تبليغاتX

ashada

زهرانوری

ashada

http://ashada.blogfa.com

سیاهه

سیاهه

سیاهه

داستان

سیاهه

سیاهه
داستان
قصه‌ای برای بچگی‌ها

 

وقتی صدا ی بابا کش می آید توی کوچه و با سوز دی ماه از درز شیشه‌ می‌ریزد توی خانه‌ ، به بحث های تاریخی ،مذهبی نیمه شب با بابا که حالا شعر محتشم را می‌خواند ،فکر نمی کنی. به نذر چهل ساله‌ی حلیم ِننه نقلی که با مردنش خاک شدهم فکر نمی کنی.به هیچی فکر نمی‌کنی. مردی پابرهنه روی برف ویخ راه می رود ، شاید نذر دارد. توی دلت می گویی. پیرزنی که مشاعرش را از دست داده ،مشتی برف حواله‌ی اشقیا می‌کند شاید خیال می کند نذری داشته.دخترکی عقب مانده ذهنی با طبلی بر گردن جلودار دسته‌است. و هرگز به ذهن کوچکش خطور نمی‌کند که کفاره‌ی اجدادش را می پردازد جیرینگی.دخترکی پنهان شده لای چادر ملی،باچشم و ابرو به دوستش نشانی مردی را می دهد .شمر لبخند می‌زند.دخترک با سر تایید می کند وتو اصلا نگاه نمی‌کنی به چشمهای گستاخ ونگاه گرم شمر و شلاقش که بخار نفس‌ها را می شکافد و یتیمان که خنده‌های زیر جلکی اشان را لای دستار و چفیه خفه می کنند،دایره وار می چرخند.رنگ سرخ ،اشقیا . رنگ سیاه زنانه پوش و رنگ سبز ، اولیای خدا .فرقی هم نمی‌کند بدانی ریشه تعزیه در سوگ سیاووش است و شبیه مضحک چیست.قاعده شکنی در سنت روا نیست.شوخی نداریم بچه! چه فرقی می‌کند چه کسی می‌گوید.دختربچه‌ با شمع سیاهش منتظر شب وتاریکی است تا با روشن شدن شمع روی توده برف ،دست به هم بکوبد :

تولد  تولد  تولدت مبارک و هنوز کاف مبارک را نگفته ، صدای خانم جان هوار شود روی سرش :

فهمت کور ... اجاقت رو آل ببره ... حسین جان ،کربلا

و شیر ، کاه بر سر بریزد و دو بامبی بر سرش بکوبد و قنداقه‌‌ی نوازد را بالای سر ببرد و پدر تک ضرب ریتم بگیرد:

سیصدو شصت بت قبایل بت پرست      بهر احیای دین به کعبه جدم شکست

و تو بنویسی . رادیو بخواند:

وقتی لبت مکیدم     آه از جگر کشیدم

نوحه خوان ضجه بزند .مردم هوار بکشند .و او از پشت شیشه‌ها به بیرون نگاه کند به عمق تاریکی‌های کوچه.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |

عصر چینی بند زنها گذشت 

 چه کنم با دل هزار پاره ام !

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20 توسط زهرانوری |

کسی گفت آدمی خود معجزه ای است

معجزه قدغن شده  !

 و گرنه . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |
بزرگ نخواهم شد

باید از خوشحالی در پوستم نگنجم .اما آرامشی گرم و رخوتی از جنس نشستن زیر کرسی ونگاه کردن به بارش برف از پشت پنجره‌‌‌‌ی عرق کرده ،جای آن را گرفته و من راحتش می‌گذارم تا با همه‌‌ی خیال بافی‌هایش خوش باشد.چه اشکالی دارد این هم روی همه‌‌‌‌ی بازی خوردنمان از دست روزگار و این احساس صاحب مرده .

فقط نمی دانم عاشق چه جور بازیی هستی.می دانم خرده نمی گیری عزیز دل... راستش هیچوقت بزرگ نمی‌شوم واین بچگی کردن موروثی است .

مادربزگ وقتی مرد ،عددها می گفتند هفتاد .وهفتاد وهفت چین خوردگی صورتش می خندیدند به این هفت‌های گردن کلفت ... فکر کنم این شروع داستانی باشد که یک سال است قرار است بنویسم و از شروعش عاجز بودم.این هم از موهبت حضورت وخواندنت ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20 توسط زهرانوری |
یکشنبه / 30 دی/نقد داستان

در جلسه ی آینه که یکشنبه ۳۰دی ، ساعت ۵ در نشر مهیستان برگزار می شود. داستانهای خانم عاطفه نقد می شود.به غیر از این سه داستان ، سه داستان کوتاه دیگر در وبلاگ ایشان ، در آخرین پست،انتخاب شده است که دوستان در صورت تمایل می توانند در مورد آنها نیز صحبت کنند. فقط می ماند یک نکته، دوست عزیزی که مایل است جلسه ی بعدی آینه نقد آثار وی باشد. می تواند برای دسترسی راحتر به شعر یا داستانش ،کپی آثارش را در اختیار دوستان قرار دهد. اولویت انتخاب با همراهان همیشگی آینه است.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |
داستان نه تنها پناهگاه که...

امشب برای تو می نویسم که از بردن نامت هم معذورم. بگذار هرکس این تو را خود بپندارد.

بی مقدمه می گویم، برایم داستان نه تنها پناهگاه  که انگیزه بودن وزنده ماندنم است.همه‌‌‌‌‌ی بغض هایی که گریه نکرده‌ام، همه‌‌ی عشقی که سالها منتظرش شدم .همه‌ی شب‌هایی که با خیالش خوابیدم وهمه‌ی روزهایی که در چشم نامحرمان جستمش. من ذره‌ای عشق خواستم و هر دم ... این نیز بماند ... فرصتی شد برای من ناپاک که آخرین رویاهایم را هم آلوده کنم .

می‌نویسم چون گریزم نیست از نوشتن حتی اگر نثرشاعرانه به داستان‌هایم ضربه بزندو رابطه‌ی علت ومعلولی اثر لنگ بزند. راوی گم شود وبهانه‌‌‌‌ی روایت از دست برود.

برایت اعتراف می‌کنم، این روزها برگزیده نشدن در چند جشنواره ونقد داستان‌هایم عین بچه ها نازک دلم کرد و اعتماد کاذبم را برای چاپ مجموعه‌ام گرفت .البته چه نیاز به پنهان کاری ... مدام با خودم در گیرم که هنوز وقتش نشده.خنده دار است نه!

 اما می نویسم با وسواس که می خوانی ... شاید ؟ دوست دارم اینطورفرض کنم . ذهن واقعیت گریزم اینگونه می‌پندارد ،بگذار دل خوش باشد به این توهم ... من به فرضش هم قانعم و باخیالش دلم گرم می شود در این سردترین شبهای زمستان‌. تو مجبور به خواندنشان نیستی. من چاره‌‌‌ای جز نوشتن ندارم . فقط چه حیف ! باید هی ادای آدم بزرگ‌ها را در بیاورم که سنگین و رنگین باش و در حد تعریف شده ای ذوق کن که آدم باظرفیتی به نظر برسی.

لعنت به این همه تشریفات که خوشحالی لحظه‌ای را بی سروصدا می قاپد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 3 توسط زهرانوری
میم الف عزیزم

 

اولین داستانی را که نوشتم خوب یادم هست.معلم ادبیات سال اول دبیرستان خواسته بود ، داستانی را خلاصه کنیم وبیاوریم و من آن وقتهابه لطف دوست مطبوعاتی پدرم ،مرتب چند سالی بود زن روز آن روزها را می خواندم وعاشق صفحه ی باشما مشورت می کنم . جونم برات بگه ،خانمی که شما باشید من هم چند تا از این قصه ها را چسباندم تنگ هم وشد "دو قناری در قفس" وجای شما خالی که بچه ها چه کفی براش زدند. البته تا یادم نرفته آن دوره کتابهای دیگری هم می خواندم که شاید هرکسی جرات گفتنش را نداشته باشه ،بی سرپرستان –قدسی نصیری – و داستانهای ر. اعتمادی .خدا از ما نگذره چه حالی می داد خواندن داستانهای عاشقانه زیر کتاب جبر ومعلمی که حنجره اش رو پاره می کرد تا حالی ما کله گچی ها کنه توانها مزدوج و مکعب مربع را. این جایی قصه را داشته باش تا بگویم .آن قدر معلمهای بیچاره را اذیت کردیم که بالاخره معلم دینی سال چهارم ،لب به نفرین گشود که الهی جزجیگر بزنید ورپریده ها وبه درد من مبتلا شوید.گروه آپاچی ما و من که من مارمولک ساکت ترینش بودم ،تو دیگر تا ته فاجعه را بخوان ،بی خبر بود از آه مظلوم که بالاخره دامنت را می گیرد . روز اولی که از کلاس برمی گشتم تمام راه را سرفه می کردم و نفسم بالا نمی آمد ، تازه یقین کردم که چوب خدا بی صداست. 

 القصه ، نمره بیست آن چنان زیر زبانم مزه کرد که بعد از آن چند تا داستان دیگر هم نوشتم . البته جرات این نوشتن برمی گشت به سالهای دور که من همیشه از انشا متنفر بودم.  شبی جای شما سبز از عروسی برمی گشتیم ومن تازه نیمه شب یادم افتاده بود که ای داد بی دود انشاء ننوشته ام وگریه . و پدرم که حوصله اش از زرزر من سر رفته بود .گفت بنویس و من خو اب آلوده و خرچنگ قورباغه که نه همچین خط پهلوی نوشتم که صبح از خواندنش عاجز بودم. خدا از دو چشم عاجزت نکنه کور شدم تا آن سه صفحه ی پر از غلط غولوط  را بخوانم . وماندم در عجب که چه شد معلم انشا به قول خودش اولین نمره ی بیست پانزده سال تدریسش را پیشکش ما کرد وما رامنت گذار خود کرد  و چه کردند آن بیست های مرموز و توهم فانتزی نویسنده بودن .

درد سرت ندهم ،بعد از خواندن رمان پر، بلندیهای بادگیر ،جین ایر، مردی که می خندد،زن سی ساله و چند رمان دیگر که در حوصله ات نمی گنجد، سالها ننوشتم . و اگر درست یادم مانده باشه ننه ، دوازده سال تقریبا مرتب هرشب چند خطی نوشتم که چه برمن گذاشت  و سالی یک بار خانه تکانی یک ساله را نوشتم .حاصل آن سالها یک چمدان شب نوشته است، البته به غیر نوشته هایی عاشقانه‌ای که سوزاندم در یک شب چهارشنبه سوری.حالا هرزگاهی سرک می کشم ودر آینه آن روزها خود را می بینم . خلاصه خواهر دیدم اگر اینطوری پیش برود ، بین این شب نوشته ها گم می‌شوم. برایت اعتراف می کنم که دیر فهمیدم این شب نوشته ها میل به نوشتن را خفه می‌کند.مثل اینکه تشنه‌ای را کنار چشمه بگذاری وتنها به اندازه لبی ترکردن به او آب بخورانی .

ای وای ننه ،نماز م داره قضا می شه . اینجای قصه را داشته باش تا بعد .

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 4 توسط زهرانوری |
اعتراف می کنم

 

ای پدر مقدس که در آسمانهایی ... این بنده‌ی سراپا تقصیر بد جوری با خودش درگیر است  وخیلی وقتها جرات روبرو شدن با خود واقعی‌اش را ندارد و از قضا ظاهری موش مرده‌ داردوکسی نمی‌داند پشت این چهره ساده ، پلیدی زهرا نام است که مرا به ننگ نام خویش آلوده کرده است .این جمله را از بیضایی دزدیدم آن هم روز روشن ... نگفتم ،بفرمایید ،تحویل بگیرید.دزدی هم بلد است!

البته درستش این است که این نام بزرگ را آلوده است وصد بار توبه شکستن  واشک تمساحش هم کلک قدیمی‌اش است ،شما گولش رو نخور از این حرف‌ها زیاد می زند.حرفهایی زیادی هست که باید خصوصی خدمتتان عرض کنم،آخه این بینوا که من پنبه اش را می‌زنم،مطلبش را دوستانی می‌خوانند که هفته ای چندبار با آنها چشم در چشم می شود .درضمن من آدم ملاحظه کاری هستم. وگرنه گفتنی ها را می گفتم وخلایق را از این توهم به در می آوردم که مار خوش خط وخالی است ونظیر ندارد.حالا باید به رسم یلدابازی که رویا و کتایون شروع کرده‌اند من هم شریک جرم بطلبم برای این بازی اعتراف ، ولی چه کسی که اجابت کند مرا. راستش اولش خودم هم خندیدم .من برای ادامه‌ی این بازی دعوت می کنم از دوستی که همیشه رویم را زمین می اندازد جناب سعیدخان دارایی و بعد صدرای عزیز اگر با کلام فیلسوفانه‌اش شرمنده‌ام نکند و همچنین جناب آرش خان که فکر نکنم جناب نویسنده امضا بدهد ،چه برسد که قاتی این بازی‌ها بشود .مجلس مردانه شد دلم می خواست آستانه‌ی کبیر را هم دعوت کنم که قاه قاه بخندد و ریشخندمان کند که این بچه بازی‌ها چیه هه هه خرس گنده ها .اما بیشر از همه دوست دارم اعترافات قلم جذاب میم الف عزیزم را بخوانم که نوشته‌‌هایش را می بلعم.

 

پانویس : برای آشنایی با این مقوله می توانید به وبلاگ رویای عزیز ، کتایون وآقای آقازاده وسایر دوستانی که این یلدابازی را ادامه داده اند مراجعه کنید. این هم راهنمایی ... حالا من کشیش می شوم ، اعتراف کنید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13 توسط زهرانوری |

 

دوشنبه 10 دی

وارد دفترنشرمیهستان که می‌شوم،اکثردوستانی که منتظر آمدنشان بودم، آمده‌اند و من شرمنده از دیرآمدنم.این جلسه‌ی آینه با بقیه برایم فرق دارد و خاطره‌‌‌اش عزیز و ماندگار. حتی اگر بارها اتفاق بیفتد و افتاده باشد.درست است گاهی حرف جناب آقازاده مصداق پیدا می کرد ودوستان از رنجاندنم می ترسیدند که بیشتر با من مواجه بودند تا داستان‌ها. شاید حق دارند ومن این تصویر شکننده را داده باشم. اما باور کنید نقد بیرحمانه را دوست دارم،همان طور که تحسین را دوست‌تر می دارم. و چه حیف که باز به دلیل اشکالات فنی، صحبت‌ها ضبط نشد و کار ذهن بازیگوش من سخت‌تر شد تا یادش بماند همه‌ی تذکرات دوستانه را که اگر همه این نکات برای این است که داستان‌ها را دوباره بنویسم به چشم .

در گزارش جلسات آینه زیاد سپاس وتشکر نوشته ام وشاید تکرارمکررات باشد اما زندگی یادم داده : شکرنعمت نعمتت افزون کند. پس صبوری کنید.

سپاس خانم باباخانی که هر چه بگویم ،حق مطلب ادا نمی شود.اینهمه توجه ومحبت به تک تک اعضای آینه قابل تحسین وستایش است. پذیرایی که می کنید، شرمنده می‌شوم و دفتر را که به هم ریخته می گذاریم ومی‌رویم بیشتر شرمنده می‌شوم. وقتی می‌بینم پی گیر و از سرلطف وبلاگ اکثر دوستان را می‌خوانید ودلگرمی می‌‌دهید به ادامه راه،عاجز می شوم از هر تشکری .کاش سزاوار وسپاسگزار اینهمه محبت باشم وباشیم.اینها را نه به رسم ادب یا تبلیغ نشر شما که از دل می‌نویسم شاید کفاف محبت بی دریغ شما باشد.

سپاسگزارم جناب آقازاده که با همه ی گرفتاری‌هاو خستگی آمدید واستادانه نقد کاربردی کردید.

تشکر آقای آستانه که پشت تلخی کلامت ،دلسوزی ودقت نظر است.فکر کنم جزو معدود دوستانی بودید که داستان‌ها را خوانده بودید یا لااقل اینطور به نظرمی‌رسید.

ممنون صدرای عزیز. وقتی دیدمت بعد از مدتها در آینه هستی،کلی خوش به حالم شد فیلسوف جان.

جناب آرش خان شما که همیشه محکوم هستید به چند باره شنیدن داستانهای من و دست به عصا نقد کردنش.

آرزوی عزیزم همیشه یاد می گیرم از تو وتحسین می کنم قلم روان وصراحت کلامت را.

آساره جان یادم می ماند این شب جمعه برای اموات رییست فاتحه بخوانم که بالاخره رضایت دادند ، زیارتت کنیم.

            عاطفه جان همیشه شرمنده محبتت هستم ومنتظر که داستانم را بخوانی.

ممنون صاحب سرفه‌های تلخ ... روزگاری بهتر از این روزها آرزو می کنم .

تشکربهاره جان که زحمت خبررسانی وهماهنگی را قبول کردی.

سپاس آقای زادمهر که رنگ وجلایی به وبلاگ آینه دادید .

و سپاسگزارم از همه‌ی دوستانی که همیشه لطف دارند : آقای اسعدی ،آقای دولتشاه،آقای تولمی وبه خصوص آقای بهاری. اگرکسی از قلم افتاد برمن ببخشایید و دل نگیرید.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |
سه داستان درینجه ، شعرهایی ماژیکی و دلم برای باغچه تنگ می‌شود .در آینه نقد خواهد شد
                                                                                                                                 

  

درینجه

همیشه به اين لحظه فكر كرده بودم وهیچ تصويري براش نداشتم.چي بهت مي‌گفتم .چه حسي داشتم.مي‌ری ودوش مي‌گيری. ته ريش تنكت رومي‌زنی.صورتت باز شده. پوست شل صورتت زيرسر انگشتهام‌‌‌‌كش مي‌ياد. مي‌خوام برم نمي‌ذاری. روزنامه‌اي باطله ازروي تاقچه برمي‌داری وكف اتاق پهن مي‌كنی .يادم نمي‌ياد با چه كلمه‌اي حرفت رو شروع مي‌كنی. اتاق خالي لخت ،دیوارهای چرک ،سوسكهاي خشك شده كف اتاق ،صدای هوهوی باد ازدرز پنجره .

داری حرف مي‌زنی. داری غرق مي‌شی. دست وپا مي‌زنی.نگات مي‌كنم.فرومي‌ری. دستهات رودرازمي‌كنی. گوشم پرهواست.صدات دورو دورترمي‌شه.فشارآب چشمهام رومي‌سوزونه.نفس مي‌گيرم. مي‌شمرم به اندازه يه پوش سبك شدم. زانوهام رو جمع مي‌كنم توي شكمم .خودم رو رها مي‌كنم .چقدر اين بي‌وزني بوي مرگ مي‌ده. بوي تعفن جنين گنديده‌ای لاي كفن ومرد سامسونت به دستی که كفن شكلاتي را مثل يه جعبه شيريني به سوغات مي‌بره .

دخترک لخت مادرزاد روي سكوي سيماني آرام و بي‌دغدغه خوابيده .جمعيت از پشت شیشه تماشاش مي‌كنند و اون غرق فكرهاي خودشه. پوست زرد و سر از ته تراشيده ‌شده. پيرزني تكيده و قوزي ترسیده نگاهش مي‌كنه.صورت پرچين و چروك پيرزن مثل جادوگر قصههاست. حتما وقتي بچه بوده بارها از اين صورت ‌ترسيده. شونه‌هام رو تكون مي‌دی. بيهودهاس،مثل اينكه بخواي مرده‌اي را از خواب بيدار كني. زبانم آنقدر سنگين شده كه نمي‌تونم حركتش بدم صورتت خيسِِِِِِِِ. دنبال يه دريچهای . يه درينجه شيشه‌اي با خط مورب نور. دوباره حرفهات روتکرارمی‌کنی .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13 توسط زهرانوری |
شعرهای ماژيکی

 

تو زندگی ما آدمهایی وجود دارن که ذهن ما رو بدجوری به خودشان مشغول می‌کنن وبدون اینکه بدانی همیشه یه گوشه‌‌ای از ذهنت درگیر اوناست.هرجا،هروقت ؛وسط خواندن مطلبی،تو رختخواب موقع خلوتت، موقع قورت دادن لقمه‌‌‌‌‌ای ؛بی موقع وبی دلیل. سرزده می یان و جا خوش می‌‌کنن و بی خبر می‌‌رن. برای من سعیده یکی از اون آدمهاست .دوست مشترک من ومریم.وامشب شب غریبی است.چیزی سنگین ومرموز توی هوای اتاق می‌‌چرخه و روی نفسم سایه می اندازه. برای دختر کوچکم قصه می‌خوانم.به پهلوی راست که می‌‌‌چرخم ، آرام می‌گیره .نازش می کنم وتوی ذهنم صورت کوچکش را می‌بوسم.به شکمم دست می‌‌‌کشم، به نظر می یاد خوابیده. پچ پچه های اتاق بغلی ذهنم روبه هم می ریزه. کسی با صدای آروم گریه می کنه.

 وامشب شب دیگری است.مریم حالش خوش نیست. داد مي زنه و به زمين وزمان فحش وبد و بيراه مي‌گه؛ التماسهاي مامان براي آرام كردنش بي فايده‌اس.بدنم مي لرزه.فكرم ازكار افتاده. نمي دونم چي بايد بگم.دارم خفه مي شم به هرشكلي شده مي‌برمش توي حياط. دلم مي خواد زلزله‌اي كه مدتهاست حرفش رومي‌زنند با قدرت همه چيزرو بلرزونه و با خاك يكسان كنه .شايد يه چيزهايي تغيير كنه. شايد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13 توسط زهرانوری |
دلم برای باغچه تنگ می‌‌شود

 

به اینجا وابسته نیستی.راحت می‌توانی از این محله ی قدیمی واسم مسخره‌‌‌اش بکنی وبروی جایی دیگری که موقع آدرس دادن آنقدر یواش اسم محله را نبری که انگار حاج خانمی از حسن بقال نواربهداشتی می‌‌‌‌‌خرد وبه اندازه حاج خانم توی آن لحظه خجالت بکشی.

دلت می خواهد این محله‌‌‌‌‌‌ی قدیمی را جوری زیر چادرسیاه حاج خانم پنهان کنی که لازم نباشد هر روز اینهمه ایرانیت،زنجیرهای قطور فلزی و وسایل یدکی اتومبیل ببینی.راحت می‌‌‌‌شود این خانه‌‌‌‌‌‌ی قدیمی وباغچه را فراموش کنی. باغچه را با همه درختهای انجیر،خرمالووسیبش. هرجایی دیگری گل محمدی،یاس رازقی وحسن یوسف پیدا می شود.گل خرزهره که دلتنگی ندارد.عادت میکنی به این آپارتمانهای فسقلی تاریک ِ بدون بالکن.عادت می‌کنی.اینها را به خودت می گویی و همه خرت و پرتهایت را از انباری میکشی بیرون. همه وسایلی که تو سوراخ وسمبه های این خانه قدیمی پنهان شده.همه‌‌‌ی چیزهایی که سالها باوسواس هفت تا سوراخ  قایم کرده‌‌‌‌ای.جزوه‌‌های خاک گرفته، کاغذ نامه‌‌‌‌های زردشده، سماور لعابی لب پرشده ازروزهایی خیلی دور؛دست نیافتنی وارزشمند چون اکسیرحیات.نامه‌‌‌‌ای رامی‌‌کشی بیرون.به گذشته برمیگردی.به روزهایی که تکه‌‌‌‌ای ازتو را توی خودشان نگه داشته‌‌‌‌‌اند؛دست‌‌‌‌نخورده وفریزشده.انگارکه چهارده سالگیت را ازجعبه ای،صحیح وسالم بکشی بیرون. به اندازه همان روزها احساساتی می‌شوی.پراز فکرهای گنده. پرازپچ پچه‌های پسرک پای ستون برق که همیشه سرکوچه مدرسه منتظر است.

سرکوچه مدرسه مثل همیشه ازدحام پسران جوانی است که تازه پشت لبشان سبز شده وتجربه های اولین مکاشفه‌‌های جنسی‌اشان را بی پروا ومردانه برای هم می گویند.خاطره‌‌‌‌هایی از جنس لذت که اگر جدی بود وپای عشقی درمیان، لای هفت بقچه قایمش میکردند وگوشه دلشان میگذاشتند که پای ناموس وغیرت درمیان بود نه پتیاره ایی که متلکی آبدارنثارش کنند وبا نگاه از زیر خروارها پارچه،تن تبدارش را لمس کنند. با اینهمه تنها دلخوشی راه طولانی مدرسه تا خانه، همین چند کلمهای است که پسرک پای ستون به شوخی می‌‌‌‌گوید وتو باورش میکنی.عین شعری که آن سالها می‌خواندی:

 کودکان شوخی شوخی سنگ میاندازند         قورباغه‌‌ها جدی میمیرند !

عشقهای خیابانی،مردهایخیابانی.این رامعلم ادبیات سال چهارم می گوید.سرت پایینِِِِ است.چشمهای‌‌‌حریصت جرات نگاه کردن ندارد.نگاهشباهمه فرق دارد. ازکنارش که رد میشوی، حرارت تنش رااحساس می‌کنی. وباز دلت می خواهد چیزی بگوید که ساعت‌ها ذهنت به آن مشغول باشد. وسوسه می‌شوی نگاهش کنی؛ چشمهای کشیده مغولی،گونه‌‌های استخوانی،پوست تیره وآفتاب خورده. توی ذهنت تصویرش می کنی.به این تصویرخیالی دل‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌بندی.بالاخره روزی نگاهش میکنی.شبیه تصویر خیالی تو نیست.صورتی غریبه، چشمهایی وقیح وبی شرم. دیگر بهش فکر نمی کنی. راه برگشت به خانه را دور می کنی، نمی ‌‌بینیش. عصرهایت خالی می‌‌‌شودازانتظارو وسوسه،وقت نزدیک شدن به ستون برق.عصرهای یکنواخت وکسل‌ ، عصرهای بی دلهره،عصرهای‌‌‌مرده غروب جمعه.جای خالی فکرهای گرم وزنده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا