برای تو که هرگز نخواهی خواند
تو با شک می پرسی اگه یه روزی جوردیگه ای فکر کنی، درباره من چه حسی داری؟
ومن مطمئن می گم : نمی دونم .
تو ساکت می شی ومن همه ی لحظه ها بین هرزه گی وتقدس دست وپا می زنم.
وآخرشب چند قطره اشک وچند خط کلمه ،همه ی بغض های خوب دنیا رو
حروم می کنه!
واین حسی دیگری ازاین روزها
درچهل سالگی توهماتم برباد رفت
درپنجاه سالگی موهایم
درشصت سالگی آرزوها ودندانهایم از دست رفت
وپاهایم از رفتار باز ماند
هشتاد سالگی دست وپایم رابست
واکنون خمیده ودل شکسته سربه زانوگرفته ام
ودل از زندگی برنمی کنم
که حماقت هایم هنوز سالم ودست نخورده است !
هارپورگ
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت ۲ ق.ظ توسط زهرانوری
|