بی آنکه بدانی حرف زدهای/بیآنکه بدانی زنده بودهای/ بیآنکه بدانی مُردهای./ساعت را بپرس کمکت میکند/از هوا حرف بزن٬کمکت میکند/نام مادرت را به یاد بیاور/شکل و تصویر کسی را/سریع! از چیز کوچکی آغاز کن/ مثلا رنگها٬مثلا رنگ زرد/سبز، اسم چند نوع درخت/به مغزی که نیست فشار بیاور/فصلها را، مثلا برف/سریع باش، سریع/ چیزی برای بودنت پیدا کن، دُور بردار/ ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید/سریع! وگرنه/ واقعا/ به مرگت/ عادت کردهای."
پانوشته: این روزها از شهرام شیدایی می شنوم که با مرگ می جنگد و من تازه می خوانمش و عجیب شعرهایش به دل می نشیند.
قرآن را که باز کرده بود، به دنبال حرفی پنهانی بود که برای او نوشته شده باشد. لحظه بیدار شدن اصحاب کهف از خواب سیصد و نه ساله. نفهمیده بود یا نخواسته بود بفهمد منظور آیه چیست. قرآن را بسته بود و باز کرده بود. همهاش عذاب و قهر خدا بود و وعده جهنم ومژده به بخشش گناهکارانی که از روی جهالت گناهی مرتکب شده باشند. نمیتوانست خودش را گول بزند. نه تحمل ماندن و بی خیال شدنش را داشت و نه میتوانست این حس مرموز را دورکند. تحمل جنگیدن با خود را نداشت. باید میرفت تا تهش. حوصلهی کلنجار رفتن با خودش را نداشت. این جور موقعها از پس خودش بر نمیآمد. وسوسه رفتن آنقدر قوی بود که هیچ توجیه و منطقی حریفش نمیشد. برای خلاص کردن خودش از استخاره و تردید قرار راجلو انداخته بود. شرط و شروط ها را از قبل گذاشته بود. بچه که نبودند میدانستند چه غلطی می کنند. آنقدر بزرگ شده بودند که نیازی به شیک کردن مسئله نبود. دوست داشتنی درکار نبود. با اینهمه نه میشد کنارش گذاشت و نه میشد برگشت به قبلترها، حتی اگر می شد لحظههای دیدن و ساعتهای حرف زدن را پاک کرد. باز وسوسه رفتن بود. نیرویی عجیب حکم به رفتن میداد. در راه همهاش منتظر بود تا نیرویی متافیزیکی یا شاید شعور کائنات علیهاش به مقابله برخیزد و تاکسیی بخت برگشته یا راننده کامیونی خواب آلویی بدون اینکه بفهمد ناغافل و دیر روی ترمز بزند و همه چیز تمام بشود. اما آنقدر جان عزیز بود که موقع رد شدن از خیابان بیشترازهمیشه احتیاط کرده بود. ذهنش تعطیل شده بود. ماشین که جلوی آپارتمان تقریبا شیکی ایستاد. نگاهی به پلاک کرد. هنوز شماره آخر را نگرفته، صدای زنگ موبایل و باز شدن در همزمان شده بود. جلوتر آمده بود استقبال. نگران همسایهها نبود. نیازی به پنهان کردن کفش توی جاکفشی نبود. گوشی هنوز زنگ میخورد. تازه یادش افتاده بود، فراموش کرده تلفن را قطع کند.
فضای خانه ساده و راحت بود. باید غریبگی می کرد، اما انگار بارها آمده بود و این بار اول نبود. فقط رنگ راحتیها و مدل پردهها کمی عوض شده بود. می دانست برای چه آمده. نیازی به کادو پیچ کردن خواسته ی مشترک شان نبود. حتی نیازی به مقدمه چیدن هم نبود. سعی میکرد فکرهایش را بلند بگوید شاید فشار کمتر میشد. اما کمترنشده بود.
صدای در که آمده بود. اولین بار نشنیدهاش گرفته بودند. باردوم نگاهی به هم کرده بودند. گفته بود، منتظر کسی نیست. پسرک در سکوت ظرف حلوا را داده بود و رفته بود. نه سلامی زیر لب ونه حتی جواب تشکری. انگار تلنگری از دنیای اموات.
شراب فرانسوی گرم ومطبوع ذره ذره پایین میرفت. کمکم سست میشد. سبک و کمی راحت. خلسه یا لحظهای خلاء. چیز بیشتری نبود. اندازه نگه می داشت. از نگاه کردن به خود مستش میترسید. همهی تنش آهسته خواب میرفت. مثل ریلکسی عمیق. ضربان قلبش به عمق می رفت و کم کم همه چیز می خوابید. همهی فکرهای خوب و بد. گذشته و آینده. فقط همان لحظه میماند. بی هیچ قضاوتی. شبیه لحظهی بیداری بودا. پرسیده بودند: چه به دست آوردی؟
با خنده گفته بود: هیچ !
به اندازهی اصحاب کهف خوابیده بود ونمیخواست چشم باز کند. تحمل دست و پا زدن بین شری که هرلحظه خیر می شد و خیری که هر لحظه شر می شد را نداشت.
شکل عوض کرده بود. شکل بی شکلی ها. چیزی از خودی که روزی می شناخت نمانده بود. نه از معصومیت و کودکی و نه از گناه و و ثواب. نه به زنی فکر می کرد که دورترها منتظر مردش بود. نه به خودش و همهی چیزهایی که عمری باورش داشت.
از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کرد. پیش رویش نه روسپیی بود و نه قدیسی. فقط تاریکی بود و صدای اذان موذن زاده.
مرد در تلاشی بی سرانجام، به شتاب می رفت. روزها و شبها در راه بود و سواری شوم پشت سرش. زمانی گذشت. به چشمه ای رسید. خسته بود. با خود گفت : فقط لحظه ای، لحظه ای در کنارش خواهم بود. و سوار شوم در پشت سرش. لحظه ها گذشت و روزها سپری شد و مرد از راه باز ماند و دیگر در اندیشه ماندن بود تا رفتن . پای سفرش سست شد . چشمه زلال بود و گورار . نگاهی کرد ، خود را دید و چشمه در او خود را دید. هر دو از هم گذشتند. هریک به خیال خود و از حرکت باز ماندند.
زمانی گذشت و باز مرد نگاهش کرد . چشمه غبار گرفته بود. چشمه نمی جوشید .چشمه در او جا مانده بود. مرد پست شده بود و چشمه مرداب. مرد هیچ شده بود و اینهمه هیچ نبود. و سوار شوم در پشت سرش.
زمانی گذشت. مرد آبستن بود و درد از او زاییده می شد و چیزی از او وجود می یافت و موجودی او را ترک میکرد بی هیچ باز گشتی. مرد خالی میشد. خالی از هر شوقی، حرکتی و امیدی. و چشمه سنگهای خود میسفت و صیقل میداد.
وقتی سوار رسید. مرد غارت شده بود. خلاء ناگاه به جانش افتاده بود و بیرحمانه غارت کرده بود . دیگر از او هیچ نمانده بود .
و سوار شوم از او دور شد و او را دید و چشمه در سنگها خود را دید. و مرد در چشمه خود را ندید. و مرد صدایی شنید. صدایی از او با او سخن می گفت و مرد زبانش را نمی دانست. مرد به راه افتاد. چشمه جوشید و مرداب را پشت سر گذاشت و مرد سایهی خود را دید که او را می نگرد.
مرداد 1378