اولین جلسه آینه در سا ل ۹۰
به نقد و بررسی مجموعه شعر خانم آذر
و رونمایی منظومه تاریکی آقای بهاری به مدیریت آقای عبدالهی اختصاص دارد.
جلسه سوم مرداد گروه آینه، به نقد و بررسی کتاب "زنده ی بیدار" آقای مومنی اختصاص دارد. مدیریت این جلسه را آقای عبداللهی به عهده دارند. این جلسه در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان برگزار میشود.
آقای عبداللهی: کتاب نه داستان است و نه شعر اما با اینهمه قرابتی دارد. داستانی در پشت ماجرا جریان دارد. تلاشی برای نثرنویسی است. خواهش میکنم از مومنی چند صفحهای از کتاب را بخوانند و بگویند چطور شد این کتاب پدید آمد.
آقای مومنی چند صفحه ای از کتاب را می خوانند .آقای عبداللهی سئوال را کامل کند .
آقای عبداللهی: چطور شد اویس وارد این داستان شد؟
آقای مومنی: ماجرای اولیه این کتاب به 10 سال قبل برمی گردد. آن موقع رمانی مینوشتم. وقتی 70صفحه نوشتم و حضور بیش از حد خودم را دیدم. کتاب را کنار گذاشتم. اما ایده این کتاب شکل گرفت. اویس فردی است که می دانیم و نمی دانیمش. اویس با ان شخصیتی که در ذهنم بود هماهنگی داشت. علاقه شخصی خودم به اویس هم بود.
آقای عبداللهی: خواستید که کتاب داستان بنویسید یا ...
آقای مومنی: می ترسم توضیحم باعث جهت گیری نظر دوستان بشود. اصلاً قصد داستان نویسی نداشتم. آن خط روایی کارکرد خودش را دارد، اما در خدمت داستان است. ترجیح میهم بعد از نظر دوستان صحبت کنم. . .
گروه آینه در نشست مهر ماه خود به نقد و بررسی رمان " ترانه ی ناتمام "
نوشته ی آقای علی اکبر جانوند می پردازد.
بخشی از فصل ۱
كاستي را درون پخش خودرو میگذارم. افسانه ترمزدستي را ميخواباند و آرام حركت ميكند. محل پارک خودرو، به سرعت از ما دور میشود. صداي اركستر سمفونيك، درون خودرو طنينانداز ميشود. «بلابارتوك» خواسته است ويرانههاي مجار را با سازهاي زهي و كوبهاي و بادي در ذهن القا كند. ويرانهها يكي پس از ديگري عينيت پيدا ميكنند. دیوارهای فروریخته! ستونها و سرستونها! نعلدرگاههای فرو ریخته، همه و همه از جلو دیدگانم به قطار میگذرند. قطرات باران به شيشه ميخورند و به سرعت از دو طرف به دو گوشهی سمت بالاي شيشهی جلو رانده ميشوند. راه زيادي را پشت سر گذاشتهايم. تقريباً نهصد كيلومتر از پايتخت فاصله گرفتهايم. افسانه ساكت و بيصدا رانندگي ميكند. ميدانمكه هر وقت احساس خستگي كند به كناري ميكشد و در اولين پاركينگ صندلي را ميخواباند؛ از اين بابت خيالم راحت و آسوده است. قرار نيست از خودم حرفي بزنم يا از شخصيت افسانه صحبتي بكنم. در واقع دو بازيگر كه هر كدام به نوعي اسير بودهايم. حالا هر دو از آزادي نسبي برخورداريم. افسانه هر وقت هر جا دلش بخواهد ميرود؛ او نيز مرا هيچوقت سينجيم نميكند. از زمانيكه با هم آشنا شدهايم، فقط چند لحظهی كوتاه و براي چند بار، فقط چند بار، جدايياش را از خدا خواستهام؛ بعد كه به خودم ميآمدم ميدانستم كه چه اشتباهي كردهام، فوراً استغفار ميكردم و پشيمان ميشدم. نفسش آرامبخش و روحنواز است. نوازشش موجب تسكين درد باقيماندهي اندام و روح آشفتهام ميگردد. قراري با همديگر نگذاشتهايم كه هيچ حرفي با هم نزنيم. فكر ميكنم هر دو از حرف نزدن خرسنديم. بيشتر دلمان ميخواهد فكر كنيم. هفتاد و پنج درصد معلوليت من و عضو روزنامهنگاران بيمرز بودن افسانه و اينكه افسانه با مقدار پولي كه از بيمهگرفت و وام قرضالحسنه و خلاصه جفت و جور كردن چند چيز ديگر توانسته بود اين خودرو ون را تهيه كند و از سفارت كشور دشمن قبلي و دوست فعلي با ارائهی كارت روزنامهنگاري و اينجور كارها توانست جواز عبور بگیرد تا خود را به مرز برسانيم و از آن بگذريم. خيال نيست، عين واقعيت است. حال شما نميخواهيد باور كنيد، نكنيد.
هنوز به مرز نرسيدهايم. از زمانيكه خيالش به دلم افتاد، ميدانستم افسانه كلهشقتر از اين است كه نپذيرد. هر روز خسته از كارهاي تداركاتي به منزل برميگشت و ميديد كه من راحت لم دادهام و ابزار يدكيام كنارمه و مشغول مطالعهام، متلكي بارم ميكرد كه «همين را كم داشتيم».
ميداند كه ناراحت نميشوم. من هم ميدانم كه او هيچوقت خسته نميشود. كتاب و يا نواركاستي كه چشمش را گرفته، همراه روزنامههاي صبح و خصوصاً خبرهاي دستپخت خودش را برايم ميآورد. از خمرهاي سرخ، صربها، طالبان و ببرهاي تاميل و باریکهی غزه برايم حرف ميزند. قلبم سنگين ميشود. برايم فرقي نميكند: كوزوو، مزارشريف، خرمشهر، دير ياسين، هويزه و يا حلبچه، هميشه جيغ و داد بچهها از صفحهی روزنامهها به گوشم ميرسد و شبها خواب پريشان ميبينم.
ادامه مطلب را در
ترنم بخوانید.