ادامه داستان فرنگ / برای میم الف عزیزم
فرنگ به ده عادت كرده بود و هرجاي ديگري غريبه بود.حتي اگر مجبور باشد،پشت كاروانسراي آبادي مجاور،دور از همه زندگي كندو انگشتنماي خلايق باشدو هيچوقت پچپچهها و كلفت كنايهها تمامي نداشته باشد. آنجا به دنيا آمده بود.همه سالهاي عمرش، خاطرههاش ، بچگي ومردههاش آنجا بودو حداقل ميتوانست بچههايش را از دور ببيند . سر وصداي ساز ودهل عروسي پسرش را بشنود و يك نفس تا صبح گريه كند. چقدر دلش ميخواست جاي ديوارهاي آن خانه باشد وقت عروسی محمود تا بتواند پسرش تنها پسرش را توي لباس دامادي ببيند. چه خيالاتي براي عروسي او داشت.با چه آروزيي چند قواره پارچه براي خلعتي عروسي محمود توي يخدان كنار گذاشته بودو چه حسرتي به دلش مانده بود. فرنگ با غصههايش زنده بود و اگرهمه اينها را از او ميگرفتند ، چيزي براي زندگي كردن نداشت . غصه دختر كوچكش كه ديگر او را نميشناخت و مثل غريبهها ازاو خجالت ميكشيد. چقدر دلش ميخواست فقط يك بار بغلش كند،به خودش بچسباند و صورت چركينش را ماچ كند . تا يادش بود چيزي از زندگي نفهميده بود و تا آمده بود بداند مرد چيه و زناشويي چه صيغهاي است شوهرش داده بودند به مردي كه هيچوقت نديده بودش . شب عروسيش وقتي با ميرزا توي اتاق تنها شده بود و سلطنه و چند پيرزن ديگر منتظر دستمال . دستمالي كه ثابت ميكرد او قبلا تصرف نشده است، بيسر وصدا پريده بود روي بوم و خودش را رسانده بود به فرخنده و با خجالت گفته بود ميرزا مي خواهد با او كارهاي بدبد بكند . هنوز ميداند دستمال خوني را كجا چال كرده است ، وقتي كه براي اولين بار قاعده شده بود . پنهانش كرده بود تا ميرزا نفهمد او عيب و ايرادي دارد . بدش ميآمد از خودش ، ميرزا و كتكهاي كه خورده بود وسنگ قبري كه هر شب جمعه كنارش مينشست و سير دلش را گريه مي كرد تا مردم باور كنند حرمت مردهاش را نگه ميدارد . آدمي كه توي زنده بودنش يك آب خوش از گلويش پايين نرفته بود وچه راحت شده بود بعد از مردنش . حرف فرخنده هميشه توي گوشش بود كه ميگفت مرد خداي روي زمين زن است و فرنك از اين خدا بدش ميآمد . نميدانست چرا نصيب و قسمتش از زندگي اين شده . ميترسيد كفر بگويد اما مدتها بود كه نماز نميخواند . ميرزا كه مرد ، حال آدمي را داشت كه بعد سال ها بيرون ميلههاي زندان است و نميداند کجا باید برود . مدت ها طول كشيد تا با شرايط تازه كنار بيايد . اوايل حتي دلش براي ميرزا تنگ ميشد . به او عادت كرده بود و يك دفعه زندگيش بد جوري خالي شده بود .سال ها سرشان روي يك بالش بود و سر يك سفره نشسته بودند. هنوز كفن ميرزا خشك نشده بود كه ليلا به دنيا آمده بود وهمه چيز كم كم عوض می شد كاركردن فرصت فكرهاي بي سروته را از او گرفته بود. همه كارهاي خانه و زمين را از چانه زدن سر قيمت سيب ، گرفتن كارگروتهيه جعبه وپوشال و سپردن صندوق ها به سردخانه را يك تنه انجام ميداد و تازه اين وسط نگهداري دو بچه هم روي دوشش بود . هميشه خسته بود اما دلش به بچههايش قرص بود. به روزي كه آنها بزرگ ميشدند و كمك حالش بودند .ولي هميشه چيزي كم بود. سايه سري كه آقا بالا سر نباشد . مردي كه همه مرد بودنش توي شلوارش و سنگيني دستش نباشد ...