باز ساعت 5 دور هم جمع می شویم به قدر
خواندن شعر و داستانی کوتاه .
مهلت ارسال آثار تا پایان آبان
فرنگ به ده عادت كرده بود و هرجاي ديگري غريبه بود.حتي اگر مجبور باشد،پشت كاروانسراي آبادي مجاور،دور از همه زندگي كندو انگشتنماي خلايق باشدو هيچوقت پچپچهها و كلفت كنايهها تمامي نداشته باشد. آنجا به دنيا آمده بود.همه سالهاي عمرش، خاطرههاش ، بچگي ومردههاش آنجا بودو حداقل ميتوانست بچههايش را از دور ببيند . سر وصداي ساز ودهل عروسي پسرش را بشنود و يك نفس تا صبح گريه كند. چقدر دلش ميخواست جاي ديوارهاي آن خانه باشد وقت عروسی محمود تا بتواند پسرش تنها پسرش را توي لباس دامادي ببيند. چه خيالاتي براي عروسي او داشت.با چه آروزيي چند قواره پارچه براي خلعتي عروسي محمود توي يخدان كنار گذاشته بودو چه حسرتي به دلش مانده بود. فرنگ با غصههايش زنده بود و اگرهمه اينها را از او ميگرفتند ، چيزي براي زندگي كردن نداشت . غصه دختر كوچكش كه ديگر او را نميشناخت و مثل غريبهها ازاو خجالت ميكشيد. چقدر دلش ميخواست فقط يك بار بغلش كند،به خودش بچسباند و صورت چركينش را ماچ كند . تا يادش بود چيزي از زندگي نفهميده بود و تا آمده بود بداند مرد چيه و زناشويي چه صيغهاي است شوهرش داده بودند به مردي كه هيچوقت نديده بودش . شب عروسيش وقتي با ميرزا توي اتاق تنها شده بود و سلطنه و چند پيرزن ديگر منتظر دستمال . دستمالي كه ثابت ميكرد او قبلا تصرف نشده است، بيسر وصدا پريده بود روي بوم و خودش را رسانده بود به فرخنده و با خجالت گفته بود ميرزا مي خواهد با او كارهاي بدبد بكند . هنوز ميداند دستمال خوني را كجا چال كرده است ، وقتي كه براي اولين بار قاعده شده بود . پنهانش كرده بود تا ميرزا نفهمد او عيب و ايرادي دارد . بدش ميآمد از خودش ، ميرزا و كتكهاي كه خورده بود وسنگ قبري كه هر شب جمعه كنارش مينشست و سير دلش را گريه مي كرد تا مردم باور كنند حرمت مردهاش را نگه ميدارد . آدمي كه توي زنده بودنش يك آب خوش از گلويش پايين نرفته بود وچه راحت شده بود بعد از مردنش . حرف فرخنده هميشه توي گوشش بود كه ميگفت مرد خداي روي زمين زن است و فرنك از اين خدا بدش ميآمد . نميدانست چرا نصيب و قسمتش از زندگي اين شده . ميترسيد كفر بگويد اما مدتها بود كه نماز نميخواند . ميرزا كه مرد ، حال آدمي را داشت كه بعد سال ها بيرون ميلههاي زندان است و نميداند کجا باید برود . مدت ها طول كشيد تا با شرايط تازه كنار بيايد . اوايل حتي دلش براي ميرزا تنگ ميشد . به او عادت كرده بود و يك دفعه زندگيش بد جوري خالي شده بود .سال ها سرشان روي يك بالش بود و سر يك سفره نشسته بودند. هنوز كفن ميرزا خشك نشده بود كه ليلا به دنيا آمده بود وهمه چيز كم كم عوض می شد كاركردن فرصت فكرهاي بي سروته را از او گرفته بود. همه كارهاي خانه و زمين را از چانه زدن سر قيمت سيب ، گرفتن كارگروتهيه جعبه وپوشال و سپردن صندوق ها به سردخانه را يك تنه انجام ميداد و تازه اين وسط نگهداري دو بچه هم روي دوشش بود . هميشه خسته بود اما دلش به بچههايش قرص بود. به روزي كه آنها بزرگ ميشدند و كمك حالش بودند .ولي هميشه چيزي كم بود. سايه سري كه آقا بالا سر نباشد . مردي كه همه مرد بودنش توي شلوارش و سنگيني دستش نباشد ...
ابتدای جلسه شقایق احمدپور برای حاضران در جلسه، اشعاری از مجموعه شعرش را خواند و دوستان به نقد و بررسی اشعار پرداختند.
سیاوش دانش آذر: ایشان گفتند با شعر کلاسیک شروع کردند.ذات قافیه هنوز در ناخودآگاه ایشان هست.اصرار درونی برای آوردن قافیه به کار لطمه می زند.در نگاه اول،خیلی کم از فعل استفاده کردند،این می تواند خوب باشد در همین حد … دغدغه سنت گریزی یا سنت ستیزی هست و هنوز ذهنش آزاد نشده.
اصلان قزللو : شعر بودن یک سری ویژگی ها را می طلبد.بعضی ها وارد معنی می شوندو بخشی از ویژگی ها را از یاد می برند. بعضی ها وارد تصویر می شوندو بعضی ها بازی زبانی. باید چند وجه را در نظر گرفت.یک وجه تخیل است.شعر فرمول ندارد.شعر هر جوری که صادر شد،خوب است.قافیه یا بی قافیه بودن مهم نیست.بعضی وقت ها موسیقی شعر کلاسیک در شعر نو می آید.در حالی که موسیقی شعر نو فرق می کند.در شعر کلاسیک عروض و قافیه هست که مهم است .اما بیشتر اشعار قدیم فقط نظم هستند نه شعر… در شعر نیمایی نیما می خواسته تفکر تجربی شاعر را تغییر بدهد.مثلا فروغ تجربه های خودش را بیان می کند.برای همین نو است.باید دیدی داشته باشیم که دیگران نداشته اند واز ظاهر شعر پیداست که تجربه های تازه است.
در ادامه ی جلسه آیت دولتشاه تازه ترین داستانی را که نوشته بودند،خواندند. و بعد نوبت به نقد داستان رسید که این بار چون دوستان کمی در جلسه حضور داشتند،فرصت نقد همه ی آثار فراهم بود.
راوی : داستان انزوای خود خواسته ی شخصیتی بود که بین گذشته و حال دست و پا می زد. و در گذشته خود را جستجو می کرد فقط نمی فهمیدم دل تنگ چیست.بی خیالی های گذشته یا معصومیت کودکی؟ معلوم نبود چه چیزی در حال اذیتش می کند.
اصلان قزللو : زبان فاخر و ادبی داشت.توصیف جزییات زیاد داشت که شاید لازم بود. خرده روایت های که جمع شده بود که معلوم نبود کجا گره خورده و کجا گره باز شده.کشمکش ها به نظرم کمرنگ بود.سخنرانی رفتن به سوی آینده بود که جلوی گذشته ها را می گرفت.
شقایق احمدپور: فضا را خیلی دوست داشتم .بخش هایی زائد داشت .مثل صحنه ای که قرار بود خودش را پرت کند .چرا توی گذشته گیر کرده؟
حامدحسن پور:دلایل گنگ بود که ما باور کنیم چرا این اتفاقها می افتد.لزوم برگشت به آنجا معلوم نبود.
اصلان قزللو: کمتر می شود با این شخصیت همذات پنداری کرد.
سیاوش دانش آذر: قصه ها ی آیت بیشتر پایان بندی ندارد یا در پایان بندی مشکل دارد.داستان های آیت کلاسیک نیست که بشود با ابزار کلاسیک نقدش کرد.با زاویه دید اول شخص مواجه هستیم.اگر من بودم اجازه می دادم روایت ها عوض بشود.مثلا نوع نگاه جباری و اذیت شدنش را ببینیم . کاش
می شد فقط نشان داد تا مخاطب خودش قضاوت کند بدون پیش داوری.
در ادامه ی جلسه سیاوش دانش آذر و اصلان قزللو برای دوستان اشعارشان را خواندند.
یکشنبه 29 مهر،آقای اسعدی دیر رسید،چون به سنت یکشنبه ها ازجلسه آقای عبداللهی آینه می آمد مثل آقای بهاری. رویا نبود، این روزها عجیب درگیر بیماری پدر و نمایشگاه است. بهاره نیست .عاطفه عزیزی را از دست داده. آقای آقازاده خیلی وقت است که نیستند.امیدوارم رفع کسالت شده باشد. آقای نجاریان و خانم زندی اس ام اس می دهند که گرفتارند .خانم باباخانی وقت دکتر دارد و خیلی های دیگر که هیچ خبری از ایشان نداریم . امیدوارم یکشنبه هفته ی بعد مهیستان همه ی دوستان را زیارت کنیم.