهش کنی؛ چشمهای کشیده مغولی،گونه‌‌های استخوانی،پوست تیره وآفتاب خورده. توی ذهنت تصویرش می کنی.به این تصویرخیالی دل‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌بندی.بالاخره روزی نگاهش میکنی.شبیه تصویر خیالی تو نیست.صورتی غریبه، چشمهایی وقیح وبی شرم. دیگر بهش فکر نمی کنی. راه برگشت به خانه را دور می کنی، نمی ‌‌بینیش. عصرهایت خالی می‌‌‌شودازانتظارو وسوسه،وقت نزدیک شدن به ستون برق.عصرهای یکنواخت وکسل‌ ، عصرهای بی دلهره،عصرهای‌‌‌مرده غروب جمعه.جای خالی فکرهای گرم وزنده.

ادامه نوشته

دوشنبه در نشرمهیستان

 

جلسه آینه ، دو شنبه 26 آذر ، ساعت 5 در دفتر نشر مهیستان برگزار می شود :

شریعتی ، سه راه طالقانی، کوچه نقدی،پلاک  12 ، طبقه اول ، انتشارات مهیستان

در این جلسه به نقدکتاب " کوهی برآبشار " نوشته‌ی خانم الهام باباخانی و

داستان خوانی همراه با نقد آثار خواهیم پرداخت .

پشت شمشادها

 

توی تاریکی‌ها قایم شده‌ای مثل سایه‌ها. سایه‌هایی که کش می‌آیند .قد می‌کشند وتوی هم گم میشوند.توی تاریکی‌هاهم قد شمشادهای همیشه بهارمی‌شوم ودوراز چشم تو خواب مورچه‌ها را به هم می‌زنم و تو یواشکی مورچه‌هایت را توی شیشه تیله‌هات با خودت می‌بری.به جایی دور که از دست من ومامان درامان باشند . چشم می‌گذارم همه جا را دنبالت می‌گردم.از ده به یک می رسم.می‌گردم . پیدایت نمی‌کنم . تو راحت وآسوده توی صندوقچه قدیمی خواب هفت  پادشاه را می‌بینی ومورچه‌ها  دزدانه و بی‌صدا  تخمه‌های  آفتابگردان  صندوقچه  را می‌برند.می‌گویی اینها را می‌برند برای شب یلداشان.مورچه‌ها ریز ریز می‌خندند.صدای خنده‌هاشان توی حفره‌های خالی  تنم می‌پیچد.شلنگ آب را می‌گیرم تو لانه‌اشان. بگذار حالا حسابی یک دل سیر بخندند.

پشت شمشادها روی قالیچه پنچ چارکی درازمی‌کشم.سایبان سرم چادر نماز گلدار مامان است. ازپشت گل‌های نخ نماشده چادرنمازکه هیچ پروانه‌ای را سر ذوق نمی‌آورد زل می‌زنم به آسمان به آسمان بی ابر پاییز.خوابم که می‌برد،خواب تو را می‌بینم.خواب آجر بهمنی‌های حیاط ، خواب خرمالوهای توک خورده شاخه‌های بالاو گنجشک‌هایی که هرسال سهم‌شان رااز درخت می‌گیرند.خواب بوته یاسی که سال‌ها پیش تو دل خاک پوسیده. خواب کرم‌هایی که خوشدلانه ریشه‌های یاس را جویدند و فضله‌ی معطری به خاک پس دادند.خواب‌هایی که زنده‌تر از هر رویایی تورا توی خودشان حبس کردند.خواب‌هایی که روی همه زندگیم سایه انداختند وپشت‌شان بیداریی نیست.

ادامه نوشته

داستانی از میم الف

 

 با تردید وشک گفتم کارگاه داستان اینترنتی وجماعتی تایید کردند.پیشنهاد دادند ودلگرمی که ماهستیم. به عمل که رسید آرزو ومیم الف دست به قلم شدندوزوج مشترک خوبی شکل گرفت. وحاصل این همراهی سه داستان مشترکی است که خلق کردند. وبه حق این سه داستان جدی ترین کار کارگاه داستان است.هربار با لذت می‌خوانم به امید اینکه به این دو دوست عزیز گره بخورم ودستی در داستان ببرم. اما این دو بزرگوار به جد درگیر داستان بومی شده اند ومن عاجز از ادامه داستان.اگر شما ذهن تان یاری می‌کند،همتی کنید.

 البته به نظرمی رسد داستان ششم کامل شده است اگر میم الف و آرزو با من هم عقیده باشند..فکر کنم وقتش رسیده که به این سه داستان سروسامانی بدهیم وبعد به پیشنهاد دوستان داستان ها را نقد کنیم.

از دوستانی که از اول کارگاه همراه بوده‌‌‌ا‌‌‌‌‌‌‌‌‌ند ودیگرانی که تازه به جمع می پیوندند.خواهش می کنم نظرشان را درمورد داستان ششم به جمع منتقل کنند 

 

داستان ششم

يك كارد آهني با تيغه ي پهن دستش بود و لاي دندان هاي گوسفند را تك تك باز مي كرد و كاه و علف جويده را مي ريخت بيرون. بعد كله گوسفند را گرفت دستش و شروع كرد دماغ حيوان را هي كوبيد زمين. آب غليظي با چند كرم ريز سفيد ريخت كف موزاييك... " بعضي گوسفندا مغزشون كرم داره "...... " شهريور كار برنج دررفت با شوهر مادرم ( منظور مادر شوهرش است) ميريم مَشَد ، پاييزعروسي مي گيريم"...... " من؟ ... 15سال، سجلدم 16 سال گرفتن ، خودم 15 سال"...... " تا كلاس هشت، دوس داشتم بخونم... ديگه اينا اومدن آقاي ما گفت نميخواد بخوني، آخرش باز بايد بري شاش بشوري ، همينقدر سواد داري چارتا قرص و دوا رو بلدي بخوني، چارتا شب جمعه قرآن ميخوني بسّه "...... " از كلاس پنج تا الان دنباله منو داشتن! عاقد گفت اين هنوز سِندش( سنّش) كفاف نميده، انگشتر گذاشتن شربت خورديم ، تا سربازيش تمام شد بعد عقد كرديم " ...... " بيچاره انقد دلم واسش مي سوخت، والّاهه كه! از مدرسه مرخص مي شدم تا خونه مثل سگِ حَسن دَركَف ( سگ اصحاب كهف) دنبال من راه مي افتاد " ......  " يه دفه برادرم ديد، گرفت انقدر زدش كه، شامي درست كرد! غيرت داره نه، ميدونين؟ 

ادامه نوشته

جلسه ی آذر ماه گروه آینه

 

یکشنبه ، 4 آذر ، ساعت 30: 4 دفتر نشر افراز با مدیریت آقای معتقدی برگزار می‌‌شود .

محور بحث این جلسه‌‌‌ ی آینه،نقد ادبی در ایران می باشد.

آدرس :خ فلسطین جنوبی، خ وحیدنظری ،کوچه افشار ، پلاک 4 ،واحد 5

آینه ، دوشنبه ،21 آبان

 

اولین جلسه ی یک هفته درمیان آینه، با مدیریت آقای بابک بهاری دردفتر نشرمهیستان برگزارشد. محور بحث این جلسه "نگاهی به نقشه ی شعرایران" بود. جناب بهاری با نقل قولی از خانم لاهیجی صحبت راآغاز کردند:"با آن که شاعران جوان حاضر به پرداخت هزینه چاپ آثارخودهستند از انتشار آثار آنان طفره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌رویم. وبا این نظرات مواجه می‌شویم که شعر تنها چیزی است که در دنیا داریم وبا آن به دنیا معرفی شده‌ایم ."

                              
ادامه نوشته

تشکری کوچک از کاری بزرگ

 

دراین یک ماه واندی که کارگاه داستان اینترنتی استارت خورد وباکمک دوستان جلو رفت وشکل تازه‌ای به خودگرفت.خیلی چیزها به دست آوردم،ارزشمندترین آنها برایم رابطه ‌‌‌های قشنگی است که شکل گرفت ودوستان تازه‌‌‌ا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی است که من رامورد لطف خود قراردادند.متاسفانه چیزی جزسپاس ودست مریزاد ندارم که تقدیمشان کنم .

ادامه نوشته

جلسه ی گروه آینه

 

اولین جلسه ‌‌ی یک هفته درمیان گروه آینه ،دوشنبه  21 آبان ، ساعت 5  با مدیریت جناب بهاری

 در دفتر نشر مهیستان برگزار می‌‌شود :

خیابان شریعتی ،سه راه طالقانی ،کوچه نقدی ،شماره 12 ، طبقه اول ، انتشارات مهیستان

کارگاه داستان نویسی اینترنتی

 

نقطه شروع داستان اول

شب سایه می اندازد روی درخت سیب که زیربارسیبهای رسیده اش شانه خم کرده وشاخه های سنگینش تن شبدرهای تازه چیده شده را لمس می کند. صدای جیرجیرکها شب ده را پر می کند.
ماه خسته وآرام خانه های خواب رفته رانگاه می کند. چطور می شود اینهمه زیبایی رامحصور کرد .دلم نمی آیداین همه زیبایی را توی تکه عکسی محصورکنم. باید اینهمه طراوت توصیف نشده ، رها باشد.

بدون محبوس شدن درکلمه های دست و پاگیر...  ادامه شب خواهد گذشت بی سر و صدا و بدون اینکه بفهمیم چه ساعاتی را در خموشی و خفتن از دست داده ایم. دلگیر از همه چیز. از همه ی از دست رفتنی ها.چشم به تاریکی شب دوخته بود و داشت به اعماق افکار خودش فرو میغلتید که چیزی در دل تاریکی نشانش کرد .کورسویی از نور در دوردست دشت... ادامه  در دور دستهایی که قبرستان ده  بود .قبرستانی که روز به روز جلوتر می رفت وبه جاده کنار قبرستان می چسبید.اما با اینهمه ده سرپابود.پت پت نورچراغ موشی کهنه ای سر قبری .پاهاش جلو نمی رفت .چه کسی این وقت شب چراغ روشن کرده بود آن هم برای مرده ای که کس وکاری درآبادی نداشت و وصیت کرده بود که در این آبادی دور افتاده که آخردنیا بود ،خاکش کنند.روزی که آمبولانس وارد ده شد خوب یادش می آید که صورت حاجی میرزا عین میت سفید شد ...

ادامه  انگار که منتظر رسیدن بوده باشه شروع کرد به دویدن و فریاد زدن و هوی کشیدن. صدای فریادی اون تموم مردم آبادی رو خبر کرده بود و همه بی­اختیار به طرف میدون ده کنار حوض سنگی و درخت پیر نیم سوخته کنارش که دیگه فقط چند تکه شاخه خشکیده شده بودند شروع به دویدن کرده بودند. قبل از رسیدن همه این نعش­کش بود که به میدون رسید و مردم دورش جمع شدند. انگار کس تازه­ای وارد ده شده و اومدن به پیشبازش تا ببینند چه ریختیه و چه شکل شمایلی داره. زنها کمی عقب­تر از مردها از زیر چادر و روسری­های بلند گلی گلی که حکم سرپوش و روپوش اونها رو داشت یواشکی سرک می­کشیدند تا از ته و توی ماجرا سر در بیارند. بچه­ها نیز که جای خود را دارند با  زبری و زرنگی از لابه­لای مردها رد می­شدند تا خود را به نزدیک نعش­کش برسانند.

راننده شهری نعش­کش بلاخره در را باز کرد و به همراه یکی دو نفر از مردان میانسال برانکاردی که روی آن را پارچه­ای سفید و کفن­پیچ کشیده بودند بیرون آوردند و کنار حوض زیر درخت به ذکر صلوات و لااله الا الله به روی زمین گذاشتند. صدای گریه و جیغ زنان با همهمه­ی بلند مردان و بچه­ها که انگار در مسابقه فریاد زتی شرکت کرده­ بودند به هوا برخاست و هیچ کس متوجه صدای ماشین نعش­کشی که از آنجا دور می­شد نشد.

میرزاعین­الله با رفتن نعش­کش آخرین فردی بود که میدون رسید و آرام آرام جمعیت شکافت تا به جسد رسید. گوشه کفن باز شده بود و به شکل ناجور و بدفرمی دوباره هم گذاشته شده بود. عین­الله آرام و بی­صدا و تنها با تکان دادن سر پرسید: خودشه؟! و با همان سادگی جواب شنید که: نه غریبه است.

تنها شنیدن این جواب کمی از دلهره و نگرانی عین­الله کاست و آرام بر لبه حوض نشست تا خستگی راه دویده از بالای تپه تا میدان ده را جبران کند.

نیست... باز اون نیست... پس اینها کیند که دائم به اسم گمشده من به اینجا میارن... هان... کیند؟! مگه هیچکدوم پدر و مادر یا کس و کار دیگه­ای ندارند که دنبالشون بگردند... پس اینا کیند؟! کیند.... ببینید تموم سنگ­های مزار این قبرستون پر شده از اسم گمشده من. دیگه جایی نمونده که کنده نشده باشه و سنگی نیست که روش اسم گمشده من کنده نشده باشه. آخه چرا؟! چرا؟! چرا؟!.... خدا.... خ....د....ا...

فریاد آخری اونقدر بلند بود که تو تموم فضای ده پیچید و بدرقه راه جسد تازه رسیده به سوی موطن ابدیش شد.


نقطه شروع داستان دوم
سرکوچه مدرسه ،ازدحام پسران جوانی است که تازه پشت لبشان سبز شده وتجربه های اولین مکاشفه های جنسی اشان را بی پروا ومردانه برای هم می گویند . خاطره ی ضعیفه هایی لطیف برای لذت بردن که اگر جدی بود وپای عشقی درمیان ، لای هفت بقچه قایمش می کردند وگوشه

دلشان می گذاشتند که پای ناموس وغیرت درمیان بود نه لکاته ایی پتیاره که متلکی آبدارنثارش کنند و با نگاه از زیر خروارها پارچه، تن تبدارش را لمس کنند، اما بااینهمه تنها دلخوشی راه طولانی مدرسه، همین چند کلمه ای بود که پسرک همسایه به شوخی می گفت ومن واقعا باورش می کردم .عین همان شعری که آن سالها می خواندی: کودکان شوخی شوخی سنگ می اندازند و گنجشکها جدی می میرند!
عشقهای خیابانی ،مردهای خیابانی.این رامعلم ادبیات سال چهارم می گوید.کلید که توی قفل
در می اندازم،پشت سرم رانگاه می کنم .مطمئنم که پسرک سرکوچه منتظراست،اما سرکوچه کسی نیست. لباسهایم را می کنم وبه آشپزخانه می روم باید چیزی به اسم غذا سرهم کنم.
پیازها را که حلقه حلقه می کنم،صورتم خیس اشک می شود. بهانه چشمهای پف کرده ام خودبه خودجور می شود.صدای جیلیز و ویلیز پیازها سکوت آشپزخانه را پر می کند.حبابهای ریز هوا زیر پوسته های نازک پیاز...

 

 

نقطه شروع داستان سوم

 

وقتی من پیدا شدم عشق برایم نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی دهان تهوع آور جوانی را می داد با لبهایی کبود ، می گفت :
_خدا حافظ
دور می شد از من با سری خمیده به زیر تا فراموش کند من تحقیر شدم تا من ....
گل سرخ را پرت کرد دربرگ های زرد ، زیر پای دختران تازه بالغی که دستشان پر بود از داستان های عشقی گل سرخ و پاییز .... ادامه پیر مردی از ته خالی بازار می آمد ، خم شد و گل سرخ را برداشت با لهجه ترکی فریاد کشید :
_هی .. هی ..با َ بي جان گلت ..اینجا افتاد .. جا مونده .. وردارمش ؟... با خوردم بردم ها..
جوان بی توجه داشت می رفت ، پیر مرد شانه بالا انداخت و به سمت من آمد گل سرخ را در جیب روی قلبش گذاشت .
با عینک درشت و صورتی که از سرما سرخ شده بود ، خود را کج کرد جلوی من دور دهانش کف سفیدی جمع شده بود. بوی دندانهای متعفنش با نفس ها و خس خس سینه به صورتم می خورد ...
_ حرم کجا باید بریم گـِز ؟
سرم را پایین انداختم و برگهای زرد را با پاهایم جا به جا کردم و سنگ فرش ها را با چشمهایم قالب.می خواستم گم کنم بهانه اشک ریختنم را ... برای که؟ کسی که شرم تن آزردگی و بوی تنش را فراموش کنم ،گل سرخ برای که گرفتم ...؟
دوباره پرسید :
_ از کجا برسیم حرم رضا
گفتم :
_ن...نمی .. نمیدونم ...همین جاها باید باشه از یکی دیگه....
دستم را روی صورتم کشیدم ، انگشتانم هنوز بوی گل را می داد و با دست به غروب اشاره کردم ...
_اون ..انوجاس ،
پیر مرد با پایی که می لنگید ، خود را زیر آفتاب تنبل بعد از ظهر پاییز کشید تا غروب ، در امتداد بازاری که از داد فریاد حراج ها ، بوی تن دختران و خنده های پسران خسته شده بود . اینک غرق سکوت بود و بازار خالی و عشقی که نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی تن پسری را می داد که از تنم سیر شده . دنبال پیرمرد راه افتادم تا بهانه برای گریه کردن باشد ، عشق نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی کندر می داد .

ادامه نوشته

کشفی تازه وکمی خودباوری

 

بارها اساتید محترم به گوشمان خواندند .دهه چهل ، اوج تاریخ ادبیات ما است. با نویسنده های صاحب سبکی چون ساعدی،بیضایی ،دولت آبادی،فرسی ودیگر نویسنده هایی که بزرگی نامشان  جرات هر گونه نقدی را از ماسلب می کند .انگار که بعد ازآن ادبیات سیر نزولی طی کرده و دیگر نخبگانی چون هدایت وگلشیری و... به خود ندیده است . شاید ...اما

با عرض پوزش از این اساتید که حرمت استادیشان برگردن ماست ، باید عرض کنم دراین مورد با آنان هم عقیده نیستم . در عصرما نویسندگانی قلم می زنند که شاید اسمهایی بزرگ ندارند اما بی تردید قلم زیبایی دارند .

البته قصد ،قیاس امروز ِ ِما با دیروزِ آنها نیست . ما همیشه به بزرگانمان افتخار می کنیم وبی شک این بزرگان شرف واعتبار ادبیات ماهستند واین قیاسی باطل است که هر آدمی را باید در عصرش به قضاوت بنشینیم . اما اجازه ندهیم که احترام به پیشکسوتان وصاحب نامان روزگار ،سایه بندازد بر نویسنده های جوان و صاحب سبک امروز . نویسنده های صاحب قلمی چون ؛ شیوا ارسطویی، مهسا محبعلی ، قاسم کشکولی ، حمید یاوری ،عباس غفارزادگان ،ناتاشا امیری ودیگران . شاید با بعضی دراین لیستی که نام بردم ،هم نظر نباشیم وسلیقه هامان متفاوت باشد.شما می توانید به این لیست نامهای تازه ای اضافه کنید که یا از قلم انداخته ام یا با قلم آنها هنوزآشنا نشده ام.  

واما نکته ای دیگر که همیشه برایم سئوالی بی جواب است ، چرا باید من نویسنده های درجه ی چند دنیا رابشناسم ودنیا نویسنده های بزرگ من  را نشناسد. گله ای نیست اگر مردمان روزگارم هم نویسنده های دیگر رابهتر می شناسند!

در حالیکه اگر منصفانه داوری کنیم این کمال بی انصافی است که خیلی از این بزرگواران خوب قلم می زنند.البته این وسط حاشیه ها ونقدهایی برادبیات امروز ما هم وجود دارد که بحثی دیگر است.

استاد عزیز م محمد رضا گودرزی،منتقد خوب حوزه ادبیات داستانی به نکته خوبی درمصاحبه اشان با ایسنا اشاره می کنند . ایشان  درباره‌ي علل مطرح نشدن داستان‌ كوتاه ايراني در جهان، با توجه به كيفيت بهترش نسبت به رمان، معتقد است :

"مسأله‌ي ترجمه، زبان ،سياست و بازتاب سياست‌هاي ما در كشورهاي ديگر از عواملي هستند كه مانع مطرح شدن داستان‌هاي كوتاه ايراني درعرصه‌ي جهاني مي‌شوند. "
خلاصه اینکه، ادبیات ما برای دنیا ترجمه نمی شود . چرا؟  اشتباه نکنید داعیه وطن پرستی ندارم. فقط این دیده نشدنها و بی توجهی آزار دهنده است.

 نمی دانم چندنفر از مترجمان بزرگ کشورمان مشغول ترجمه ادبیات ما برای دیگر خوانندگان داستان در سراسر دنیا هستند .این هم ازسئوالهایی است که نباید پرسید !

مسئله بعد اینکه شاید کمی خودباوری بد نباشد و گاه لازم باشد ، باورهای کهنه رادور بریزیم .  وبدانیم چگونه اینهمه قاطع برایمان جا انداختند که ادبیات داستانی ما از جمالزاده شروع می شود وماهرچه داشته ایم فقط حکایت ومتل بوده .  نقد فریدون حیدری درباره تئوریهای قاسم کشکولی  را که می خوانم، کمی از این باور قدیمی دورم می سازد :

" طرازالاخبار كتاب حیرت انگیزی است . تو گوئی همه چیز را در باره ی داستان و داستان گویی به تفصیل و كمال بیان كرده است. آن هم از سده ها پیش. اگر امروز ماركز از قول استاد همینگوی می گوید كه« كار روزانه داستان را باید جائی قطع كرد كه بدانی فردا چگونه آن را از سر بگیری » فخرزمانی در پنج قرن پیش به صراحت و روشنی تمام و هم با تسلطی استادانه گقته است: «قصه را باید جایی كه كمال شیرینی دارد بگذاشت و روز دیگر از همان جا باز بر سر سخن رفت»

[ شرق 26 خرداد 86 ] و ظرایف و بدایع بسیار دیگر در این باب كه هر یك در جای خود كاملا صحیح و متین آمده است."

حال اگرازخیر همه این افتخارات وفتوحات وکشفهای تازه هم که بگذریم .باز اصل حرف همان است.

واما حرف آخر ،امشب می خواستم پیشنهاد یک کارگاه داستان نویسی اینترنتی بدهم که با حضور دوستان داستان نویس ،کاری گروهی بنویسیم .با دیالوگ شروع کنیم .موقعیتی ثابت را فرض کنیم وهر کس داستان را به سمتی ببرد .دارم درباره نقطه شروعش فکر می کنم. اگر مایلید شما شروع کنید ودیالوگ اول را بنویسید. از کسی نام نمی برم .این دعوتی است برای همه ی دوستانی که تمایل به نوشتن کاری گروهی دارند .تجربه خوبی است ،امتحان کنید.