تبليغاتX

ashada

زهرانوری

ashada

http://ashada.blogfa.com

سیاهه

سیاهه

سیاهه

داستان

سیاهه

سیاهه
داستان
داستانی بدون نام

توی بوفه نشسته بود. فیش گرفته و منتظر تا نوبتش برسدکه یهوی صدای قیل وقال کشانده بودش حیاط دانشکده.عده ای زیادی جلوی بلوک B جمع شده بودند و با هیجان ماجرایی را دست و پا شکسته برای هم تعریف می کردند.دختری عین ننه مرده ها گریه می کرد.جمعیت که رفته رفته پراکنده می شد. چشمش خیره مانده بود به لنگه کفشی جامانده و چند قطره خون که باید می بود اما خونی ندیده بود.تنها اثر اتفاقی هولناک همان لنگه کفش بود .و خبری که رفته رفته نه تنها در دانشکده که در همه ی شهر می پیچید. تیتری جنجالی برای ستون حوادث روزنامه های فردا : "خودکشی دانشجوی معترض " .

البته روزنامه نگارها بدشان نمی آمد، رنگ وبویی سیاسی به حادثه بدهند و ربطش بدهند به جریانات سیاسی روز. در هفته های گذشته چند روزنامه لغو امتیاز شده بودند و صحبت از  تظاهرات دانشجویی نقل هر مجلسی شده بود.

تمام ساعت بعد از ناهار،درست وقتی که جوان در بیمارستان بوعلی جان می داد،سرکلاس های مختلف، لابه لای دهان دره ها حواس ها پیش تنها بازمانده ی از نسل مردان بود.می گفتندجوانک بعد از شنیدن جواب رد معشوق ،بی معطلی از طبقه چهارم خودش را خلاص کرده بود.

حالا چطور فی الفور خبر در دانشکده پخش شده بود ،کسی نمی دانست.اما حالا جوانک قهرمان دانشکده شده بود. می شد راحت اسمش را در لیست عشاق جهان ثبت کرد و نزد پیشنیان کمی اعتبار خرید و سری بالاگرفت که جناب مجنون : عشق هنوز در روزگار ما هست. بهنام می گفت : هیچ رابطه ی ارزشش  رو نداره که ...اونی که زیاده دختر.  

عده ای از فرصت استفاده کرده بودند و از کلاسها جیم شده بودند. هنوز هیچی نشده چند تا خبرنگار خودشان را رسانده بودند به بیمارستان و پرس و جو ها آغاز شده بود.طرف های عصر شایعه ی  مرگ جوان از بلوک انسانی ها به بلوک هنری ها رسیده بود .جوانک همان لحظه اول ،قبل از رساندن به بیمارستان تمام کرده بود .

در چند روز گذشته اتفاقات عجیبی در دانشکده افتاده بود. جو نا آرام دانشکده ،رییس دانشکده و مدیران گروه و حراست را نگران کرده بود. دانشجوهای نمایش جلوی بلوک C تحصن کرده بودند. کتک خوردن یک دانشجوی ترم آخری از حراست به خاطر موهای دم اسبی و رنگ کرده اش و شایعه بسته شدن خانه ی نمایش موضوعات جنجالی دانشکده در روزهای گذشته بود.

آیت که نام فامیلش به کارگردان صاحب سبک سینما می مانست. و شباهت ظاهریش با جوانی کارگردان بیشتر به این شایعه دامن می زد،برای بچه ها سخنرانی می کرد. با خودش فکر می کرد حتمآ باید پشتت به جایی گرم باشد و دلت قرص که بتوانی بی ترس و واهمه حراست ِبانفوذ را اینجوری زیرسئوال ببری که چه حقی دارد به جای تذکر ،برخورد فیزیکی کند و بازیگری که گریم اجرای زنده داشته ،زیر مشت و لگد بگیرد.و در همان حین، یکی از بین جمع گفته بود :

بی خیال آیت ... اینم خوب بهانه ی شده برای شما ها که به اسم سریال و اجرا هر تیپی بگردید.

و آیت که سعی می کرد آرامشش را حفظ کند، از لای دندان گفته بود :

بسیج دانشگاه بهتره به امور مهمتری برسه شهرام ... نمی شه هم از آخور خورد و هم توبره !

 شهرام بی معطلی به اعتراض پاشده بود و به دنبالش چند نفر دیگر هم بلند شده بودند.اما قبل از رفتن روبری آیت ایستاده بود و گفته بود :

باشه. پس خدا وکیلی بگو هم پالکی هات چه غلطی تو خونه ی نمایش کردن.اگه روت نمی شه من بگم قضیه ی  آبکی خوردن بچه های ترم پایینی رو!

او درتمام مدت ساکت بود و فقط می شنید.حرفش نمی آمد .از صبحش دمغ بود و حوصله ی حرف زدن نداشت. نگین مدتی بود که سر تمرین ها نمی آمد. حرف های  رضا همه را به غیبت نگین حساس کرده بود. رضا جوری حرف می زد انگاری به آنچه دیده بود باور نداشت و نگاه پرسش آمیزش روی صورتش جا  مانده بود: یعنی واسه چی سوار ماشین اون شد ؟ مدتی بودنگین ترم را نیمه کاره رها کرده بود و هیچ ردی از خودش به جا نگذاشت تا بشود سراغی ازش گرفت...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19 توسط زهرانوری |
29 اردیبهشت

 

بچه را که خواب آلو بغل زده بود، بالای سرش ایستاده بود و نفس های منظمش و بوی تنش را سیر کیف کرده بود. تنها بوی که آرامش می کرد . و لپ هایش را کشیده بود:

-   جوجو تو هم عرق می کنی!

عادتش بود قبل از خواب صورتش را لمس کند و دستهای کوچکش را محکم بچسبد،انگار که قرار باشد چیزی مرموز آنها را از هم جدا کند.دستهای کوچکی که همه ی خط هاش را حفظ بود.

دیروزگفته بودهیچوقت پیرنمی شود.روح فانتزیش، جوانش نگه داشته بود.بزرگ نمی شد. چیزی از درون با بزرگ شدنش سرناسازگاری داشت.اما اگر عددها را پس و پیش می کرد باز خط ها بودند.خط های که هر روز صبح با وسواس تمام با پنکیک پاک می کرد . انگار که قسمتی از وجودش یا روزهای پشت سرمانده را انکار کرده باشد.

