تبليغاتX

ashada

زهرانوری

ashada

http://ashada.blogfa.com

سیاهه

سیاهه

سیاهه

داستان

سیاهه

سیاهه
داستان
طعم تلخ کلمه ها

 

نمیشه دلتنگی ها رونوشت. نمی خوام کلمه هارنگ تلخی بگیرد. می خوام هنوز احمقانه به خودم دلخوشی بدم.می خوام بانوشتن از این دنیایی زیادی واقعی دوربشم.خیال کنم دنیایی دیگری هست.

می خوام از دغدغه های این روزها رهابشم. دغدغه هایی که فرصت نوشتن رامی قاپه وتموم شدنی نیست.نمی دونم چه مرگم شده ... کارهای که دوست دارم انجام می دم . مشکلی نیست اما بااینهمه ... خوش بینی ذاتیم رو از دست دادم. خوش بینی ذاتی که همیشه موردنکوهش دوستانم بوده. حالا انگار صورت حقیقی دنیا رامی بینم. تحملش روندارم .

اگه می تونستم مثل همه، راحت تلخیها وگلایه ها رابنویسم . اگه می شداین لبخند تصنعی راپاک کنم تاهمه راحت خطهای افتاده صورتم روببیند. اگه نمی خواستم ادای آدمهای مهربان رادربیارم.

شایدجوردیگری می شد. نمی خوام ادامه بدم .از ادامه دادن این مطلب واهمه دارم . از خودم

می ترسم...

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0 توسط زهرانوری |
همراهان همیشگی آینه

دوستان عزیز

جلسه آینه یکشنبه ، اول مهر،ساعت چهارونیم  دردفترنشرافراز برگزارمی شود .

از این به بعد جلسه ی آینه که شنبه ها ی آخر هرماه برگزارمی شد، به یکشنبه ها ی اول هرماه موکول می شود.

مسئله بعد اینکه اگردوستان مایل باشند تا درماه بیش ازیک جلسه داشته باشیم. فی المثل دوهفته یک بار یا جلسات

هفتگی باشد ؟ نیازبه مکان تازه ای است وبرای این منظور،برگزاری جلسات، به همت جناب عزیزی سرای اهل قلم هماهنگ شده است.

البته به نیابت ازدوستان ما مکان را دیده ایم. سرای اهل قلم فضای خوب وراحتی دارد وامکان این راداریم که پذیرای دوستان بیشتری باشیم. درضمن ،کافه ،کتابخانه ، سالن کنفرانس ،کافی نت و... از دیگر امکانات این مکان می باشد تا چه پیش آید وچه درنظر افتد!

پس اگردوستان موافق باشند،مطابق قبل ، ماهی یک بارجلسات ماهیانه رادردفترنشرافراز برگزار می کنیم و

جلسه های دیگر رادرسرای اهل قلم. به این ترتیب آینه می تواند با خیالی آسوده جلسه بزرگداشت بزرگانی که برما منت می گذارند رادربرنامه کارهای خود داشته باشد وهم به کار اصلی خود، خواندن شعروداستان همراه بانقد آثاردوستان بپردازد ووقت کم نیاورد.

یک هفته فرصتی کافی است تا دوستان ما را ازنظرات خودآگاه کنند. به هرحال آینه چندجلسه ای راپشت سرگذاشته است وزمان آن رسیده که برای بهره بیشتر ازاین ساعات کنارهم بودن فکری کنیم. قبلا به استحضاردوستان رسیده است که مدیریت جلسه آینه چرخشی شده.

این هفته درخدمت جناب امرایی هستیم .البته جا دارد ازجناب آقازاده بزرگوار سپاسگزارباشیم که قبول زحمت فرموده بودند.ممکن است مدیرجلسه بعد شما باشید. پس لطف کنید وبرای این حکومت میرنوروزی فکری بکنید که هرجلسه بهترازپیش برگزارشود.

چند روز گذشته برای تعدادی ازدوستان کامنت گذاشته شد یا پیام کوتاه فرستادیم .لطفا تصحیح فرمایید.

 یکشنبه ،1 مهر ، ساعت 30 /4 ، دفترنشرافراز.

این جلسه به منا سبت حلول ماه مبارک رمضان با افطاری کوچکی پذیرای دوستان خواهیم بود. قابل توجه دوستانی که آش رشته دوست دارند ! خواستیم برای آمدن وسوسه اتان کنیم.

دوستان عزیز

 فراموش نکنید دوچیز را :

 اول - ما را درجریان نظرات خود بگذارید که جلسات هفتگی باشد یا یک هفته درمیان ؟

 لطف کنید، کامنت بگذارید تا بقیه دوستان آینه هم درجریان نظرات شما قرار بگیرند وبهتر بتوانیم مشورت دسته جمعی داشته باشیم.

دوم - ازاین بعد جلسه ها یکشنبه اول هرماه برگزارمی شود.

سوم – آدرس سرای اهل قلم : خ انقلاب ، خ فلسطین جنوبی ،کوچه خواجه نصیر،شماره 10

                                                                   تلفن            66966156

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14 توسط زهرانوری |
فراخوانی برای بازی

ما ناخوداگاه به این بازی فراخوانده شدیم وهرکس به فراخورقلمش نقشی را رقم زد.

چه اشکالی دارد!

اینهمه روزگاربه بازیمان می گیردوباریتعالی به سخره امان. بگذار کمی هم خودمان ،خودرابه بازی بسپاریم. چیزی ازبزرگیمان کم نمی شود.تنها کمی تلخی این روزها را با پشیزی دلخوشی طاق میزنیم.

این نمایش بداهه های ماست روی صحنه ی دنیایی مجازی که ازقضای حادثه تا حدودی به احوالات هم آشنایی داریم.از شما چه پنهان من که بادلخوری ودلگیری نقشم راپذیرفتم.حالا دوستش دارم. چون نمایش خوبی ازآب درآمده.این اطمینان راجناب دارایی باقلم زیبایشان به من دادندوکلی سرحالم آوردند.

دوستان عزیزتر از جان

مگر نه اینکه همه درباطن به کودکیهامان دلخوشیم.مگر نه اینکه همه امان دلمان لک زده برای یک وسطی جانانه (سعی براین بود تا بازی پیداکنم که جنسیت نداشته باشد) . چه فرقی می کندحالا به جای عروسک وتوپ ... با این کامنتهایمان با همدیگر بازی می کنیم . مثل هوپ ، یه مرغ دارم روزی ... وغیره.من که دلم لک زده برای یک بازی حسابی ... وخودمان رامی بینم که بیست وچندسال جوانترشده ایم. من ، رویا ،صدرا،آرش،سمانه،سعید وبقیه دوستانی که نامشان درخاطرم نمانده .البته آساره را اگر اینقدرجوان کنیم دست وپاگیرمی شود.آخر چه بازی می توانیم بکنیم با یک بچه قنداقی ! فکر می کنم دوستان همه باگرگم وگله می برم موافق باشند.پس بدون جرزنی همه قطاری پشت سرهم می ایستیم ومثلا آرش گرگ ... یا هرکس دیگری که می تواند گرگ بدگنده ای باشد. نمی دانم چوپانش چه کسی باشد. انتخاب باخودشما.

یادتان باشد در اولین فرصت که یادمان رفت آدم بزرگ شده ایم وکمی از این نقشهای که جامعه به ماداده ،رها شدیم .فرصت راازدست ندهیم .ما که تفریح کردن بلدنیستیم .رقص دسته جمعی گناه کبیره است. لااقل دستهایمان رابگیریم وعموزنجیرباف بازی کنیم.

پانویس: چه خوب می شد اگر دیگر بزرگان آینه هم به جمع ما می پیوستند :

 جناب امرایی ،عزیزی ،آستانه ،افراز،محمدی ،مومنی ،افشین وبقیه دوستان عزیزی که دلشان برای یه گرگم به هوای جانانه تنگ شده. این فراخوانی است برای بازی ومتاسفانه فقط دوستانی که بالای سی سال داشته باشند ،مجاز به شرکت دربازی می باشند. ثبت نام ازهمین امروز آغازمیشود. تنها شرط لازم فقط کمی دلخوشی کودکانه است ولحظه ای فراموشی .

      مالعبتکانیم وفلک لعبت باز           از روی حقیقتیم نه از روی مجاز

     بازیچه همی کنیم برنطع وجود       افتیم به صندوق عدم یک یک باز

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16 توسط زهرانوری |
نویسنده ای به دوراز حاشیه ها

 

"دودنیا"آخرین مجموعه داستان -چاپ شده- گلی ترقی را جیره بندی شده می خوانم. از تمام شدن ورسیدن به خط آخرونقطه ی پایان واهمه دارم. از انتظاری نامعلوم برای خواندن قصه های تازه دیگرش. پاراگراف آخررا که می خوانم؛حال عجیبی دارم. چیزهایی می نویسم.هر چند نمی دانم در کدام تقسیم بندی ادبی می توان قرارش داد. به زعمی نه شرح حال و بیوگرافی است نه نقد آثاراو.شاید تنها یادی است ازنویسنده ای که کمتر ازاوحرفی به میان می آید.نویسنده ای که بی قیل وقال سالها می نویسدوبسیاری ازدوستداران ادبیات داستانی کمتردرموردش حرف وحدیثی شنیده اند.برای نوشتن چندسطرزیرویافتن مطلب درباره اوبا مشکل مواجه می شوم. کتابها راورق می زنم. وبلاگها رامی گردم.درکتاب "نویسندگان پیشروایران" تنها نامش برده شده است.دوباره قصه هایش رامرورمی کنم.برای آشنایی با قلم اوچه چیزی بهترازنوشته هایش. به آوردن چند خطی ازداستانها یش اکتفا کرده وحرفهای صاحب نظران را نقل قول می کنم تاشاید بتوانم حق مطلب را درباره او ادا کنم.

گلی ترقی -نویسنده،مترجم،فیلمنامه نویس وشاعرمعاصر-متولد 1318 تهران ،درخانواده ای مرفه چشم به جهان گشود. پدرش- لطف الله ترقی-مدیرمجله " ترقی" و وکیل دعاوی ، اهل قلم و اندیشه بود. گلی ترقی تحصیلات ابتدایی را در ایران گذراند ودر چهارده سالگی برای تحصیل رشته فلسفه راهی آمریکا شد. پس از بازگشت به ایران در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل دررشته شناخت اساطیرونمادهای آغازین پرداخت.دراین دوره با" هژیر داریوش"- فیلمساز ومنتقد معروف سینما- ازدواج کرد. درسال 1358 برای اقامتی کوتاه به فرانسه رفت وبا آغازجنگ تحمیلی همراه فرزندانش در همانجا مقیم شد.

گلی ترقی ازاوایل دهه چهل شروع به نوشتن می کند .حاصل چهار دهه نوشتن او چند مجموعه داستان و یک رمان بلند است. او با مجموعه داستان"من هم چه گواراهستم "و "خواب زمستانی "در میان داستان نویسان ایرانی شناخته شد.

گلی ترقی همراه سیمین دانشور، غزاله علیزاده ،مهشید امیرشاهی و شهرنوش پارسی پور جریان تازه ای را درادبیات داستانی  پدید آورد.اگرچه منتقدان آثارش هرگز نتوانستند قلمش را متهم به زنانه بودن کنند .اما به او خرده می گیرند که داستانهایش از دغدغه های اجتماعی جامعه امروزخالی است.

 این درحالی است که بیشترنویسندگان ماازطبقه متوسط وکارگر برخاسته اند وداستانهایشان هم غا لباحول محوراین طبقه می گذرد.اماآدمهای داستانهای ترقی ازطبقات تهیدست جامعه فاصله دارند. شاید این یکی از ویژگیهای ارزشمند قلم اوست.اوازآدمهایی می گویدکه می شناسدشان وآن چیزی رامی نویسدکه خودزندگی کرده است.

ترقی علاوه برداستان نویسی،دستی درفیلمنامه نویسی هم دارد. فیلمنامه" بیتا "ساخته هژیر داریوش از این جمله است.درضمن فیلم "درخت گلابی " ساخته داریوش مهرجویی ،کارگردان مطرح سینمای ایران ، اقتباسی ازمجموعه داستان "جایی دیگر" اوست .

درباره نثراوباید گفت : زبان یکی ازاصلی ترین وشاخص ترین عناصرداستان است.او بازبانی ساده،بی تکلف و محاوره ای داستان راپیش می بردوگاه با توسل به طنز، داستانی تراژیک خلق می کند. وگاه برای تسریع ریتم وگاه ایجادآشفتگی ازجملات کوتاه استفاده می کند تا برشی بلند درمقطع زمان ایجادکند.به طور مثال: "  ابتدای انقلاب بود.سه ماه گذشت. شهر شلوغ شد. بگیرو ببند. حکومت نظامی، شاه رفت، امام آمد. "*

جان بخشی به اشیاء، مفاهیم و فاعل قراردادن آنها ازدیگرمشخصه های نثرصمیمی و منحصر به فرد اوست. نثری گرم که بدون دیدن نام نویسنده وتنها بامشاهده چندسطر اول می توان قلم توانای او را شناخت." شنبه بد ترکیب و تلخ و موذی است وشبیه دخترترشیده توبا خانم است : دراز،لاغر، باچشمهای ریز بدجنس. "**

ترقی برای فضاسازی قصه هایش تشبیه های ویژه خودش را دارد. بیش از آنکه به توصیف مکان بپردازد به توصیف حس وحال لحظه ها می پردازد. " دستم را باغروربه یقه چرب کت او می کشم. انگشتهایم بوی عجیبی می گیرند، بویی که در خانه ما نیست، درخانه دایی جان ها وعمه ها نیست. بوی سگ و گربه وگاو وگوسفند هم نیست. بویی است که از سوراخ  دنیایی ناشناخته می آید. بوی تمام کارهای بدی  است که نباید کردوچیزهایی که حالاحالاها نباید دانست." ***

آدمهای قصه های اونگاه نوستالژیک وحسرتباربه گذشته وروزهای رفته دارند. گذشته ای

برای بودن و نفس کشیدن درزمانی منجمد شده . ترقی خواننده را با خود به کودکی ها یش می برد. به روزهای خوش گذشته و به گونه ای درذهن مخاطبش باغ شمیران را زنده و استوارروایت می کند که نمی توانی باور کنی خانه شمیران باهمه خاطره های پراکنده اش خیالی بیش نیست. " روزتخریب فرامی رسد.شاید خواب می بینم ؟ شاید باغ سبز شمیران خوابی شیرین بود و بیدار شده ایم! آن چه که فکر می کردیم از فولاد است و پایه هایش همیشگی است ،با تلنگری فرومی ریزد.غباری غلیظ ،مثل نفسی هیولایی ، باغچه های رنگین و چمن های شفاف را فرو می بلعد وخانه شمیران ، با همه دنگ وفنگ و هارت وپورت و جلال وزیباییش ،مثل تصویر خیالی ،آرام آرام ناپدید می شود وپری دریایی ،با حباب بلورینش روی سر،زیر انبوهی از آجر وسنگ و خاک، ازیادها می رود. آشپزخانه حسن آقا هم چون حبابی نازک ، به هزاران ذره چرخان درهوا تبدیل می شودو همراه آن بوهای شیرین کودکی، مزه های لذیذ قدیمی و موهبت های ساده گذشته ، مثل خطوطی فرار در فضا، از پهنه زندگی ما – زندگی من - دور می شوند. " ****

بااینکه گلی ترقی نویسنده کم کاری است امابه جرات می توان گفت که درهراثرش گامی به جلوبرمی دارد.اوازتغییر نمی هراسد و صادقانه خود را نقد می کند وشاید همین خصلت رمزماندگاری وتازگی قصه هایش است. اوبعد از سی ودوسال با چاپ مجدد مجموعه داستان "من هم چه گوارا هستم  " مخالف است ودر مقدمه کتاب اینطور می نویسد:

" ازفضای تلخ و یاس فلسفی حاکم  برسراسرداستانها  دلم می گیرد. نمی خواستم چاپشان کنم. امروزبا چشمان دیگری به این دنیا نگاه می کنم وتحمل داستانهای غم انگیزویاس آلود را ندارم.صراحت شیرین واقعیت جای نیست انگاری و اعتقاد به  پوچی رادر ذهنم گرفته است.این داستانهامتعلق به دوره جوانی من ودنیای پیچیده وآشفته آن روزهاست.داستانهای این مجموعه لبریزازخشمی مجهول وناپخته اندوبامن کنونی هزاران فرسنگ فاصله دارند. ولی بد نیست آدم بداند ازکجا شروع کرده وبه کجارسیده است . "

درونمایه اصلی این اثر تنهایی، بسته بودن محیط اطراف،فاصله آدمهااز یکدیگرواجتماعی است که ازدست آن باید به خلوت درون پناه برد.درخواب زمستانی آدمها می خواهند دست به اقدامی بزنند تا شرایط خود را دگرگون کنند اما راه به جایی نمی برند. داستانهای "خاطرات پراکنده "و"دودنیا "بیشترخصلت اتوبیوگرافیک دارد. یاد آور روزهای رفته وزندگی آمیخته با حس نوستالژیک وخوشبختی توامان است. وبه قولی ،نویسنده دراین دوکتاب ازخودش دورترنمی رود.مادام گرگه،مسترغزنی،پدرودیگران آدمهای گذشته وروزهای کودکی نویسنده است. وبه نظرم بهترین داستانهای گلی ترقی راباید دراین داستانها سراغ گرفت.اتوبوس شمیران، گلهای شیراز،پدرو...         

شخصیت نویسنده" دودنیا" ،که ناخودآگاه با ترقی یکی پنداشته می شود، برای رها شدن ازافسردگی وفرارازیک هیچ بزرگ، خوابهایش را مرورمی کندودست به دامان گذشته ها می شود.هیچ بزرگی که هرزگاهی ازسوراخی به زندگیمان سرک می کشد تابودنمان را به سخره بگیرد. " من اینجا چه کار می کنم؟  آدمهای مچاله ،با صورت مقوایی وچشمهای مسدود، روی نیمکتهای چوبی کنار هم نشسته اند.آدمهای ویران بادستهای پیر " ما با شخصیت نویسنده در آسایشگاه روانی همراه می شویم تا درپایان داستان به این نقطه برسیم. "می خواهم به امروز فکر کنم،به حضور آشنای اجسام دوروبر،به این روزآفتابی ودرخت جوانی که پای پنجره است،به دستهایم که آرام وصبورکتابی راورق میزنند وبدن خاموشم که بااتفاقهای اطراف درصلح است.فکرهای مغشوشم،دوباره،درجای خود مستقرشده اندوذهن آشفته ام،ازنو،منطق ساده رابطه های روزانه راکشف کرده است.ترسهای مجهول دست ازسرم برداشته اندوتنم لبریز ازاعتمادی شیرین است....شاید این وقت سرمستی ،این فرصت متعالی ،لحظه ای گذرا باشد،که حتما هست.مهم نیست. خاطره اش رانگه می دارم وبا یاد این امروز،این ساعت شاداب غنی،ته مانده روزهای آینده را رنگین می کنم."

گلی ترقی همیشه ازحاشیه ها و هیاهو به دور و ازمصاحبه بیزاراست. کمتر در موردش مطلبی یاخبری می توان یافت. او برای مجموعه داستان "جایی دیگر"در سال 1380 برنده جایزه کتاب سال وجایزه منتقدان ومطبوعات حوزه داستان کوتاه شد وهمچنین داستان "انار بانو وپسرانش" درسال 1985 برنده بهترین داستان کوتاه خارجی فرانسه گشت.

ترقی درحال حاضررمان نسبتا کوتاهی به نام " بازگشت" را آماده چاپ دارد که ادامه قصه" بازی ناتمام" در مجموعه "جایی دیگر" است . وهمچنین "دردسرهای غریب آقای الف " رمانی است که ترقی بیش از دو دهه درگیر نوشتن آن است.

کتابشناسی نویسنده

مجموعه داستان من هم چه گوارا هستم       1348    

رمان خواب زمستانی                             1362  

مجموعه داستان خاطره های پراکنده            1371

شعربلند دریاپری کاکل زری                   1378

مجموعه داستان جایی دیگر                    1379 

مجموعه داستان دو دنیا                         1381

   منا بع  

- هموطن سلام ، چهارشنبه 13 آبان1383

- قاسم زاده،محمد،داستان نویسان معاصرایران،هیرمند،1383

- میرعابدینی،حسن،صدسال داستان نویسی ایران،چشمه،1377

- ترقی،گلی، خاطرات پراکنده، نیلوفر 1371

- ترقی،گلی، دو دنیا ، نیلوفر،1385

-  * و* *و***  خاطرات پراکنده  -    ,  ****   دو دنیا

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 5 توسط زهرانوری |

خوشبختی خانم الف

خانم الف ده ساله که احساس خوشبختی می کنه .

ده ساله که سر هیچ موضوعی با آقای الف بحث نکرده .

آقای الف ده سال پیش مرده .

 

  انتظار

همیشه عجله داشت.اصلاحوصله انتظاررونداشت.

زودترازموعود بدنیا اومد.اونقدر برای آدم بزرگ شدن

عجله کردکه یادش رفت بچگی کنه. و هول ولای پیری

 هیچوقت نذاشت جوانی کنه. برای مردن هم لحظه ای

منتظرعزرائیل نماند.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23 توسط زهرانوری |
زمین موروثی

 

تنها چیزی که ازاجدادم به ارث برده ام زمین موروثی است برای مردن. زمینی پرازتیغهای مغرورووحشی.تیغهای که بیشترازشقایقهای سرخ زیبایشان رابه رخ می کشند. سبزی اصیل گندمها. پچ پچ های باد باساقه های بلند بالا.

وزمین باسبزیهای تازه بهار،شنگ،قازیاقی،بلمک. وخاک که ازاجدادم سیراب می شود.همه آدمهای که هرگز ندیده ام. همه کسانی که خاطره های کمرنگ کودکیم هستند. وسنگها که حرمت نگه می دارند همه بودن آدمی رادرگذشته.سنگها این میراث جاودانه زمین با اصالت وبکر،تنها یادگار دست نخورده زمین از روزهای دور، بدون خط نوشته. سنگهای نقش برجسته با نقش آینه وشانه .و سنگهای که خاک را نقطه چین   می کنند تا من قد پدر بزرگ ندیده ام را اندازه بزنم.

 روی یکی از سنگها می نشینم. سکوت غریبی دارداینجا ،عین دلگیریهای عصرجمعه .نگاهم ازمن دور می شود تاجاده . تا شکوفه های سیب کنار جاده. تا رشته کوههای الوند. و دوباره بر می گرددو می رسد به این دیوار. به این خط مرزی بین کسانی که فکرمی کنند هستند و کسانی که فکر می کنند نیستند.

می دانم روزی که نباشم ساده اتفاق می افتد . به سادگی همه اتفاقها. بازخورشید سرساعت طلوع   می کند. بازبوی باران خاک خشکیده را مست می کند. وقتی نباشم هیچ گل عروسی سیاه نمی پوشد. هیچ علفی ازمصیبت وارده قامتش دوتا نمی شود. هیچ رودخانه ای به اعتراض ازحرکت نمی ایستد. همه چیز عین قبل خواهد بود. مثل الانی  که هستم. مثل قبلی که نبوده ام وبعدی که نخواهم دید. مثل اتفاقی گنگ وکور.مثل خوابی از یادرفته .مثل صدایی که بادازدورترهامی آورد. نگاه می کنم به جای خالیم در دل خاک ،به جایی که برایم کنارگذاشته اند. تنی خواب رفته دردل خاکی گرم وزنده . با خاک یکی خواهم شد برای طروات علفی هرزکه درهوهوی بادمی رقصد .

( قسمتی از داستان زمین موروثی )

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 3 توسط زهرانوری |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا