تبليغاتX
سیاهه

 

شب چله بود. همه کیپ تو کیپ چهار گوشه ی کرسی نشسته بودند و منتظر که ننه دایی  گره ی چارقدش را سفت کند و بنشیند پای سماور و با دست های حنابسته اش،دستی به زیر استکانی های قجری اش بکشد و برای همه یه چایی گله جوش ،هل و دارچینی بریزد. و چایی لب دوز و لب سوز را با نقل بید مشکی هورتی بکشد بالا و نفسی چاق  کند و مثل همیشه با یکی بود یکی نبود. یکی داشت، یکی نداشت. یکی خواست، یکی نخواست. یکی رفت، یکی نرفت و یکی گفت ،یکی نگفت. برود سر سراغ یه قصه ی تو یخدان مانده.

ننه اندازه ی خط های صورتش قصه بلد بود. قصه ی آدی و بودی،قصه ی کر کچل، قصه ی آه، قصه ی مدزما ، قصه ی مرکو  بکو بکو و قصه ی ... اما این بار،نقل  قصه ی تازه ای بودکه تا حالا هیشکی نشنیده بود.

عمه گل بدن می گفت : اون روزا که تلویزیون نبود.شب های سرد چله بزرگه ،توی شب نشینی ها همه

می شستن دور کرسی و قدیمی ترها حکایتی راست و دروغ سر هم می کردن و این جوری کمر شبهای یلدا را می شکستن.انگاری قصه و کرسی ،آدم ها را مهربانتر می کرد،حالا دیگه کسی حواسش به بقیه نیست.شایدم اون موقع ها مردم اینقد گرفتار بالا و پایین زندگی نشده بودن.کاکام خدا بیامرز دعاش این بود: الهی نون تون گرم و اوتون خنک !

و ننه دایی پشتی حرف عمه در می آمد که :

-  دیگه هیچی عین سابق نی.دوره ایما حلیم نخودی رو می رختن وسط یه  شاته نون .مه هشتن رو کرسی. قاشوق و دوری نی وی .کی می گو جا دون اینه !  ای حرفا نی وی. همه چی مزه جون میاد. حالا همه چی قرتی فرتی شده.و  با ای خرج کول و گرون ،هیچکی دلش خوش نی.

ننه موقع گفتن این حرفها فقط آه می کشید. مثل وقتی که کرسی اش را برداشتند ، مثل وقتی وقتی یخدان قدیمی سر جهازش را گذاشتند دم در تا سپور شهرداری ببرد، باز هم هیچی نگفت. فقط نگاه

می کرد. نگاهش عین بچه ها بود.گیج و گنگ .

و من که آخرین نوه بودم و هیچوقت ندیده بودمش .وقتی اینها را برایم می گفتند،بلند می گفتم:

خدا را صد هزار بار شکر ، ننه مرد و سوختن کرسی دست ساز کاکا منت را ندید.

این شب چله هم مثل قدیم ترها بساط شب یلدا ؛ گندوم برشته و شادونه و کلم و آبغوره به راه است. و باز عین قدیم، همه دور هم جمع می شوند و سور و سات کباب برقرار است.فقط دیگر ننه دایی نیست که برنج های پس خورده سهم یا کریم ها بشود.وکسی حواسش به گربه چلاق لب بوم نیست که چطور چشم دوخته به کرم دستی و یه انجه گوشت که  از گوشه ای حواله بشود طرفش…

حالا این شب چله و  هر شب چله،همه حسرت می خورند که چرا آن شبها کسی صدای ننه را ضبط نکرد یا یکی تند تند و بدخط روی کاغذ ننوشت.حالا همه مانده اند با قصه های شل و کت و بی سروته.

و هیشکی نیست که ته قصه ها را بلد باشد.

وقتی که آدی و بودی می رفتند به دیدن دخترشان تو ی شهر...

وقتی کر کچل، تنها گاوش را سر سیاه زمستان  کشت و داد تا اهل آبادی بخورند که ...

وقتی تلخون یه شب تصمیم گرفت تا چایی نخورد و خوابش نبرد . آخر شب دید که جوانی مثل قرص ماه اومد تو ی اتاقش و ...

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 19 توسط زهرانوری |