صبح که از رختخواب جدا شده بود، به خودش گفته بود امروز هم مثل همه ی روزهاست. موبایل شش صبح، سکوت خوابی نکرده را شکسته بود.متنفر بود یهوی از خواب بپرد. بیدارشدن تشریفات داشت.با زنگ موبایل چشمهایش باز می شد.با زنگ ساعت برای خفه کردن آخرین هشدارنیم خیز می شد.از تخت سر می خورد، چشمهاش را می بست و سعی می کرد به یاد بیاورد امروز چند شنبه است. از شنبه ها بدش می آمد ،یاد همه روزهای مزخرف دنیا می افتد .

اول هفته را دوست نداشت. شنبه ها لجش را  در می آورد ، یکشنبه ها یه جور خوبی صمیمی بود.بهترین لحظه های زندگیش یکشنبه ها اتفاق افتاده بود.بقیه روزها مثل هم بود. فقط دیدن یه آدم خاص و هوای ابری و بارانی می توانست طعمی به بقیه روزهای هفته بدهد.پنج شنبه بهترین روز هفته بود.یاد همه ی لحظه های تکرار نشدنی می افتاد کلاس فیلمنامه و همه هوش و حواسش که بیشتر پیش نازنین ترین مرد دنیا بود تا سیناپس و نقطه عطف و مگ گافین.و حضرت استاد که پابرهنه و بی موقع از لحظه هاش عبور کرده بود یا به قولی بد وقتی سر راه هم قرار گرفته بودند وبی مورد  سایه های همدیگر را  تا آخر عمر به دنبال می کشیدند.حالا هی محترم ترین روانشناس دنیا بگوید:

آشغال جمع کن ها همه ی آشغال هایشان را تا آخر عمر به دنبال خود می کشند. خرت و پرت جمع کردن را همیشه دوست داشت. مگه نه اینکه می گفتند تیر ماهی ها عاشق عتیقه و گذشته اند.حتما بین تیرماهی ها آشغال جمع کننده ترینشان بود.

چقدر داغون شده بود وقتی حضرت دکتر نامه را نخوانده یا خوانده پس داده بود انگار که یکی بی دلیل بخواباند تو گوشت و بعد بگوید ببخشید شما را با یکی دیگه اشتباهی گرفتم.نامه را چپانده بود توی کیفش و خواسته بود پاره کند تا شاید سالها بعد یادش برود.حتی خیال نداشت یک بار دیگه بخواندش اما کاغذ نامه زرد شده را پانزده سال حفظ کرده بود. چون لحظه ی آخر دیده بود حضرت دکتر دوخطی محض ادب نوشته.و هزار بار پانزده سال خوانده بودش.حالا سالهاست نمی داند کجا گمش کرده آدمی که از او فقط چند خط و یه مشت خاطره رنگ و رو رفته مانده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21 توسط زهرانوری |
داستان های برگزیده ی جشنواره اس.ام.اس

 داستان شماره 192   : بیست سال بعد

ترکش حرکت کرد . مرد مرد .

نویسنده : عادل حیاوی

داستان شماره  3  : انتظار

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه مانده به 5 باتری ساعت را کشید و چشم به راه ماند .

نویسنده : کرم رضا تاج مهر

داستان شماره  67  : دکمه جا افتاده

( یادته پارسال که برف می اومد . با هم از روی ریل قطار گذشتیم )

( آره . آره . چه روز قشنگی بود )

( یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست ؟ )

( وای هنوز که فکرش رو می کنم تنم یه جوری میشه ) ( موهاتو تازه رنگ کرده بودی . یه ژاکت صورتی تنت بود . )

( تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود . چقدر بهت می اومد . )

سکوت بعد از چند دقیقه .

( راستی اسمت چی بود ؟ )

نویسنده : خسرو نخعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23 توسط زهرانوری |
فصل تازه رمان

شبی که مادربزرگ مرد. دومین شبی بود که دور هم جمع شده بودند.علی مثل این روزها ناخنش را نمی جوید و از روی دفتر نت ترانه ی زمستان را می زد.محمود که با وسواس پیپش را پاک می کرد و دستمال کاغذی را در کاسه ی جرم گرفته پیپ می چرخاند،نت ها را باصدای بلند می خواند و فالش زدن های علی را اصلاح می کرد. محمود در نگاه اول،ابله مضحکی بود .از آن دسته آدمهایی که دست نخورده از دل تاریخ کشیده باشی بیرون.همان کلاه کج جلال.پیپ و عصا و جلیقه، باچشمهای یک کودن که یهوی خیره می شد به نقطه ای. اما درکلامش و گفته هایش ذکاوتی بود انکار ناکردنی.

محمود خانواده بهم ریخته ای داشت و تقریبا روی پای خودش بزرگ شده بود.بچه ی فلاح باشی و ملی،موسیقی بخوانی .مادرت خانم جلسه ای باشد و پدرت جانباز جنگی از نظام برگشته،ملغمه ای از او ساخته بود از تناقض عقاید و باور مذهبی و درگیری روحی .

راحتی اش موقع دست دادن و روبوسی اش با نارون از نوع لوس کردن پسر بچه ی برای مامانش بود.لحظه ی سلام و علیک،خودش را سرگرم کاری کرده بود تا مجبور نباشد ته ریش نه چندان تنک محمود را تحمل کندو تا ساعتها صورتش بسوزد.محمود استعداد مسلمی در آهنگسازی کلاسیک داشت.اما بیشتر جان می داد برای بازی کردن نقش های کمیک نه ازنوع چاپلینی که از نوع جری لوییسی اش.

اولین روزی که همدیگر را دیده بودند .بعد از سالهای دوری که استادش بود و سرکلاس کرش می نشست. یک روز گرم مرداد بود.محمود از دانشکده برمی گشت.مثل همیشه جورابهای سفیدش از تمیزی برق می زدو خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کردو جلوتر از خودش بوی کاپیتان بلک درهال پیچیده بود.

مثل همیشه ذوق که می کرد،صدایش نازک می شدو جیغ. با همه رسمی و محکم دست دادو عجیب بود که یادش مانده بود، بعد از رفتن مامان روبوسی کند.

