تبليغاتX

ashada

زهرانوری

ashada

http://ashada.blogfa.com

سیاهه

سیاهه

سیاهه

داستان

سیاهه

سیاهه
داستان
کارگاه داستان نویسی اینترنتی

 

نقطه شروع داستان اول

شب سایه می اندازد روی درخت سیب که زیربارسیبهای رسیده اش شانه خم کرده وشاخه های سنگینش تن شبدرهای تازه چیده شده را لمس می کند. صدای جیرجیرکها شب ده را پر می کند.
ماه خسته وآرام خانه های خواب رفته رانگاه می کند. چطور می شود اینهمه زیبایی رامحصور کرد .دلم نمی آیداین همه زیبایی را توی تکه عکسی محصورکنم. باید اینهمه طراوت توصیف نشده ، رها باشد.

بدون محبوس شدن درکلمه های دست و پاگیر...  ادامه شب خواهد گذشت بی سر و صدا و بدون اینکه بفهمیم چه ساعاتی را در خموشی و خفتن از دست داده ایم. دلگیر از همه چیز. از همه ی از دست رفتنی ها.چشم به تاریکی شب دوخته بود و داشت به اعماق افکار خودش فرو میغلتید که چیزی در دل تاریکی نشانش کرد .کورسویی از نور در دوردست دشت... ادامه  در دور دستهایی که قبرستان ده  بود .قبرستانی که روز به روز جلوتر می رفت وبه جاده کنار قبرستان می چسبید.اما با اینهمه ده سرپابود.پت پت نورچراغ موشی کهنه ای سر قبری .پاهاش جلو نمی رفت .چه کسی این وقت شب چراغ روشن کرده بود آن هم برای مرده ای که کس وکاری درآبادی نداشت و وصیت کرده بود که در این آبادی دور افتاده که آخردنیا بود ،خاکش کنند.روزی که آمبولانس وارد ده شد خوب یادش می آید که صورت حاجی میرزا عین میت سفید شد ...

ادامه  انگار که منتظر رسیدن بوده باشه شروع کرد به دویدن و فریاد زدن و هوی کشیدن. صدای فریادی اون تموم مردم آبادی رو خبر کرده بود و همه بی­اختیار به طرف میدون ده کنار حوض سنگی و درخت پیر نیم سوخته کنارش که دیگه فقط چند تکه شاخه خشکیده شده بودند شروع به دویدن کرده بودند. قبل از رسیدن همه این نعش­کش بود که به میدون رسید و مردم دورش جمع شدند. انگار کس تازه­ای وارد ده شده و اومدن به پیشبازش تا ببینند چه ریختیه و چه شکل شمایلی داره. زنها کمی عقب­تر از مردها از زیر چادر و روسری­های بلند گلی گلی که حکم سرپوش و روپوش اونها رو داشت یواشکی سرک می­کشیدند تا از ته و توی ماجرا سر در بیارند. بچه­ها نیز که جای خود را دارند با  زبری و زرنگی از لابه­لای مردها رد می­شدند تا خود را به نزدیک نعش­کش برسانند.

راننده شهری نعش­کش بلاخره در را باز کرد و به همراه یکی دو نفر از مردان میانسال برانکاردی که روی آن را پارچه­ای سفید و کفن­پیچ کشیده بودند بیرون آوردند و کنار حوض زیر درخت به ذکر صلوات و لااله الا الله به روی زمین گذاشتند. صدای گریه و جیغ زنان با همهمه­ی بلند مردان و بچه­ها که انگار در مسابقه فریاد زتی شرکت کرده­ بودند به هوا برخاست و هیچ کس متوجه صدای ماشین نعش­کشی که از آنجا دور می­شد نشد.

میرزاعین­الله با رفتن نعش­کش آخرین فردی بود که میدون رسید و آرام آرام جمعیت شکافت تا به جسد رسید. گوشه کفن باز شده بود و به شکل ناجور و بدفرمی دوباره هم گذاشته شده بود. عین­الله آرام و بی­صدا و تنها با تکان دادن سر پرسید: خودشه؟! و با همان سادگی جواب شنید که: نه غریبه است.

تنها شنیدن این جواب کمی از دلهره و نگرانی عین­الله کاست و آرام بر لبه حوض نشست تا خستگی راه دویده از بالای تپه تا میدان ده را جبران کند.

نیست... باز اون نیست... پس اینها کیند که دائم به اسم گمشده من به اینجا میارن... هان... کیند؟! مگه هیچکدوم پدر و مادر یا کس و کار دیگه­ای ندارند که دنبالشون بگردند... پس اینا کیند؟! کیند.... ببینید تموم سنگ­های مزار این قبرستون پر شده از اسم گمشده من. دیگه جایی نمونده که کنده نشده باشه و سنگی نیست که روش اسم گمشده من کنده نشده باشه. آخه چرا؟! چرا؟! چرا؟!.... خدا.... خ....د....ا...

فریاد آخری اونقدر بلند بود که تو تموم فضای ده پیچید و بدرقه راه جسد تازه رسیده به سوی موطن ابدیش شد.


نقطه شروع داستان دوم
سرکوچه مدرسه ،ازدحام پسران جوانی است که تازه پشت لبشان سبز شده وتجربه های اولین مکاشفه های جنسی اشان را بی پروا ومردانه برای هم می گویند . خاطره ی ضعیفه هایی لطیف برای لذت بردن که اگر جدی بود وپای عشقی درمیان ، لای هفت بقچه قایمش می کردند وگوشه

دلشان می گذاشتند که پای ناموس وغیرت درمیان بود نه لکاته ایی پتیاره که متلکی آبدارنثارش کنند و با نگاه از زیر خروارها پارچه، تن تبدارش را لمس کنند، اما بااینهمه تنها دلخوشی راه طولانی مدرسه، همین چند کلمه ای بود که پسرک همسایه به شوخی می گفت ومن واقعا باورش می کردم .عین همان شعری که آن سالها می خواندی: کودکان شوخی شوخی سنگ می اندازند و گنجشکها جدی می میرند!
عشقهای خیابانی ،مردهای خیابانی.این رامعلم ادبیات سال چهارم می گوید.کلید که توی قفل
در می اندازم،پشت سرم رانگاه می کنم .مطمئنم که پسرک سرکوچه منتظراست،اما سرکوچه کسی نیست. لباسهایم را می کنم وبه آشپزخانه می روم باید چیزی به اسم غذا سرهم کنم.
پیازها را که حلقه حلقه می کنم،صورتم خیس اشک می شود. بهانه چشمهای پف کرده ام خودبه خودجور می شود.صدای جیلیز و ویلیز پیازها سکوت آشپزخانه را پر می کند.حبابهای ریز هوا زیر پوسته های نازک پیاز...

 

 

نقطه شروع داستان سوم

 

وقتی من پیدا شدم عشق برایم نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی دهان تهوع آور جوانی را می داد با لبهایی کبود ، می گفت :
_خدا حافظ
دور می شد از من با سری خمیده به زیر تا فراموش کند من تحقیر شدم تا من ....
گل سرخ را پرت کرد دربرگ های زرد ، زیر پای دختران تازه بالغی که دستشان پر بود از داستان های عشقی گل سرخ و پاییز .... ادامه پیر مردی از ته خالی بازار می آمد ، خم شد و گل سرخ را برداشت با لهجه ترکی فریاد کشید :
_هی .. هی ..با َ بي جان گلت ..اینجا افتاد .. جا مونده .. وردارمش ؟... با خوردم بردم ها..
جوان بی توجه داشت می رفت ، پیر مرد شانه بالا انداخت و به سمت من آمد گل سرخ را در جیب روی قلبش گذاشت .
با عینک درشت و صورتی که از سرما سرخ شده بود ، خود را کج کرد جلوی من دور دهانش کف سفیدی جمع شده بود. بوی دندانهای متعفنش با نفس ها و خس خس سینه به صورتم می خورد ...
_ حرم کجا باید بریم گـِز ؟
سرم را پایین انداختم و برگهای زرد را با پاهایم جا به جا کردم و سنگ فرش ها را با چشمهایم قالب.می خواستم گم کنم بهانه اشک ریختنم را ... برای که؟ کسی که شرم تن آزردگی و بوی تنش را فراموش کنم ،گل سرخ برای که گرفتم ...؟
دوباره پرسید :
_ از کجا برسیم حرم رضا
گفتم :
_ن...نمی .. نمیدونم ...همین جاها باید باشه از یکی دیگه....
دستم را روی صورتم کشیدم ، انگشتانم هنوز بوی گل را می داد و با دست به غروب اشاره کردم ...
_اون ..انوجاس ،
پیر مرد با پایی که می لنگید ، خود را زیر آفتاب تنبل بعد از ظهر پاییز کشید تا غروب ، در امتداد بازاری که از داد فریاد حراج ها ، بوی تن دختران و خنده های پسران خسته شده بود . اینک غرق سکوت بود و بازار خالی و عشقی که نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی تن پسری را می داد که از تنم سیر شده . دنبال پیرمرد راه افتادم تا بهانه برای گریه کردن باشد ، عشق نه بوی پاییز داشت نه بوی گل سرخ بوی کندر می داد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 4 توسط زهرانوری |
کشفی تازه وکمی خودباوری

 

بارها اساتید محترم به گوشمان خواندند .دهه چهل ، اوج تاریخ ادبیات ما است. با نویسنده های صاحب سبکی چون ساعدی،بیضایی ،دولت آبادی،فرسی ودیگر نویسنده هایی که بزرگی نامشان  جرات هر گونه نقدی را از ماسلب می کند .انگار که بعد ازآن ادبیات سیر نزولی طی کرده و دیگر نخبگانی چون هدایت وگلشیری و... به خود ندیده است . شاید ...اما

با عرض پوزش از این اساتید که حرمت استادیشان برگردن ماست ، باید عرض کنم دراین مورد با آنان هم عقیده نیستم . در عصرما نویسندگانی قلم می زنند که شاید اسمهایی بزرگ ندارند اما بی تردید قلم زیبایی دارند .

البته قصد ،قیاس امروز ِ ِما با دیروزِ آنها نیست . ما همیشه به بزرگانمان افتخار می کنیم وبی شک این بزرگان شرف واعتبار ادبیات ماهستند واین قیاسی باطل است که هر آدمی را باید در عصرش به قضاوت بنشینیم . اما اجازه ندهیم که احترام به پیشکسوتان وصاحب نامان روزگار ،سایه بندازد بر نویسنده های جوان و صاحب سبک امروز . نویسنده های صاحب قلمی چون ؛ شیوا ارسطویی، مهسا محبعلی ، قاسم کشکولی ، حمید یاوری ،عباس غفارزادگان ،ناتاشا امیری ودیگران . شاید با بعضی دراین لیستی که نام بردم ،هم نظر نباشیم وسلیقه هامان متفاوت باشد.شما می توانید به این لیست نامهای تازه ای اضافه کنید که یا از قلم انداخته ام یا با قلم آنها هنوزآشنا نشده ام.  

واما نکته ای دیگر که همیشه برایم سئوالی بی جواب است ، چرا باید من نویسنده های درجه ی چند دنیا رابشناسم ودنیا نویسنده های بزرگ من  را نشناسد. گله ای نیست اگر مردمان روزگارم هم نویسنده های دیگر رابهتر می شناسند!

در حالیکه اگر منصفانه داوری کنیم این کمال بی انصافی است که خیلی از این بزرگواران خوب قلم می زنند.البته این وسط حاشیه ها ونقدهایی برادبیات امروز ما هم وجود دارد که بحثی دیگر است.

استاد عزیز م محمد رضا گودرزی،منتقد خوب حوزه ادبیات داستانی به نکته خوبی درمصاحبه اشان با ایسنا اشاره می کنند . ایشان  درباره‌ي علل مطرح نشدن داستان‌ كوتاه ايراني در جهان، با توجه به كيفيت بهترش نسبت به رمان، معتقد است :

"مسأله‌ي ترجمه، زبان ،سياست و بازتاب سياست‌هاي ما در كشورهاي ديگر از عواملي هستند كه مانع مطرح شدن داستان‌هاي كوتاه ايراني درعرصه‌ي جهاني مي‌شوند. "
خلاصه اینکه، ادبیات ما برای دنیا ترجمه نمی شود . چرا؟  اشتباه نکنید داعیه وطن پرستی ندارم. فقط این دیده نشدنها و بی توجهی آزار دهنده است.

 نمی دانم چندنفر از مترجمان بزرگ کشورمان مشغول ترجمه ادبیات ما برای دیگر خوانندگان داستان در سراسر دنیا هستند .این هم ازسئوالهایی است که نباید پرسید !

مسئله بعد اینکه شاید کمی خودباوری بد نباشد و گاه لازم باشد ، باورهای کهنه رادور بریزیم .  وبدانیم چگونه اینهمه قاطع برایمان جا انداختند که ادبیات داستانی ما از جمالزاده شروع می شود وماهرچه داشته ایم فقط حکایت ومتل بوده .  نقد فریدون حیدری درباره تئوریهای قاسم کشکولی  را که می خوانم، کمی از این باور قدیمی دورم می سازد :

" طرازالاخبار كتاب حیرت انگیزی است . تو گوئی همه چیز را در باره ی داستان و داستان گویی به تفصیل و كمال بیان كرده است. آن هم از سده ها پیش. اگر امروز ماركز از قول استاد همینگوی می گوید كه« كار روزانه داستان را باید جائی قطع كرد كه بدانی فردا چگونه آن را از سر بگیری » فخرزمانی در پنج قرن پیش به صراحت و روشنی تمام و هم با تسلطی استادانه گقته است: «قصه را باید جایی كه كمال شیرینی دارد بگذاشت و روز دیگر از همان جا باز بر سر سخن رفت»

[ شرق 26 خرداد 86 ] و ظرایف و بدایع بسیار دیگر در این باب كه هر یك در جای خود كاملا صحیح و متین آمده است."

حال اگرازخیر همه این افتخارات وفتوحات وکشفهای تازه هم که بگذریم .باز اصل حرف همان است.

واما حرف آخر ،امشب می خواستم پیشنهاد یک کارگاه داستان نویسی اینترنتی بدهم که با حضور دوستان داستان نویس ،کاری گروهی بنویسیم .با دیالوگ شروع کنیم .موقعیتی ثابت را فرض کنیم وهر کس داستان را به سمتی ببرد .دارم درباره نقطه شروعش فکر می کنم. اگر مایلید شما شروع کنید ودیالوگ اول را بنویسید. از کسی نام نمی برم .این دعوتی است برای همه ی دوستانی که تمایل به نوشتن کاری گروهی دارند .تجربه خوبی است ،امتحان کنید.  
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1 توسط زهرانوری |
برای تو که هرگز نخواهی خواند

 

تو با شک می پرسی اگه یه روزی جوردیگه ای فکر کنی، درباره من چه حسی داری؟

ومن مطمئن می گم : نمی دونم .

تو ساکت می شی ومن همه ی لحظه ها بین هرزه گی وتقدس دست وپا می زنم.

وآخرشب چند قطره اشک وچند خط کلمه ،همه ی بغض های خوب دنیا رو

حروم می کنه!

                      واین حسی دیگری ازاین روزها

درچهل سالگی توهماتم برباد رفت

درپنجاه سالگی موهایم

درشصت سالگی آرزوها ودندانهایم از دست رفت

وپاهایم از رفتار باز ماند

هشتاد سالگی دست وپایم رابست

واکنون خمیده ودل شکسته سربه زانوگرفته ام

ودل از زندگی برنمی کنم

که حماقت هایم هنوز سالم ودست نخورده است !

                                                   هارپورگ

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2 توسط زهرانوری |
اولین روز مهربا آینه

 

جلسه آینه ،یکشنبه،اول مهرماه، همزمان با روز اول مدرسه  برگزارشد. این جلسه،آینه میهمان عزیز نام آشنایی درجمع خود داشت؛ استاد پرویز کلانتری .

چهارمین جلسه آینه به مدیریت جناب امرایی وبحث درباب داستان مینی مال آغازشد. درابتدا آقای آستانه مطلبی درمورد مینی مالیست خواندند وآقای امرایی یادآورشدند که مینی مال ربطی به حجم ندارد و داستان مینی مال "ای پدرماکه درآسمانهایی " و "فروشی " را مثال زدند.

استادکلانتری که بیشتر شنونده بود ،تنها مختصری درباب مینی مالیزم درنقاشی توضیح دادند وداستان کوتاه " خنده ابلهانه " از مجموعه داستان خود را برای جمع خواندند.

در ادامه ،جناب عبداللهی تاکید کردند رمان هم می تواند مینی مال باشد. واینکه حکایتهای سعدی هم مینی مال است البته فقط از نظرحجم . همچنین درآثاربزرگانی همچون کافکا لحظه های مینی مال وجود دارد.

آقای رادمیرزایی هم مثل همیشه چند داستان کوتاه ،آماده برای خواندن داشت وداستانی راخواند که با الهام از کارهای استاد کلانتری نوشته شده بود. آقای ملکی که از راه دورآمده بود،با شعرهای زیبایشان همه رابرسرذوق آوردند وهرزگاهی نکته ای فرمودند شنیدنی ودریاد ماندنی .

وجناب آقازاده اشاره ای فرمودندبه شکل داستانی قرآن . درادامه جلسه، جناب رضا اکرمی درمورد ترازوهای بقای داروین ونگاه مولانا به این مقوله بحث کوتاهی رامطرح آقای کردند.

بعد از فرمایشات آقای رضا اکرمی ،خانم عاطفه واقای نجاریان داستان کوتاه خواندند. امرایی سعی کردند تاسنت نقد راپی ریزی کنندکه دوستان ادامه ندادند وبازمثل همیشه فقط به خواندن داستان بسنده شد ونقدی برآثارصورت

نگرفت.درپایان جلسه،آقای جمال اکرمی ،آقای افشین پرورش وآقای یاسین محمدی اشعاری خواندند .اختتامیه این جلسه مقارن شد با اذان وافطاری ساده وکوچکی .

جلسه های آینه  به همت دوستان عزیزی که وقت می گذارند وجلسه ها راپیگیری می کنندوبا تلاش دوستان دیگری که بی چشم داشت حتی تشکری، زحمت هماهنگی گروه رابرعهده می گیرند، جلو رفته ومی رود. با همه دغدغه

های رویا بیژنی که تا لحظه آخرسرپاست وهمیشه  نگران پذیرایی ومسائل دیگراست. باهمه ی زحمتی که  افشین هر جلسه  بابت عکاسی متقبل می شود ،حتی اگرخسته باشد بی حوصله. باهمه ی زحمتی که گردن سهیل می افتد ،

برای مرتب وتمیز کردن دفتر نشر افراز بعداز افطاری . وسپاس ازآقایان مومنی  و نجاریان وآستانه که افطاری کوچک آینه رامتقبل شدند.شاید گفتن نداشته باشد، اما یادآوری می کنیم که آینه یک گروه کاملا مستقل وخودجوش 

است وبه هیچ نهاد رسمی ودولتی وابسته نیست .و اگرمی خواهد درسرای اهل قلم ،جلسه داشته باشد صرفا فقط استفاده ازمکان است که تعدادی ازدوستان موافق برگزاری جلسه درآنجا نیستند وآینه با این حساب تا زمانی نامعلوم از جلسات دوهفته درمیان محروم است.اینها را گفتیم که حرف آخررابزنیم. دوستان اجازه بدهید تا پیدا شدن مکان تازه ، فعلا ازهمین سرای اهل قلم که دولتی است ، استفاده کنیم.

یکشنبه ،15 مهر ، ساعت  30/ 4 آینه قصددارد ،اولین جلسه دوهفته درمیان خودراتجربه کند. لطفا اگرمکان بهتری سراغ دارید خبرمان کنید، ممنون می شویم.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19 توسط زهرانوری |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا