نمی دانم ته مانده خجالت را کدام شب روی لبهایت جا گذاشتم .
نمی دانم کجا ی خنده هایت گم می کنم خود را .
نمی دانم چرا اینقدر جا می مانم دراین خاطره های دست و پاگیر.
سالهاست کودکی می کنم تا پاک کنی تلخی کودکی های نکرده را !
و لج می کنم با عددها /من که بزرگ نمی شوم .
پانوشته :چطوری به خودت تولدت را تبریک می گویی.اصلا تبریک می گویی
یا اینکه این چیزها از ما گذشته !
بی انصاف ها لااقل تا آخرهفته دندان روی جگر بگذارید تا دمی پس از خوردن کیک تولدمان ،حضرت عزراییل را که بارها جواب کرده ایم ،ملاقات کنیم که می دانم زیادی دلتنگم است. اما بارها خدمت شان عرض کرده ام : قربان هنوز با این دنیا کار دارم،تازه طعم گناه های کرده نکرده زیر زبان مان مزه کرده . دلتان می آید حسرت به دل بیاییم حضورتان و ایشان مهربانانه چشمکی فرموده اند و یواشکی با دست مبارک اسم مان را از لیست بلند بالایشان حذف کرده اند البته تا کور شود فلانی که چشم دیدن مان را ندارد. و به گور خواهد برد دیدن تشییع جنازه ما را ... البته درستش این است به مرده رو بدی به خوابت می آد !
البته خراباتی عزیزم مدتها پیش دعوت نامه فرستاده بودند که بنده از دردی مزمن رنج می بردم و هر چه سعی فرمودیم،نشد که دوخطی به رسم ادب بنگاریم و امشب هم حال خوشی نداریم و نزده می رقصیم. اما اگر مهلت 24 ساعت باشد .
بنده چانه زدنم خوب نیست وگرنه کلی چانه می زدم بلکم به میزان دندان گیری برسدکه بشود نمازهایی قضا را ادا کرد و پولی داد تا مسلمانی چشم و دل پاک روزه های قرضی امان را بگیرد و بعد می افتادیم به حلالیت خواستن ... خدای من دماغم رو ببین !
خدا وکیلی اگر جای فک زدن نداشت تمام 24 ساعت را خانه می ماندم و با اشادا خانه سازی ، خمیربازی شایدم نقاشی می کردیم و بعد با موسیقی شیش و هشت حرکات موزون یا به قول اشا رقص مدرن انجام می دادیم و در وقت اضافه به خوردن هله هوله یا شاید دیدن صدباره قلعه ی هاول مشغول می شدیم . سرتان را درد نیاورم بعدش خیلی راحت به خودمان می قبولاندیم که فردا چشمهایمان به روزی تازه باز خواهد شد و با خیالی آسوده و با دروغی شیرین اشا را بغل می کردیم و می خوابیدیم البته قبلش قصه های خواب متولدین اسفند را می خواندیم.
معذرت می خواهم بی ادبی نباشد آخه با 24 ساعت هیچ غلطی نمی شود کرد.اگر مهلت را بیشتر می کردیدو پولش را مرحمت،شاید سفر ی به یونان یا مصرشایدم تا همین کیش خودمان می بستیم به تنگش البته شاید به سرمان می زد با دوستان وبلاگ نویس که افتخار دیدن شان حاصل نشده ، قراری بذاریم در 469 و اگر جا داشت شاید سفری دوستانه مثلا تا همین اول جاده چالوس همان نزدیکی های سد و خلاصه جوجه کبابی و سیب زمینی تنوری و محو تماشای سد شدن . و آخرین شب عمرمان را در شیروانی خانه ای صبح می کردیم .
البته اگر تا همین 31 خرداد مهلت را تمدید کنید ،منت برسرم گذاشته اید که مشتاق دیدن کادوهایم هستم شاید آن دنیا به کارمان آمد. البته اگر دوستان لب نگزدند مایلم بی هیچ تشریفات و آدابی تنم را به خاک بسپارند و هزینه مراسم را خرج خریدن کارت های اینترنتی بکنند تا در عوالم برزخ تا دیگران برسند سرمان را یه جوری گرم کنیم.
ترز و جناب روشن ضمیر :
nori.zahra83@gmail.com
و هیچ معجونی افاقه نمی کند !
|
ای بس که نباشیم و جهان خواهدبود
|
|
نی نام زما و نینشان خواهد بود |
| زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل | زین پس چو نباشیم همان خواهد بود |
باید خوابید.گمانم 24 ساعت رفت و برگشت زمان زیادی باشد برای سفری کوتاه به شهری نادیده. امشب عقربه ها مسابقه گذاشته اند و من جا مانده ام و هزار کار نکرده از شستن ظرفها و خلوت کردن یخچال تا رساندن کاری در دقیقه نود ،بستن چمدانی کوچک و طوماری بلند بالا از کارهای نکرده و وصیت و سفارش به برگزاری سنت شب نشینی امان که مبادا فراموش شود که ما می رویم و برگشتن مان با خداست. کتایون را مدیون هفت جدم کرده ام، همین طور نیروانای سایه سنگینم، حسام الدین همون داداشی جون، رضا و صبح صادقش ،سیاووش و هفت مقدسش ،پریشان گوی در سفر و سایر دوستانی که شبی در جمع ما بودند از صدرای فیلسوف،دیلماج نازنین،یکی خودخواه، ریحان ، مریم،شیخ ابو امیر، کاف ؟ ،خراباتی که دیر می رسد همیشه ی خدا و تمام کسانی که این ذهن خائن از قلم انداخته و من را شرمنده کرده. من اگر دسترسی به نت داشتم که می دانم احتمالش کم است و توقع زیادی است که درکنار هزینه های هتل و اقامت و گشت و گذار و ... توقع کانکت بودن و این حرفها اما بد نیست که سر دبیر محترم جشنواره بخواند و این وصیت آخر را هم اجابت فرماید. سرتان سلامت و شب نشینی اتان خوش .
امشب تهدید شده ام که حق نداری بیدار باشی.شما هم شاهد باشید که بنده سر ساعت 12 به خواب رفته ام و الان هفتاد پادشاه به خواب می بینم.امروز عصر خیلی اتفاقی خواندم" تهران انار ندارد " مسعود بخشی در خانه ی هنرمندان اکران می شودو با توجه به اینکه سالها قبل چند مستند کوتاه از ایشان دیده بودم .بدم نمی آمد کار تازه اش را ببینم.فیلم مثل هر اثر هنری دیگر نواقصی داشت و زیادی جای پای صاحبخانه اش احساس می شدو گاه میشد یک شعار بزرگ. اما از انصاف که نگذریم ،جالب بود مقایسه ی تهران امروز و تهران قدیم که حالا فقط سراغش را در کتابهای جعفر شهری و دیگران می توان گرفت و خاطره ی قدیمی ترها.
باید اعتراف کنم درهمین لحظاتی که سطور بالا را می نگاشتم، مرتکب جنایت وحشتناکی شدم. تقصیر خودش بود .باور کنید عمدی نبود.وقتی دیدمش آنقدر عصبانی شدم .نمی دانم به چه حقی پا به حریم امنم گذاشته و چطور به خودش اجازه داده این چنین موذیانه آرامش کوچکم را بر هم زند. نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم کار از کار گذشته بود .جنون آنی !
همه چیز ساده اتفاق افتاد . من لحظاتی مبهوت جنازه ی جناب مارمولک را نگاه کردم . و به خود گفتم :اینم زیر پا گذاشتن یه قانون شخصی دیگه ... بنده همین جا در صحت عقل اعلام می کنم تا به امشب ، هیچ مارمولک ناز و شکننده ای را نکشته بودم و حالا پشیمانم و می دانم که چه سود!
و البته با نوشتن این شب نوشته ،قول دیگری را هم زیر پا گذاشته ام .چهار سالی بود که شب نوشته نویسی را ترک کرده بودم و حالا بعد از آن همه قایم کردن سررسیدهای نو داخل چمدان و گم و گور کردن شب نوشته های سالها پیش،دوباره آلوده ام.البته شاید تقصیرش گردن دوستی باشد که دیروز با یادداشت های ده سال پیشم که پیشش جا مانده بود، غافلگیرم کرد و دوست دیگری که با او همدستی کرده بود و تا صبح از سالهای دور گفت.خلاصه آنکه بنده بی تقصیرم و به قول دوست مرحوم مان ذغال خوب و رفیق خوب و از این حرفها.
مثلا آمدم خبر جلسه ی آینده آینه را بگذارم و بروم .ببین به کجاها که نرسیدیم. البته ذهنم درگیر موضوع دیگری هم است که برای شب نشینی خانه ی سیاووش مطلبی بنویسم و چه دلم می سوزد اگر نباشم که احتمالش هست.
و اما اینهمه از آن مستند گفتم تا فقط بگویم جایتان خالی نمی دانید چه لذتی داشت شنیدن "جبر جغرافیایی" نامجو در انتهای فیلم و دیدن مصاحبه اعتماد با نامجو که هنوز نخوانده ام .
در مورد جناب مارمولک هم دلتان کدر نشود که همین چند لحظه پیش توی آشپزخانه قایم باشک می کرد.به خلاف همیشه هر دو خبر را پایان نوشته می گذارم .
یکشنبه ،اول اردیبهشت
جلسه ی آینه ،ساعت 5 در دفتر انتشارات افراز برگزار خواهد شد .
( البته دستور جلسه و مدیریت جلسه به اطلاع خواهد رسید)
خبر بعداینکه :
پنج شنبه،29 فرودین حوالی نیمه شب ، ساعت 12 در کلبه ی سیاووش دور هم جمع خواهیم شد به مهربانی و از عشق خواهیم گفت به گمانم .از دوستانی که اهل دل هستند دعوت می کنم با ما باشند.
در سنت ما به قول کتایون نازنین و حسام عزیز رنجاندن و رنجیدن روا نیست.پس خواهش می کنم حرمت نگاه دارید و این دور هم نشینی را حرام نکنید، اگر اهلش نیستید.
به احتمال قوید راین جمع دوستانه ، عزیزانی چون کتایون ،نیروانا ،حسام ،رضا،ریحان ،سعید،صدرا،مریم وشاید شیخ و دوست غایب از نظر فلان ابن هیچکس و دوستان تازه ا ی که هنوز افتخار آشنایی حاصل نشده ، همراه خواهند بود.
فلوبر : از دیشب شروع به نوشتن رمانم کردم.از همین الان می توانم مشکلات وحشتناک سبک را در کارم پیش بینی کنم.سبک ،چیز پیش پا افتاده و ساده ای نیست.می ترسم یک پل دوکوک*دیگر یا نوعی بالزاک شاتوبریان گونه بشوم.
بنده : ای وای من جناب فلوبر !
* نمایشنامه نویس فرانسوی
فکر می کنم این روزها حدیث مفصل شب نشینی های گروه خواب زده ی ما شهره ی عام و خاص شده ونیازی به توضیح نباشد.بعد از تعطیلات عید، قرار بر این شده، شبهای جمعه که همه به دعا و زیارت اهل قبور مشغولند و فیضی می برند،ما نیز از ثواب شب زنده داری بی بهره نباشیم.تا این لحظه من هم نمیدانم موضوع گپ دوستانه ی ما چه خواهد بود. هفته ی پیش نیت داشتیم در منزل شیخ ،پنبه ی مرد هزار چهره و مدیری را بزنیم که به علت غیبت تعدادی از دوستان که یکی هم من باشم.جلسه گرم نشد.و شب نشینی با چایی و پولکی کتایون زیر زبان بدجوری مزه کرده .قربانتان بروم من از همین جا به سهم خودم دعوت می کنم ،همه ی شب بیداران عزیز را به شب نشینی سرزده و بی هماهنگی با حسام الدین عزیز
//http://www.mehromahtheatergroup.blogfa.com
توضیح : البته تا این لحظه ،شیخ خبر نداده .اما ما هنوز یه چایی و شیرینی از ایشان طلب داریم. برای موضوع گپ دوستانه پیشنهاد می کنم ،بحث کنیم اگر بدانیم فقط سه ماه زنده ایم چه می کنیم ، چه تغییری در روند زندگیمان می دهیم. و بگوییم از کارهای نیمه کاره ،آرزوهایمان،عشق هایمان و اگر بیشتر محرم شدیم بگوییم از رازهای مگوی و خلاصه هر چه دوست داریم. فقط یادتان نرود من پیشنهاد دادم .می توان حتی موضوع بحث را به شور گذاشت.
اگر می شد که برگردم به بیست سالگی.شاید تئاتر نمی خواندم.شاید همان سالها حقوق می خواندم و الان مثل هر وکیل خنگولی، از هرپرونده کلی حق الوکاله می گرفتم و نیم دوجین ماده و قانون بار موکل ننه مرده می کردم و تبصره به نافش می بستم که جیرینگی و نقدی و کلی با احترام و عزت دستمزد میلیونی توی پاکت تقدیم کند و حتمآ کلاسم آنقدر بالا می رفت که پرونده ی خانواده هم قبول نمی کردم که پول توش نیست. شاید فکر کنی خیلی پولکی هستم .اما شک نکن که دست به هر کاری می زدم که پولی در آید و بی خیال هرچه ایده آل است می شدم که بی تردید پول که باشد حتی به خدا نزدیکتری. و چه خوب
می گفتند قدیمی ها که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد و یادم هست بزرگی می گفت گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره .
اگر می شد برگردم به بیست سالگی حتما به جای اینهمه کلاس مکاتب هنری،NLP و مدتیشن و داستان نویسی و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه با پولش عشق و حال می کردم و خلاصه همه جوره لذت می بردم
از لحظه هایی که دیگه برنمی گرده و تکرار نمی شه.
اگر می شد برگردم به بیست سالگی و قرار بود که انتخاب کنم مرد ایده آل را ،شاید اصلا انتخابی نمی کردم در اینمورد کمی حرف دارم.نمی دانم روزگاری برایم مرد خواستنی پازلی بود از چند آدم دوست داشتنی و رابطه ی عاشقانه که بماند چه فکر می کردیم و چه شد ! البته شد که گاهی خیال کنم هست وبگذریم که نقد بیرحمانه گذشته و آدمهایش دور از انصاف است که هرلحظه و خاطره ی در زمان خودش یگانه است.
اگر می شد که برگردم به بیست سالگی باز هم دو چندان می خواستم مادر باشم و زندگی کنم این تجربه بی نظیر و بزرگ ترین عشق همه ی عمرم را.
اگر می شد برگردم به بیست سالگی دلم می خواست تمام سالهای پشت سر را به اندازه سال گذشته در نوشتن سماجت به خرج می دادم.
اگر می شد برگردم به بیست سالگی شاید دوباره همه ی حماقت ها را مرتکب می شدم .دوباره عشقهای خیالی و باز همه ی آن استرس های شب امتحان ،کنکور و بی خوابی های روز اول کار و همه ی اتفاق ها و آدم های نازنینی که حضورشان در زندگیم به معجزه می مانست. و شاید دوباره وبلاگ و دوستان عزیز و باز قشنگترین عید اینترنتی ... نمی دانم حالا که نه می شه برگشت و نه من حوصله ی برگشت دارم.باید جلو رفت که به قول فیلسوفی خوشبختی حرکت به سوی آرزوهاست نه رسیدن به آرزوها. ما که ساده دلانه باورش می کنیم تا چه پیش آید .
پانوشته : این روزها دوستان شرمنده ام کردند و چه دل خوش است به این دوستی های مجازی که زندگی همه اش بازی بزرگی است و خوب بازیمان داده اند. از خواندن آشفته گویی هایم نهراسید که دو روزی است عقل مان را به زور جراحی به دور انداخته ایم و بخیه هایش هنوز قلقلک می دهد ته حلق مان را.
و دندانپزشک محترم آنقدر مسکن برای بی عقلی امان تجویز کرده که شبها مثل بچه ی آدم می خوابیم .
الانم یواشکی قرصهایمان را نخورده ایم تا از شرمندگی کتایون و دوستان عزیز به در آییم و بگویم که خاطر همه اتان را می خواهیم و بد جوری دلبسته ی پستو های شیشه ای شما شده ایم.
از مرگ نمی ترسم اما می خواهم وقتی می رسد آنجا نباشم .این آرزوی محال به یاد وودی آلن!
آرزو می کنم برسد روزی که بی واهمه از کج اندیشی ها و تعبیرهای غلط،برهنه بگوییم و راحت باشیم عین بچگی ها و پشت هر کلمه ای صد معنا نهان نباشد و راحت بودن وارونه تعبیر نشود
محال است اما آرزو می کنم برسد روزی که جنسیت سایه نیاندازد بر روابط ،کار و همه چیز.
می خواهم عاشق باشم و عاشقانه زندگی کنم،نفس بکشم و بمیرم که عشق می تاراندهمه ی روزمرگی ها و تکرارها را که می پوساند جانم و فکرم را .در این آرزوی محال تفاهم دارم با نیروانای عاشقم.
این روزها عزیزی ازدستم می رود و کارم از دعا و معجزه گذشته است.شفایش به معجزه می ماند.
محال بودن یا نبودن معجزه را نمی دانم.
دلم می خواهد تا عمرمان به دنیاست محال نباشدکه این ابن هیچکس زبان سرخش کوتاه شود که خلقی آسوده شوند از نیش زبانش.
شوخی شوخی به هفتمی رسیدیم... راستش آنقدر خوش بین هستم که هیچ چیزی برایم آرزوی محالی نیست و باور دارم : هر آنچه را دوست می داری به دست بیاور .
وگرنه بایدبه هرآنچه که به دستت می رسد قانع باشی.
و اما به ادامه ی راه و رسم پیشینیان ، دعوت می کنم از این هفت بزرگوار و هفتاد بزرگواری که مایلند هفت آرزوی محال شان را اعلام فرمایند:
میم الف ،کتایون، رویا ،آساره ،روانپریش ،فانتازیو ،اقاقیا و خانم باباخانی.
مجلس زنانه شد و من هرچه سرو تهش را زدم، نشد که به هفت برسد.اعتراض وارد نیست!
تلاش براي توليد نوشتههاي بينقص، فلج كننده است
به تو فکر می کنم.به تو که همه ی سالهای نوجوانی ام را پر کردی. به تو و همه ی شب های امتحان. به تو و همه ی یواشکی هایمان. به تو که نمی خواهم به یاد بیاورم کدام هرزه باد بی گاه دورمان کرد از هم.
حالا بعد از سالها روبروی هم نشسته ایم. روبروی هم. و چه سنگین است هوای اتاق.زانوهایم می لرزد. گریه نمی کنم. بغض لقمه میشود در گلویم و می بندد راه نفس را. گریه نمی کنم و نمی گویم به عشق کلاس جبرانی ات از مثلثات می افتم.گریه نمی کنم و نمی گویم به عشق بودن در کنارت و نرفتن به مدرسه، مشتی قرص می خورم و تو کنارم هستی در مطب دکتر و درد معده که سالها وفادار می ماند با من.
چرا دهانم وا نمی شود برای گفتن .گفتن جمله ای که بشکند این سکوت را که شاید ... شاید یادم برود . و یادم نمی رود .بیزارم از این اهریمن ... که ذهنت را که جانت را ذره ذره می بلعد و من نگاهش می کنم شاید گلو گیرش شود اینهمه زیبایی.
نگاهت را بگیر از من ... نمی دانی و نخواهی شنید ازمن که چه آمد برسرم وقت دیدنت که تلخم می کند تلخ تر از صبر زرد .
زنگ تلفن، نحس و بدصدا.خراب می کند هجوم بی خبری ها را. گوشی را بر نمی دارم.چه خوب است بی خبری و اینکه فکر کنی شاید معجزه ای شاید و بعید نباشد هنوز ... که باشی و درد بکشی.باشی و ذره ذره جان پس دهی.باشی و ببینم که جلوی نگاهم زنده زنده می پوسی. نه معجزه نه.
این صدای کشدار ، این چشمهای پف کرده ی به زردی نشسته ... نه ،من خط می زنم این صورت غریبه را و سبز می کنم زردی شعورت را و برمی دارم خستگی را از نگاهت و می گیرم از باد موهای رنگ شبت را و می سپارم در ذهن صدای گرمت را و خیال می کنم و دل می بندم به خیالی...
می خواهم آسوده باشی.راحت و آرام. و بخوابی به درازای شبی یلدا یی و اهریمن از تنت ،جانت دور باشد...
می خواهم تو را با همان موهای مشکی پرکلاغی ،با همان نگاه زنده ،با همان خنده که خط می زند دلتنگی هایم را به یاد بیاورم با همان صدایی که گرم می کند دستهای یخ زده ام را .
پانوشته : و خواهم نوشت هفت آرزوی محال را .نوشتن این دست نوشته آرام و قرارم را گرفته .
نوشتم تا شاید خیال کنم آرامترم .
سال 86 سال رابطه ها و آدمهای تازه ی زندگیم و سال دوستی های عجیب است.
گروه آینه که بی اغراق خانواده ی دیگر من است:رویا،صدرا،آرش،آقای بهاری،خانم باباخانی، آقای اسعدی،آقای آقازاده،آقای آستانه،آقای جانوند وآساره و عاطفه و افشین و سایر دوستان که نوشتن از آنها مطلب دیگری می طلبد. شاید به همین زودی ها ادامه ی واگویه هایم را برایشان بنویسم که این بار حال و هوای دیگری خواهد داشت.
خانه تکانی خواستنی من این است که بنشینم و سالی که گذشت را مرور کنم ؛همه ی اتفاق ها و آدمهای تازه ی زندگیم؛ رابطه های پررنگ شده.آدمهایی که عبور کرده ایم از کنار هم و تاریخ مصرفمان تمام شده که بودنمان در کنارهم بنا به موقعیتی بوده. و گرنه چیزی ما را به هم گره نمی زده... و دوستانی که هرگز ندیده ام و هرزگاهی در هوای مرطوب پستوهای شیشه ای شان نفسی تازه کرده ام و بی آنکه بدانم دلم جا مانده پشت پستو.
امروز فکر می کنم به همه ی سلام های مردد ...گاه چه حقیرندکلمه هایی که چیده می شوند کنار هم و عاجزند از به تصویر کشیدن حسی که به کلمه نمی آید.
مدتهاست که می خواهم بنویسم از شکل تازه ی دوستی های عصرما و این دنیای عجیب وبلاگ نویسی و وقتی نه چندان کم که خرجش می کنیم.بارها شک به جانم نشسته که کارهای نیمه کاره ات را تمام کن قبل از تمام شدن فرصت. و بخواب مثل بچه ی آدمیزاد که سرگیجه ها صبح امانت را نبرد.و شده که تنبیه کنم خود را .اما بیشتر از سه روز، تبیه را تاب نیاورده ام با همه ی خستگی ها و گاه کارهای تلنبار شده .
و دیگر دیر شده و هیچ تنبیه و تشویقی دورم نمی دارد از :
میم عزیزم که به راحتی کنارمیز آشپزخانه اش برایم صندلی گذاشته.چه کدبانوی بی نظیری است و چه نمک گیرمان کرده !
نیروانای عاشق که هوای غارتنهایی اش گیج و گنگم کرده که تا بر سر در غار نیایی نمی دانی پشتش دژ هوشربایی است.
فلان ابن هیچکس که با همه هیچ بودنش کس و کارم شده و شبهای ساکتم پر شده از پریشان گویی و نوشته های تبدارش و این روزها شده فلونی شوخ و شنگم.
حضرت موز ماهی که بی شک ادامه ی نسل پیامبران بی کتاب است. اما از قضا اعجازش،نثر مسحور کننده ی است که کار صد جادو می کند.
مگر می توان دور شد از :
شیخ اجل وترجمه هایش،آرزو تنها یادگار ادبیات داستانی ،جناب روشن و قفل سنگینی که گاه با هزاران کلید وا نمی شود، پندار و دلتنگی هایش، نیاز و معجون هایش، فروغ ،دیرگاهان، روانپریش که غیبتش دلتنگم کرده بود، آتریسای خوشگل و بابای نویسنده اش، آیت،رسول، فانتازیو،پرستو،شبلی،استاد هدایت و جن درختی و ... به پیر به پیغمبر ذهنم فلج شده .اگر کسی از قلم افتاده بنده بی تقصیرم.
امسال سال خاصی است و من بیشتر از همه ی زندگیم رابطه های عجیبی را تجربه کرده ام. بقیه اش سانسور ... که این از دست و پاگیر بودن به نام حقیقی نوشتن است که شاید روزی ناممان را لازم داشتیم .خدا را چه دیدی!
خانه تکانی حاصل شد آماده ام تا کنار دوستان سر سفره ی هفت سین به انتظار تحویل سال بنشینیم.درضمن دوستان اگر بی خواب شدند و بی وقت می نویسم برمن ببخشایید که همین چند خط ،سه روز طول کشیده.
پروردگارا !
از شوخی های کوچکم در حق خود در گذر.
من نیز از شوخی بسیار بزرگ تو در حق خود خواهم گذاشت.
. . .
اگر انگشت نگزید و کفر نگفته باشم.این جمله را دوست دارم
و دمش گرم این جناب رابرت فراست !
سالهاست این جمله اش را بارها با خود تکرار کرده ام.
نامههایت را ازچمدان بیرون نمی آورم.
آلبوم عکس را نگاه نمی کنم.
نه خاک میلم را سرد کرده .
نه تو هیاهوی زنده ها گم شدم.
دلتنگم... دل تنگ دیدن همهی بهمنهایی که می آید و تولد تو را نمیآورد.
اولین جلسهی آینه، خرداد 86
من غارنشین سالهاست ازهرجمعی دور بودهام.سالهاست تو غارخودم کتاب میخوانم و هرزگاهی چیزی می نویسم . تازه ازخواب اصحاب کهفیام بیدار شدم. تازه جرات کردهام پام را از تنهایهایم بیرون بگذارم .اماهمه چیز عوض شده. و من با سرعت نور ازهمه جا مانده ام . در این هشت سال خیلیها نوشتند و با سختی مجموعه داستانشان راچاپ کردند. کارهایشان نقد شد. داور قصهها شدندو دو چارک شهرتی به هم زدند. وحالا امضا و اسمشان اعتبار دارد. اما من هنوز ابلهانه فکر می کنم فرصت هست . خوش دلانه می خواهم دوباره شروع می کنم.
به جمع پیش رویم نگاه می کنم .آدمهای تازه زندگیم آدمهای که سالها کنار هم خواهیم ماند یا خیلی زود از خاطر هم خواهیم رفت. بااینهمه غریبه بایدغریبگی کنم. خجالت می کشم اما غریبه نیستم . توقع اینهمه سخاوت را از زندگی ندارم . خیلی وقت بود که آب از دستش نمی چکید. از دیدن جمع غافلگیرمی شوم. حرف زدن یادم می رود. جرات نمی کنم قصهام رابخوانم . همه جسارتم راجمع میکنم تاصدام موقع حرف زدن نلرزد. نگاه خانم زندی آرامم می کند. با همه بدون دخا لت کلمهها حرف می زنم.
خانم بیژنی شیرین ودوست داشتنی . نگاهت که می کنم یاد "ری را عباسی" می افتم.
آقای الویری کنارم نشسته ای و با هم اینهمه غریبه ایم. هرکس توجزیره خودش .
آقای معتقدی به اینهمه صبر وحوصله اتان حسودیم می شود.چقدر کنار شما پیرم.
آقای امرایی ببخشید اینهمه تواضع و فروتنی باور نکردنی است.
آقای آستانه کنارت احساس بیسوادی می کنم و واژه کم می آورم.
آقای اکرمی درود برشما و مهربانی بیدریغ تان .
آقای روشن نازک وشکننده .حتی ازتماس سرانگشتی واهمه دارم.
آقای عزیزی نمی دانم چی باید بگویم . حرف زدنم نمی یاد.
آقای نجاریان درست ندیدمت . خارج از زاویه نگاهم بودی .
خانم زندی نگاهت گرم و راحت است .
خانم شریفی خوشحالم که بلاخره شما داستان خواندی نه شعر .
آقای پرورش بعد جلسه یادم افتاد ، قبلا یه جایی شما را دیدم .
خانم روزنامه نگاربرای آیه یاس خواندن هنوز زود است.
آقای جودکی نگاهتان آشناست. انگارمثل غریبه ها بارها از کنارهم از کوچه ای گذشته ایم.
آقای رضایی بعد از خواندن مطلبت احساس می کنم سالهاست که می شناسمت.
آقای عبداللهی فقط نگاهت از پشت عینک در خاطرم مانده .
آقای مومنی فکر می کنم رئیس جمهورهم به اندازه شما از جلسهها خسته نباشد.
خانم کیان موجود نازنینی هستی . بدون دلیل دوستت دارم.
آقای آقازاده" یادم ترا فراموش "رادوست دارم . ناخودآگاه در احساس مشترکم باشما.
اگر کسی از قلم افتاده تقصیراز حواس پرتی منه .
جلسه که تمام می شود. سریع از جمع بیرون می زنم. بهانه می تراشم برای خودم که راهم دور است.اما اینجا همه یکدیگر رامی شناسند و تازه شیرین ترین لحظه پاتوق همین لحظه... و من غریبهای هستم که نه حرف خاصی زده . نه کسی می شناسدش . یاد بچه های ادبیات داستانی می افتم. دلم برای همه تنگ شده. فکرم یه جور خوبی مشغول است. یادم رفته هی ساعت را نگاه کنم و لحظهها را تارسیدن بشمارم. آخر شب بعد از مدتها می روم این جعبه اسرار اسمها را یکی یکی جستجو می کنم. ازپیوندها بقیه را پیدا می کنم. اسمهای که ازخاطرم رفته. باولع نوشتهها را می خوانم. مثل همیشه چیزی از شعر سر در نمی آورم. فقط دوستش دارم یا ندارم. با بعضیها خیلی زود صمیمی میشوم. بدون اینکه خبرداشته باشند. پیغام میگذارم و از خواندن کلام شیرینشان دلم قرص میشود. چقدر خوب که می شود با این جعبه اسرار از گوشه اتاقم باهم حرف بزنیم. رابطه های کمرنگ را رنگ و لعاب تازه ای بزنیم.
البته آقای معتقدی من هم تازه تازه دارم با این جعبه کنار می آیم. مشتاقانه منتظررسیدن شنبه آخرماه می شوم . باید قصه تازه ای بنویسم . از حالا برای خواندن قصه ننوشته ام استرس دارم.
چقدر این شنبه لعنتی دیر می رسد !
عصر چینی بند زنها گذشت
چه کنم با دل هزار پاره ام !
کسی گفت آدمی خود معجزه ای است
معجزه قدغن شده !
و گرنه . . .
باید از خوشحالی در پوستم نگنجم .اما آرامشی گرم و رخوتی از جنس نشستن زیر کرسی ونگاه کردن به بارش برف از پشت پنجرهی عرق کرده ،جای آن را گرفته و من راحتش میگذارم تا با همهی خیال بافیهایش خوش باشد.چه اشکالی دارد این هم روی همهی بازی خوردنمان از دست روزگار و این احساس صاحب مرده .
فقط نمی دانم عاشق چه جور بازیی هستی.می دانم خرده نمی گیری عزیز دل... راستش هیچوقت بزرگ نمیشوم واین بچگی کردن موروثی است .
مادربزگ وقتی مرد ،عددها می گفتند هفتاد .وهفتاد وهفت چین خوردگی صورتش می خندیدند به این هفتهای گردن کلفت ... فکر کنم این شروع داستانی باشد که یک سال است قرار است بنویسم و از شروعش عاجز بودم.این هم از موهبت حضورت وخواندنت ...
امشب برای تو می نویسم که از بردن نامت هم معذورم. بگذار هرکس این تو را خود بپندارد.
بی مقدمه می گویم، برایم داستان نه تنها پناهگاه که انگیزه بودن وزنده ماندنم است.همهی بغض هایی که گریه نکردهام، همهی عشقی که سالها منتظرش شدم .همهی شبهایی که با خیالش خوابیدم وهمهی روزهایی که در چشم نامحرمان جستمش. من ذرهای عشق خواستم و هر دم ... این نیز بماند ... فرصتی شد برای من ناپاک که آخرین رویاهایم را هم آلوده کنم .
مینویسم چون گریزم نیست از نوشتن حتی اگر نثرشاعرانه به داستانهایم ضربه بزندو رابطهی علت ومعلولی اثر لنگ بزند. راوی گم شود وبهانهی روایت از دست برود.
برایت اعتراف میکنم، این روزها برگزیده نشدن در چند جشنواره ونقد داستانهایم عین بچه ها نازک دلم کرد و اعتماد کاذبم را برای چاپ مجموعهام گرفت .البته چه نیاز به پنهان کاری ... مدام با خودم در گیرم که هنوز وقتش نشده.خنده دار است نه!
اما می نویسم با وسواس که می خوانی ... شاید ؟ دوست دارم اینطورفرض کنم . ذهن واقعیت گریزم اینگونه میپندارد ،بگذار دل خوش باشد به این توهم ... من به فرضش هم قانعم و باخیالش دلم گرم می شود در این سردترین شبهای زمستان. تو مجبور به خواندنشان نیستی. من چارهای جز نوشتن ندارم . فقط چه حیف ! باید هی ادای آدم بزرگها را در بیاورم که سنگین و رنگین باش و در حد تعریف شده ای ذوق کن که آدم باظرفیتی به نظر برسی.
لعنت به این همه تشریفات که خوشحالی لحظهای را بی سروصدا می قاپد.
اولین داستانی را که نوشتم خوب یادم هست.معلم ادبیات سال اول دبیرستان خواسته بود ، داستانی را خلاصه کنیم وبیاوریم و من آن وقتهابه لطف دوست مطبوعاتی پدرم ،مرتب چند سالی بود زن روز آن روزها را می خواندم وعاشق صفحه ی باشما مشورت می کنم . جونم برات بگه ،خانمی که شما باشید من هم چند تا از این قصه ها را چسباندم تنگ هم وشد "دو قناری در قفس" وجای شما خالی که بچه ها چه کفی براش زدند. البته تا یادم نرفته آن دوره کتابهای دیگری هم می خواندم که شاید هرکسی جرات گفتنش را نداشته باشه ،بی سرپرستان –قدسی نصیری – و داستانهای ر. اعتمادی .خدا از ما نگذره چه حالی می داد خواندن داستانهای عاشقانه زیر کتاب جبر ومعلمی که حنجره اش رو پاره می کرد تا حالی ما کله گچی ها کنه توانها مزدوج و مکعب مربع را. این جایی قصه را داشته باش تا بگویم .آن قدر معلمهای بیچاره را اذیت کردیم که بالاخره معلم دینی سال چهارم ،لب به نفرین گشود که الهی جزجیگر بزنید ورپریده ها وبه درد من مبتلا شوید.گروه آپاچی ما و من که من مارمولک ساکت ترینش بودم ،تو دیگر تا ته فاجعه را بخوان ،بی خبر بود از آه مظلوم که بالاخره دامنت را می گیرد . روز اولی که از کلاس برمی گشتم تمام راه را سرفه می کردم و نفسم بالا نمی آمد ، تازه یقین کردم که چوب خدا بی صداست.
القصه ، نمره بیست آن چنان زیر زبانم مزه کرد که بعد از آن چند تا داستان دیگر هم نوشتم . البته جرات این نوشتن برمی گشت به سالهای دور که من همیشه از انشا متنفر بودم. شبی جای شما سبز از عروسی برمی گشتیم ومن تازه نیمه شب یادم افتاده بود که ای داد بی دود انشاء ننوشته ام وگریه . و پدرم که حوصله اش از زرزر من سر رفته بود .گفت بنویس و من خو اب آلوده و خرچنگ قورباغه که نه همچین خط پهلوی نوشتم که صبح از خواندنش عاجز بودم. خدا از دو چشم عاجزت نکنه کور شدم تا آن سه صفحه ی پر از غلط غولوط را بخوانم . وماندم در عجب که چه شد معلم انشا به قول خودش اولین نمره ی بیست پانزده سال تدریسش را پیشکش ما کرد وما رامنت گذار خود کرد و چه کردند آن بیست های مرموز و توهم فانتزی نویسنده بودن .
درد سرت ندهم ،بعد از خواندن رمان پر، بلندیهای بادگیر ،جین ایر، مردی که می خندد،زن سی ساله و چند رمان دیگر که در حوصله ات نمی گنجد، سالها ننوشتم . و اگر درست یادم مانده باشه ننه ، دوازده سال تقریبا مرتب هرشب چند خطی نوشتم که چه برمن گذاشت و سالی یک بار خانه تکانی یک ساله را نوشتم .حاصل آن سالها یک چمدان شب نوشته است، البته به غیر نوشته هایی عاشقانهای که سوزاندم در یک شب چهارشنبه سوری.حالا هرزگاهی سرک می کشم ودر آینه آن روزها خود را می بینم . خلاصه خواهر دیدم اگر اینطوری پیش برود ، بین این شب نوشته ها گم میشوم. برایت اعتراف می کنم که دیر فهمیدم این شب نوشته ها میل به نوشتن را خفه میکند.مثل اینکه تشنهای را کنار چشمه بگذاری وتنها به اندازه لبی ترکردن به او آب بخورانی .
ای وای ننه ،نماز م داره قضا می شه . اینجای قصه را داشته باش تا بعد .
ای پدر مقدس که در آسمانهایی ... این بندهی سراپا تقصیر بد جوری با خودش درگیر است وخیلی وقتها جرات روبرو شدن با خود واقعیاش را ندارد و از قضا ظاهری موش مرده داردوکسی نمیداند پشت این چهره ساده ، پلیدی زهرا نام است که مرا به ننگ نام خویش آلوده کرده است .این جمله را از بیضایی دزدیدم آن هم روز روشن ... نگفتم ،بفرمایید ،تحویل بگیرید.دزدی هم بلد است!
البته درستش این است که این نام بزرگ را آلوده است وصد بار توبه شکستن واشک تمساحش هم کلک قدیمیاش است ،شما گولش رو نخور از این حرفها زیاد می زند.حرفهایی زیادی هست که باید خصوصی خدمتتان عرض کنم،آخه این بینوا که من پنبه اش را میزنم،مطلبش را دوستانی میخوانند که هفته ای چندبار با آنها چشم در چشم می شود .درضمن من آدم ملاحظه کاری هستم. وگرنه گفتنی ها را می گفتم وخلایق را از این توهم به در می آوردم که مار خوش خط وخالی است ونظیر ندارد.حالا باید به رسم یلدابازی که رویا و کتایون شروع کردهاند من هم شریک جرم بطلبم برای این بازی اعتراف ، ولی چه کسی که اجابت کند مرا. راستش اولش خودم هم خندیدم .من برای ادامهی این بازی دعوت می کنم از دوستی که همیشه رویم را زمین می اندازد جناب سعیدخان دارایی و بعد صدرای عزیز اگر با کلام فیلسوفانهاش شرمندهام نکند و همچنین جناب آرش خان که فکر نکنم جناب نویسنده امضا بدهد ،چه برسد که قاتی این بازیها بشود .مجلس مردانه شد دلم می خواست آستانهی کبیر را هم دعوت کنم که قاه قاه بخندد و ریشخندمان کند که این بچه بازیها چیه هه هه خرس گنده ها .اما بیشر از همه دوست دارم اعترافات قلم جذاب میم الف عزیزم را بخوانم که نوشتههایش را می بلعم.
پانویس : برای آشنایی با این مقوله می توانید به وبلاگ رویای عزیز ، کتایون وآقای آقازاده وسایر دوستانی که این یلدابازی را ادامه داده اند مراجعه کنید. این هم راهنمایی ... حالا من کشیش می شوم ، اعتراف کنید
نمیشه دلتنگی ها رونوشت. نمی خوام کلمه هارنگ تلخی بگیرد. می خوام هنوز احمقانه به خودم دلخوشی بدم.می خوام بانوشتن از این دنیایی زیادی واقعی دوربشم.خیال کنم دنیایی دیگری هست.
می خوام از دغدغه های این روزها رهابشم. دغدغه هایی که فرصت نوشتن رامی قاپه وتموم شدنی نیست.نمی دونم چه مرگم شده ... کارهای که دوست دارم انجام می دم . مشکلی نیست اما بااینهمه ... خوش بینی ذاتیم رو از دست دادم. خوش بینی ذاتی که همیشه موردنکوهش دوستانم بوده. حالا انگار صورت حقیقی دنیا رامی بینم. تحملش روندارم .
اگه می تونستم مثل همه، راحت تلخیها وگلایه ها رابنویسم . اگه می شداین لبخند تصنعی راپاک کنم تاهمه راحت خطهای افتاده صورتم روببیند. اگه نمی خواستم ادای آدمهای مهربان رادربیارم.
شایدجوردیگری می شد. نمی خوام ادامه بدم .از ادامه دادن این مطلب واهمه دارم . از خودم
می ترسم...