آن روز ساعتهاحرف زده بودند.از سالهایی که گذشته بود.از اتفاقهای تکراری که هرسال می افتاد.از دوست های مشترک و خاطره ی کمرنگ کلاس کر و حرف هایی که ارزش شنیدن نداشت.فقط چون چانه اشان گرم شده بود و فضا می طلبید گذشته ها را مرور می کردند.

حالا ماهها از اولین روز دیدن می گذشت و دوباره دورهم جمع شده بودند. دلش شور می زد.. سایه ی بابا که هرزگاهی سرک می کشیدو از لای در نیمه باز تو می خزید. نگاهش که از پشت دربسته می گذشت و همه چیز را وارسی می کرد.هوای اتاق را سنگین کرده بود.هر لحظه منتظر بود طاقت بابا طاق بشود. چشمهایش یک کاسه خون .عضلات صورتش بلرزد.با لگد محکم به در بکوبد و همه را رگباری زیر فحش بگیرد:

-  بچه کونی ها مگه شما خونه زندگی ندارید ... چی از جون من می خواید؟

اما بابا هیچی نمی گفت .فقط توی هال قدم می زد و صدای گامهایش ده برابر محکمتر توی سر او  انعکاس پیدا می کرد.از سکوت بابا بیشتر از فریادش می ترسید.فاجعه ی بزرگی داشت شکل می گرفت و مثل جنینی سرسام آور رشد می کرد. علی که گیتار را زمین گذاشت.محمود مشغول کوک کردن گیتار شد،چندبار سیمها را امتحان کرد و گوش تیز کرد.دستهایی علی که گرم می شد برای آهنگ بعدی به بهانه ی چایی آوردن رفت که سرو گوشی آب بدهد.محمود و علی که آمده بودند دم در تا به نارون سی دی بدهندو بروند.کار به نصب برنامه کشیده بود و نفهمیده بود محمود چطوری تعارف رو هوای شام بمانید را قاپیده بود و دست به کار پخت املت شده بود. و حالا که ساعت از یازده شب می گذشت، باز نمی دانست چرا محمود یادش رفته بابا به این جور مراوده ها حساس است. جلوی در اتاق بابا ،ترسیده نگاهی کرد.کسی نبود آشپزخانه که رفت و سینی را که برداشت.تیزی نگاهی را پس سرش لمس کرد. مستاصل مانده بود،چایی بریزد یا بدون بهانه بیرون برود. بابا چایش را درنلعبکی می ریخت و  داغ داغ هورت می کشید.کلی به خودش فشار آورد تا سینی نلرزد و چای از لیوان ها سرریز نکند. بابا هیچی نمی گفت. به نقطه ای خیره مانده بود.تا حالا اینجور ندیده بودش.اینهمه صبوری و سکوت از بابا بعید بود.سینی چایی را که زمین گذاشت،توقع داشت اختتامیه مراسم شب نشینی باشد و خودش تنها همه ی فحش ها را نوش جان کند.بی خیالی محمود کلافش کرده بود.علی اولین بارش بود و به قواعد خانه ی آنها آشنایی نداشت.اما محمود که از ترس برادر بسیجی کفتر بازش تخم نمی کرد سوسک ماده ای خانه ببرد.چطور اینهمه رله شده بود،نمی فهمید.به خودش که تعارف شام کرده بود ، لعنت می فرستاد.

نارون رفته بود تو نخ علی و در این عوالم سیر نمی کرد.شاید هم چون مطمئن بودمسئولیت  ماجرا گردن خواهر بزرگتری است،خیالش راحت بود.دلش می خواست مثل نارون می توانست ، زیر صدای ساز با ترانه ی"بردی از یادم" دم بگیرد و اجازه بده موسیقی با تک تک نت هایش همه ی تارهای عصبی اش را به لرزه دربیاورد. اما دلشوره چنان ذهنش را آشوب کرده بودکه هیچ تکانی لمس نمی شد.وقتی علی ومحمود رفتند.به ظاهر خانه در خاموشی خواب بود. اما می دانست بابا در رختخوابش پشت هم سیگار می کشدو چشم بر هم نگذاشته.دلش می خواست مثل بچگی ها در مقابل همه ی چشم غره رفتن های یواشکی و خط ونشان کشیدن بابا در مهمانی ها، از ترس وعده ی کتکی که در خانه انتظارش را می کشید،فوری خودش را به خواب بزند.جوری که بابا رختخوابش را هم پهن کند. پتو را رویش بیاندازد و موهایش را از صورتش کنار بزند .مطمئن بود بابا تکان مردمک هایش را از پشت پلک ها نمی بیند که هیچوقت لبخند بابا را ندیده بود که توی دلش به خودش فحش می دهد:

-  مارمولک پدرسوخته!

این ها را بعدها که بزرگتر شده بود، بابا گفته بود و از ته دل خندیده بود.چقدر دلش می خواست مثل آن روزها بابا ندید بگیرد،زیر سبیلی رد کند و توی دلش به این شیطنت های کودکانه بخندد.

صبح زود به سختی با زنگ تلفن از خواب بیدار شده بود و تا به گوشی تلفن برسد،چندبار نزدیک بود به در و دیوار بخورد.صدای یاسین که می لرزید،خواب را از سرش پرانده بود. و تنها یک جمله ی ساده که هوار شده بود روی دلش و مانده بود،چطور این خبر را به مامان بگوید.به مامان که درست پشت سرش با نگاه نگران ایستاده بود.مامان که مطمئن بود تلفن صبح زود شوم است و منتظر خبرمرگی بود .اما تنها کسی که حدسش را نمی زد، مادربزرگ بود که دیشب کلی با هم تلفنی حرف زده بودند.مادربزرگ همیشه حرف مرگ زده بود :

-  مدیونید...خونم رو از خدا بخواید اونقد برام گریه کنین و بلوینید که مردم فکر نکن بی کس و کارم ...به امیر حسین هم گفتم قبرم را آچوق تر بکنه از جای تنگ و ترش بدم میا.

مادربزرگ از مردن می ترسید.موهای سفیدش را حنا می بست و هنوز هم اصرار داشت با آنهمه چروک،صورتش را بند بیاندازد و مهم نبود که هربار بند به چروک ها بگیرد و خون راه باز کند روی صورتش. مادربزگ راضی و خشنود به آینه نگاه می کرد و دستی به چرو ک ها و جوش های متورم صورتش می کشیدو می گفت:

-  اینا از هورموله ...از وختی بچه دونم را ورداشتم ایجوری شو ئه... دوره ایما کی دوا و درمون بی .

جسم مادربزرگ پیر می شد و جانش جوان مانده بود عین چهارده سالگیش؛ پرشیطنت ،طراوت و قهر وناز کودکانه.و این حقیقت تلخی بود که مادربزرگ نمی خواست بمیرد.

 

پانوشته :  مشتاقانه منتظر شنیدن نقاط قوت کار هستم .ایراد که می دانم ندارد.اگر می توانی پیدا کن !

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 21 توسط زهرانوری |
بخشی از یه داستان کوتاه ...

 

 آرین که بطری نوشابه را از کوله اش در آورد ، لحظه ای نفس ها در سینه حبس شد و به سکوت گذشت تا رضا به صدا در آمد: گوساله نگفتی اگه بفهمنن چه غلطی  بکنیم   اگه ...

نگین پرید وسط حرف رضا : لیوان آوردی یا با بطری سر بکشیم. و بعد بسته ی چیپس از کیفش در آورد : اینم مزه . محبوبه که سیگارش را با ته کفشش خاموش می کرد. در بطری را باز کرد.بوی سرکه پخش شد توی پلاتو  و در حالی که اولین جرعه را می خورد دستش را بالا برده بو دو گفته بود: به سلامتی قلیچ !

نگین مثل برق گرفته ها پرید و گفت:نگفتم دیروز چی می گفت،مرتیکه هیز ! صندلی ای برداشت و رفت کنار محبوبه و ژست قلیچ را گرفت:

 خانم مرادی همه که مثل شما نیستن . خدا شاهده یه وقتایی یه چیزایی می بینم که اگه حراست دم در ببینه. فوری در این پلاتو ها را تخته می کنه. پسره ی نره خر انگار نه انگار ...بلا نسبت شما، دخترای هنری هم که همه اپن ... لخت تو بغل پسره .من همین جوری دهنم وا مونده که چی بگم.خدا وکیلی شرمم می شد نیگاه کنم...دختره مانتو تنش نبود .یکی از دگمه ی پیراهن پسره هم وا بود، حتما تا صدای منو شنیده، بقیه ی دگمه هایش رو بسته.

نگین که از جلد قلیچ بیرون می آمد،گفت: مرتیکه صندلیش رو آنقدر نزدیک گذاشته بود،زانو هایش چسبیده بود ... و رضا که به زور خنده اش را خفه می کرد، بریده بریده گفت :

اگر دیر جنیده بودی خشک خشک ...

فریاد آرین خنده ی کشدار رضا را برید : خفه ! و در حالی که سعی می کرد،خودش را کنترل کند ،رو به نگین گفت: تو گه خوردی رفتی دنبال هماهنگی پلاتو... مگه رضا مرده ...

رضا خونسرد اما از لای دندان هوار جواب داد : زر زر زیادی نکن .اگه من می رفتم عمرن پلاتو می داد... قلیچ اصولا با عناصر ذکور مشکل داره گل پسر!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19 توسط زهرانوری |
نگاهی به دست نوشته های قبلی

زمین موروثی

تنها چیزی که ازاجدادم به ارث برده‌ام زمین موروثی است برای مردن. زمینی پرازتیغ‌های مغرور و وحشی. تیغ‌های که بیش ازشقایق‌ها زیبایشان رابه رخ می کشند.سبزی اصیل گندم‌ها. پچ پچ های باد باساقه‌های بلند بالا.وزمین باسبزیهای تازه بهار،شنگ،قازیاقی،بلمک. وخاک که ازاجدادم سیراب می شود.همه آدمهای که هرگز ندیده‌‌ام. همه کسانی که خاطره های کم‌رنگ کودکیم هستند. وسنگ‌ها که حرمت نگه می‌‌‌دارند همه بودن آدمی رادرگذشته.سنگ‌ها این میراث جاودانه زمین با اصالت وبکر،تنها یادگاردست نخورده زمین از روزهای دور، بدون خط نوشته. سنگ‌‌‌‌های نقش برجسته با نقش آینه وشانه . سنگ‌‌‌های که خاک را نقطه چین می‌‌‌‌‌کنند تا من قد پدربزرگ ندیده‌‌‌ام را اندازه بزنم.سکوت غریبی دارداینجا ،عین دلگیری‌‌‌های عصرجمعه .نگاهم ازمن دور می‌شود تاجاده. تا شکوفه‌‌‌های سیب کنار جاده. تا رشته کوه‌های الوند. و دوباره بر می‌گرددو می‌رسد به این دیوار. به این خط مرزی بین کسانی که فکرمی‌‌کنند هستند و کسانی که باورکرده‌‌‌‌اند نیستند. می دانم روزی که نباشم ساده اتفاق می‌افتد. به سادگی همه اتفاق‌ها. بازخورشید سرساعت همیشگی‌‌‌اش طلوع می‌‌‌کند. باز بوی باران خاک خشکیده را مست می‌کند.درنبودمن هیچ گل عروسی سیاه نمی‌پوشد وهیچ علفی ازمصیبت وارده قامتش خم نمی‌شود. هیچ رودخانه‌ای به اعتراض ازحرکت نمی‌ایستد. همه چیز عین قبل خواهد بود. مثل الانی که هستم. مثل قبلی که نبوده‌‌ام وبعدی که نخواهم دید. مثل اتفاقی گنگ وکور.مثل خوابی از یادرفته.مثل صدایی که باد از دورترها می آورد. به جای خالیم در خاک نگاه می‌کنم،به جایی که برایم کنار گذاشته‌‌‌اند. تنی خواب رفته دردل خاک گرم وزنده. یکی خواهم شد با خاک برای طروات علفی هرزکه درهوهوی باد می‌رقصد .

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 4 توسط زهرانوری |
برای اشادای زندگیم که امروز تولدش است ...

 

اولین برف پا گرفته زمستانی همه جا را سفید کرده.درخت کوچک پرتقال زیرهجوم برف ساکت وخاموش سرخم کرده.از پنجره به حیاط نگاه می کنم. به حیاط که درخلوت خودش چمباته زده وآخرین روزهای زمستانیش رامی‌شمارد. فصل خانه تکانی فرشته هاست.پوست می ترکانم.صدای این ترک خوردنها رادوست دارم.صدای این تازه شدن،صدای نفس زدنهای جوانه های نورس زیرفلسهای مرده وخشک درخت.اما با اینهمه می ترسم ازدیدن من بدون تو،از این خالی شدن و تاریکی ها و نمی دانم ها می ترسم. دیدنت، گفتن ونگفتن همه حرفهای به دل مانده. زمان جان می کند. تیک تیک مسموم زمان .خرخر نفسهای آخر. کسی کنارم فریاد می زند. به خودش وهمه فحش می دهد. ملتمسانه ناله می کند. همه شجاعتم زیر ناله هایش ذوب می‌شود ساعتها روی این تخت دراز کشیده‌ام .سرم قطره قطره و بی عجله دردی تازه را به جانم می ریزد. دردی سر به هوا وبازیگوش که ازجایی سرک می کشد و گوشه ای پنهان می شود.صدای باران.سقف نم کشیده بالای سر.مزه مزه کردن درد. باز شدن کندوسنگین عضله‌‌‌‌ها. سفردور ودراز من وتو. پایان یکی بودن .دو نیم شده ام.نیمی آن طرف پرده سبزرنگ با توست ونیمی خواب رفته با من .با هرتکانی ورز می‌‌‌‌خورم.

با آخرین ته مانده بودن پرده راکنارمی‌‌‌زنم.می خواهم صورتت راببینم . می خواهم توی صورتت روزهای ندیده‌‌‌ام راببینم. فرداهایی که نخواهم دید. دیروزی که ندیده ام. شبیه منی. انگار که درزایشی غریب خود را زاییده باشم.درآغوشت می‌‌‌‌گیرم. چون میراثی گرانبها .می خواهم هوشیارباشم.می خواهم این لحظه رامزه مزه کنم.مزه اش زیرزبانم بماند.اما درد ازمن قویتر است ومسکنها دزدانه هوشیاریم رابا خودمی برند.

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18 توسط زهرانوری |
شاید رمانی شود...

مهرداد که آخر شب اس ام اس داده بود  hame chi ro goftam ته دلش خالی شده بود و کنار همه چی یک علامت سئوال گذاشته بود و تا جواب اس ام اس بیاید . به سادگی همه ی مردها و مفلوک بودنشان کنار زنها فکر کرده بود. نه تنها مهرداد که پخته تر از او هم کنار سیاست زنانه کم می‌آوردند .شاید برای همین ،مردها ادای جنس قویتر را در می آوردند فقط ادایش را و در خلوتشان کنار زنی که آرامش داشتند .بی برو برگرد همه اعتراف می‌کردند به این بازی قدرت. وقتی جواب با تاخیری که انتظار می رفت رسیدکه به هر حال در اینجا تنها چیزی که ارزش نداشت وقت بود وقتی که به راحتی حرام می شد در صف شیر دولتی ،پمپ بنزین و هر کار اداری ریز ودرشت.

"مگه گاگولم دیوونه ! " که رسید شکی نماند برایش که مهرداد بند را آب داده و خودش را آماده کرد برای ماست مالی کردن ماجرا . آن شب آنقدر عصبانی شد که جواب اس ام اس ها را نداد .با  بهانه ی سایلنت بودن گوشی ، غرق فکرهای خودش شد.

از لای مجله ی فیلم برگه ی آزمایش بیرون زده بود. انگاری قبری نشست کند و سوراخی کوچک که راه باز می کند به تاریکی های گوری قدیمی .

آن روزها مطمئن بود که مشمای دور جسد را هم دیده و حتی پوست و کمی از موی سر مرده که هیچوقت نفهمیده بود مرد است یا زن .می گفتند زن است و مادربزرگ می گفت آنهایی که یک سنگ عمود روی شکمشان است زن اند .ولی نه سنگی بود ونه حتی شانه ای تراشیده شده بر سنگ .و حالا مطمئن نبود تصویری که اینهمه بچگی ازش ترسیده ، خواب بوده ،خیال یا چیزی که دلش می‌خواسته ببیند. بعضی وقتها هنوز هم در قبرستان قدیمی دنبال آن قبر می‌گردد تا برای ترس بچگی‌ها علتی پیدا کند .

لیلا که چوب را توی سوراخ کرده بود و چوب که گیر کرده بود ،یکی داد زده بود : مردهه گرفتمون و بقیه پا به فرار گذاشته بودند و او خشکش زده بود بالای قبر و همانجا خودش را خیس کرده بود و مادربزرگ گفته بود که دعایی شده و شاه مراد برایش دعا نوشته بود کیسه‌ی سبز رنگ دوخته شده که لایش ورقه‌‌ی کاغذی خش خش می کرد ، بارها وسوسه شده بود ،یواشکی کوک‌های بی قواره  ی کیسه را بشکافد اما ترسیده بود سروکله‌ی مردهه دوباره در خوابش پیدا شود. هنوز هم کیسه کنار خرت و پرت‌های مامان توی چمدان خاطرات است خاله قدسی این اسم را روی چمدان سرجهاز مامان گذاشته بود.هر وقت بی اجازه پاتک می زد به چمدان ، مثل این بود که سرک می کشید به خانه های کاه گلی قدیمی که حالا شده بود انباری، روزگاری بوی نان تازه می داد و گرده ای که رویش خشخاش پاشیده باشند.خانه‌هایی باشکوه که هنوز کنارخانه‌های با سقفهای گچ بری شده مغرور ایستاده بودند . و تاپوی گلی که هنوز صدای خش خش ریختن گندمها توی لانجین را به یاد داشت .

خاله افشان دستمال مچاله شده را از جلوی سوراخ تاپو که برمی داشت ، گردوهای پوست کاغذی می ریخت توی دوری روحی و با دستهای حنا بسته ، مویزها را پوش می کرد . درست یادش بود شب یلدا بود و کلم بزرگی توی مجمعه مسی کنار آبغوره و تخمه آفتابگردان و قیسی ها .مردم ده کلم می خوردند و تا صبح می خندند به صدای ناجوری از کسی در می رفت و این از اعجاز کلم بود و معده های بادکرده .

برگه‌ی آزمایش را از لای  مجله برداشت . بازش کرد و انگار منتظر بود آن کلمه مرموز را موریانه ها جویده باشند و فقط الله بسم الله را باقی گذاشته باشند یا جوهر نم کشیده باشد و کلمه وا رفته باشد روی کاغذ و خواندنش کارحضرت فیل باشد.اما اگر همه این اتفاقها هم که می‌افتاد،باز اصل قضیه سر جایش بود.

 

پانویس : ناپرهیزی کردم و قسمتی از رمانی که دارم می نویسم را گذاشتم تو وبلاگ ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23 توسط زهرانوری |
آخرین وسوسه

             

        این آخرین باری است که می بینمت.آخرین بار،آخرین گلایه ها، آخرین خواهش تن،آخرین لحظه ی بودن . لحظه !

         بهانه می سازم؟ شاید... چیزی نگو . دستهایم را روی لبهایت می گذارم. طعم بوسه های هول هولکی. دوست داشتن! نه، عادت... فقط عادت کرده ایم به هم!

         خنده ام می گیرد.از آن خنده ها که دلت را آشوب می کند .

        بدون تو راحتم.  لحظه ها می گذرد ؛سنگین و بی اتفاق.

         تلفن نمی کنم. کتابی از قفسه ی کتابها بیرون می کشم. می بندم. کانالها تلویزیون را بالا و پایین می کنم . زنگ نمی زنم.        

        عادت خواهم کرد. عادت نمی کنم. کاش می شد، دروغ گفت و کنارت بود. دروغ بدتر از تنهایی نیست. کاش می شد دور بود و خیال کرد،کسی هست.  و باز وسوسه که ببینمت .ساعتها حرف بزنیم وزندگی پر بشود از تردید بودن ،ترس از دست دادن،التهاب و بی خوابی ،گله و حرفهای نگفته. وتو باز بالای سرم بیدار.سیگارپشت سیگار. تصویر محو شده ات پشت حلقه های دود. و تنی که بوی عطر و سیگار می گیرد. و باز گلایه های همیشگی و حرفهای ناگفته و تکرار این جمله؛ آخرین بار ، آخرین بار ...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 3 توسط زهرانوری |
شاید قصه !

 

یادت نمی رود نوزاد رو به قبله خوابانده ، معجزه ی امام رضا و نذر طلا به وزن موهایی طلایی.

یادم نمی‌رود ظهر دم کرده تابستان ،گوسفند قربانی و دستهای کوچک حنا بسته.

 یادت نمی رود سحری شب بیست ویکم  و نماز امیرالمومنین و صد تا قل هو الله.

یادم نمی رود غیظ نگاه و کلفت کنایه‌ها پای دیگ حلیم، ظهر عاشورا .

یادت نمی‌رود مردهای فامیل وحاج آقا نادعلی ،روضه‌ی حضرت رقیه وموهای طلایی‌ رهاشده.

یادم نمی‌رود سلام بی علیک و رادیو و  قصه‌ی راه شب .

یادت نمی‌رود سفر ِبی بدرقه و حلالیت و پس فرستادن روسری حاشیه دوزی شده.

یادم نمی‌‌‌‌‌ ر‌‌‌‌ود دزدیدن نگاه ،دانه‌‌‌‌‌ های تسبیح و شمارش تسبیحات اربعه.

یادت نمی رود انتظار ملاقات ،بیمارستان و شب یلدا .

یادم نمی‌رود شب عید ،حلوا لای نان بستنی و نوشته‌های تراشیده بر سنگ.

یادت نمی رود و یادم نمی‌رود عمر بلند قهر مان  ننه نقلی !

 

روایت دوم

من و ننه نقلی هیچوقت آشتی نمی کنیم. من دلتنگی هایم را لای مجله وکتاب قایم می کنم و ننه توی شمارش ذکر و دانه های تسبیح.بیشتر از صد دفعه قصه‌ی شفا و معجزه امام رضا را می‌کوبد به کمرم وتارک الصلات بودنم ...

 

پانویس : همه اش تلاشی است برای پیداکردن فرم ،لحن و سبکی تازه ... نمی دانم با کدام روایت موافقی؟

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13 توسط زهرانوری |
قصه‌ای برای بچگی‌ها

 

وقتی صدا ی بابا کش می آید توی کوچه و با سوز دی ماه از درز شیشه‌ می‌ریزد توی خانه‌ ، به بحث های تاریخی ،مذهبی نیمه شب با بابا که حالا شعر محتشم را می‌خواند ،فکر نمی کنی. به نذر چهل ساله‌ی حلیم ِننه نقلی که با مردنش خاک شدهم فکر نمی کنی.به هیچی فکر نمی‌کنی. مردی پابرهنه روی برف ویخ راه می رود ، شاید نذر دارد. توی دلت می گویی. پیرزنی که مشاعرش را از دست داده ،مشتی برف حواله‌ی اشقیا می‌کند شاید خیال می کند نذری داشته.دخترکی عقب مانده ذهنی با طبلی بر گردن جلودار دسته‌است. و هرگز به ذهن کوچکش خطور نمی‌کند که کفاره‌ی اجدادش را می پردازد جیرینگی.دخترکی پنهان شده لای چادر ملی،باچشم و ابرو به دوستش نشانی مردی را می دهد .شمر لبخند می‌زند.دخترک با سر تایید می کند وتو اصلا نگاه نمی‌کنی به چشمهای گستاخ ونگاه گرم شمر و شلاقش که بخار نفس‌ها را می شکافد و یتیمان که خنده‌های زیر جلکی اشان را لای دستار و چفیه خفه می کنند،دایره وار می چرخند.رنگ سرخ ،اشقیا . رنگ سیاه زنانه پوش و رنگ سبز ، اولیای خدا .فرقی هم نمی‌کند بدانی ریشه تعزیه در سوگ سیاووش است و شبیه مضحک چیست.قاعده شکنی در سنت روا نیست.شوخی نداریم بچه! چه فرقی می‌کند چه کسی می‌گوید.دختربچه‌ با شمع سیاهش منتظر شب وتاریکی است تا با روشن شدن شمع روی توده برف ،دست به هم بکوبد :

تولد  تولد  تولدت مبارک و هنوز کاف مبارک را نگفته ، صدای خانم جان هوار شود روی سرش :

فهمت کور ... اجاقت رو آل ببره ... حسین جان ،کربلا

و شیر ، کاه بر سر بریزد و دو بامبی بر سرش بکوبد و قنداقه‌‌ی نوازد را بالای سر ببرد و پدر تک ضرب ریتم بگیرد:

سیصدو شصت بت قبایل بت پرست      بهر احیای دین به کعبه جدم شکست

و تو بنویسی . رادیو بخواند:

وقتی لبت مکیدم     آه از جگر کشیدم

نوحه خوان ضجه بزند .مردم هوار بکشند .و او از پشت شیشه‌ها به بیرون نگاه کند به عمق تاریکی‌های کوچه.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |
سه داستان درینجه ، شعرهایی ماژیکی و دلم برای باغچه تنگ می‌شود .در آینه نقد خواهد شد
                                                                                                                                 

  

درینجه

همیشه به اين لحظه فكر كرده بودم وهیچ تصويري براش نداشتم.چي بهت مي‌گفتم .چه حسي داشتم.مي‌ری ودوش مي‌گيری. ته ريش تنكت رومي‌زنی.صورتت باز شده. پوست شل صورتت زيرسر انگشتهام‌‌‌‌كش مي‌ياد. مي‌خوام برم نمي‌ذاری. روزنامه‌اي باطله ازروي تاقچه برمي‌داری وكف اتاق پهن مي‌كنی .يادم نمي‌ياد با چه كلمه‌اي حرفت رو شروع مي‌كنی. اتاق خالي لخت ،دیوارهای چرک ،سوسكهاي خشك شده كف اتاق ،صدای هوهوی باد ازدرز پنجره .

داری حرف مي‌زنی. داری غرق مي‌شی. دست وپا مي‌زنی.نگات مي‌كنم.فرومي‌ری. دستهات رودرازمي‌كنی. گوشم پرهواست.صدات دورو دورترمي‌شه.فشارآب چشمهام رومي‌سوزونه.نفس مي‌گيرم. مي‌شمرم به اندازه يه پوش سبك شدم. زانوهام رو جمع مي‌كنم توي شكمم .خودم رو رها مي‌كنم .چقدر اين بي‌وزني بوي مرگ مي‌ده. بوي تعفن جنين گنديده‌ای لاي كفن ومرد سامسونت به دستی که كفن شكلاتي را مثل يه جعبه شيريني به سوغات مي‌بره .

دخترک لخت مادرزاد روي سكوي سيماني آرام و بي‌دغدغه خوابيده .جمعيت از پشت شیشه تماشاش مي‌كنند و اون غرق فكرهاي خودشه. پوست زرد و سر از ته تراشيده ‌شده. پيرزني تكيده و قوزي ترسیده نگاهش مي‌كنه.صورت پرچين و چروك پيرزن مثل جادوگر قصههاست. حتما وقتي بچه بوده بارها از اين صورت ‌ترسيده. شونه‌هام رو تكون مي‌دی. بيهودهاس،مثل اينكه بخواي مرده‌اي را از خواب بيدار كني. زبانم آنقدر سنگين شده كه نمي‌تونم حركتش بدم صورتت خيسِِِِِِِِ. دنبال يه دريچهای . يه درينجه شيشه‌اي با خط مورب نور. دوباره حرفهات روتکرارمی‌کنی .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13 توسط زهرانوری |
شعرهای ماژيکی

 

تو زندگی ما آدمهایی وجود دارن که ذهن ما رو بدجوری به خودشان مشغول می‌کنن وبدون اینکه بدانی همیشه یه گوشه‌‌ای از ذهنت درگیر اوناست.هرجا،هروقت ؛وسط خواندن مطلبی،تو رختخواب موقع خلوتت، موقع قورت دادن لقمه‌‌‌‌‌ای ؛بی موقع وبی دلیل. سرزده می یان و جا خوش می‌‌کنن و بی خبر می‌‌رن. برای من سعیده یکی از اون آدمهاست .دوست مشترک من ومریم.وامشب شب غریبی است.چیزی سنگین ومرموز توی هوای اتاق می‌‌چرخه و روی نفسم سایه می اندازه. برای دختر کوچکم قصه می‌خوانم.به پهلوی راست که می‌‌‌چرخم ، آرام می‌گیره .نازش می کنم وتوی ذهنم صورت کوچکش را می‌بوسم.به شکمم دست می‌‌‌کشم، به نظر می یاد خوابیده. پچ پچه های اتاق بغلی ذهنم روبه هم می ریزه. کسی با صدای آروم گریه می کنه.

 وامشب شب دیگری است.مریم حالش خوش نیست. داد مي زنه و به زمين وزمان فحش وبد و بيراه مي‌گه؛ التماسهاي مامان براي آرام كردنش بي فايده‌اس.بدنم مي لرزه.فكرم ازكار افتاده. نمي دونم چي بايد بگم.دارم خفه مي شم به هرشكلي شده مي‌برمش توي حياط. دلم مي خواد زلزله‌اي كه مدتهاست حرفش رومي‌زنند با قدرت همه چيزرو بلرزونه و با خاك يكسان كنه .شايد يه چيزهايي تغيير كنه. شايد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13 توسط زهرانوری |
دلم برای باغچه تنگ می‌‌شود

 

به اینجا وابسته نیستی.راحت می‌توانی از این محله ی قدیمی واسم مسخره‌‌‌اش بکنی وبروی جایی دیگری که موقع آدرس دادن آنقدر یواش اسم محله را نبری که انگار حاج خانمی از حسن بقال نواربهداشتی می‌‌‌‌‌خرد وبه اندازه حاج خانم توی آن لحظه خجالت بکشی.

دلت می خواهد این محله‌‌‌‌‌‌ی قدیمی را جوری زیر چادرسیاه حاج خانم پنهان کنی که لازم نباشد هر روز اینهمه ایرانیت،زنجیرهای قطور فلزی و وسایل یدکی اتومبیل ببینی.راحت می‌‌‌‌شود این خانه‌‌‌‌‌‌ی قدیمی وباغچه را فراموش کنی. باغچه را با همه درختهای انجیر،خرمالووسیبش. هرجایی دیگری گل محمدی،یاس رازقی وحسن یوسف پیدا می شود.گل خرزهره که دلتنگی ندارد.عادت میکنی به این آپارتمانهای فسقلی تاریک ِ بدون بالکن.عادت می‌کنی.اینها را به خودت می گویی و همه خرت و پرتهایت را از انباری میکشی بیرون. همه وسایلی که تو سوراخ وسمبه های این خانه قدیمی پنهان شده.همه‌‌‌ی چیزهایی که سالها باوسواس هفت تا سوراخ  قایم کرده‌‌‌‌ای.جزوه‌‌های خاک گرفته، کاغذ نامه‌‌‌‌های زردشده، سماور لعابی لب پرشده ازروزهایی خیلی دور؛دست نیافتنی وارزشمند چون اکسیرحیات.نامه‌‌‌‌ای رامی‌‌کشی بیرون.به گذشته برمیگردی.به روزهایی که تکه‌‌‌‌ای ازتو را توی خودشان نگه داشته‌‌‌‌‌اند؛دست‌‌‌‌نخورده وفریزشده.انگارکه چهارده سالگیت را ازجعبه ای،صحیح وسالم بکشی بیرون. به اندازه همان روزها احساساتی می‌شوی.پراز فکرهای گنده. پرازپچ پچه‌های پسرک پای ستون برق که همیشه سرکوچه مدرسه منتظر است.

سرکوچه مدرسه مثل همیشه ازدحام پسران جوانی است که تازه پشت لبشان سبز شده وتجربه های اولین مکاشفه‌‌های جنسی‌اشان را بی پروا ومردانه برای هم می گویند.خاطره‌‌‌‌هایی از جنس لذت که اگر جدی بود وپای عشقی درمیان، لای هفت بقچه قایمش میکردند وگوشه دلشان میگذاشتند که پای ناموس وغیرت درمیان بود نه پتیاره ایی که متلکی آبدارنثارش کنند وبا نگاه از زیر خروارها پارچه،تن تبدارش را لمس کنند. با اینهمه تنها دلخوشی راه طولانی مدرسه تا خانه، همین چند کلمهای است که پسرک پای ستون به شوخی می‌‌‌‌گوید وتو باورش میکنی.عین شعری که آن سالها می‌خواندی:

 کودکان شوخی شوخی سنگ میاندازند         قورباغه‌‌ها جدی میمیرند !

عشقهای خیابانی،مردهایخیابانی.این رامعلم ادبیات سال چهارم می گوید.سرت پایینِِِِ است.چشمهای‌‌‌حریصت جرات نگاه کردن ندارد.نگاهشباهمه فرق دارد. ازکنارش که رد میشوی، حرارت تنش رااحساس می‌کنی. وباز دلت می خواهد چیزی بگوید که ساعت‌ها ذهنت به آن مشغول باشد. وسوسه می‌شوی نگاهش کنی؛ چشمهای کشیده مغولی،گونه‌‌های استخوانی،پوست تیره وآفتاب خورده. توی ذهنت تصویرش می کنی.به این تصویرخیالی دل‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌بندی.بالاخره روزی نگاهش میکنی.شبیه تصویر خیالی تو نیست.صورتی غریبه، چشمهایی وقیح وبی شرم. دیگر بهش فکر نمی کنی. راه برگشت به خانه را دور می کنی، نمی ‌‌بینیش. عصرهایت خالی می‌‌‌شودازانتظارو وسوسه،وقت نزدیک شدن به ستون برق.عصرهای یکنواخت وکسل‌ ، عصرهای بی دلهره،عصرهای‌‌‌مرده غروب جمعه.جای خالی فکرهای گرم وزنده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |
پشت شمشادها

 

توی تاریکی‌ها قایم شده‌ای مثل سایه‌ها. سایه‌هایی که کش می‌آیند .قد می‌کشند وتوی هم گم میشوند.توی تاریکی‌هاهم قد شمشادهای همیشه بهارمی‌شوم ودوراز چشم تو خواب مورچه‌ها را به هم می‌زنم و تو یواشکی مورچه‌هایت را توی شیشه تیله‌هات با خودت می‌بری.به جایی دور که از دست من ومامان درامان باشند . چشم می‌گذارم همه جا را دنبالت می‌گردم.از ده به یک می رسم.می‌گردم . پیدایت نمی‌کنم . تو راحت وآسوده توی صندوقچه قدیمی خواب هفت  پادشاه را می‌بینی ومورچه‌ها  دزدانه و بی‌صدا  تخمه‌های  آفتابگردان  صندوقچه  را می‌برند.می‌گویی اینها را می‌برند برای شب یلداشان.مورچه‌ها ریز ریز می‌خندند.صدای خنده‌هاشان توی حفره‌های خالی  تنم می‌پیچد.شلنگ آب را می‌گیرم تو لانه‌اشان. بگذار حالا حسابی یک دل سیر بخندند.

پشت شمشادها روی قالیچه پنچ چارکی درازمی‌کشم.سایبان سرم چادر نماز گلدار مامان است. ازپشت گل‌های نخ نماشده چادرنمازکه هیچ پروانه‌ای را سر ذوق نمی‌آورد زل می‌زنم به آسمان به آسمان بی ابر پاییز.خوابم که می‌برد،خواب تو را می‌بینم.خواب آجر بهمنی‌های حیاط ، خواب خرمالوهای توک خورده شاخه‌های بالاو گنجشک‌هایی که هرسال سهم‌شان رااز درخت می‌گیرند.خواب بوته یاسی که سال‌ها پیش تو دل خاک پوسیده. خواب کرم‌هایی که خوشدلانه ریشه‌های یاس را جویدند و فضله‌ی معطری به خاک پس دادند.خواب‌هایی که زنده‌تر از هر رویایی تورا توی خودشان حبس کردند.خواب‌هایی که روی همه زندگیم سایه انداختند وپشت‌شان بیداریی نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 4 توسط زهرانوری |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا