قرآن را که باز کرده بود، به دنبال حرفی پنهانی بود که برای او نوشته شده باشد. لحظه بیدار شدن اصحاب کهف از خواب سیصد و نه ساله. نفهمیده بود یا نخواسته بود بفهمد منظور آیه چیست. قرآن را بسته بود و باز کرده بود. همهاش عذاب و قهر خدا بود و وعده جهنم ومژده به بخشش گناهکارانی که از روی جهالت گناهی مرتکب شده باشند. نمیتوانست خودش را گول بزند. نه تحمل ماندن و بی خیال شدنش را داشت و نه میتوانست این حس مرموز را دورکند. تحمل جنگیدن با خود را نداشت. باید میرفت تا تهش. حوصلهی کلنجار رفتن با خودش را نداشت. این جور موقعها از پس خودش بر نمیآمد. وسوسه رفتن آنقدر قوی بود که هیچ توجیه و منطقی حریفش نمیشد. برای خلاص کردن خودش از استخاره و تردید قرار راجلو انداخته بود. شرط و شروط ها را از قبل گذاشته بود. بچه که نبودند میدانستند چه غلطی می کنند. آنقدر بزرگ شده بودند که نیازی به شیک کردن مسئله نبود. دوست داشتنی درکار نبود. با اینهمه نه میشد کنارش گذاشت و نه میشد برگشت به قبلترها، حتی اگر می شد لحظههای دیدن و ساعتهای حرف زدن را پاک کرد. باز وسوسه رفتن بود. نیرویی عجیب حکم به رفتن میداد. در راه همهاش منتظر بود تا نیرویی متافیزیکی یا شاید شعور کائنات علیهاش به مقابله برخیزد و تاکسیی بخت برگشته یا راننده کامیونی خواب آلویی بدون اینکه بفهمد ناغافل و دیر روی ترمز بزند و همه چیز تمام بشود. اما آنقدر جان عزیز بود که موقع رد شدن از خیابان بیشترازهمیشه احتیاط کرده بود. ذهنش تعطیل شده بود. ماشین که جلوی آپارتمان تقریبا شیکی ایستاد. نگاهی به پلاک کرد. هنوز شماره آخر را نگرفته، صدای زنگ موبایل و باز شدن در همزمان شده بود. جلوتر آمده بود استقبال. نگران همسایهها نبود. نیازی به پنهان کردن کفش توی جاکفشی نبود. گوشی هنوز زنگ میخورد. تازه یادش افتاده بود، فراموش کرده تلفن را قطع کند.
فضای خانه ساده و راحت بود. باید غریبگی می کرد، اما انگار بارها آمده بود و این بار اول نبود. فقط رنگ راحتیها و مدل پردهها کمی عوض شده بود. می دانست برای چه آمده. نیازی به کادو پیچ کردن خواسته ی مشترک شان نبود. حتی نیازی به مقدمه چیدن هم نبود. سعی میکرد فکرهایش را بلند بگوید شاید فشار کمتر میشد. اما کمترنشده بود.
صدای در که آمده بود. اولین بار نشنیدهاش گرفته بودند. باردوم نگاهی به هم کرده بودند. گفته بود، منتظر کسی نیست. پسرک در سکوت ظرف حلوا را داده بود و رفته بود. نه سلامی زیر لب ونه حتی جواب تشکری. انگار تلنگری از دنیای اموات.
شراب فرانسوی گرم ومطبوع ذره ذره پایین میرفت. کمکم سست میشد. سبک و کمی راحت. خلسه یا لحظهای خلاء. چیز بیشتری نبود. اندازه نگه می داشت. از نگاه کردن به خود مستش میترسید. همهی تنش آهسته خواب میرفت. مثل ریلکسی عمیق. ضربان قلبش به عمق می رفت و کم کم همه چیز می خوابید. همهی فکرهای خوب و بد. گذشته و آینده. فقط همان لحظه میماند. بی هیچ قضاوتی. شبیه لحظهی بیداری بودا. پرسیده بودند: چه به دست آوردی؟
با خنده گفته بود: هیچ !
به اندازهی اصحاب کهف خوابیده بود ونمیخواست چشم باز کند. تحمل دست و پا زدن بین شری که هرلحظه خیر می شد و خیری که هر لحظه شر می شد را نداشت.
شکل عوض کرده بود. شکل بی شکلی ها. چیزی از خودی که روزی می شناخت نمانده بود. نه از معصومیت و کودکی و نه از گناه و و ثواب. نه به زنی فکر می کرد که دورترها منتظر مردش بود. نه به خودش و همهی چیزهایی که عمری باورش داشت.
از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کرد. پیش رویش نه روسپیی بود و نه قدیسی. فقط تاریکی بود و صدای اذان موذن زاده.
بارش برف قطع شده بود . یادش نمی آمد این چندمین برفی است که كوهعليسياه را سفید می کند. زير كرسي دراز كشيد و غرق فكرهاي خودش شد . گرما تا مغز استخوانش راه پيدا كرده بود و تازه داشت چشمايش گرم خواب ميشد . صداي در. اولش فكر كرد دارد خواب ميبيند. لحاف كرسي را تا روي صورتش بالا كشيد. كدام مغز خرخوردهاي توي اين برف از خانهاش بيرون ميآمد . در ثاني ،فرنگ كسي را نداشت كه به ديدنش بيايد . اما نه ، واقعا پشت در كسي بود . در را كه باز كرد ، توي چارچوب در خشكش زد . زبانش قفل شده بود . مطمئن نبود كه بيدار است . باورش نميشد او ليلای خودش بود.چه بزرگ شده بود . ليلا هم گيج ومنگ فرنگ را نگاه ميكرد ، انگار كه با پاي خودش نيامده باشد و نميداند كجاست . توي همه اين سالها از نگاه كردن به در اين خانه پرهيز كرده بود و حالا مردد و يك لنگه پا كنار در وايستاده بود. ساعتها بدون اينكه حرفي بزنند، همديگر را بغل كردند و سير دلشان را گريه كردند . هر دو حرفهاي نزده زيادي داشتند . اما فقط گريه ميكردند نه گريه ی خوشحالي كه آنها سالهاي سال را از دست داده بودند. سالهاي كه بدون هم گذشته بود. سالهاي كه ديگر برنميگشت. فرنگ هول شده بود. چه غريب است آدم با بچهاش ، بچهاي كه توي شکمش بزرگ شده ،غريبي كند . خجالت ميكشيد خيلي بهش نگاه كند.سالها يواشكي نگاهش كرده بود.حالا باورش نميشد ميتواتد يك دل سير نگاهش كند و با او حرف بزند. چي بايد به او ميگفت بعد از اينهمه سال . . . توي همه اين سالها فقط با نگاه حرف زده بودند . نگاه مشتاق و گرسنه فرنگ و نگاه پر كينه و بغض ليلا . جز اين زبان ديگري بلد نبودند.و ليلا نميدانست چه جوري سرحرف را باز كند وسكوت را بشكند. از طرفي فرنگ آنقدر خوشحال و دستپاچه بود كه دلش نميآمد ، خوشي اين ساعتش را زهر كند ...
فرنگ به ده عادت كرده بود و هرجاي ديگري غريبه بود.حتي اگر مجبور باشد،پشت كاروانسراي آبادي مجاور،دور از همه زندگي كندو انگشتنماي خلايق باشدو هيچوقت پچپچهها و كلفت كنايهها تمامي نداشته باشد. آنجا به دنيا آمده بود.همه سالهاي عمرش، خاطرههاش ، بچگي ومردههاش آنجا بودو حداقل ميتوانست بچههايش را از دور ببيند . سر وصداي ساز ودهل عروسي پسرش را بشنود و يك نفس تا صبح گريه كند. چقدر دلش ميخواست جاي ديوارهاي آن خانه باشد وقت عروسی محمود تا بتواند پسرش تنها پسرش را توي لباس دامادي ببيند. چه خيالاتي براي عروسي او داشت.با چه آروزيي چند قواره پارچه براي خلعتي عروسي محمود توي يخدان كنار گذاشته بودو چه حسرتي به دلش مانده بود. فرنگ با غصههايش زنده بود و اگرهمه اينها را از او ميگرفتند ، چيزي براي زندگي كردن نداشت . غصه دختر كوچكش كه ديگر او را نميشناخت و مثل غريبهها ازاو خجالت ميكشيد. چقدر دلش ميخواست فقط يك بار بغلش كند،به خودش بچسباند و صورت چركينش را ماچ كند . تا يادش بود چيزي از زندگي نفهميده بود و تا آمده بود بداند مرد چيه و زناشويي چه صيغهاي است شوهرش داده بودند به مردي كه هيچوقت نديده بودش . شب عروسيش وقتي با ميرزا توي اتاق تنها شده بود و سلطنه و چند پيرزن ديگر منتظر دستمال . دستمالي كه ثابت ميكرد او قبلا تصرف نشده است، بيسر وصدا پريده بود روي بوم و خودش را رسانده بود به فرخنده و با خجالت گفته بود ميرزا مي خواهد با او كارهاي بدبد بكند . هنوز ميداند دستمال خوني را كجا چال كرده است ، وقتي كه براي اولين بار قاعده شده بود . پنهانش كرده بود تا ميرزا نفهمد او عيب و ايرادي دارد . بدش ميآمد از خودش ، ميرزا و كتكهاي كه خورده بود وسنگ قبري كه هر شب جمعه كنارش مينشست و سير دلش را گريه مي كرد تا مردم باور كنند حرمت مردهاش را نگه ميدارد . آدمي كه توي زنده بودنش يك آب خوش از گلويش پايين نرفته بود وچه راحت شده بود بعد از مردنش . حرف فرخنده هميشه توي گوشش بود كه ميگفت مرد خداي روي زمين زن است و فرنك از اين خدا بدش ميآمد . نميدانست چرا نصيب و قسمتش از زندگي اين شده . ميترسيد كفر بگويد اما مدتها بود كه نماز نميخواند . ميرزا كه مرد ، حال آدمي را داشت كه بعد سال ها بيرون ميلههاي زندان است و نميداند کجا باید برود . مدت ها طول كشيد تا با شرايط تازه كنار بيايد . اوايل حتي دلش براي ميرزا تنگ ميشد . به او عادت كرده بود و يك دفعه زندگيش بد جوري خالي شده بود .سال ها سرشان روي يك بالش بود و سر يك سفره نشسته بودند. هنوز كفن ميرزا خشك نشده بود كه ليلا به دنيا آمده بود وهمه چيز كم كم عوض می شد كاركردن فرصت فكرهاي بي سروته را از او گرفته بود. همه كارهاي خانه و زمين را از چانه زدن سر قيمت سيب ، گرفتن كارگروتهيه جعبه وپوشال و سپردن صندوق ها به سردخانه را يك تنه انجام ميداد و تازه اين وسط نگهداري دو بچه هم روي دوشش بود . هميشه خسته بود اما دلش به بچههايش قرص بود. به روزي كه آنها بزرگ ميشدند و كمك حالش بودند .ولي هميشه چيزي كم بود. سايه سري كه آقا بالا سر نباشد . مردي كه همه مرد بودنش توي شلوارش و سنگيني دستش نباشد ...
طايفه فضلالله مردماني آبرودار بودند كه يك شبه حرمت شكن شده بودند . طايفهاي كه امين و بزرگ ده بودند . حالا از خجالتشان روز روشن توي ده آفتابي نميشدند ونگاهشان را از زمين نميگرفتند كه مبادا سلامی را جواب بدهند. پس چاره ای ندیدند جز اینکه عامل اين رسوايي را بي هيچ مراسم آبرومندي به خاك بسپارند . طوري كه انگار هيچ زماني فرنگ نامي زندگي نكرده است . مردم هم فرنگ را از ياد بردند ، اما قصه چهارده سال پيش را خوب به ياد داشتند . قصهاي كه تا سالها حرف و كنايههايش روي دل فرخنده هوارميشد . حرفهایی که مثل وبا بین اهل آبادی پخش می شد و هر شفقسوزي تا آفتاب نشين فرخنده غصههايش توي ديگبل ميرشت و فلك را كه بختش را سياه بافته بود . نفرين ميكرد و براي بچه خيرخوشي نديدهاش طلب مرگ ميكرد که اگر فرنگ مرده بود لااقل مردم حرمتش را نگه ميداشتندكه پشت مرده بد گفتن معصيت داشت . اما فرنگ پارهتن فرخنده بود . نميتوانست بكند و دور بندازد وهر وقت پا ميداد فرنگ را ميديد ، بي سروصدا و پنهاني که مبادا كلاغهاي آبادي به پسرش خبر برسانند و دعوا و مرافعه حسابي به راه بيافتد .
خانواده كوچك فرنگ بعد آن اتفاق از هم پاشيد . محمود كه تازه چل چل جوانيش بود . همه غصههايش را پاي منقل دود كرد و چند سال بعد گذشته را به گذشتهها سپرد وبا خانواده اش به ديدن فرنگ رفت و فرنگ كه سر از پا نميشناخت. بهاي اين خوشبختي تازهاش را بارها به پسرش پرداخت . ميدانست كه محمود با پولها چه ميكند . اما به رويش نميآورد . هيچ چيزي نميپرسيد و چون وچرا نميكرد . نميخواست يكبار ديگر محمود را از دست بدهد . اما ليلا كوچكتر از آني بودكه چيزي يادش مانده باشد. تا سالها فكر ميكرد ، چون بچه بدي بوده ، فرنگ ولش كرده ورفته است . او زودتر از هر بچهاي معني جنده را فهميد و با كينه ازفرنگ و همه اهل آبادي بزرگ شدو هروقت تصادفی جايي فرنگ را ديد ، به زمين تف كرد و با عجله دور شد. و لیلا زير دست سلطنه بزرگ شد .سلطنهاي كه روز و شب براي فرنگ به سينه ميكوبيد تا داغ عزيز ببيند ويك لحظه آب خوش از گلويش پايين نرود و هميشه دعا دعا ميكرد آنقدر عمراز خدا بگيرد تا خواري و پيسي فرنگ وصفر را ببيند.با اينكه سوي چشمهايش روز به روز ضعيفتر ميشد اما همين اميد زنده نگهش ميداشت . بايد آن روز را به چشم ميديد . وقتي بچههاي صفر حتي براي مرگش نيامدند وعين آدمهاي بيكسوكار غريبهها كفن ودفنش كردند ، سلطنه كه تا چند سال پيش صفر را قد ميرزا دوست داشت ، باورش شد، آهش صفر را گرفته است . اما ميدانست كه هر آهي دو سر دارد . طايفه سلطنه كه زميني نداشتند که توي ده پابندشان كند . خيلي زود كوچ كردند و رفتند حاشيه شهر، كنار آدمهاي كه هركس به دليلي مجبور به ترك دهش شده بود . آنجا با لهجه ی دهاتيشان شهري حرف زدند و با نان كارگري آروغ شكم سیری .
بوي گندوتعفن تمام دو پارچ ِآبادي را گرفته بود.فصل درو بود.تنها كومباين آبادي نوبتي محصول گندم را از زمين جمع ميكرد. بعضيها هم بی نوبت با چقچقه مشغول درو بودند . زن ها یک پایشان خانه بود ویک پایشان خرمنا .و هروقت فرصتی دست می داد، سري به باغ انگور ميزدندو چند خوشه شاني رسيده پر چادر ميگذاشتند براي ناهاردو و پالرزه. همه چيز مثل هميشه بود. مثل همه ی آخر تابستان ها، اهالي سرزمين عرق ميريختند و محصول چند ماه تلاش پاييز تا بهار را از زمين جمع ميكردند. باد هم كاه به جا مانده از درو را با خودش جمع ميكرد و به هوا ميبرد. اما چند روزي بود باد با خودش بوي تعفن ميآورد . چيزي داشت ميگنديد ومی پوسید.و كسي نميدانست این بو از كجاست. يكي دو روز اول زياد دنبال قضيه را نگرفتند. اما وقتي بو تمام دو پارچ آبادي را گرفت. به صرافت پيدا كردن منشا بو افتادند. رد بو را گرفتند و رسيدند نزديك كاروانسراي شاهعباسي. كاروانسراي كه روزگاري استراحتگاه مسافران خسته از راه بود وحالا بالاي تپه مشرف به آبادي روزهای استراحتش را ميگذراند وتنها دلخوشی اش تماشاي طاير بازي و قايمباشك بچههابود . مثل قدیم خبري از صداي زنگولههاي شتر و قيلوقال مسافرها نبود. حالا هرچه بود، سكوت بودو زوزه باد سرگردان.اهل آبادي می گفتند،اين كاروانسرا يكي از نهصدو نودونه كاروانسراي است كه به دستور شاهعباس در جاده ابريشم ساخته شده و هزينهاي معادل ساختن دوباره بنا ، خمرهاي پر از اشرفی در جايي از بنا پنهان شده است و طمع پيدا كردن آن سكهها چه بيل ها و كلنگ هاي كه به تن خسته كاروانسرا نزده بود. بعد نوبت كوزهگرها بود كه بعضي از دالان ها را بکنند كورهپزخانه وخشت هاي كه روزگاري به سرخي مايل بود، امروز از دوده كوره ها سياه بود. اگرچه سالها بود،كوزهگرها بيكار شده بودند. كورهها خاك مي خورد و رنگ يك كوزه ی خام به خود ندیده بودند،اما يادگارشان روي تن خسته كاروانسرا براي هميشه باقي مانده بود. تازه بعد همه اين ماجراها سازمان حفاظت از آثار باستاني يادش آمده بود يكي از ميراث كهن در حال ويراني است. كلي به گردن كاروانسرا منت گذاشته بودند وتابلوي جلوي آن زده بودند" اين اثر در دست بازسازي است ". به اين بهانه كلي پول بيحساب رفته بودتوي جيب يك سري آدم و پرژوه بازسازي نيمه كاره رها شده بود ودر آهني بدقوارهاي علم شده بود،جلوي هشتي كاروانسرا و بچههاو طايرهاشان مانده بودند پشت در ... كاروانسرا را كه رد می كردند، بوي تعفن شديدتر ميشد. جوانترها فكر مي كردند لاشه گوسالهاي مرده يا حيوان سقط شدهاي است،اما پيرها به تجربه ميدانستند در بيابان خدا هيچ جك وجانوري لاشهاش روي زمين نميماند و بالاخره خوراك سگ و شغال ميشود. وقتي نزديك تنها خانه كاهگلي پشت كاروانسرا شدند، تازه داشت چيزي به ذهن بعضيها ميآمد.چطور زودتر از اين يادشان نيامده بود. درآ ن لحظه يك سئوال از ذهن همه ميگذشت.چند وقت است مش فرنگ را نديدهاند. پيرزن كوتاه قامت وريزه اي كه هميشه چالمهاي به سر مي بست و با گالش هاي مشكياش فقط شب جمعه سرخاك ميآمد تا براي عزيزهاي دربند خاكش فاتحهاي بگويد. حالا كمكم بعضيها به ياد ميآوردند،مدتهاست اوراسرخاك نديدهاند .باز عمو براتعلي براي خاطرجمعي چند بار ياالله گفت و اولين نفر لته در چوبي را باز كرد و وارد شد. همه چيز مرتب بود. قلا تميز بود و تازه ماليده شده بود.توي حصار هيچ بني و بشري نبود. فقط بوي نان تازه بود كه به پيشواز ميآمد. . .
برف آهسته وسبك روي آبادي مينشست. همهجا سفيد شده بود.كوهعليسياه ،رود خشكيده آبادي كه روزگاري براي عبور ازروي آن پل شاهعباسي بنا شده بود. همه قبرهاي پشت قلا وآدمهايي كه همه بودنشان راچند تيكه سنگ توي قبرستان مشخص ميكردوقديميها ازروي همين سنگها قبر فلان كسك را ميشناختند.توي كاسه پر از برف چند قاشق شيره ميريزد . دانههاي برف سر خوردند وزير شيره پنهان شدند وخاطره آن روز را زنده کردند. همه روي كنده كنار قبرستان نشستهاند و كاسه برفوشيره را دست به دست ميكنند . هركس يك قاشق ميخورد و به نفربعدي ميدهد . شيره كه تمام ميشود ، مسابقه چوركه ميگذارند . شرط آوردن شيره است . تنبانشان را پايين ميكشند وكنار هم توي خط ميشاشند . بخار گرم شاشها به هوا ميرود ، توده نرم برف شيار ميخورد و آرام آرام آب ميشود و ليلا مسابقه را پيشاپيش باخته است . گريهاش گرفته . اما فايدهاي ندارد . دريغ از يك قطره . خط شاشها پیروزمندانه پيشروي ميكنند . پيچوتاب ميخورند و از همديگرجلو ميزنندوبازنده ازقبل معلوم شده است. بايد قبول كندو دور از چشمهاي ددش شيره كش برود ، وگرنه سري بعد بازيش نميدهند . با هزار دوزوكلك کوزه شيره را ميقاپد و با عجله به سمت قبرستان ميرود ، اما پايش به سنگ قبري می گیرد و شيره روي برفهاي قبرستان پخش ميشود . انگار مردهها هم هوس برفوشيره كرده باشند . بچهها هم از مرده هاعقب نميمانند و مشتمشت سهم مردهها را از دست هم ميقاپند . درد تركههاي آن شب را يادش نيست ، اما مزه آن برفوشيره هميشه زير زبانش است . چقدر آن روزها از او دورند . همه خاطرات بچگي توي ذهنش رژه ميروند و به يادش ميآورندكه خيلي زود بزرگ شده ، بچگي نكرده، شاه وزيرك ،هه لنگه نكرده آدم بزرگ شده است. دلش براي ددش تنگ شده، اين روزها خيلي دل تنگش ميشد .ميخواست سرش را روي پاهاي ددش بگذارد و او گيسهاي كركشدهاش را ناز كند. آنقدر كه خوابش ببرد وفكر كند همه اين سالها را خواب ديده است. از کاسه يك قاشق برف وشيره ميگذارد دهانش. برفها زودي آب ميشوند وشيريني شيره ته گلويش را ميخاراند . بايد همه چيز را به ددش بگويد . اما چه جوري سر حرف را باز كند.تازه بعد اينهمه سال، انصاف نبود.ميدانست اما روزها از پي هم ميگذشتند و فرصت از دست ميرفت . تنها جايي كه ميشد ، مدتي گم وگور بشود و هيچكس سراغش را نگيرد ، خانه ددش بود . بايد آنقدر آنجا ميماند تا راز هولناكش را براي هميشه چال كند . حالا كه مسعود زندان بود و دستش به هيچ جا بند نبود . چارهاي جز اين نداشت . با حسرت به شكم برآمدهاش دستی كشيد . انگار وقت خداحافظي بود واين آخرين باري بود كه اجازه داشت ، لمسش كند . دلش گرفت. از خودش بدش ميآمد . ميدانست خودش را براي اينكار هيچوقت نمی بخشد...
شب چله بود. همه کیپ تو کیپ چهار گوشه ی کرسی نشسته بودند و منتظر که ننه دایی گره ی چارقدش را سفت کند و بنشیند پای سماور و با دست های حنابسته اش،دستی به زیر استکانی های قجری اش بکشد و برای همه یه چایی گله جوش ،هل و دارچینی بریزد. و چایی لب دوز و لب سوز را با نقل بید مشکی هورتی بکشد بالا و نفسی چاق کند و مثل همیشه با یکی بود یکی نبود. یکی داشت، یکی نداشت. یکی خواست، یکی نخواست. یکی رفت، یکی نرفت و یکی گفت ،یکی نگفت. برود سر سراغ یه قصه ی تو یخدان مانده.
ننه اندازه ی خط های صورتش قصه بلد بود. قصه ی آدی و بودی،قصه ی کر کچل، قصه ی آه، قصه ی مدزما ، قصه ی مرکو بکو بکو و قصه ی ... اما این بار،نقل قصه ی تازه ای بودکه تا حالا هیشکی نشنیده بود.
عمه گل بدن می گفت : اون روزا که تلویزیون نبود.شب های سرد چله بزرگه ،توی شب نشینی ها همه
می شستن دور کرسی و قدیمی ترها حکایتی راست و دروغ سر هم می کردن و این جوری کمر شبهای یلدا را می شکستن.انگاری قصه و کرسی ،آدم ها را مهربانتر می کرد،حالا دیگه کسی حواسش به بقیه نیست.شایدم اون موقع ها مردم اینقد گرفتار بالا و پایین زندگی نشده بودن.کاکام خدا بیامرز دعاش این بود: الهی نون تون گرم و اوتون خنک !
و ننه دایی پشتی حرف عمه در می آمد که :
- دیگه هیچی عین سابق نی.دوره ایما حلیم نخودی رو می رختن وسط یه شاته نون .مه هشتن رو کرسی. قاشوق و دوری نی وی .کی می گو جا دون اینه ! ای حرفا نی وی. همه چی مزه جون میاد. حالا همه چی قرتی فرتی شده.و با ای خرج کول و گرون ،هیچکی دلش خوش نی.
ننه موقع گفتن این حرفها فقط آه می کشید. مثل وقتی که کرسی اش را برداشتند ، مثل وقتی وقتی یخدان قدیمی سر جهازش را گذاشتند دم در تا سپور شهرداری ببرد، باز هم هیچی نگفت. فقط نگاه
می کرد. نگاهش عین بچه ها بود.گیج و گنگ .
و من که آخرین نوه بودم و هیچوقت ندیده بودمش .وقتی اینها را برایم می گفتند،بلند می گفتم:
خدا را صد هزار بار شکر ، ننه مرد و سوختن کرسی دست ساز کاکا منت را ندید.
این شب چله هم مثل قدیم ترها بساط شب یلدا ؛ گندوم برشته و شادونه و کلم و آبغوره به راه است. و باز عین قدیم، همه دور هم جمع می شوند و سور و سات کباب برقرار است.فقط دیگر ننه دایی نیست که برنج های پس خورده سهم یا کریم ها بشود.وکسی حواسش به گربه چلاق لب بوم نیست که چطور چشم دوخته به کرم دستی و یه انجه گوشت که از گوشه ای حواله بشود طرفش…
حالا این شب چله و هر شب چله،همه حسرت می خورند که چرا آن شبها کسی صدای ننه را ضبط نکرد یا یکی تند تند و بدخط روی کاغذ ننوشت.حالا همه مانده اند با قصه های شل و کت و بی سروته.
و هیشکی نیست که ته قصه ها را بلد باشد.
وقتی که آدی و بودی می رفتند به دیدن دخترشان تو ی شهر...
وقتی کر کچل، تنها گاوش را سر سیاه زمستان کشت و داد تا اهل آبادی بخورند که ...
وقتی تلخون یه شب تصمیم گرفت تا چایی نخورد و خوابش نبرد . آخر شب دید که جوانی مثل قرص ماه اومد تو ی اتاقش و ...
توی بوفه نشسته بود. فیش گرفته و منتظر تا نوبتش برسدکه یهوی صدای قیل وقال کشانده بودش حیاط دانشکده.عده ای زیادی جلوی بلوک B جمع شده بودند و با هیجان ماجرایی را دست و پا شکسته برای هم تعریف می کردند.دختری عین ننه مرده ها گریه می کرد.جمعیت که رفته رفته پراکنده می شد. چشمش خیره مانده بود به لنگه کفشی جامانده و چند قطره خون که باید می بود اما خونی ندیده بود.تنها اثر اتفاقی هولناک همان لنگه کفش بود .و خبری که رفته رفته نه تنها در دانشکده که در همه ی شهر می پیچید. تیتری جنجالی برای ستون حوادث روزنامه های فردا : "خودکشی دانشجوی معترض " .
البته روزنامه نگارها بدشان نمی آمد، رنگ وبویی سیاسی به حادثه بدهند و ربطش بدهند به جریانات سیاسی روز. در هفته های گذشته چند روزنامه لغو امتیاز شده بودند و صحبت از تظاهرات دانشجویی نقل هر مجلسی شده بود.
تمام ساعت بعد از ناهار،درست وقتی که جوان در بیمارستان بوعلی جان می داد،سرکلاس های مختلف، لابه لای دهان دره ها حواس ها پیش تنها بازمانده ی از نسل مردان بود.می گفتندجوانک بعد از شنیدن جواب رد معشوق ،بی معطلی از طبقه چهارم خودش را خلاص کرده بود.
حالا چطور فی الفور خبر در دانشکده پخش شده بود ،کسی نمی دانست.اما حالا جوانک قهرمان دانشکده شده بود. می شد راحت اسمش را در لیست عشاق جهان ثبت کرد و نزد پیشنیان کمی اعتبار خرید و سری بالاگرفت که جناب مجنون : عشق هنوز در روزگار ما هست. بهنام می گفت : هیچ رابطه ی ارزشش رو نداره که ...اونی که زیاده دختر.
عده ای از فرصت استفاده کرده بودند و از کلاسها جیم شده بودند. هنوز هیچی نشده چند تا خبرنگار خودشان را رسانده بودند به بیمارستان و پرس و جو ها آغاز شده بود.طرف های عصر شایعه ی مرگ جوان از بلوک انسانی ها به بلوک هنری ها رسیده بود .جوانک همان لحظه اول ،قبل از رساندن به بیمارستان تمام کرده بود .
در چند روز گذشته اتفاقات عجیبی در دانشکده افتاده بود. جو نا آرام دانشکده ،رییس دانشکده و مدیران گروه و حراست را نگران کرده بود. دانشجوهای نمایش جلوی بلوک C تحصن کرده بودند. کتک خوردن یک دانشجوی ترم آخری از حراست به خاطر موهای دم اسبی و رنگ کرده اش و شایعه بسته شدن خانه ی نمایش موضوعات جنجالی دانشکده در روزهای گذشته بود.
آیت که نام فامیلش به کارگردان صاحب سبک سینما می مانست. و شباهت ظاهریش با جوانی کارگردان بیشتر به این شایعه دامن می زد،برای بچه ها سخنرانی می کرد. با خودش فکر می کرد حتمآ باید پشتت به جایی گرم باشد و دلت قرص که بتوانی بی ترس و واهمه حراست ِبانفوذ را اینجوری زیرسئوال ببری که چه حقی دارد به جای تذکر ،برخورد فیزیکی کند و بازیگری که گریم اجرای زنده داشته ،زیر مشت و لگد بگیرد.و در همان حین، یکی از بین جمع گفته بود :
بی خیال آیت ... اینم خوب بهانه ی شده برای شما ها که به اسم سریال و اجرا هر تیپی بگردید.
و آیت که سعی می کرد آرامشش را حفظ کند، از لای دندان گفته بود :
بسیج دانشگاه بهتره به امور مهمتری برسه شهرام ... نمی شه هم از آخور خورد و هم توبره !
شهرام بی معطلی به اعتراض پاشده بود و به دنبالش چند نفر دیگر هم بلند شده بودند.اما قبل از رفتن روبری آیت ایستاده بود و گفته بود :
باشه. پس خدا وکیلی بگو هم پالکی هات چه غلطی تو خونه ی نمایش کردن.اگه روت نمی شه من بگم قضیه ی آبکی خوردن بچه های ترم پایینی رو!
او درتمام مدت ساکت بود و فقط می شنید.حرفش نمی آمد .از صبحش دمغ بود و حوصله ی حرف زدن نداشت. نگین مدتی بود که سر تمرین ها نمی آمد. حرف های رضا همه را به غیبت نگین حساس کرده بود. رضا جوری حرف می زد انگاری به آنچه دیده بود باور نداشت و نگاه پرسش آمیزش روی صورتش جا مانده بود: یعنی واسه چی سوار ماشین اون شد ؟ مدتی بودنگین ترم را نیمه کاره رها کرده بود و هیچ ردی از خودش به جا نگذاشت تا بشود سراغی ازش گرفت...
بچه را که خواب آلو بغل زده بود، بالای سرش ایستاده بود و نفس های منظمش و بوی تنش را سیر کیف کرده بود. تنها بوی که آرامش می کرد . و لپ هایش را کشیده بود:
- جوجو تو هم عرق می کنی!
عادتش بود قبل از خواب صورتش را لمس کند و دستهای کوچکش را محکم بچسبد،انگار که قرار باشد چیزی مرموز آنها را از هم جدا کند.دستهای کوچکی که همه ی خط هاش را حفظ بود.
دیروزگفته بودهیچوقت پیرنمی شود.روح فانتزیش، جوانش نگه داشته بود.بزرگ نمی شد. چیزی از درون با بزرگ شدنش سرناسازگاری داشت.اما اگر عددها را پس و پیش می کرد باز خط ها بودند.خط های که هر روز صبح با وسواس تمام با پنکیک پاک می کرد . انگار که قسمتی از وجودش یا روزهای پشت سرمانده را انکار کرده باشد.
صبح که از رختخواب جدا شده بود، به خودش گفته بود امروز هم مثل همه ی روزهاست. موبایل شش صبح، سکوت خوابی نکرده را شکسته بود.متنفر بود یهوی از خواب بپرد. بیدارشدن تشریفات داشت.با زنگ موبایل چشمهایش باز می شد.با زنگ ساعت برای خفه کردن آخرین هشدارنیم خیز می شد.از تخت سر می خورد، چشمهاش را می بست و سعی می کرد به یاد بیاورد امروز چند شنبه است. از شنبه ها بدش می آمد ،یاد همه روزهای مزخرف دنیا می افتد .
اول هفته را دوست نداشت. شنبه ها لجش را در می آورد ، یکشنبه ها یه جور خوبی صمیمی بود.بهترین لحظه های زندگیش یکشنبه ها اتفاق افتاده بود.بقیه روزها مثل هم بود. فقط دیدن یه آدم خاص و هوای ابری و بارانی می توانست طعمی به بقیه روزهای هفته بدهد.پنج شنبه بهترین روز هفته بود.یاد همه ی لحظه های تکرار نشدنی می افتاد کلاس فیلمنامه و همه هوش و حواسش که بیشتر پیش نازنین ترین مرد دنیا بود تا سیناپس و نقطه عطف و مگ گافین.و حضرت استاد که پابرهنه و بی موقع از لحظه هاش عبور کرده بود یا به قولی بد وقتی سر راه هم قرار گرفته بودند وبی مورد سایه های همدیگر را تا آخر عمر به دنبال می کشیدند.حالا هی محترم ترین روانشناس دنیا بگوید:
آشغال جمع کن ها همه ی آشغال هایشان را تا آخر عمر به دنبال خود می کشند. خرت و پرت جمع کردن را همیشه دوست داشت. مگه نه اینکه می گفتند تیر ماهی ها عاشق عتیقه و گذشته اند.حتما بین تیرماهی ها آشغال جمع کننده ترینشان بود.
چقدر داغون شده بود وقتی حضرت دکتر نامه را نخوانده یا خوانده پس داده بود انگار که یکی بی دلیل بخواباند تو گوشت و بعد بگوید ببخشید شما را با یکی دیگه اشتباهی گرفتم.نامه را چپانده بود توی کیفش و خواسته بود پاره کند تا شاید سالها بعد یادش برود.حتی خیال نداشت یک بار دیگه بخواندش اما کاغذ نامه زرد شده را پانزده سال حفظ کرده بود. چون لحظه ی آخر دیده بود حضرت دکتر دوخطی محض ادب نوشته.و هزار بار پانزده سال خوانده بودش.حالا سالهاست نمی داند کجا گمش کرده آدمی که از او فقط چند خط و یه مشت خاطره رنگ و رو رفته مانده.
ترکش حرکت کرد . مرد مرد .
نویسنده : عادل حیاوی
داستان شماره 3 : انتظار
پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه مانده به 5 باتری ساعت را کشید و چشم به راه ماند .
نویسنده : کرم رضا تاج مهر
داستان شماره 67 : دکمه جا افتاده
( یادته پارسال که برف می اومد . با هم از روی ریل قطار گذشتیم )
( آره . آره . چه روز قشنگی بود )
( یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست ؟ )
( وای هنوز که فکرش رو می کنم تنم یه جوری میشه ) ( موهاتو تازه رنگ کرده بودی . یه ژاکت صورتی تنت بود . )
( تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود . چقدر بهت می اومد . )
سکوت بعد از چند دقیقه .
( راستی اسمت چی بود ؟ )
نویسنده : خسرو نخعی
شبی که مادربزرگ مرد. دومین شبی بود که دور هم جمع شده بودند.علی مثل این روزها ناخنش را نمی جوید و از روی دفتر نت ترانه ی زمستان را می زد.محمود که با وسواس پیپش را پاک می کرد و دستمال کاغذی را در کاسه ی جرم گرفته پیپ می چرخاند،نت ها را باصدای بلند می خواند و فالش زدن های علی را اصلاح می کرد. محمود در نگاه اول،ابله مضحکی بود .از آن دسته آدمهایی که دست نخورده از دل تاریخ کشیده باشی بیرون.همان کلاه کج جلال.پیپ و عصا و جلیقه، باچشمهای یک کودن که یهوی خیره می شد به نقطه ای. اما درکلامش و گفته هایش ذکاوتی بود انکار ناکردنی.
محمود خانواده بهم ریخته ای داشت و تقریبا روی پای خودش بزرگ شده بود.بچه ی فلاح باشی و ملی،موسیقی بخوانی .مادرت خانم جلسه ای باشد و پدرت جانباز جنگی از نظام برگشته،ملغمه ای از او ساخته بود از تناقض عقاید و باور مذهبی و درگیری روحی .
راحتی اش موقع دست دادن و روبوسی اش با نارون از نوع لوس کردن پسر بچه ی برای مامانش بود.لحظه ی سلام و علیک،خودش را سرگرم کاری کرده بود تا مجبور نباشد ته ریش نه چندان تنک محمود را تحمل کندو تا ساعتها صورتش بسوزد.محمود استعداد مسلمی در آهنگسازی کلاسیک داشت.اما بیشتر جان می داد برای بازی کردن نقش های کمیک نه ازنوع چاپلینی که از نوع جری لوییسی اش.
اولین روزی که همدیگر را دیده بودند .بعد از سالهای دوری که استادش بود و سرکلاس کرش می نشست. یک روز گرم مرداد بود.محمود از دانشکده برمی گشت.مثل همیشه جورابهای سفیدش از تمیزی برق می زدو خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کردو جلوتر از خودش بوی کاپیتان بلک درهال پیچیده بود.
مثل همیشه ذوق که می کرد،صدایش نازک می شدو جیغ. با همه رسمی و محکم دست دادو عجیب بود که یادش مانده بود، بعد از رفتن مامان روبوسی کند.
آن روز ساعتهاحرف زده بودند.از سالهایی که گذشته بود.از اتفاقهای تکراری که هرسال می افتاد.از دوست های مشترک و خاطره ی کمرنگ کلاس کر و حرف هایی که ارزش شنیدن نداشت.فقط چون چانه اشان گرم شده بود و فضا می طلبید گذشته ها را مرور می کردند.
حالا ماهها از اولین روز دیدن می گذشت و دوباره دورهم جمع شده بودند. دلش شور می زد.. سایه ی بابا که هرزگاهی سرک می کشیدو از لای در نیمه باز تو می خزید. نگاهش که از پشت دربسته می گذشت و همه چیز را وارسی می کرد.هوای اتاق را سنگین کرده بود.هر لحظه منتظر بود طاقت بابا طاق بشود. چشمهایش یک کاسه خون .عضلات صورتش بلرزد.با لگد محکم به در بکوبد و همه را رگباری زیر فحش بگیرد:
- بچه کونی ها مگه شما خونه زندگی ندارید ... چی از جون من می خواید؟
اما بابا هیچی نمی گفت .فقط توی هال قدم می زد و صدای گامهایش ده برابر محکمتر توی سر او انعکاس پیدا می کرد.از سکوت بابا بیشتر از فریادش می ترسید.فاجعه ی بزرگی داشت شکل می گرفت و مثل جنینی سرسام آور رشد می کرد. علی که گیتار را زمین گذاشت.محمود مشغول کوک کردن گیتار شد،چندبار سیمها را امتحان کرد و گوش تیز کرد.دستهایی علی که گرم می شد برای آهنگ بعدی به بهانه ی چایی آوردن رفت که سرو گوشی آب بدهد.محمود و علی که آمده بودند دم در تا به نارون سی دی بدهندو بروند.کار به نصب برنامه کشیده بود و نفهمیده بود محمود چطوری تعارف رو هوای شام بمانید را قاپیده بود و دست به کار پخت املت شده بود. و حالا که ساعت از یازده شب می گذشت، باز نمی دانست چرا محمود یادش رفته بابا به این جور مراوده ها حساس است. جلوی در اتاق بابا ،ترسیده نگاهی کرد.کسی نبود آشپزخانه که رفت و سینی را که برداشت.تیزی نگاهی را پس سرش لمس کرد. مستاصل مانده بود،چایی بریزد یا بدون بهانه بیرون برود. بابا چایش را درنلعبکی می ریخت و داغ داغ هورت می کشید.کلی به خودش فشار آورد تا سینی نلرزد و چای از لیوان ها سرریز نکند. بابا هیچی نمی گفت. به نقطه ای خیره مانده بود.تا حالا اینجور ندیده بودش.اینهمه صبوری و سکوت از بابا بعید بود.سینی چایی را که زمین گذاشت،توقع داشت اختتامیه مراسم شب نشینی باشد و خودش تنها همه ی فحش ها را نوش جان کند.بی خیالی محمود کلافش کرده بود.علی اولین بارش بود و به قواعد خانه ی آنها آشنایی نداشت.اما محمود که از ترس برادر بسیجی کفتر بازش تخم نمی کرد سوسک ماده ای خانه ببرد.چطور اینهمه رله شده بود،نمی فهمید.به خودش که تعارف شام کرده بود ، لعنت می فرستاد.
نارون رفته بود تو نخ علی و در این عوالم سیر نمی کرد.شاید هم چون مطمئن بودمسئولیت ماجرا گردن خواهر بزرگتری است،خیالش راحت بود.دلش می خواست مثل نارون می توانست ، زیر صدای ساز با ترانه ی"بردی از یادم" دم بگیرد و اجازه بده موسیقی با تک تک نت هایش همه ی تارهای عصبی اش را به لرزه دربیاورد. اما دلشوره چنان ذهنش را آشوب کرده بودکه هیچ تکانی لمس نمی شد.وقتی علی ومحمود رفتند.به ظاهر خانه در خاموشی خواب بود. اما می دانست بابا در رختخوابش پشت هم سیگار می کشدو چشم بر هم نگذاشته.دلش می خواست مثل بچگی ها در مقابل همه ی چشم غره رفتن های یواشکی و خط ونشان کشیدن بابا در مهمانی ها، از ترس وعده ی کتکی که در خانه انتظارش را می کشید،فوری خودش را به خواب بزند.جوری که بابا رختخوابش را هم پهن کند. پتو را رویش بیاندازد و موهایش را از صورتش کنار بزند .مطمئن بود بابا تکان مردمک هایش را از پشت پلک ها نمی بیند که هیچوقت لبخند بابا را ندیده بود که توی دلش به خودش فحش می دهد:
- مارمولک پدرسوخته!
این ها را بعدها که بزرگتر شده بود، بابا گفته بود و از ته دل خندیده بود.چقدر دلش می خواست مثل آن روزها بابا ندید بگیرد،زیر سبیلی رد کند و توی دلش به این شیطنت های کودکانه بخندد.
صبح زود به سختی با زنگ تلفن از خواب بیدار شده بود و تا به گوشی تلفن برسد،چندبار نزدیک بود به در و دیوار بخورد.صدای یاسین که می لرزید،خواب را از سرش پرانده بود. و تنها یک جمله ی ساده که هوار شده بود روی دلش و مانده بود،چطور این خبر را به مامان بگوید.به مامان که درست پشت سرش با نگاه نگران ایستاده بود.مامان که مطمئن بود تلفن صبح زود شوم است و منتظر خبرمرگی بود .اما تنها کسی که حدسش را نمی زد، مادربزرگ بود که دیشب کلی با هم تلفنی حرف زده بودند.مادربزرگ همیشه حرف مرگ زده بود :
- مدیونید...خونم رو از خدا بخواید اونقد برام گریه کنین و بلوینید که مردم فکر نکن بی کس و کارم ...به امیر حسین هم گفتم قبرم را آچوق تر بکنه از جای تنگ و ترش بدم میا.
مادربزرگ از مردن می ترسید.موهای سفیدش را حنا می بست و هنوز هم اصرار داشت با آنهمه چروک،صورتش را بند بیاندازد و مهم نبود که هربار بند به چروک ها بگیرد و خون راه باز کند روی صورتش. مادربزگ راضی و خشنود به آینه نگاه می کرد و دستی به چرو ک ها و جوش های متورم صورتش می کشیدو می گفت:
- اینا از هورموله ...از وختی بچه دونم را ورداشتم ایجوری شو ئه... دوره ایما کی دوا و درمون بی .
جسم مادربزرگ پیر می شد و جانش جوان مانده بود عین چهارده سالگیش؛ پرشیطنت ،طراوت و قهر وناز کودکانه.و این حقیقت تلخی بود که مادربزرگ نمی خواست بمیرد.
پانوشته : مشتاقانه منتظر شنیدن نقاط قوت کار هستم .ایراد که می دانم ندارد.اگر می توانی پیدا کن !
آرین که بطری نوشابه را از کوله اش در آورد ، لحظه ای نفس ها در سینه حبس شد و به سکوت گذشت تا رضا به صدا در آمد: گوساله نگفتی اگه بفهمنن چه غلطی بکنیم اگه ...
نگین پرید وسط حرف رضا : لیوان آوردی یا با بطری سر بکشیم. و بعد بسته ی چیپس از کیفش در آورد : اینم مزه . محبوبه که سیگارش را با ته کفشش خاموش می کرد. در بطری را باز کرد.بوی سرکه پخش شد توی پلاتو و در حالی که اولین جرعه را می خورد دستش را بالا برده بو دو گفته بود: به سلامتی قلیچ !
نگین مثل برق گرفته ها پرید و گفت:نگفتم دیروز چی می گفت،مرتیکه هیز ! صندلی ای برداشت و رفت کنار محبوبه و ژست قلیچ را گرفت:
خانم مرادی همه که مثل شما نیستن . خدا شاهده یه وقتایی یه چیزایی می بینم که اگه حراست دم در ببینه. فوری در این پلاتو ها را تخته می کنه. پسره ی نره خر انگار نه انگار ...بلا نسبت شما، دخترای هنری هم که همه اپن ... لخت تو بغل پسره .من همین جوری دهنم وا مونده که چی بگم.خدا وکیلی شرمم می شد نیگاه کنم...دختره مانتو تنش نبود .یکی از دگمه ی پیراهن پسره هم وا بود، حتما تا صدای منو شنیده، بقیه ی دگمه هایش رو بسته.
نگین که از جلد قلیچ بیرون می آمد،گفت: مرتیکه صندلیش رو آنقدر نزدیک گذاشته بود،زانو هایش چسبیده بود ... و رضا که به زور خنده اش را خفه می کرد، بریده بریده گفت :
اگر دیر جنیده بودی خشک خشک ...
فریاد آرین خنده ی کشدار رضا را برید : خفه ! و در حالی که سعی می کرد،خودش را کنترل کند ،رو به نگین گفت: تو گه خوردی رفتی دنبال هماهنگی پلاتو... مگه رضا مرده ...
رضا خونسرد اما از لای دندان هوار جواب داد : زر زر زیادی نکن .اگه من می رفتم عمرن پلاتو می داد... قلیچ اصولا با عناصر ذکور مشکل داره گل پسر!
زمین موروثی
تنها چیزی که ازاجدادم به ارث بردهام زمین موروثی است برای مردن. زمینی پرازتیغهای مغرور و وحشی. تیغهای که بیش ازشقایقها زیبایشان رابه رخ می کشند.سبزی اصیل گندمها. پچ پچ های باد باساقههای بلند بالا.وزمین باسبزیهای تازه بهار،شنگ،قازیاقی،بلمک. وخاک که ازاجدادم سیراب می شود.همه آدمهای که هرگز ندیدهام. همه کسانی که خاطره های کمرنگ کودکیم هستند. وسنگها که حرمت نگه میدارند همه بودن آدمی رادرگذشته.سنگها این میراث جاودانه زمین با اصالت وبکر،تنها یادگاردست نخورده زمین از روزهای دور، بدون خط نوشته. سنگهای نقش برجسته با نقش آینه وشانه . سنگهای که خاک را نقطه چین میکنند تا من قد پدربزرگ ندیدهام را اندازه بزنم.سکوت غریبی دارداینجا ،عین دلگیریهای عصرجمعه .نگاهم ازمن دور میشود تاجاده. تا شکوفههای سیب کنار جاده. تا رشته کوههای الوند. و دوباره بر میگرددو میرسد به این دیوار. به این خط مرزی بین کسانی که فکرمیکنند هستند و کسانی که باورکردهاند نیستند. می دانم روزی که نباشم ساده اتفاق میافتد. به سادگی همه اتفاقها. بازخورشید سرساعت همیشگیاش طلوع میکند. باز بوی باران خاک خشکیده را مست میکند.درنبودمن هیچ گل عروسی سیاه نمیپوشد وهیچ علفی ازمصیبت وارده قامتش خم نمیشود. هیچ رودخانهای به اعتراض ازحرکت نمیایستد. همه چیز عین قبل خواهد بود. مثل الانی که هستم. مثل قبلی که نبودهام وبعدی که نخواهم دید. مثل اتفاقی گنگ وکور.مثل خوابی از یادرفته.مثل صدایی که باد از دورترها می آورد. به جای خالیم در خاک نگاه میکنم،به جایی که برایم کنار گذاشتهاند. تنی خواب رفته دردل خاک گرم وزنده. یکی خواهم شد با خاک برای طروات علفی هرزکه درهوهوی باد میرقصد .
اولین برف پا گرفته زمستانی همه جا را سفید کرده.درخت کوچک پرتقال زیرهجوم برف ساکت وخاموش سرخم کرده.از پنجره به حیاط نگاه می کنم. به حیاط که درخلوت خودش چمباته زده وآخرین روزهای زمستانیش رامیشمارد. فصل خانه تکانی فرشته هاست.پوست می ترکانم.صدای این ترک خوردنها رادوست دارم.صدای این تازه شدن،صدای نفس زدنهای جوانه های نورس زیرفلسهای مرده وخشک درخت.اما با اینهمه می ترسم ازدیدن من بدون تو،از این خالی شدن و تاریکی ها و نمی دانم ها می ترسم. دیدنت، گفتن ونگفتن همه حرفهای به دل مانده. زمان جان می کند. تیک تیک مسموم زمان .خرخر نفسهای آخر. کسی کنارم فریاد می زند. به خودش وهمه فحش می دهد. ملتمسانه ناله می کند. همه شجاعتم زیر ناله هایش ذوب میشود ساعتها روی این تخت دراز کشیدهام .سرم قطره قطره و بی عجله دردی تازه را به جانم می ریزد. دردی سر به هوا وبازیگوش که ازجایی سرک می کشد و گوشه ای پنهان می شود.صدای باران.سقف نم کشیده بالای سر.مزه مزه کردن درد. باز شدن کندوسنگین عضلهها. سفردور ودراز من وتو. پایان یکی بودن .دو نیم شده ام.نیمی آن طرف پرده سبزرنگ با توست ونیمی خواب رفته با من .با هرتکانی ورز میخورم.
با آخرین ته مانده بودن پرده راکنارمیزنم.می خواهم صورتت راببینم . می خواهم توی صورتت روزهای ندیدهام راببینم. فرداهایی که نخواهم دید. دیروزی که ندیده ام. شبیه منی. انگار که درزایشی غریب خود را زاییده باشم.درآغوشت میگیرم. چون میراثی گرانبها .می خواهم هوشیارباشم.می خواهم این لحظه رامزه مزه کنم.مزه اش زیرزبانم بماند.اما درد ازمن قویتر است ومسکنها دزدانه هوشیاریم رابا خودمی برند.
مهرداد که آخر شب اس ام اس داده بود hame chi ro goftam ته دلش خالی شده بود و کنار همه چی یک علامت سئوال گذاشته بود و تا جواب اس ام اس بیاید . به سادگی همه ی مردها و مفلوک بودنشان کنار زنها فکر کرده بود. نه تنها مهرداد که پخته تر از او هم کنار سیاست زنانه کم میآوردند .شاید برای همین ،مردها ادای جنس قویتر را در می آوردند فقط ادایش را و در خلوتشان کنار زنی که آرامش داشتند .بی برو برگرد همه اعتراف میکردند به این بازی قدرت. وقتی جواب با تاخیری که انتظار می رفت رسیدکه به هر حال در اینجا تنها چیزی که ارزش نداشت وقت بود وقتی که به راحتی حرام می شد در صف شیر دولتی ،پمپ بنزین و هر کار اداری ریز ودرشت.
"مگه گاگولم دیوونه ! " که رسید شکی نماند برایش که مهرداد بند را آب داده و خودش را آماده کرد برای ماست مالی کردن ماجرا . آن شب آنقدر عصبانی شد که جواب اس ام اس ها را نداد .با بهانه ی سایلنت بودن گوشی ، غرق فکرهای خودش شد.
از لای مجله ی فیلم برگه ی آزمایش بیرون زده بود. انگاری قبری نشست کند و سوراخی کوچک که راه باز می کند به تاریکی های گوری قدیمی .
آن روزها مطمئن بود که مشمای دور جسد را هم دیده و حتی پوست و کمی از موی سر مرده که هیچوقت نفهمیده بود مرد است یا زن .می گفتند زن است و مادربزرگ می گفت آنهایی که یک سنگ عمود روی شکمشان است زن اند .ولی نه سنگی بود ونه حتی شانه ای تراشیده شده بر سنگ .و حالا مطمئن نبود تصویری که اینهمه بچگی ازش ترسیده ، خواب بوده ،خیال یا چیزی که دلش میخواسته ببیند. بعضی وقتها هنوز هم در قبرستان قدیمی دنبال آن قبر میگردد تا برای ترس بچگیها علتی پیدا کند .
لیلا که چوب را توی سوراخ کرده بود و چوب که گیر کرده بود ،یکی داد زده بود : مردهه گرفتمون و بقیه پا به فرار گذاشته بودند و او خشکش زده بود بالای قبر و همانجا خودش را خیس کرده بود و مادربزرگ گفته بود که دعایی شده و شاه مراد برایش دعا نوشته بود کیسهی سبز رنگ دوخته شده که لایش ورقهی کاغذی خش خش می کرد ، بارها وسوسه شده بود ،یواشکی کوکهای بی قواره ی کیسه را بشکافد اما ترسیده بود سروکلهی مردهه دوباره در خوابش پیدا شود. هنوز هم کیسه کنار خرت و پرتهای مامان توی چمدان خاطرات است خاله قدسی این اسم را روی چمدان سرجهاز مامان گذاشته بود.هر وقت بی اجازه پاتک می زد به چمدان ، مثل این بود که سرک می کشید به خانه های کاه گلی قدیمی که حالا شده بود انباری، روزگاری بوی نان تازه می داد و گرده ای که رویش خشخاش پاشیده باشند.خانههایی باشکوه که هنوز کنارخانههای با سقفهای گچ بری شده مغرور ایستاده بودند . و تاپوی گلی که هنوز صدای خش خش ریختن گندمها توی لانجین را به یاد داشت .
خاله افشان دستمال مچاله شده را از جلوی سوراخ تاپو که برمی داشت ، گردوهای پوست کاغذی می ریخت توی دوری روحی و با دستهای حنا بسته ، مویزها را پوش می کرد . درست یادش بود شب یلدا بود و کلم بزرگی توی مجمعه مسی کنار آبغوره و تخمه آفتابگردان و قیسی ها .مردم ده کلم می خوردند و تا صبح می خندند به صدای ناجوری از کسی در می رفت و این از اعجاز کلم بود و معده های بادکرده .
برگهی آزمایش را از لای مجله برداشت . بازش کرد و انگار منتظر بود آن کلمه مرموز را موریانه ها جویده باشند و فقط الله بسم الله را باقی گذاشته باشند یا جوهر نم کشیده باشد و کلمه وا رفته باشد روی کاغذ و خواندنش کارحضرت فیل باشد.اما اگر همه این اتفاقها هم که میافتاد،باز اصل قضیه سر جایش بود.
پانویس : ناپرهیزی کردم و قسمتی از رمانی که دارم می نویسم را گذاشتم تو وبلاگ ...
این آخرین باری است که می بینمت.آخرین بار،آخرین گلایه ها، آخرین خواهش تن،آخرین لحظه ی بودن . لحظه !
بهانه می سازم؟ شاید... چیزی نگو . دستهایم را روی لبهایت می گذارم. طعم بوسه های هول هولکی. دوست داشتن! نه، عادت... فقط عادت کرده ایم به هم!
خنده ام می گیرد.از آن خنده ها که دلت را آشوب می کند .
بدون تو راحتم. لحظه ها می گذرد ؛سنگین و بی اتفاق.
تلفن نمی کنم. کتابی از قفسه ی کتابها بیرون می کشم. می بندم. کانالها تلویزیون را بالا و پایین می کنم . زنگ نمی زنم.
عادت خواهم کرد. عادت نمی کنم. کاش می شد، دروغ گفت و کنارت بود. دروغ بدتر از تنهایی نیست. کاش می شد دور بود و خیال کرد،کسی هست. و باز وسوسه که ببینمت .ساعتها حرف بزنیم وزندگی پر بشود از تردید بودن ،ترس از دست دادن،التهاب و بی خوابی ،گله و حرفهای نگفته. وتو باز بالای سرم بیدار.سیگارپشت سیگار. تصویر محو شده ات پشت حلقه های دود. و تنی که بوی عطر و سیگار می گیرد. و باز گلایه های همیشگی و حرفهای ناگفته و تکرار این جمله؛ آخرین بار ، آخرین بار ...
یادت نمی رود نوزاد رو به قبله خوابانده ، معجزه ی امام رضا و نذر طلا به وزن موهایی طلایی.
یادم نمیرود ظهر دم کرده تابستان ،گوسفند قربانی و دستهای کوچک حنا بسته.
یادت نمی رود سحری شب بیست ویکم و نماز امیرالمومنین و صد تا قل هو الله.
یادم نمی رود غیظ نگاه و کلفت کنایهها پای دیگ حلیم، ظهر عاشورا .
یادت نمیرود مردهای فامیل وحاج آقا نادعلی ،روضهی حضرت رقیه وموهای طلایی رهاشده.
یادم نمیرود سلام بی علیک و رادیو و قصهی راه شب .
یادت نمیرود سفر ِبی بدرقه و حلالیت و پس فرستادن روسری حاشیه دوزی شده.
یادم نمی رود دزدیدن نگاه ،دانه های تسبیح و شمارش تسبیحات اربعه.
یادت نمی رود انتظار ملاقات ،بیمارستان و شب یلدا .
یادم نمیرود شب عید ،حلوا لای نان بستنی و نوشتههای تراشیده بر سنگ.
یادت نمی رود و یادم نمیرود عمر بلند قهر مان ننه نقلی !
روایت دوم
من و ننه نقلی هیچوقت آشتی نمی کنیم. من دلتنگی هایم را لای مجله وکتاب قایم می کنم و ننه توی شمارش ذکر و دانه های تسبیح.بیشتر از صد دفعه قصهی شفا و معجزه امام رضا را میکوبد به کمرم وتارک الصلات بودنم ...
پانویس : همه اش تلاشی است برای پیداکردن فرم ،لحن و سبکی تازه ... نمی دانم با کدام روایت موافقی؟
وقتی صدا ی بابا کش می آید توی کوچه و با سوز دی ماه از درز شیشه میریزد توی خانه ، به بحث های تاریخی ،مذهبی نیمه شب با بابا که حالا شعر محتشم را میخواند ،فکر نمی کنی. به نذر چهل سالهی حلیم ِننه نقلی که با مردنش خاک شدهم فکر نمی کنی.به هیچی فکر نمیکنی. مردی پابرهنه روی برف ویخ راه می رود ، شاید نذر دارد. توی دلت می گویی. پیرزنی که مشاعرش را از دست داده ،مشتی برف حوالهی اشقیا میکند شاید خیال می کند نذری داشته.دخترکی عقب مانده ذهنی با طبلی بر گردن جلودار دستهاست. و هرگز به ذهن کوچکش خطور نمیکند که کفارهی اجدادش را می پردازد جیرینگی.دخترکی پنهان شده لای چادر ملی،باچشم و ابرو به دوستش نشانی مردی را می دهد .شمر لبخند میزند.دخترک با سر تایید می کند وتو اصلا نگاه نمیکنی به چشمهای گستاخ ونگاه گرم شمر و شلاقش که بخار نفسها را می شکافد و یتیمان که خندههای زیر جلکی اشان را لای دستار و چفیه خفه می کنند،دایره وار می چرخند.رنگ سرخ ،اشقیا . رنگ سیاه زنانه پوش و رنگ سبز ، اولیای خدا .فرقی هم نمیکند بدانی ریشه تعزیه در سوگ سیاووش است و شبیه مضحک چیست.قاعده شکنی در سنت روا نیست.شوخی نداریم بچه! چه فرقی میکند چه کسی میگوید.دختربچه با شمع سیاهش منتظر شب وتاریکی است تا با روشن شدن شمع روی توده برف ،دست به هم بکوبد :
تولد تولد تولدت مبارک و هنوز کاف مبارک را نگفته ، صدای خانم جان هوار شود روی سرش :
فهمت کور ... اجاقت رو آل ببره ... حسین جان ،کربلا
و شیر ، کاه بر سر بریزد و دو بامبی بر سرش بکوبد و قنداقهی نوازد را بالای سر ببرد و پدر تک ضرب ریتم بگیرد:
سیصدو شصت بت قبایل بت پرست بهر احیای دین به کعبه جدم شکست
و تو بنویسی . رادیو بخواند:
وقتی لبت مکیدم آه از جگر کشیدم
نوحه خوان ضجه بزند .مردم هوار بکشند .و او از پشت شیشهها به بیرون نگاه کند به عمق تاریکیهای کوچه.
درینجه
همیشه به اين لحظه فكر كرده بودم وهیچ تصويري براش نداشتم.چي بهت ميگفتم .چه حسي داشتم.ميری ودوش ميگيری. ته ريش تنكت روميزنی.صورتت باز شده. پوست شل صورتت زيرسر انگشتهامكش ميياد. ميخوام برم نميذاری. روزنامهاي باطله ازروي تاقچه برميداری وكف اتاق پهن ميكنی .يادم نميياد با چه كلمهاي حرفت رو شروع ميكنی. اتاق خالي لخت ،دیوارهای چرک ،سوسكهاي خشك شده كف اتاق ،صدای هوهوی باد ازدرز پنجره .
داری حرف ميزنی. داری غرق ميشی. دست وپا ميزنی.نگات ميكنم.فروميری. دستهات رودرازميكنی. گوشم پرهواست.صدات دورو دورترميشه.فشارآب چشمهام روميسوزونه.نفس ميگيرم. ميشمرم به اندازه يه پوش سبك شدم. زانوهام رو جمع ميكنم توي شكمم .خودم رو رها ميكنم .چقدر اين بيوزني بوي مرگ ميده. بوي تعفن جنين گنديدهای لاي كفن ومرد سامسونت به دستی که كفن شكلاتي را مثل يه جعبه شيريني به سوغات ميبره .
دخترک لخت مادرزاد روي سكوي سيماني آرام و بيدغدغه خوابيده .جمعيت از پشت شیشه تماشاش ميكنند و اون غرق فكرهاي خودشه. پوست زرد و سر از ته تراشيده شده. پيرزني تكيده و قوزي ترسیده نگاهش ميكنه.صورت پرچين و چروك پيرزن مثل جادوگر قصههاست. حتما وقتي بچه بوده بارها از اين صورت ترسيده. شونههام رو تكون ميدی. بيهودهاس،مثل اينكه بخواي مردهاي را از خواب بيدار كني. زبانم آنقدر سنگين شده كه نميتونم حركتش بدم صورتت خيسِِِِِِِِ. دنبال يه دريچهای . يه درينجه شيشهاي با خط مورب نور. دوباره حرفهات روتکرارمیکنی .
تو زندگی ما آدمهایی وجود دارن که ذهن ما رو بدجوری به خودشان مشغول میکنن وبدون اینکه بدانی همیشه یه گوشهای از ذهنت درگیر اوناست.هرجا،هروقت ؛وسط خواندن مطلبی،تو رختخواب موقع خلوتت، موقع قورت دادن لقمهای ؛بی موقع وبی دلیل. سرزده می یان و جا خوش میکنن و بی خبر میرن. برای من سعیده یکی از اون آدمهاست .دوست مشترک من ومریم.وامشب شب غریبی است.چیزی سنگین ومرموز توی هوای اتاق میچرخه و روی نفسم سایه می اندازه. برای دختر کوچکم قصه میخوانم.به پهلوی راست که میچرخم ، آرام میگیره .نازش می کنم وتوی ذهنم صورت کوچکش را میبوسم.به شکمم دست میکشم، به نظر می یاد خوابیده. پچ پچه های اتاق بغلی ذهنم روبه هم می ریزه. کسی با صدای آروم گریه می کنه.
وامشب شب دیگری است.مریم حالش خوش نیست. داد مي زنه و به زمين وزمان فحش وبد و بيراه ميگه؛ التماسهاي مامان براي آرام كردنش بي فايدهاس.بدنم مي لرزه.فكرم ازكار افتاده. نمي دونم چي بايد بگم.دارم خفه مي شم به هرشكلي شده ميبرمش توي حياط. دلم مي خواد زلزلهاي كه مدتهاست حرفش روميزنند با قدرت همه چيزرو بلرزونه و با خاك يكسان كنه .شايد يه چيزهايي تغيير كنه. شايد...
به اینجا وابسته نیستی.راحت میتوانی از این محله ی قدیمی واسم مسخرهاش بکنی وبروی جایی دیگری که موقع آدرس دادن آنقدر یواش اسم محله را نبری که انگار حاج خانمی از حسن بقال نواربهداشتی میخرد وبه اندازه حاج خانم توی آن لحظه خجالت بکشی.
دلت می خواهد این محلهی قدیمی را جوری زیر چادرسیاه حاج خانم پنهان کنی که لازم نباشد هر روز اینهمه ایرانیت،زنجیرهای قطور فلزی و وسایل یدکی اتومبیل ببینی.راحت میشود این خانهی قدیمی وباغچه را فراموش کنی. باغچه را با همه درختهای انجیر،خرمالووسیبش. هرجایی دیگری گل محمدی،یاس رازقی وحسن یوسف پیدا می شود.گل خرزهره که دلتنگی ندارد.عادت میکنی به این آپارتمانهای فسقلی تاریک ِ بدون بالکن.عادت میکنی.اینها را به خودت می گویی و همه خرت و پرتهایت را از انباری میکشی بیرون. همه وسایلی که تو سوراخ وسمبه های این خانه قدیمی پنهان شده.همهی چیزهایی که سالها باوسواس هفت تا سوراخ قایم کردهای.جزوههای خاک گرفته، کاغذ نامههای زردشده، سماور لعابی لب پرشده ازروزهایی خیلی دور؛دست نیافتنی وارزشمند چون اکسیرحیات.نامهای رامیکشی بیرون.به گذشته برمیگردی.به روزهایی که تکهای ازتو را توی خودشان نگه داشتهاند؛دستنخورده وفریزشده.انگارکه چهارده سالگیت را ازجعبه ای،صحیح وسالم بکشی بیرون. به اندازه همان روزها احساساتی میشوی.پراز فکرهای گنده. پرازپچ پچههای پسرک پای ستون برق که همیشه سرکوچه مدرسه منتظر است.
سرکوچه مدرسه مثل همیشه ازدحام پسران جوانی است که تازه پشت لبشان سبز شده وتجربه های اولین مکاشفههای جنسیاشان را بی پروا ومردانه برای هم می گویند.خاطرههایی از جنس لذت که اگر جدی بود وپای عشقی درمیان، لای هفت بقچه قایمش میکردند وگوشه دلشان میگذاشتند که پای ناموس وغیرت درمیان بود نه پتیاره ایی که متلکی آبدارنثارش کنند وبا نگاه از زیر خروارها پارچه،تن تبدارش را لمس کنند. با اینهمه تنها دلخوشی راه طولانی مدرسه تا خانه، همین چند کلمهای است که پسرک پای ستون به شوخی میگوید وتو باورش میکنی.عین شعری که آن سالها میخواندی:
کودکان شوخی شوخی سنگ میاندازند قورباغهها جدی میمیرند !
عشقهای خیابانی،مردهایخیابانی.این رامعلم ادبیات سال چهارم می گوید.سرت پایینِِِِ است.چشمهایحریصت جرات نگاه کردن ندارد.نگاهشباهمه فرق دارد. ازکنارش که رد میشوی، حرارت تنش رااحساس میکنی. وباز دلت می خواهد چیزی بگوید که ساعتها ذهنت به آن مشغول باشد. وسوسه میشوی نگاهش کنی؛ چشمهای کشیده مغولی،گونههای استخوانی،پوست تیره وآفتاب خورده. توی ذهنت تصویرش می کنی.به این تصویرخیالی دلمیبندی.بالاخره روزی نگاهش میکنی.شبیه تصویر خیالی تو نیست.صورتی غریبه، چشمهایی وقیح وبی شرم. دیگر بهش فکر نمی کنی. راه برگشت به خانه را دور می کنی، نمی بینیش. عصرهایت خالی میشودازانتظارو وسوسه،وقت نزدیک شدن به ستون برق.عصرهای یکنواخت وکسل ، عصرهای بی دلهره،عصرهایمرده غروب جمعه.جای خالی فکرهای گرم وزنده.
توی تاریکیها قایم شدهای مثل سایهها. سایههایی که کش میآیند .قد میکشند وتوی هم گم میشوند.توی تاریکیهاهم قد شمشادهای همیشه بهارمیشوم ودوراز چشم تو خواب مورچهها را به هم میزنم و تو یواشکی مورچههایت را توی شیشه تیلههات با خودت میبری.به جایی دور که از دست من ومامان درامان باشند . چشم میگذارم همه جا را دنبالت میگردم.از ده به یک می رسم.میگردم . پیدایت نمیکنم . تو راحت وآسوده توی صندوقچه قدیمی خواب هفت پادشاه را میبینی ومورچهها دزدانه و بیصدا تخمههای آفتابگردان صندوقچه را میبرند.میگویی اینها را میبرند برای شب یلداشان.مورچهها ریز ریز میخندند.صدای خندههاشان توی حفرههای خالی تنم میپیچد.شلنگ آب را میگیرم تو لانهاشان. بگذار حالا حسابی یک دل سیر بخندند.
پشت شمشادها روی قالیچه پنچ چارکی درازمیکشم.سایبان سرم چادر نماز گلدار مامان است. ازپشت گلهای نخ نماشده چادرنمازکه هیچ پروانهای را سر ذوق نمیآورد زل میزنم به آسمان به آسمان بی ابر پاییز.خوابم که میبرد،خواب تو را میبینم.خواب آجر بهمنیهای حیاط ، خواب خرمالوهای توک خورده شاخههای بالاو گنجشکهایی که هرسال سهمشان رااز درخت میگیرند.خواب بوته یاسی که سالها پیش تو دل خاک پوسیده. خواب کرمهایی که خوشدلانه ریشههای یاس را جویدند و فضلهی معطری به خاک پس دادند.خوابهایی که زندهتر از هر رویایی تورا توی خودشان حبس کردند.خوابهایی که روی همه زندگیم سایه انداختند وپشتشان بیداریی نیست.