تبليغاتX

ashada

زهرانوری

ashada

http://ashada.blogfa.com

سیاهه

سیاهه

سیاهه

داستان

سیاهه

سیاهه
داستان
خونه تکونی

 

سال 86 سال رابطه ها و آدمهای تازه ی زندگیم و سال دوستی های عجیب  است.

گروه آینه که بی اغراق خانواده ی دیگر من است:رویا،صدرا،آرش،آقای بهاری،خانم باباخانی، آقای اسعدی،آقای آقازاده،آقای آستانه،آقای جانوند وآساره و عاطفه و افشین و سایر دوستان که نوشتن از آنها مطلب دیگری می طلبد. شاید به همین زودی ها ادامه ی  واگویه هایم را برایشان بنویسم که این بار حال و هوای دیگری خواهد داشت.

خانه تکانی خواستنی من این است که بنشینم و سالی که گذشت را مرور کنم ؛همه ی اتفاق ها و آدمهای تازه ی زندگیم؛ رابطه های پررنگ شده.آدمهایی که عبور کرده ایم از کنار هم و تاریخ مصرفمان تمام شده که بودنمان در کنارهم بنا به موقعیتی بوده. و گرنه چیزی ما را به هم گره نمی زده... و دوستانی که هرگز ندیده ام و هرزگاهی در هوای مرطوب پستوهای شیشه ای شان نفسی تازه کرده ام و بی آنکه بدانم دلم جا مانده پشت پستو.

امروز فکر می کنم به همه ی سلام های مردد ...گاه چه حقیرندکلمه هایی که چیده می شوند کنار هم و عاجزند از به تصویر کشیدن حسی که به کلمه نمی آید.

مدتهاست که می خواهم بنویسم از شکل تازه ی دوستی های عصرما و این دنیای عجیب وبلاگ نویسی و وقتی نه چندان کم که خرجش می کنیم.بارها شک به جانم نشسته که کارهای نیمه کاره ات را تمام کن قبل از تمام شدن فرصت. و بخواب مثل بچه ی آدمیزاد که سرگیجه ها صبح امانت را نبرد.و شده که تنبیه کنم خود را .اما بیشتر از سه روز، تبیه را تاب نیاورده ام با همه ی خستگی ها و گاه کارهای تلنبار شده .

و دیگر دیر شده و هیچ تنبیه و تشویقی دورم نمی دارد از :

میم عزیزم که به راحتی کنارمیز آشپزخانه اش برایم صندلی گذاشته.چه کدبانوی بی نظیری است و چه نمک گیرمان کرده !

نیروانای عاشق که هوای غارتنهایی اش گیج و گنگم کرده که تا بر سر در غار نیایی نمی دانی پشتش دژ هوشربایی است.

فلان ابن هیچکس که با همه هیچ بودنش کس و کارم شده و شبهای ساکتم پر شده از پریشان گویی و نوشته های تبدارش و این روزها شده فلونی شوخ و شنگم.

حضرت موز ماهی که بی شک ادامه ی نسل پیامبران بی کتاب است. اما از قضا اعجازش،نثر مسحور کننده ی است که کار صد جادو می کند.

مگر می توان دور شد از :

شیخ اجل وترجمه هایش،آرزو تنها یادگار ادبیات داستانی ،جناب روشن و قفل سنگینی که گاه با هزاران کلید وا نمی شود، پندار و دلتنگی هایش، نیاز و معجون هایش، فروغ ،دیرگاهان، روانپریش که غیبتش دلتنگم کرده بود، آتریسای خوشگل و بابای نویسنده اش، آیت،رسول، فانتازیو،پرستو،شبلی،استاد هدایت و جن درختی  و ... به پیر به پیغمبر ذهنم فلج شده .اگر کسی از قلم افتاده بنده بی تقصیرم.

امسال سال خاصی است و من بیشتر از همه ی زندگیم رابطه های عجیبی را تجربه کرده ام. بقیه اش سانسور ... که این از دست و پاگیر بودن به نام حقیقی نوشتن است که شاید روزی ناممان را لازم داشتیم .خدا را چه دیدی!

خانه تکانی حاصل شد آماده ام تا کنار دوستان سر سفره ی هفت سین به انتظار تحویل سال بنشینیم.درضمن دوستان اگر بی خواب شدند و بی وقت می نویسم برمن ببخشایید که همین چند خط ،سه روز طول کشیده.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 6 توسط زهرانوری |
بخشی از یه داستان کوتاه ...

 

 آرین که بطری نوشابه را از کوله اش در آورد ، لحظه ای نفس ها در سینه حبس شد و به سکوت گذشت تا رضا به صدا در آمد: گوساله نگفتی اگه بفهمنن چه غلطی  بکنیم   اگه ...

نگین پرید وسط حرف رضا : لیوان آوردی یا با بطری سر بکشیم. و بعد بسته ی چیپس از کیفش در آورد : اینم مزه . محبوبه که سیگارش را با ته کفشش خاموش می کرد. در بطری را باز کرد.بوی سرکه پخش شد توی پلاتو  و در حالی که اولین جرعه را می خورد دستش را بالا برده بو دو گفته بود: به سلامتی قلیچ !

نگین مثل برق گرفته ها پرید و گفت:نگفتم دیروز چی می گفت،مرتیکه هیز ! صندلی ای برداشت و رفت کنار محبوبه و ژست قلیچ را گرفت:

 خانم مرادی همه که مثل شما نیستن . خدا شاهده یه وقتایی یه چیزایی می بینم که اگه حراست دم در ببینه. فوری در این پلاتو ها را تخته می کنه. پسره ی نره خر انگار نه انگار ...بلا نسبت شما، دخترای هنری هم که همه اپن ... لخت تو بغل پسره .من همین جوری دهنم وا مونده که چی بگم.خدا وکیلی شرمم می شد نیگاه کنم...دختره مانتو تنش نبود .یکی از دگمه ی پیراهن پسره هم وا بود، حتما تا صدای منو شنیده، بقیه ی دگمه هایش رو بسته.

نگین که از جلد قلیچ بیرون می آمد،گفت: مرتیکه صندلیش رو آنقدر نزدیک گذاشته بود،زانو هایش چسبیده بود ... و رضا که به زور خنده اش را خفه می کرد، بریده بریده گفت :

اگر دیر جنیده بودی خشک خشک ...

فریاد آرین خنده ی کشدار رضا را برید : خفه ! و در حالی که سعی می کرد،خودش را کنترل کند ،رو به نگین گفت: تو گه خوردی رفتی دنبال هماهنگی پلاتو... مگه رضا مرده ...

رضا خونسرد اما از لای دندان هوار جواب داد : زر زر زیادی نکن .اگه من می رفتم عمرن پلاتو می داد... قلیچ اصولا با عناصر ذکور مشکل داره گل پسر!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19 توسط زهرانوری |
نگاهی به دست نوشته های قبلی

زمین موروثی

تنها چیزی که ازاجدادم به ارث برده‌ام زمین موروثی است برای مردن. زمینی پرازتیغ‌های مغرور و وحشی. تیغ‌های که بیش ازشقایق‌ها زیبایشان رابه رخ می کشند.سبزی اصیل گندم‌ها. پچ پچ های باد باساقه‌های بلند بالا.وزمین باسبزیهای تازه بهار،شنگ،قازیاقی،بلمک. وخاک که ازاجدادم سیراب می شود.همه آدمهای که هرگز ندیده‌‌ام. همه کسانی که خاطره های کم‌رنگ کودکیم هستند. وسنگ‌ها که حرمت نگه می‌‌‌دارند همه بودن آدمی رادرگذشته.سنگ‌ها این میراث جاودانه زمین با اصالت وبکر،تنها یادگاردست نخورده زمین از روزهای دور، بدون خط نوشته. سنگ‌‌‌‌های نقش برجسته با نقش آینه وشانه . سنگ‌‌‌های که خاک را نقطه چین می‌‌‌‌‌کنند تا من قد پدربزرگ ندیده‌‌‌ام را اندازه بزنم.سکوت غریبی دارداینجا ،عین دلگیری‌‌‌های عصرجمعه .نگاهم ازمن دور می‌شود تاجاده. تا شکوفه‌‌‌های سیب کنار جاده. تا رشته کوه‌های الوند. و دوباره بر می‌گرددو می‌رسد به این دیوار. به این خط مرزی بین کسانی که فکرمی‌‌کنند هستند و کسانی که باورکرده‌‌‌‌اند نیستند. می دانم روزی که نباشم ساده اتفاق می‌افتد. به سادگی همه اتفاق‌ها. بازخورشید سرساعت همیشگی‌‌‌اش طلوع می‌‌‌کند. باز بوی باران خاک خشکیده را مست می‌کند.درنبودمن هیچ گل عروسی سیاه نمی‌پوشد وهیچ علفی ازمصیبت وارده قامتش خم نمی‌شود. هیچ رودخانه‌ای به اعتراض ازحرکت نمی‌ایستد. همه چیز عین قبل خواهد بود. مثل الانی که هستم. مثل قبلی که نبوده‌‌ام وبعدی که نخواهم دید. مثل اتفاقی گنگ وکور.مثل خوابی از یادرفته.مثل صدایی که باد از دورترها می آورد. به جای خالیم در خاک نگاه می‌کنم،به جایی که برایم کنار گذاشته‌‌‌اند. تنی خواب رفته دردل خاک گرم وزنده. یکی خواهم شد با خاک برای طروات علفی هرزکه درهوهوی باد می‌رقصد .

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 4 توسط زهرانوری |

پروردگارا !

از شوخی های کوچکم در حق خود در گذر.

من نیز از شوخی بسیار بزرگ تو در حق خود خواهم گذاشت.

. . .

 اگر انگشت نگزید و کفر نگفته باشم.این جمله را دوست دارم                                                

و دمش گرم این جناب  رابرت فراست !

 سالهاست این جمله اش را بارها با خود تکرار کرده ام.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 2 توسط زهرانوری |
برای اشادای زندگیم که امروز تولدش است ...

 

اولین برف پا گرفته زمستانی همه جا را سفید کرده.درخت کوچک پرتقال زیرهجوم برف ساکت وخاموش سرخم کرده.از پنجره به حیاط نگاه می کنم. به حیاط که درخلوت خودش چمباته زده وآخرین روزهای زمستانیش رامی‌شمارد. فصل خانه تکانی فرشته هاست.پوست می ترکانم.صدای این ترک خوردنها رادوست دارم.صدای این تازه شدن،صدای نفس زدنهای جوانه های نورس زیرفلسهای مرده وخشک درخت.اما با اینهمه می ترسم ازدیدن من بدون تو،از این خالی شدن و تاریکی ها و نمی دانم ها می ترسم. دیدنت، گفتن ونگفتن همه حرفهای به دل مانده. زمان جان می کند. تیک تیک مسموم زمان .خرخر نفسهای آخر. کسی کنارم فریاد می زند. به خودش وهمه فحش می دهد. ملتمسانه ناله می کند. همه شجاعتم زیر ناله هایش ذوب می‌شود ساعتها روی این تخت دراز کشیده‌ام .سرم قطره قطره و بی عجله دردی تازه را به جانم می ریزد. دردی سر به هوا وبازیگوش که ازجایی سرک می کشد و گوشه ای پنهان می شود.صدای باران.سقف نم کشیده بالای سر.مزه مزه کردن درد. باز شدن کندوسنگین عضله‌‌‌‌ها. سفردور ودراز من وتو. پایان یکی بودن .دو نیم شده ام.نیمی آن طرف پرده سبزرنگ با توست ونیمی خواب رفته با من .با هرتکانی ورز می‌‌‌‌خورم.

با آخرین ته مانده بودن پرده راکنارمی‌‌‌زنم.می خواهم صورتت راببینم . می خواهم توی صورتت روزهای ندیده‌‌‌ام راببینم. فرداهایی که نخواهم دید. دیروزی که ندیده ام. شبیه منی. انگار که درزایشی غریب خود را زاییده باشم.درآغوشت می‌‌‌‌گیرم. چون میراثی گرانبها .می خواهم هوشیارباشم.می خواهم این لحظه رامزه مزه کنم.مزه اش زیرزبانم بماند.اما درد ازمن قویتر است ومسکنها دزدانه هوشیاریم رابا خودمی برند.

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18 توسط زهرانوری |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا