تبليغاتX

ashada

زهرانوری

ashada

http://ashada.blogfa.com

سیاهه

سیاهه

سیاهه

داستان

سیاهه

سیاهه
داستان
یکشنبه ،اول اردیبهشت

جلسه ی آینه ،ساعت 5  در دفتر نشر افراز برگزار خواهد شد .

فردا در جمع آینه مهمان عزیزی داریم، برای شناخت ایشان شاید تنها این مقدمه کافی باشد.

مکرمه قنبری هنرمندی خلاق و نقاش چیره دستی بودکه دیر شناختیمش تا وقت هست،

وظیفه دانستیم که از خانم بهشتی دعوت کنیم تا از نزدیک با ایشان و هنرشان آشنا شویم.

بتول بهشتی، متولد 1317 بی هیچ تحصیلات آکادمیک و گذراندن دوره ی آموزشی یکی از

هنرمندان بزرگ عروسک ساز این مرز و بوم است که تعدادی از آثار ایشان در تئاترشهر،خانه ی

 هنرمندان، نمایشگاه دانشگاه یزد و فرهنگسرای سالمندان درمعرض دید عموم قرار گرفته است.

در ضمن مدیرجلسه، آقای آقازاده خواهند بودو به سنت جلسه های پیش  داستان خوانی و شعر

خوانی خواهیم داشت.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17 توسط زهرانوری |
نشرکتاب،مسئله این است! / اکرم حسن زاده

                                                                                                            

نشست مشترک کانون فرهنگی زنان ناشر و گروه ادبی آیینه عصر یکشنبه 25 فروردین ماه در دفتر   انتشارات مهیستان باحضورمهمانان برگزارشد .                                                               

ابتدای بحث خانم شهناز مجیدی (انتشارات روشا) با معرفی خود و فعالیت های این نشر سکان بحث را به دست گرفتند و در ادامه با معرفی کتاب های خود به دوستان لذت دریافت کتاب را به همه چشاندند.
چیزی که ابتدای کار به نظر می رسید این بود که هنوز کسی نمی داند چه چیز را از کجا شروع کند.
آقای بهاری با مطرح کردن اینکه یک بافت منسجم در کشور می تواند به مقوله نشر و گسترش کتابخوانی کمک کند گفتند : در آمریکا 190 هزار شاعر وجود دارد .آنها بافت منسجم دارند ،منتقدین حفظ شدند که مردم به انها اعتماد دارند،نشریات حفظ شدند،برای جوایز مختلف مثل پولیتزر شاعر معرفی می کنند و این باعث می شود که کار ارتقا پیدا کند.ما 105 شاعرچاپ شده داریم و این بافت باید منسجم بشود ،اضلاع دوباره برقرار گردد.کتاب کالاست و نیاز به تبلیغ دارد. بهاری خریدن کتاب و خواندن آن را دو مقوله جدا دانست که البته خواندن آن بحث اصلی است .

رویا بیژنی با بیان اینکه چرا ناشران معرفی کتاب های خود را به عهده روزنامه ها نمی گذارند مسئله ای را مطرح کردند که باعث شد خانم نوذری داغ دلش تازه شود و گفت:ما کتاب را برای مطبوعات می فرستیم آنها اگه دلشان بخواهد معرفی می کنند اگر نه که هیچ.معرفی کتاب مجانی، شامل همه انتشارات نمیشود. نوذری سود ده نبودن کتاب در ایران را یکی از عواملی دانست که باعث رکود وضع نشر است.دلیل دیگر اینکه بعضی ها برای تقلب وارد فضای نشر شدن(کاغذ بگیرن، بیرون بفروشن). راه حلی که نوذری ارائه میدهدبه نظر جالب و تا حدی رویایی به نظر می رسد:در ایران باید نوآوری کرد، نو آوری نیاز به سرمایه دارد و چون فردای نشر معلوم نیست هیچ سرمایه گذاری این ریسک را نمی کند.

آقازاده با گریز زدن به یکی از نکاتی که در حرف های بهاری بود خاک را از روی بحث نقد (که البته رکن مهمی برای رشد است)به کنار زده ناخدای هادی بحث می شود:جریان نقد وجود ندارد.سینمای ما افت می کند چون جریان نقد وجود ندارد.بعضی ها می گن اگه فلانی بگه این کتاب یا فیلم خوبه من می رم سراغ کتاب یا فیلم.تا خواننده را پیدا نکنی اثرت فروش نمی رود،خواننده موظف نیست ما را پیدا کند.

خوب نوبتی هم که باشد نوبت آستانه است،که بعد از سکوت طولانی مسئله مهم مولف را مطرح می کند: یک زمانی کتاب تنها رسانه ای بود که مردم با آن ارتباط برقرار می کردند اما حالا جایگزینی آن با تلویزیون،سینماو...مطرح است.

زمانی شاعر پشتوانه و ضریب شخصیت شعرش بود .باهوش ترین شاعر شاملو بوده که عکس رنگی خودش را پشت مجله اش چاپ کرد وخودش را اسطوره می نامید.شاعری که از فقر حرف می زد بر شانه سرمایه داری بود.سوای این مسئله شخصیت شاعر افسون زدایی شده و چیز رازآلودی ندارد.نه شخصیت شاعر ما و نه نویسنده و ناشر عوض نشده است. آستانه کشف ایدئولوژی راز آلود را در آثار شاعران گذشته بخش هیجان انگیزِ خواندن شعر دانست ،که این باعث داشتن خواننده زیاد بودو با این حرف نشان می دهدکه، شاعر دیگرقهرمان شعر خودش نیست.

منصور مومنی هم به جمع سکان داران می پیوندد و بحث مواد اولیه را مطرح می کند که برای تولید کننده چقدر این مواد اولیه قابل فروش وجود دارد.دوم چیدمان ابزار مختلف که کمک می کند به فرهنگ کتابخوانی.چیزی که در بازار نشر مشکل است کتاب توان خودش را در مقابل رقبای آن ندارد و ناشران کاری نکردند که بحث حل شود. نوذری که به نظر می رسید تصور کرده آمده است تا فقط از صنف خودش دفاع کند،مسئله عدم رقابت در مواد اولیه را مطرح می کند زیرا همه از شرایط یکسان برخوردارند در واقع رقابت روی صاحب اثر است.نویسندگان مطرح که فقط به 5 یا 6 ناشر کتاب می دهند،بقیه ناشران اگر با صاحب اثری آشنایی قبلی داشته باشند می توانندخودی نشان بدهند.

خلاصه اینکه این سیندرلا هنوز کفش شیشه ای افسانه ای خودش را به پا نکرده است.در پایان جلسه رویا بیژنی تازه ترین شعرش را ،که داغی چشمانش همه مان را گرم کرد،برایمان خواند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14 توسط زهرانوری |
سنت شکنی

امشب تهدید شده ام که حق نداری بیدار باشی.شما هم شاهد باشید که بنده سر ساعت 12 به خواب رفته ام و الان هفتاد پادشاه به خواب می بینم.امروز عصر خیلی اتفاقی خواندم" تهران انار ندارد " مسعود بخشی در خانه ی هنرمندان اکران می شودو با توجه به اینکه سالها قبل چند مستند کوتاه از ایشان دیده بودم .بدم نمی آمد کار تازه اش را ببینم.فیلم مثل هر اثر هنری دیگر نواقصی داشت و زیادی جای پای صاحبخانه اش احساس می شدو گاه میشد یک شعار بزرگ. اما از انصاف که نگذریم ،جالب بود مقایسه ی تهران امروز و تهران قدیم که حالا فقط سراغش را در کتابهای جعفر شهری و دیگران می توان گرفت و خاطره ی قدیمی ترها.

باید اعتراف کنم درهمین لحظاتی که سطور بالا را می نگاشتم، مرتکب جنایت وحشتناکی شدم. تقصیر خودش بود .باور کنید عمدی نبود.وقتی دیدمش آنقدر عصبانی شدم .نمی دانم به چه حقی پا به حریم امنم گذاشته و چطور به خودش اجازه داده این چنین موذیانه آرامش کوچکم را بر هم زند. نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم کار از کار گذشته بود .جنون آنی !

همه چیز ساده اتفاق افتاد . من لحظاتی مبهوت جنازه ی جناب مارمولک را نگاه کردم . و به خود گفتم :اینم زیر پا گذاشتن یه قانون شخصی دیگه ... بنده همین جا در صحت عقل اعلام می کنم تا به امشب ، هیچ مارمولک ناز و شکننده ای را نکشته بودم و حالا پشیمانم و می دانم که چه سود!

و البته با نوشتن این شب نوشته ،قول دیگری را هم زیر پا گذاشته ام .چهار سالی بود که شب نوشته نویسی را ترک کرده بودم و حالا بعد از آن همه قایم کردن سررسیدهای نو داخل چمدان و گم و گور کردن شب نوشته های سالها پیش،دوباره آلوده ام.البته شاید تقصیرش گردن دوستی باشد که دیروز با یادداشت های ده سال پیشم که پیشش جا مانده بود، غافلگیرم کرد و دوست دیگری که با او همدستی کرده بود و تا صبح از سالهای دور گفت.خلاصه آنکه بنده بی تقصیرم و به قول دوست مرحوم مان ذغال خوب و رفیق خوب و از این حرفها.

مثلا آمدم خبر جلسه ی آینده آینه را بگذارم و بروم .ببین به کجاها که نرسیدیم. البته ذهنم درگیر موضوع دیگری هم است که برای شب نشینی خانه ی سیاووش مطلبی بنویسم و چه دلم می سوزد اگر نباشم که احتمالش هست.

و اما اینهمه از آن مستند گفتم تا فقط بگویم جایتان خالی نمی دانید چه لذتی داشت شنیدن "جبر جغرافیایی"  نامجو در انتهای فیلم و دیدن مصاحبه اعتماد با  نامجو که هنوز نخوانده ام .

در مورد جناب مارمولک هم دلتان کدر نشود که همین چند لحظه پیش توی آشپزخانه قایم باشک می کرد.به خلاف همیشه هر دو خبر را پایان نوشته می گذارم .

 

یکشنبه ،اول اردیبهشت

جلسه ی آینه ،ساعت 5  در دفتر انتشارات افراز برگزار خواهد شد .

( البته دستور جلسه و مدیریت جلسه به اطلاع خواهد رسید)

 

خبر بعداینکه :

پنج شنبه،29 فرودین حوالی نیمه شب ، ساعت 12 در کلبه ی سیاووش دور هم جمع خواهیم شد به مهربانی و از عشق خواهیم گفت به گمانم .از دوستانی که اهل دل هستند دعوت می کنم با ما باشند.

در سنت ما به قول کتایون نازنین و حسام عزیز رنجاندن و رنجیدن روا نیست.پس خواهش می کنم حرمت نگاه دارید و این دور هم نشینی را حرام نکنید، اگر اهلش نیستید.

به احتمال قوید راین جمع دوستانه ، عزیزانی چون کتایون ،نیروانا ،حسام ،رضا،ریحان ،سعید،صدرا،مریم وشاید شیخ و دوست غایب از نظر فلان ابن هیچکس و دوستان تازه ا ی که هنوز افتخار آشنایی حاصل نشده ، همراه خواهند بود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3 توسط زهرانوری |
گفتگوی من و فلوبر

فلوبر :  از دیشب شروع به نوشتن رمانم کردم.از همین الان می توانم مشکلات وحشتناک سبک را در کارم پیش بینی کنم.سبک ،چیز پیش پا افتاده و ساده ای نیست.می ترسم یک پل دوکوک*دیگر یا نوعی بالزاک شاتوبریان گونه بشوم.

 

بنده  :  ای وای من جناب فلوبر !

 

* نمایشنامه نویس فرانسوی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23 توسط زهرانوری |
شب نشینی

فکر می کنم این روزها حدیث مفصل شب نشینی های گروه خواب زده ی ما شهره ی عام و خاص شده ونیازی به توضیح نباشد.بعد از تعطیلات عید، قرار بر این شده، شبهای جمعه که همه به دعا و زیارت اهل قبور مشغولند و فیضی می برند،ما نیز از ثواب شب زنده داری بی بهره نباشیم.تا این لحظه من هم نمیدانم موضوع گپ دوستانه ی ما چه خواهد بود. هفته ی پیش نیت داشتیم در منزل شیخ ،پنبه ی مرد هزار چهره و مدیری را بزنیم که به علت غیبت تعدادی از دوستان که یکی هم من باشم.جلسه گرم نشد.و شب نشینی با چایی و پولکی کتایون زیر زبان بدجوری مزه کرده .قربانتان بروم من از همین جا به سهم خودم دعوت می کنم ،همه ی شب بیداران عزیز را به شب نشینی سرزده و بی هماهنگی با حسام الدین عزیز

//http://www.mehromahtheatergroup.blogfa.com

توضیح : البته تا این لحظه ،شیخ خبر نداده .اما ما هنوز یه چایی و شیرینی از ایشان طلب داریم. برای موضوع گپ دوستانه پیشنهاد می کنم ،بحث کنیم اگر بدانیم فقط سه ماه زنده ایم چه می کنیم ، چه تغییری در روند زندگیمان می دهیم. و بگوییم از کارهای نیمه کاره ،آرزوهایمان،عشق هایمان و اگر بیشتر محرم شدیم بگوییم از رازهای مگوی و خلاصه هر چه دوست داریم. فقط یادتان نرود من پیشنهاد دادم .می توان حتی موضوع بحث را به شور گذاشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22 توسط زهرانوری |
نشست مشترک

 

" کانون فرهنگی زنان ناشر " و گروه ادبی "آینه "

"کانون فرهنگی زنان ناشر "و گروه ادبی " آینه " روز یکشنبه ۲۵ فروردین ساعت ۱۷ در دفتر انتشارات مهیستان نشست مشترک خواهند داشت .

ورود عموم در این نشست آزاد است . این نشست فرصت مغتنمی است برای آشنایی بیشتر ناشران ، صاحبان اثر و علاقمندان با یکدیگر .

نشانی : تهران - خیابان شریعتی - سه راه طالقانی - روبروی سینما صحرا - کوچه نقدی - پلاک ۱۲ طبقه اول

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2 توسط زهرانوری |
اجابت دعوت کتایون عزیزم

 

اگر می شد که برگردم به بیست سالگی.شاید تئاتر نمی خواندم.شاید همان سالها حقوق می خواندم و الان مثل هر وکیل خنگولی، از هرپرونده کلی حق الوکاله می گرفتم و نیم دوجین ماده و قانون بار موکل ننه مرده می کردم و تبصره به نافش می بستم که جیرینگی و نقدی و کلی با احترام و عزت دستمزد میلیونی توی پاکت تقدیم کند و حتمآ کلاسم آنقدر بالا می رفت که پرونده ی خانواده هم قبول نمی کردم که پول توش نیست. شاید فکر کنی خیلی پولکی هستم .اما شک نکن که دست به هر کاری می زدم که پولی در آید و بی خیال هرچه ایده آل است می شدم که بی تردید پول که باشد حتی به خدا نزدیکتری. و چه خوب

می گفتند قدیمی ها که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد و یادم هست بزرگی می گفت گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره .

اگر می شد برگردم به بیست سالگی حتما به جای اینهمه کلاس مکاتب هنری،NLP و مدتیشن و داستان نویسی و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه با پولش عشق و حال می کردم و خلاصه همه جوره لذت می بردم

از لحظه هایی که دیگه برنمی گرده و تکرار نمی شه.

اگر می شد برگردم به بیست سالگی و قرار بود که انتخاب کنم مرد ایده آل را ،شاید اصلا انتخابی نمی کردم در اینمورد کمی حرف دارم.نمی دانم روزگاری برایم مرد خواستنی پازلی بود از چند آدم دوست داشتنی و رابطه ی عاشقانه که بماند چه فکر می کردیم و چه شد ! البته شد که گاهی خیال کنم هست وبگذریم که نقد بیرحمانه گذشته و آدمهایش دور از انصاف است که هرلحظه و خاطره ی در زمان خودش یگانه است. 

اگر می شد که برگردم به بیست سالگی باز هم دو چندان می خواستم مادر باشم و زندگی کنم این تجربه بی نظیر  و بزرگ ترین عشق همه ی عمرم را.

اگر می شد برگردم به بیست سالگی دلم می خواست تمام سالهای پشت سر را به اندازه سال گذشته در نوشتن سماجت به خرج می دادم.

اگر می شد برگردم به بیست سالگی شاید دوباره همه ی حماقت ها را مرتکب می شدم .دوباره عشقهای خیالی و باز همه ی آن استرس های شب امتحان ،کنکور و بی خوابی های روز اول کار و همه ی اتفاق ها و آدم های نازنینی که حضورشان در زندگیم به معجزه می مانست. و شاید دوباره وبلاگ و دوستان عزیز و باز قشنگترین عید اینترنتی ... نمی دانم حالا که نه می شه برگشت و نه من حوصله ی برگشت دارم.باید جلو رفت که به قول فیلسوفی خوشبختی حرکت به سوی آرزوهاست نه رسیدن به آرزوها. ما که ساده دلانه باورش می کنیم تا چه پیش آید .

 

پانوشته : این روزها دوستان شرمنده ام کردند و چه دل خوش است به این دوستی های مجازی که زندگی همه اش بازی بزرگی است و خوب بازیمان داده اند. از خواندن آشفته گویی هایم نهراسید که دو روزی است عقل مان را به زور جراحی به دور انداخته ایم و بخیه هایش هنوز قلقلک می دهد ته حلق مان را.

و دندانپزشک محترم آنقدر مسکن برای بی عقلی امان تجویز کرده که شبها مثل بچه ی آدم می خوابیم .

الانم یواشکی قرصهایمان را نخورده ایم تا از شرمندگی کتایون و دوستان عزیز به در آییم و بگویم که خاطر همه اتان را می خواهیم و بد جوری دلبسته ی پستو های شیشه ای شما شده ایم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11 توسط زهرانوری |
اولین نشست آینه در سال جدید

 

یکشنبه ،18 فروردین ،ساعت 5 دردفتر نشر افراز دور هم جمع خواهیم شد

به خواندن چند خط داستان و چند بیت شعر. خوشحال خواهیم شد که شما

دوست عزیز در این جلسه همراه ما باشید.

 

خیایان انقلاب / خیابان فلسطین جنوبی- خیابان وحید نظری- کوچه افشار

پلاک 4- واحد 5 / نشرافراز

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13 توسط زهرانوری |
برای ابن هیچکس نگاشتیم هفت آرزوی محال !

 

از مرگ نمی ترسم اما می خواهم وقتی می رسد آنجا نباشم .این آرزوی محال به یاد وودی آلن!

آرزو می کنم برسد روزی که بی واهمه از کج اندیشی ها و تعبیرهای غلط،برهنه بگوییم و راحت باشیم عین بچگی ها و پشت هر کلمه ای صد معنا نهان نباشد و راحت بودن وارونه تعبیر نشود

محال است اما آرزو می کنم برسد روزی که جنسیت سایه نیاندازد بر روابط ،کار و همه چیز.

می خواهم عاشق باشم و عاشقانه زندگی کنم،نفس بکشم و بمیرم که عشق می تاراندهمه ی روزمرگی ها و تکرارها را که می پوساند جانم و فکرم را .در این آرزوی محال تفاهم دارم با نیروانای عاشقم.  

این روزها عزیزی ازدستم می رود و کارم از دعا و معجزه گذشته است.شفایش به معجزه می ماند.

محال بودن  یا نبودن معجزه را نمی دانم.

دلم می خواهد تا عمرمان به دنیاست محال نباشدکه این ابن هیچکس زبان سرخش کوتاه شود که خلقی آسوده شوند از نیش زبانش.

شوخی شوخی به هفتمی رسیدیم... راستش آنقدر خوش بین هستم که هیچ چیزی برایم آرزوی محالی نیست و باور دارم : هر آنچه را دوست می داری به دست  بیاور .

 وگرنه بایدبه هرآنچه که به دستت می رسد قانع باشی.

و اما به ادامه ی راه و رسم پیشینیان ، دعوت می کنم از این هفت بزرگوار و هفتاد بزرگواری که مایلند هفت آرزوی محال شان را اعلام فرمایند:

میم الف ،کتایون، رویا ،آساره ،روانپریش ،فانتازیو ،اقاقیا و خانم باباخانی.

مجلس زنانه شد و من هرچه سرو تهش را زدم، نشد که به هفت برسد.اعتراض وارد نیست!

 و دعوت مخصوص از استاد کشکولی که برایمان بنویسند آن هفت آرزوی محال را .

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22 توسط زهرانوری |
بدون عنوان

 

تلاش براي توليد نوشته‌هاي بي‌نقص، فلج كننده است

 

                                                                                             ماریو بارگاس یوسا
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 5 توسط زهرانوری |
فصل تازه رمان

شبی که مادربزرگ مرد. دومین شبی بود که دور هم جمع شده بودند.علی مثل این روزها ناخنش را نمی جوید و از روی دفتر نت ترانه ی زمستان را می زد.محمود که با وسواس پیپش را پاک می کرد و دستمال کاغذی را در کاسه ی جرم گرفته پیپ می چرخاند،نت ها را باصدای بلند می خواند و فالش زدن های علی را اصلاح می کرد. محمود در نگاه اول،ابله مضحکی بود .از آن دسته آدمهایی که دست نخورده از دل تاریخ کشیده باشی بیرون.همان کلاه کج جلال.پیپ و عصا و جلیقه، باچشمهای یک کودن که یهوی خیره می شد به نقطه ای. اما درکلامش و گفته هایش ذکاوتی بود انکار ناکردنی.

محمود خانواده بهم ریخته ای داشت و تقریبا روی پای خودش بزرگ شده بود.بچه ی فلاح باشی و ملی،موسیقی بخوانی .مادرت خانم جلسه ای باشد و پدرت جانباز جنگی از نظام برگشته،ملغمه ای از او ساخته بود از تناقض عقاید و باور مذهبی و درگیری روحی .

راحتی اش موقع دست دادن و روبوسی اش با نارون از نوع لوس کردن پسر بچه ی برای مامانش بود.لحظه ی سلام و علیک،خودش را سرگرم کاری کرده بود تا مجبور نباشد ته ریش نه چندان تنک محمود را تحمل کندو تا ساعتها صورتش بسوزد.محمود استعداد مسلمی در آهنگسازی کلاسیک داشت.اما بیشتر جان می داد برای بازی کردن نقش های کمیک نه ازنوع چاپلینی که از نوع جری لوییسی اش.

اولین روزی که همدیگر را دیده بودند .بعد از سالهای دوری که استادش بود و سرکلاس کرش می نشست. یک روز گرم مرداد بود.محمود از دانشکده برمی گشت.مثل همیشه جورابهای سفیدش از تمیزی برق می زدو خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کردو جلوتر از خودش بوی کاپیتان بلک درهال پیچیده بود.

مثل همیشه ذوق که می کرد،صدایش نازک می شدو جیغ. با همه رسمی و محکم دست دادو عجیب بود که یادش مانده بود، بعد از رفتن مامان روبوسی کند.

آن روز ساعتهاحرف زده بودند.از سالهایی که گذشته بود.از اتفاقهای تکراری که هرسال می افتاد.از دوست های مشترک و خاطره ی کمرنگ کلاس کر و حرف هایی که ارزش شنیدن نداشت.فقط چون چانه اشان گرم شده بود و فضا می طلبید گذشته ها را مرور می کردند.

حالا ماهها از اولین روز دیدن می گذشت و دوباره دورهم جمع شده بودند. دلش شور می زد.. سایه ی بابا که هرزگاهی سرک می کشیدو از لای در نیمه باز تو می خزید. نگاهش که از پشت دربسته می گذشت و همه چیز را وارسی می کرد.هوای اتاق را سنگین کرده بود.هر لحظه منتظر بود طاقت بابا طاق بشود. چشمهایش یک کاسه خون .عضلات صورتش بلرزد.با لگد محکم به در بکوبد و همه را رگباری زیر فحش بگیرد:

-  بچه کونی ها مگه شما خونه زندگی ندارید ... چی از جون من می خواید؟

اما بابا هیچی نمی گفت .فقط توی هال قدم می زد و صدای گامهایش ده برابر محکمتر توی سر او  انعکاس پیدا می کرد.از سکوت بابا بیشتر از فریادش می ترسید.فاجعه ی بزرگی داشت شکل می گرفت و مثل جنینی سرسام آور رشد می کرد. علی که گیتار را زمین گذاشت.محمود مشغول کوک کردن گیتار شد،چندبار سیمها را امتحان کرد و گوش تیز کرد.دستهایی علی که گرم می شد برای آهنگ بعدی به بهانه ی چایی آوردن رفت که سرو گوشی آب بدهد.محمود و علی که آمده بودند دم در تا به نارون سی دی بدهندو بروند.کار به نصب برنامه کشیده بود و نفهمیده بود محمود چطوری تعارف رو هوای شام بمانید را قاپیده بود و دست به کار پخت املت شده بود. و حالا که ساعت از یازده شب می گذشت، باز نمی دانست چرا محمود یادش رفته بابا به این جور مراوده ها حساس است. جلوی در اتاق بابا ،ترسیده نگاهی کرد.کسی نبود آشپزخانه که رفت و سینی را که برداشت.تیزی نگاهی را پس سرش لمس کرد. مستاصل مانده بود،چایی بریزد یا بدون بهانه بیرون برود. بابا چایش را درنلعبکی می ریخت و  داغ داغ هورت می کشید.کلی به خودش فشار آورد تا سینی نلرزد و چای از لیوان ها سرریز نکند. بابا هیچی نمی گفت. به نقطه ای خیره مانده بود.تا حالا اینجور ندیده بودش.اینهمه صبوری و سکوت از بابا بعید بود.سینی چایی را که زمین گذاشت،توقع داشت اختتامیه مراسم شب نشینی باشد و خودش تنها همه ی فحش ها را نوش جان کند.بی خیالی محمود کلافش کرده بود.علی اولین بارش بود و به قواعد خانه ی آنها آشنایی نداشت.اما محمود که از ترس برادر بسیجی کفتر بازش تخم نمی کرد سوسک ماده ای خانه ببرد.چطور اینهمه رله شده بود،نمی فهمید.به خودش که تعارف شام کرده بود ، لعنت می فرستاد.

نارون رفته بود تو نخ علی و در این عوالم سیر نمی کرد.شاید هم چون مطمئن بودمسئولیت  ماجرا گردن خواهر بزرگتری است،خیالش راحت بود.دلش می خواست مثل نارون می توانست ، زیر صدای ساز با ترانه ی"بردی از یادم" دم بگیرد و اجازه بده موسیقی با تک تک نت هایش همه ی تارهای عصبی اش را به لرزه دربیاورد. اما دلشوره چنان ذهنش را آشوب کرده بودکه هیچ تکانی لمس نمی شد.وقتی علی ومحمود رفتند.به ظاهر خانه در خاموشی خواب بود. اما می دانست بابا در رختخوابش پشت هم سیگار می کشدو چشم بر هم نگذاشته.دلش می خواست مثل بچگی ها در مقابل همه ی چشم غره رفتن های یواشکی و خط ونشان کشیدن بابا در مهمانی ها، از ترس وعده ی کتکی که در خانه انتظارش را می کشید،فوری خودش را به خواب بزند.جوری که بابا رختخوابش را هم پهن کند. پتو را رویش بیاندازد و موهایش را از صورتش کنار بزند .مطمئن بود بابا تکان مردمک هایش را از پشت پلک ها نمی بیند که هیچوقت لبخند بابا را ندیده بود که توی دلش به خودش فحش می دهد:

-  مارمولک پدرسوخته!

این ها را بعدها که بزرگتر شده بود، بابا گفته بود و از ته دل خندیده بود.چقدر دلش می خواست مثل آن روزها بابا ندید بگیرد،زیر سبیلی رد کند و توی دلش به این شیطنت های کودکانه بخندد.

صبح زود به سختی با زنگ تلفن از خواب بیدار شده بود و تا به گوشی تلفن برسد،چندبار نزدیک بود به در و دیوار بخورد.صدای یاسین که می لرزید،خواب را از سرش پرانده بود. و تنها یک جمله ی ساده که هوار شده بود روی دلش و مانده بود،چطور این خبر را به مامان بگوید.به مامان که درست پشت سرش با نگاه نگران ایستاده بود.مامان که مطمئن بود تلفن صبح زود شوم است و منتظر خبرمرگی بود .اما تنها کسی که حدسش را نمی زد، مادربزرگ بود که دیشب کلی با هم تلفنی حرف زده بودند.مادربزرگ همیشه حرف مرگ زده بود :

-  مدیونید...خونم رو از خدا بخواید اونقد برام گریه کنین و بلوینید که مردم فکر نکن بی کس و کارم ...به امیر حسین هم گفتم قبرم را آچوق تر بکنه از جای تنگ و ترش بدم میا.

مادربزرگ از مردن می ترسید.موهای سفیدش را حنا می بست و هنوز هم اصرار داشت با آنهمه چروک،صورتش را بند بیاندازد و مهم نبود که هربار بند به چروک ها بگیرد و خون راه باز کند روی صورتش. مادربزگ راضی و خشنود به آینه نگاه می کرد و دستی به چرو ک ها و جوش های متورم صورتش می کشیدو می گفت:

-  اینا از هورموله ...از وختی بچه دونم را ورداشتم ایجوری شو ئه... دوره ایما کی دوا و درمون بی .

جسم مادربزرگ پیر می شد و جانش جوان مانده بود عین چهارده سالگیش؛ پرشیطنت ،طراوت و قهر وناز کودکانه.و این حقیقت تلخی بود که مادربزرگ نمی خواست بمیرد.

 

پانوشته :  مشتاقانه منتظر شنیدن نقاط قوت کار هستم .ایراد که می دانم ندارد.اگر می توانی پیدا کن !

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 21 توسط زهرانوری |
به درازای یلدا بخواب

 

به تو فکر می کنم.به تو که همه ی سالهای نوجوانی ام را پر کردی. به تو و همه ی شب های امتحان. به تو و همه ی یواشکی هایمان. به تو که نمی خواهم به یاد بیاورم کدام هرزه باد بی گاه  دورمان کرد از هم.

حالا بعد از سالها روبروی هم نشسته ایم. روبروی هم. و چه سنگین است هوای اتاق.زانوهایم می لرزد. گریه نمی کنم. بغض لقمه میشود در گلویم و می بندد راه نفس را. گریه نمی کنم و نمی گویم به عشق کلاس جبرانی ات از مثلثات می افتم.گریه نمی کنم و نمی گویم به عشق بودن در کنارت و نرفتن به مدرسه، مشتی قرص می خورم و تو کنارم هستی در مطب دکتر و درد معده که سالها وفادار می ماند با من.

چرا دهانم وا نمی شود برای گفتن .گفتن جمله ای که بشکند این سکوت را که شاید ... شاید یادم برود . و یادم نمی رود .بیزارم از این  اهریمن ... که ذهنت را که جانت را ذره ذره می بلعد و من نگاهش می کنم شاید گلو گیرش شود اینهمه زیبایی.

نگاهت را بگیر از من ... نمی دانی و نخواهی شنید ازمن که چه آمد برسرم وقت دیدنت که تلخم می کند تلخ تر از صبر زرد .

زنگ تلفن، نحس و بدصدا.خراب می کند هجوم بی خبری ها را. گوشی را بر نمی دارم.چه خوب است بی خبری و اینکه فکر کنی شاید معجزه ای شاید و بعید نباشد هنوز ... که باشی و درد بکشی.باشی و ذره ذره جان پس دهی.باشی و ببینم که جلوی نگاهم زنده زنده می پوسی. نه معجزه نه.

این صدای کشدار ، این چشمهای پف کرده ی به زردی نشسته ... نه ،من خط می زنم این صورت غریبه را و سبز می کنم زردی شعورت را و برمی دارم خستگی را از نگاهت و می گیرم از باد موهای رنگ شبت را و  می سپارم در ذهن صدای گرمت را و خیال می کنم و دل می بندم به خیالی...

می خواهم آسوده باشی.راحت و آرام. و بخوابی به درازای شبی یلدا یی و اهریمن از تنت ،جانت دور باشد...

می خواهم تو را با همان موهای مشکی پرکلاغی ،با همان نگاه زنده ،با همان خنده که خط می زند دلتنگی هایم  را به یاد بیاورم با همان صدایی که گرم می کند دستهای یخ زده ام را .

 

پانوشته : و خواهم نوشت هفت آرزوی محال را .نوشتن این دست نوشته آرام و قرارم را  گرفته .

نوشتم تا شاید خیال کنم آرامترم .

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0 توسط زهرانوری |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا