تبليغاتX

ashada

زهرانوری

ashada

http://ashada.blogfa.com

سیاهه

سیاهه

سیاهه

داستان

سیاهه

سیاهه
داستان
یادی از گذشته ها !
یادش بخیر

کارگاه داستان  اینترنتی

دلم می خواد دوباره شروع کنم

می توانم روی همراهیتان حساب کنم ؟

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 4 توسط زهرانوری |
داستانی از میم الف

 

 با تردید وشک گفتم کارگاه داستان اینترنتی وجماعتی تایید کردند.پیشنهاد دادند ودلگرمی که ماهستیم. به عمل که رسید آرزو ومیم الف دست به قلم شدندوزوج مشترک خوبی شکل گرفت. وحاصل این همراهی سه داستان مشترکی است که خلق کردند. وبه حق این سه داستان جدی ترین کار کارگاه داستان است.هربار با لذت می‌خوانم به امید اینکه به این دو دوست عزیز گره بخورم ودستی در داستان ببرم. اما این دو بزرگوار به جد درگیر داستان بومی شده اند ومن عاجز از ادامه داستان.اگر شما ذهن تان یاری می‌کند،همتی کنید.

 البته به نظرمی رسد داستان ششم کامل شده است اگر میم الف و آرزو با من هم عقیده باشند..فکر کنم وقتش رسیده که به این سه داستان سروسامانی بدهیم وبعد به پیشنهاد دوستان داستان ها را نقد کنیم.

از دوستانی که از اول کارگاه همراه بوده‌‌‌ا‌‌‌‌‌‌‌‌‌ند ودیگرانی که تازه به جمع می پیوندند.خواهش می کنم نظرشان را درمورد داستان ششم به جمع منتقل کنند 

 

داستان ششم

يك كارد آهني با تيغه ي پهن دستش بود و لاي دندان هاي گوسفند را تك تك باز مي كرد و كاه و علف جويده را مي ريخت بيرون. بعد كله گوسفند را گرفت دستش و شروع كرد دماغ حيوان را هي كوبيد زمين. آب غليظي با چند كرم ريز سفيد ريخت كف موزاييك... " بعضي گوسفندا مغزشون كرم داره "...... " شهريور كار برنج دررفت با شوهر مادرم ( منظور مادر شوهرش است) ميريم مَشَد ، پاييزعروسي مي گيريم"...... " من؟ ... 15سال، سجلدم 16 سال گرفتن ، خودم 15 سال"...... " تا كلاس هشت، دوس داشتم بخونم... ديگه اينا اومدن آقاي ما گفت نميخواد بخوني، آخرش باز بايد بري شاش بشوري ، همينقدر سواد داري چارتا قرص و دوا رو بلدي بخوني، چارتا شب جمعه قرآن ميخوني بسّه "...... " از كلاس پنج تا الان دنباله منو داشتن! عاقد گفت اين هنوز سِندش( سنّش) كفاف نميده، انگشتر گذاشتن شربت خورديم ، تا سربازيش تمام شد بعد عقد كرديم " ...... " بيچاره انقد دلم واسش مي سوخت، والّاهه كه! از مدرسه مرخص مي شدم تا خونه مثل سگِ حَسن دَركَف ( سگ اصحاب كهف) دنبال من راه مي افتاد " ......  " يه دفه برادرم ديد، گرفت انقدر زدش كه، شامي درست كرد! غيرت داره نه، ميدونين؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 22 توسط زهرانوری |
تشکری کوچک از کاری بزرگ

 

دراین یک ماه واندی که کارگاه داستان اینترنتی استارت خورد وباکمک دوستان جلو رفت وشکل تازه‌ای به خودگرفت.خیلی چیزها به دست آوردم،ارزشمندترین آنها برایم رابطه ‌‌‌های قشنگی است که شکل گرفت ودوستان تازه‌‌‌ا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی است که من رامورد لطف خود قراردادند.متاسفانه چیزی جزسپاس ودست مریزاد ندارم که تقدیمشان کنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20 توسط زهرانوری |
کارگاه داستان نویسی اینترنتی

 

نقطه شروع داستان اول

شب سایه می اندازد روی درخت سیب که زیربارسیبهای رسیده اش شانه خم کرده وشاخه های سنگینش تن شبدرهای تازه چیده شده را لمس می کند. صدای جیرجیرکها شب ده را پر می کند.
ماه خسته وآرام خانه های خواب رفته رانگاه می کند. چطور می شود اینهمه زیبایی رامحصور کرد .دلم نمی آیداین همه زیبایی را توی تکه عکسی محصورکنم. باید اینهمه طراوت توصیف نشده ، رها باشد.

بدون محبوس شدن درکلمه های دست و پاگیر...  ادامه شب خواهد گذشت بی سر و صدا و بدون اینکه بفهمیم چه ساعاتی را در خموشی و خفتن از دست داده ایم. دلگیر از همه چیز. از همه ی از دست رفتنی ها.چشم به تاریکی شب دوخته بود و داشت به اعماق افکار خودش فرو میغلتید که چیزی در دل تاریکی نشانش کرد .کورسویی از نور در دوردست دشت... ادامه  در دور دستهایی که قبرستان ده  بود .قبرستانی که روز به روز جلوتر می رفت وبه جاده کنار قبرستان می چسبید.اما با اینهمه ده سرپابود.پت پت نورچراغ موشی کهنه ای سر قبری .پاهاش جلو نمی رفت .چه کسی این وقت شب چراغ روشن کرده بود آن هم برای مرده ای که کس وکاری درآبادی نداشت و وصیت کرده بود که در این آبادی دور افتاده که آخردنیا بود ،خاکش کنند.روزی که آمبولانس وارد ده شد خوب یادش می آید که صورت حاجی میرزا عین میت سفید شد ...

ادامه  انگار که منتظر رسیدن بوده باشه شروع کرد به دویدن و فریاد زدن و هوی کشیدن. صدای فریادی اون تموم مردم آبادی رو خبر کرده بود و همه بی­اختیار به طرف میدون ده کنار حوض سنگی و درخت پیر نیم سوخته کنارش که دیگه فقط چند تکه شاخه خشکیده شده بودند شروع به دویدن کرده بودند. قبل از رسیدن همه این نعش­کش بود که به میدون رسید و مردم دورش جمع شدند. انگار کس تازه­ای وارد ده شده و اومدن به پیشبازش تا ببینند چه ریختیه و چه شکل شمایلی داره. زنها کمی عقب­تر از مردها از زیر چادر و روسری­های بلند گلی گلی که حکم سرپوش و روپوش اونها رو داشت یواشکی سرک می­کشیدند تا از ته و توی ماجرا سر در بیارند. بچه­ها نیز که جای خود را دارند با  زبری و زرنگی از لابه­لای مردها رد می­شدند تا خود را به نزدیک نعش­کش برسانند.

راننده شهری نعش­کش بلاخره در را باز کرد و به همراه یکی دو نفر از مردان میانسال برانکاردی که روی آن را پارچه­ای سفید و کفن­پیچ کشیده بودند بیرون آوردند و کنار حوض زیر درخت به ذکر صلوات و لااله الا الله به روی زمین گذاشتند. صدای گریه و جیغ زنان با همهمه­ی بلند مردان و بچه­ها که انگار در مسابقه فریاد زتی شرکت کرده­ بودند به هوا برخاست و هیچ کس متوجه صدای ماشین نعش­کشی که از آنجا دور می­شد نشد.

میرزاعین­الله با رفتن نعش­کش آخرین فردی بود که میدون رسید و آرام آرام جمعیت شکافت تا به جسد رسید. گوشه کفن باز شده بود و به شکل ناجور و بدفرمی دوباره هم گذاشته شده بود. عین­الله آرام و بی­صدا و تنها با تکان دادن سر پرسید: خودشه؟! و با همان سادگی جواب شنید که: نه غریبه است.

تنها شنیدن این جواب کمی از دلهره و نگرانی عین­الله کاست و آرام بر لبه حوض نشست تا خستگی راه دویده از بالای تپه تا میدان ده را جبران کند.

نیست... باز اون نیست... پس اینها کیند که دائم به اسم گمشده من به اینجا میارن... هان... کیند؟! مگه هیچکدوم پدر و مادر یا کس و کار دیگه­ای ندارند که دنبالشون بگردند... پس اینا کیند؟! کیند.... ببینید تموم سنگ­های مزار این قبرستون پر شده از اسم گمشده من. دیگه جایی نمونده که کنده نشده باشه و سنگی نیست که روش اسم گمشده من کنده نشده باشه. آخه چرا؟! چرا؟! چرا؟!.... خدا.... خ....د....ا...

فریاد آخری اونقدر بلند بود که تو تموم فضای ده پیچید و بدرقه راه جسد تازه رسیده به سوی موطن ابدیش شد.


نقطه شروع داستان دوم
سرکوچه مدرسه ،ازدحام پسران جوانی است که تازه پشت لبشان سبز شده وتجربه های اولین مکاشفه های جنسی اشان را بی پروا ومردانه برای هم می گویند . خاطره ی ضعیفه هایی لطیف برای لذت بردن که اگر جدی بود وپای عشقی درمیان ، لای هفت بقچه قایمش می کردند وگوشه

دلشان می گذاشتند که پای ناموس وغیرت درمیان بود نه لکاته ایی پتیاره که متلکی آبدارنثارش کنند و با نگاه از زیر خروارها پارچه، تن تبدارش را لمس کنند، اما بااینهمه تنها دلخوشی راه طولانی مدرسه، همین چند کلمه ای بود که پسرک همسایه به شوخی می گفت ومن واقعا باورش می کردم .عین همان شعری که آن سالها می خواندی: کودکان شوخی شوخی سنگ می اندازند و گنجشکها جدی می میرند!
عشقهای خیابانی ،مردهای خیابانی.این رامعلم ادبیات سال چهارم می گوید.کلید که توی قفل
در می اندازم،پشت سرم رانگاه می کنم .مطمئنم که پسرک سرکوچه منتظراست،اما سرکوچه کسی نیست. لباسهایم را می کنم وبه آشپزخانه می روم باید چیزی به اسم غذا سرهم کنم.
پیازها را که حلقه حلقه می کنم،صورتم خیس اشک می شود. بهانه چشمهای پف کرده ام خودبه خودجور می شود.صدای جیلیز و ویلیز پیازها سکوت آشپزخانه را پر می کند.حبابهای ریز هوا زیر پوسته های نازک پیاز...

 

 

نقطه شروع داستان سوم

 

وقتی من پیدا شدم عشق برایم نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی دهان تهوع آور جوانی را می داد با لبهایی کبود ، می گفت :
_خدا حافظ
دور می شد از من با سری خمیده به زیر تا فراموش کند من تحقیر شدم تا من ....
گل سرخ را پرت کرد دربرگ های زرد ، زیر پای دختران تازه بالغی که دستشان پر بود از داستان های عشقی گل سرخ و پاییز .... ادامه پیر مردی از ته خالی بازار می آمد ، خم شد و گل سرخ را برداشت با لهجه ترکی فریاد کشید :
_هی .. هی ..با َ بي جان گلت ..اینجا افتاد .. جا مونده .. وردارمش ؟... با خوردم بردم ها..
جوان بی توجه داشت می رفت ، پیر مرد شانه بالا انداخت و به سمت من آمد گل سرخ را در جیب روی قلبش گذاشت .
با عینک درشت و صورتی که از سرما سرخ شده بود ، خود را کج کرد جلوی من دور دهانش کف سفیدی جمع شده بود. بوی دندانهای متعفنش با نفس ها و خس خس سینه به صورتم می خورد ...
_ حرم کجا باید بریم گـِز ؟
سرم را پایین انداختم و برگهای زرد را با پاهایم جا به جا کردم و سنگ فرش ها را با چشمهایم قالب.می خواستم گم کنم بهانه اشک ریختنم را ... برای که؟ کسی که شرم تن آزردگی و بوی تنش را فراموش کنم ،گل سرخ برای که گرفتم ...؟
دوباره پرسید :
_ از کجا برسیم حرم رضا
گفتم :
_ن...نمی .. نمیدونم ...همین جاها باید باشه از یکی دیگه....
دستم را روی صورتم کشیدم ، انگشتانم هنوز بوی گل را می داد و با دست به غروب اشاره کردم ...
_اون ..انوجاس ،
پیر مرد با پایی که می لنگید ، خود را زیر آفتاب تنبل بعد از ظهر پاییز کشید تا غروب ، در امتداد بازاری که از داد فریاد حراج ها ، بوی تن دختران و خنده های پسران خسته شده بود . اینک غرق سکوت بود و بازار خالی و عشقی که نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی تن پسری را می داد که از تنم سیر شده . دنبال پیرمرد راه افتادم تا بهانه برای گریه کردن باشد ، عشق نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی کندر می داد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 4 توسط زهرانوری |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا