داستان شماره 192   : بیست سال بعد

ترکش حرکت کرد . مرد مرد .

نویسنده : عادل حیاوی

داستان شماره  3  : انتظار

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه مانده به 5 باتری ساعت را کشید و چشم به راه ماند .

نویسنده : کرم رضا تاج مهر

داستان شماره  67  : دکمه جا افتاده

( یادته پارسال که برف می اومد . با هم از روی ریل قطار گذشتیم )

( آره . آره . چه روز قشنگی بود )

( یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست ؟ )

( وای هنوز که فکرش رو می کنم تنم یه جوری میشه ) ( موهاتو تازه رنگ کرده بودی . یه ژاکت صورتی تنت بود . )

( تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود . چقدر بهت می اومد . )

سکوت بعد از چند دقیقه .

( راستی اسمت چی بود ؟ )

نویسنده : خسرو نخعی

داستان شماره 363   : صدقه

پيرمرد خسته كنار صندوق صدقه ايستاد . دست برد و از جيب كوچك جليقه اش سكه اي بيرون آورد . در حين انداختن سكه متوجه نوشته روي صندوق شد : (‌ صدقه عمر را زياد مي كند ) منصرف شد .

نويسنده : سروش امامي راد

داستان شماره 171   : سزارین

سینما رکس را هنوز آتش نزده بودند و مرد توی تاریکی سالن سینما دم گوش زن پچ پچ کرده بود ( اسمش رو می گذاریم قیصر تا مراقب خواهر و برادرای کوچیکترش باشه ) پالایشگاه اعتصاب شده بود . مرد دراز کشید کنار زن و رادیو را خاموش کرد و گوشش را چسباند روی شکم زن و گفت ( دوقلو نباشه رستم دستانه پسرم ) مرد زل زد به شعله های آتش که توی صفحه کوچک تلویزیون پالایشگاه را می سوزاند . دستی شانه اش را تکان می دهد ( آقا چرا هرچی صداتون می کنم جواب نمی دین ؟! دخترتون به دنیا اومده )

( پسرم چی ؟ اون کی دنیا می آد ؟)

( حال مادرش هم بد نیست . تا یک ساعت دیگه به هوش می آد )

( مگه دوقلو نبودن ؟ ! پس قیصر کی . . . )

( خواهرش اون رو با خودش به این دنیا نیاورده . متاسفم )

نویسنده : خسرو عباسی خودلان

داستان شماره  383  : هديه كوچك

آنقدر عاشق معشوقش بود كه هر چه داشت خرج او كرده بود . ديگر چيزي برايش نمانده بود . ناگهان صدايي شنيد . يادش آمد هنوز چيزي براي فدا كردن دارد . به خيمه رفت تا علي اصغر را هم بياورد ...

نويسنده : محمد مبيني مقدس

داستان شماره  57  : ( ... )

تابستان 3726 بود . درست 19 سال پيش كه دوستم آن نامه را برايم فرستاد درونش نوشته شده بود (‌ به زودي شهاب سنگي به شعاع 20 كيلومتر با زمين برخورد مي كند . در صورتي كه مايل باشي با هم زمين را ترك كنيم ) حالا 19 سال از ماجرا مي گذرد . ما تنها بازماندگانيم . اما ما يادمان نبود كه هر دو همجنسيم و نسلمان در حال انقراض است اگر شما مايل باشيد قبل از آنكه زمان برخورد فرا برسد به اين آدرس مراجعه فرماييد (‌ مريخ... آنا و مري )

نويسنده : پرستو آزادي ابد

داستان شماره 162   : شاه

منلیک شاه حبشه بود. منلیک با ابهت بود وضمناً منلیک نوگرا بود . شنید در نیویورک محکومین را با روشی مدرن اعدام می کنند . دستور داد از این اختراع تازه – صندلی الکتریکی – سه تا خریدند . محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او حبشه ، پدیده ای به اسم برق وجود نداشت . منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه .

نویسنده : وحید حسینی

داستان شماره  408  : ديگه مهم نيست

 

(مامان چرا اون آقاهه تو مهموني به تو گفت خيلي دنبال ات گشته ؟ )

( اون آقاهه عادت داره دروغ هاي بي مزه بگه )

( چرا تا منو ديد تند تند چشم هاش رو پاك مي كرد ؟ )

( حتماً مثل فيلم ها ياد پسرش افتاده بود ، بستني ات رو بخور ماماني آب نشه )

نویسنده : آرزو بناب

داستان شماره  100  : مردي كه يادش رفت

مردي كه خيلي عاشق بود پشت شيشه آسمانخراش نشسته بود و سيگار مي كشيد . مرد آنقدر عاشق بود كه وقتي آخرين پك را به سيگار زد يادش رفت كه بايد ته سيگارش را پايين بياندازد نه خودش را .

نويسنده : حسن ميرزايي 

داستان شماره  20  : مقصر

مادرم به تفنگ پلاستيكي ام نگاه مي كند. آن را در آغوش گرفته و قطره قطره اشك مي ريزد. پدرم دستم رامي كشدو با خودش مي برد.من زياد ناراحت نيستم. چون مي دانم مادرم از تفنگم خوب مواظبت مي كند . من بالاخره پيش او بر مي گردم . تفنگ را برميدارم و ميروم سراغ قاضي . همش تقصیر قاضی بود .

نویسنده : دانیال موحدی پور( ۱۰ ساله )

 http://www.smsdastan.blogfa.comوبلاگ جشنواره

پانویس:

چقدر مایلم بدانم بهترین داستانک های  انتخابی شما چیست!

نه از بین این ده داستان که از بین داستانک های وبلاگ جشنواره.