تبليغاتX
سیاهه
 

سالهاست کودکی می کنم تا پاک کنی تلخی کودکی های نکرده را !

و لج می کنم با عددها /من که بزرگ نمی شوم .

پانوشته :چطوری به خودت تولدت را تبریک می گویی.اصلا تبریک می گویی

            یا اینکه این چیزها از ما گذشته !

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12 توسط زهرانوری |

این نشست  گروه آینه به نقد و بررسی اشعار علی عبداللهی عزیز اختصاص دارد .

.آرامش مخدر چشم گاو

 می گویند در چشم های گرگ شراری ابدی است،

  از دوران پیش از کشف آتش

 و زیبایی شگفتی در آن می سوزد!

 که تمامی ندارد.

ظرافت عجیبی ست دردرک این نکته

 

و حقیقتاً که درست است!

اما از خود می پرسم،

چشمِ ِ گرگ

واقعاً از چشم گاو ، باشکوه تر است؟

 

پاسخ به این سؤال هرچه که باشد

جدال

 همچنان پابرجاست،

 مگر با طرح این پرسش:

شرار ابدی زیبایی سوزان چشم گرگ ها

قشنگ تر است

یا آرامش سبز و مخدر زن اردیبهشتی؟

                                                         علی عبداللهی

مکان جلسه:

خ فلسطین جنوبی/خ وحید نظری /کوچه افشار /پ ۴ /واحد ۵

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0 توسط زهرانوری |

به دستور خراباتی عزیز و ابن هیچکس

بی انصاف ها لااقل تا آخرهفته دندان روی جگر بگذارید تا دمی پس از خوردن کیک تولدمان ،حضرت عزراییل را که بارها جواب کرده ایم ،ملاقات کنیم که می دانم زیادی دلتنگم است. اما بارها خدمت شان عرض کرده ام : قربان هنوز با این دنیا کار دارم،تازه طعم گناه های کرده نکرده زیر زبان مان مزه کرده . دلتان می آید حسرت به دل بیاییم حضورتان و ایشان مهربانانه چشمکی فرموده اند و یواشکی با دست مبارک اسم مان را از لیست بلند بالایشان حذف کرده اند البته تا کور شود فلانی که چشم دیدن مان را ندارد. و به گور خواهد برد دیدن تشییع جنازه ما را ... البته درستش این است به مرده رو بدی به خوابت می آد !

البته خراباتی عزیزم مدتها پیش دعوت نامه فرستاده بودند که بنده از دردی مزمن رنج می بردم و هر چه سعی فرمودیم،نشد که دوخطی به رسم ادب بنگاریم و امشب هم حال خوشی نداریم و نزده   می رقصیم. اما اگر مهلت 24 ساعت باشد .

بنده چانه زدنم خوب نیست وگرنه کلی چانه می زدم بلکم به میزان دندان گیری برسدکه بشود نمازهایی قضا را  ادا کرد و پولی داد تا مسلمانی چشم و دل پاک روزه های قرضی امان را بگیرد و بعد می افتادیم به حلالیت خواستن ... خدای من دماغم رو ببین !

خدا وکیلی اگر جای فک زدن نداشت تمام 24 ساعت را خانه می ماندم و با اشادا خانه سازی ، خمیربازی شایدم  نقاشی می کردیم و بعد با موسیقی شیش و هشت حرکات موزون یا به قول اشا رقص مدرن انجام می دادیم و در وقت اضافه به خوردن هله هوله یا شاید دیدن صدباره قلعه ی هاول مشغول می شدیم . سرتان را درد نیاورم بعدش خیلی راحت به خودمان می قبولاندیم که فردا چشمهایمان به روزی تازه باز خواهد شد و با خیالی آسوده و با دروغی شیرین اشا را بغل می کردیم و می خوابیدیم البته قبلش قصه های خواب متولدین اسفند را می خواندیم.

معذرت می خواهم بی ادبی نباشد آخه با 24 ساعت هیچ غلطی نمی شود کرد.اگر مهلت را بیشتر می کردیدو پولش را مرحمت،شاید سفر ی به یونان یا مصرشایدم تا همین کیش خودمان می بستیم به تنگش البته شاید به سرمان می زد با دوستان وبلاگ نویس که افتخار دیدن شان حاصل نشده ، قراری بذاریم در 469 و اگر جا داشت شاید سفری دوستانه مثلا تا همین اول جاده چالوس همان نزدیکی های سد و خلاصه جوجه کبابی و سیب زمینی تنوری و محو تماشای سد شدن . و آخرین شب عمرمان را در شیروانی خانه ای صبح می کردیم .

البته اگر تا همین 31 خرداد مهلت را تمدید کنید ،منت برسرم گذاشته اید که مشتاق دیدن کادوهایم هستم شاید آن دنیا به کارمان آمد. البته اگر دوستان لب نگزدند مایلم بی هیچ تشریفات و آدابی تنم را به خاک بسپارند و هزینه مراسم را خرج خریدن کارت های اینترنتی بکنند تا در عوالم برزخ تا دیگران برسند سرمان را یه جوری گرم کنیم.

پانوشته :هر کس مایل است بازی را ادامه دهد نام نمی برم تا مبادا نام عزیزی از خاطرم برود.

 ترز و جناب روشن ضمیر :

nori.zahra83@gmail.com 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1 توسط زهرانوری |

 

بچه را که خواب آلو بغل زده بود، بالای سرش ایستاده بود و نفس های منظمش و بوی تنش را سیر کیف کرده بود. تنها بوی که آرامش می کرد . و لپ هایش را کشیده بود:

-   جوجو تو هم عرق می کنی!

عادتش بود قبل از خواب صورتش را لمس کند و دستهای کوچکش را محکم بچسبد،انگار که قرار باشد چیزی مرموز آنها را از هم جدا کند.دستهای کوچکی که همه ی خط هاش را حفظ بود.

دیروزگفته بودهیچوقت پیرنمی شود.روح فانتزیش، جوانش نگه داشته بود.بزرگ نمی شد. چیزی از درون با بزرگ شدنش سرناسازگاری داشت.اما اگر عددها را پس و پیش می کرد باز خط ها بودند.خط های که هر روز صبح با وسواس تمام با پنکیک پاک می کرد . انگار که قسمتی از وجودش یا روزهای پشت سرمانده را انکار کرده باشد.

صبح که از رختخواب جدا شده بود، به خودش گفته بود امروز هم مثل همه ی روزهاست. موبایل شش صبح، سکوت خوابی نکرده را شکسته بود.متنفر بود یهوی از خواب بپرد. بیدارشدن تشریفات داشت.با زنگ موبایل چشمهایش باز می شد.با زنگ ساعت برای خفه کردن آخرین هشدارنیم خیز می شد.از تخت سر می خورد، چشمهاش را می بست و سعی می کرد به یاد بیاورد امروز چند شنبه است. از شنبه ها بدش می آمد ،یاد همه روزهای مزخرف دنیا می افتد .

اول هفته را دوست نداشت. شنبه ها لجش را  در می آورد ، یکشنبه ها یه جور خوبی صمیمی بود.بهترین لحظه های زندگیش یکشنبه ها اتفاق افتاده بود.بقیه روزها مثل هم بود. فقط دیدن یه آدم خاص و هوای ابری و بارانی می توانست طعمی به بقیه روزهای هفته بدهد.پنج شنبه بهترین روز هفته بود.یاد همه ی لحظه های تکرار نشدنی می افتاد کلاس فیلمنامه و همه هوش و حواسش که بیشتر پیش نازنین ترین مرد دنیا بود تا سیناپس و نقطه عطف و مگ گافین.و حضرت استاد که پابرهنه و بی موقع از لحظه هاش عبور کرده بود یا به قولی بد وقتی سر راه هم قرار گرفته بودند وبی مورد  سایه های همدیگر را  تا آخر عمر به دنبال می کشیدند.حالا هی محترم ترین روانشناس دنیا بگوید:

آشغال جمع کن ها همه ی آشغال هایشان را تا آخر عمر به دنبال خود می کشند. خرت و پرت جمع کردن را همیشه دوست داشت. مگه نه اینکه می گفتند تیر ماهی ها عاشق عتیقه و گذشته اند.حتما بین تیرماهی ها آشغال جمع کننده ترینشان بود.

چقدر داغون شده بود وقتی حضرت دکتر نامه را نخوانده یا خوانده پس داده بود انگار که یکی بی دلیل بخواباند تو گوشت و بعد بگوید ببخشید شما را با یکی دیگه اشتباهی گرفتم.نامه را چپانده بود توی کیفش و خواسته بود پاره کند تا شاید سالها بعد یادش برود.حتی خیال نداشت یک بار دیگه بخواندش اما کاغذ نامه زرد شده را پانزده سال حفظ کرده بود. چون لحظه ی آخر دیده بود حضرت دکتر دوخطی محض ادب نوشته.و هزار بار پانزده سال خوانده بودش.حالا سالهاست نمی داند کجا گمش کرده آدمی که از او فقط چند خط و یه مشت خاطره رنگ و رو رفته مانده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21 توسط زهرانوری |

بنده مدتی است از درد ننوشتن رنج می برم

و هیچ معجونی افاقه نمی کند !

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0 توسط زهرانوری |

 

یکشنبه / ۵ خرداد /نشر افراز / ساعت  ۵ برگزار خواهد شد.

اما نمایش فیلم مستند درباره ی زندگی احمد محمود به جلسات بعد موکول شد.

 

     

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15 توسط زهرانوری |