جلسه آینه ، دو شنبه 26 آذر ، ساعت 5 در دفتر نشر مهیستان برگزار می شود :
شریعتی ، سه راه طالقانی، کوچه نقدی،پلاک 12 ، طبقه اول ، انتشارات مهیستان
در این جلسه به نقدکتاب " کوهی برآبشار " نوشتهی خانم الهام باباخانی و
داستان خوانی همراه با نقد آثار خواهیم پرداخت .
توی تاریکیها قایم شدهای مثل سایهها. سایههایی که کش میآیند .قد میکشند وتوی هم گم میشوند.توی تاریکیهاهم قد شمشادهای همیشه بهارمیشوم ودوراز چشم تو خواب مورچهها را به هم میزنم و تو یواشکی مورچههایت را توی شیشه تیلههات با خودت میبری.به جایی دور که از دست من ومامان درامان باشند . چشم میگذارم همه جا را دنبالت میگردم.از ده به یک می رسم.میگردم . پیدایت نمیکنم . تو راحت وآسوده توی صندوقچه قدیمی خواب هفت پادشاه را میبینی ومورچهها دزدانه و بیصدا تخمههای آفتابگردان صندوقچه را میبرند.میگویی اینها را میبرند برای شب یلداشان.مورچهها ریز ریز میخندند.صدای خندههاشان توی حفرههای خالی تنم میپیچد.شلنگ آب را میگیرم تو لانهاشان. بگذار حالا حسابی یک دل سیر بخندند.
پشت شمشادها روی قالیچه پنچ چارکی درازمیکشم.سایبان سرم چادر نماز گلدار مامان است. ازپشت گلهای نخ نماشده چادرنمازکه هیچ پروانهای را سر ذوق نمیآورد زل میزنم به آسمان به آسمان بی ابر پاییز.خوابم که میبرد،خواب تو را میبینم.خواب آجر بهمنیهای حیاط ، خواب خرمالوهای توک خورده شاخههای بالاو گنجشکهایی که هرسال سهمشان رااز درخت میگیرند.خواب بوته یاسی که سالها پیش تو دل خاک پوسیده. خواب کرمهایی که خوشدلانه ریشههای یاس را جویدند و فضلهی معطری به خاک پس دادند.خوابهایی که زندهتر از هر رویایی تورا توی خودشان حبس کردند.خوابهایی که روی همه زندگیم سایه انداختند وپشتشان بیداریی نیست.
ادامه مطلب
البته به نظرمی رسد داستان ششم کامل شده است اگر میم الف و آرزو با من هم عقیده باشند..فکر کنم وقتش رسیده که به این سه داستان سروسامانی بدهیم وبعد به پیشنهاد دوستان داستان ها را نقد کنیم.
از دوستانی که از اول کارگاه همراه بودهاند ودیگرانی که تازه به جمع می پیوندند.خواهش می کنم نظرشان را درمورد داستان ششم به جمع منتقل کنند
داستان ششم
يك كارد آهني با تيغه ي پهن دستش بود و لاي دندان هاي گوسفند را تك تك باز مي كرد و كاه و علف جويده را مي ريخت بيرون. بعد كله گوسفند را گرفت دستش و شروع كرد دماغ حيوان را هي كوبيد زمين. آب غليظي با چند كرم ريز سفيد ريخت كف موزاييك... " بعضي گوسفندا مغزشون كرم داره "...... " شهريور كار برنج دررفت با شوهر مادرم ( منظور مادر شوهرش است) ميريم مَشَد ، پاييزعروسي مي گيريم"...... " من؟ ... 15سال، سجلدم 16 سال گرفتن ، خودم 15 سال"...... " تا كلاس هشت، دوس داشتم بخونم... ديگه اينا اومدن آقاي ما گفت نميخواد بخوني، آخرش باز بايد بري شاش بشوري ، همينقدر سواد داري چارتا قرص و دوا رو بلدي بخوني، چارتا شب جمعه قرآن ميخوني بسّه "...... " از كلاس پنج تا الان دنباله منو داشتن! عاقد گفت اين هنوز سِندش( سنّش) كفاف نميده، انگشتر گذاشتن شربت خورديم ، تا سربازيش تمام شد بعد عقد كرديم " ...... " بيچاره انقد دلم واسش مي سوخت، والّاهه كه! از مدرسه مرخص مي شدم تا خونه مثل سگِ حَسن دَركَف ( سگ اصحاب كهف) دنبال من راه مي افتاد " ...... " يه دفه برادرم ديد، گرفت انقدر زدش كه، شامي درست كرد! غيرت داره نه، ميدونين؟
ادامه مطلب
