بارش برف قطع شده بود . یادش نمی آمد این چندمین برفی است که كوهعليسياه را سفید می کند. زير كرسي دراز كشيد و غرق فكرهاي خودش شد . گرما تا مغز استخوانش راه پيدا كرده بود و تازه داشت چشمايش گرم خواب ميشد . صداي در. اولش فكر كرد دارد خواب ميبيند. لحاف كرسي را تا روي صورتش بالا كشيد. كدام مغز خرخوردهاي توي اين برف از خانهاش بيرون ميآمد . در ثاني ،فرنگ كسي را نداشت كه به ديدنش بيايد . اما نه ، واقعا پشت در كسي بود . در را كه باز كرد ، توي چارچوب در خشكش زد . زبانش قفل شده بود . مطمئن نبود كه بيدار است . باورش نميشد او ليلای خودش بود.چه بزرگ شده بود . ليلا هم گيج ومنگ فرنگ را نگاه ميكرد ، انگار كه با پاي خودش نيامده باشد و نميداند كجاست . توي همه اين سالها از نگاه كردن به در اين خانه پرهيز كرده بود و حالا مردد و يك لنگه پا كنار در وايستاده بود. ساعتها بدون اينكه حرفي بزنند، همديگر را بغل كردند و سير دلشان را گريه كردند . هر دو حرفهاي نزده زيادي داشتند . اما فقط گريه ميكردند نه گريه ی خوشحالي كه آنها سالهاي سال را از دست داده بودند. سالهاي كه بدون هم گذشته بود. سالهاي كه ديگر برنميگشت. فرنگ هول شده بود. چه غريب است آدم با بچهاش ، بچهاي كه توي شکمش بزرگ شده ،غريبي كند . خجالت ميكشيد خيلي بهش نگاه كند.سالها يواشكي نگاهش كرده بود.حالا باورش نميشد ميتواتد يك دل سير نگاهش كند و با او حرف بزند. چي بايد به او ميگفت بعد از اينهمه سال . . . توي همه اين سالها فقط با نگاه حرف زده بودند . نگاه مشتاق و گرسنه فرنگ و نگاه پر كينه و بغض ليلا . جز اين زبان ديگري بلد نبودند.و ليلا نميدانست چه جوري سرحرف را باز كند وسكوت را بشكند. از طرفي فرنگ آنقدر خوشحال و دستپاچه بود كه دلش نميآمد ، خوشي اين ساعتش را زهر كند ...
برای عرض تسلیت به رویای عزیز ساعت 30: ۱۷ در نشرمهیستان
گرد هم جمع خواهیم شد.
می دانم روزی که نباشم ساده اتفاق میافتد. به سادگی همه اتفاقها. بازخورشید سرساعت همیشگیاش طلوع میکند. باز بوی باران،خاک خشک را مست میکند.درنبود من هیچ گل عروسی سیاه نمیپوشد وهیچ علفی ازمصیبت وارده قامتش تا نمیشود. هیچ رودخانهای به اعتراض ازحرکت نمیایستد. همه چیز عین قبل خواهد بود. مثل الانی که هستم. مثل قبلی که نبودهام و بعدی که نخواهم دید. مثل اتفاقی گنگ و کور.مثل خوابی از یادرفته.مثل صدایی که باد از دورترها می آورد.